توصیف رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، از حمله ایالات متحده و اسرائیل به ایران در روز شنبه به عنوان “جنگ تغییر رژیم” اکنون با وضعیت موجود مطابقت دارد.
ترور علی حسینی خامنهای، رهبر عالی ایران، نشاندهنده تغییر از تاکتیکهای فشار به بیثباتسازی عمیق ساختاری است. این درگیری فراتر از علامتدهی یا جنگ روانی رفته است.
هدف قرار دادن بالاترین مقام سیاسی و مذهبی در ایران، تشدید واضحی به سمت بیثباتسازی سیستم است.
رسانههای سیاسی در زمان جنگ معمولاً چندین عملکرد دارند: علامتدهی به عزم؛ شکلدهی به ادراک عمومی؛ و وارد کردن فشار به دشمن. با این حال، پس از ترور رکن مرکزی سیستم ایرانی، اکنون این rhetoric به واقعیت عملی مربوط میشود.
ابهام قبلی برطرف شده است.
سوالی کلیدی
تغییر رژیم نمیتواند تنها از طریق بمبارانهای نمادین اتفاق بیفتد. این امر نیاز به فشار مداوم بر پایههای سیاسی، امنیتی و اقتصادی دارد که سیستم را حفظ میکند.
هدف قرار دادن رهبر عالی نشان میدهد که این کمپین به دنبال مختل کردن تداوم حکومت است، نه تنها تضعیف زیرساختهای نظامی ایران.
سوال کلیدی اکنون این نیست که آیا تغییر رژیم هدف است، بلکه آیا حذف رهبری باعث فروپاشی سیستم خواهد شد.
در گذشته، کشتن رهبران در سیستمهای مستقر به ندرت منجر به فروپاشی فوری شده است. فشار نظامی خارجی معمولاً به جای شکستن، وحدت داخلی را تقویت میکند.
سیستم سیاسی ایران پیچیده، متمرکز بر امنیت و ساخته شده برای مقاومت در برابر تهدیدات خارجی است. اگر تهران ترور را به عنوان یک مبارزه برای بقا ببیند، اولویت را بر بسیج به جای مذاکره قرار خواهد داد.
در این صورت، بقا قبل از دیپلماسی میآید.
گزارشها نشان میدهند که ایران هنوز هم حملات موشکی هماهنگ را انجام میدهد که نشاندهنده کارکرد سیستمهای فرماندهی و کنترل آن است. کشوری که میتواند پس از از دست دادن رهبر عالی خود، حملات تلافیجویانه انجام دهد، بینظم نیست.
حذف رهبری همیشه باعث فلج شدن نمیشود؛ بلکه میتواند عزم را تقویت کند.
این امر احتمال جنگ کوتاه را کمتر میکند. هنگامی که کشتن رهبران بخشی از طرح نبرد میشود، هیچیک از طرفین نمیتوانند بدون اینکه به نظر برسد شکست خوردهاند، عقبنشینی کنند.
مبارزه برای بقا؟
در مورد مذاکرات، ترور به شدت استدلال برای دیپلماسی قهری را تضعیف میکند. فشار اقتصادی و تحریمهای ایالات متحده نتوانست برنامه موشکی ایران را متوقف کند. درگیری غیرمستقیم موضع منطقهای آن را تغییر نداد.
اکنون، اقدام نظامی مستقیم به هدف قرار دادن رهبران افزایش یافته است. در این مرحله، جنگ دیگر تنها یک ابزار نیست بلکه یک درگیری عمیق ساختاری است مگر اینکه ترامپ بخواهد از ترور علی خامنهای بهرهبرداری کند و خواستار آتشبس شود.
پس از همه، ابتکار عمل جنگ و صلح در دستان اوست.
دیپلماسی قهری تنها زمانی مؤثر است که طرف مقابل باور داشته باشد که میتواند با مذاکره زنده بماند. وقتی بقا در خطر است، مقاومت جای تسلیم را میگیرد.
لبنان نزدیکترین نقطه داغ است. تصمیمگیری حزبالله پس از ترور رهبر عالی به شدت تغییر میکند. بار مداخله زمانی که درگیری به عنوان مبارزه برای بقا دیده میشود، کاهش مییابد.
اگر حزبالله به طور کامل وارد عمل شود، سعی خواهد کرد قوانین درگیری اسرائیل را تغییر دهد و فشار مداوم بر لبنان را متوقف کند.
این امر جبهه دوم را باز کرده و جنگ را به شدت گسترش میدهد. لبنان که از نظر اقتصادی در وضعیت شکنندهای قرار دارد، آسیبهای شدیدی خواهد دید. زیرساختها، بانکها و سیستمهای انرژی آن نمیتوانند یک درگیری نظامی بزرگ دیگر را تحمل کنند.
منطقه خلیج فارس خطر مشابهی را به همراه دارد.
یک آستانه تاریخی
پایگاههای نظامی ایالات متحده در قطر، بحرین، کویت، اردن، عربستان سعودی و امارات متحده عربی به شدت در انتقامجویی ایران هدف قرار گرفتند که بر اقتصاد جهانی تأثیر خواهد گذاشت.
علاوه بر این، هرگونه تبادل موشکی کوچک در نزدیکی آبهای خلیج ممکن است تهدیدی برای تأسیسات انرژی و مسیرهای کشتیرانی باشد. تنگه هرمز، که یک گذرگاه کلیدی انرژی جهانی است، بهویژه اهمیت دارد.
اختلال مداوم در آنجا به سرعت بر قیمتهای نفت، بیمه کشتیرانی و زنجیرههای تأمین جهانی تأثیر خواهد گذاشت.
یک درگیری طولانی آنها را در معرض انتقامجویی قرار میدهد بدون اینکه منافع استراتژیک متناسبی داشته باشد. بازارهای انرژی به شدت واکنش نشان خواهند داد، با افزایش قیمتهای نفت، تشدید نوسانات ارزی و مهاجرت سرمایه به سمت داراییهای امنتر.
اقتصاد وسیعتر خاورمیانه با فشار جدی مواجه خواهد شد. این موضوع فراتر از خسارتهای فیزیکی است و بر اعتماد سرمایهگذاران، ریسک دولت، تجارت، امنیت زیرساختها و ثبات مالی تأثیر میگذارد.
یک درگیری طولانی، بهویژه یکی که با کشتن رهبران همراه باشد، عدم قطعیتی ایجاد میکند که بازارها در اندازهگیری آن دچار مشکل میشوند.
به طور خلاصه، ترور خامنهای هرگونه تردید درباره نیت را از بین میبرد.
این موضوع فراتر از کلمات تند است و نشاندهنده یک درگیری عمیق است که بر حفظ دولت ایران متمرکز است.
در حالی که فروپاشی سیستم هنوز نامشخص است، این موضوع احتمال کاهش تنش سریع را بسیار کمتر میکند.
زمانی که یک درگیری بهعنوان وجودی چارچوببندی میشود و حذف رهبری عادی میشود، جنگها به ندرت محدود باقی میمانند. نردبان تشدید شیبدارتر میشود و فرصتهای خروج کاهش مییابد.
سؤال مربوطه دیگر این نیست که آیا این موضوع اغراقآمیز است یا نه، بلکه این است که هر دو طرف تا چه حد حاضرند در درگیریای که از یک آستانه تاریخی عبور کرده است، پیش بروند.

