حمله رئیسجمهور ترامپ به ایران در جسارت، تهاجم و بیقانونی شگفتانگیز است. آقای ترامپ در میانه مذاکرات با کشوری که هیچ تهدید قریبالوقوعی برای ایالات متحده ایجاد نمیکرد، دستور حملات هوایی را صادر کرد. او هیچ اقدامی برای آمادهسازی کشورش برای جنگ انجام نداد. اکنون او مجموعهای گیجکننده از توجیهات و اهداف را ارائه میدهد و در گردابی که خود ایجاد کرده گرفتار شده است.
فراتر از شکستن با پیشینه، آقای ترامپ همچنین با خود نیز شکسته است. در سه دوره انتخاباتی ریاستجمهوری متوالی، او به ماجراجوییهای نظامی آمریکا در خاورمیانه انتقاد کرد و از این موضع برای تمایز بخشیدن به شعار «آمریکا اول» خود از رقبای جمهوریخواه و دموکرات استفاده کرد. او در شب انتخابات ۲۰۲۴ قول داد: «من جنگها را آغاز نخواهم کرد. من جنگها را متوقف خواهم کرد.»
با این حال، با وجود تمام ویژگیهای ترامپی، این جنگ نتیجه منطقی نحوه برخورد ایالات متحده با ایران در طولانیمدت است. برای دههها، روسایجمهور جمهوری اسلامی را نه تنها به عنوان یک حضور مضر در خاورمیانه، بلکه به عنوان یک خطر غیرقابل تحمل برای ایالات متحده توصیف کردهاند که هیچ توافق دیپلماتیکی نمیتواند آن را اصلاح کند. وقتی سیاستمداران تهدیدی را بزرگ میکنند و روشهای مسالمتآمیز برای مقابله با آن را ننگین میسازند، یک رهبر جسور روزی به راهحلی رادیکال دست خواهد زد.
آن روز، زمانی که ویژگیهای منحصر به فرد آقای ترامپ با آسیبهای معمول سیاست خارجی آمریکا ترکیب میشود، فرا رسیده است.
از زمان بازگشت به مقام، اشتهای آقای ترامپ برای اقدام نظامی با هر اقدام جدید افزایش یافته است. با این حال، اقدامات قبلی او میتوانست با جهانبینی اعلام شدهاش سازگار باشد. او به جنگها — چه در افغانستان، عراق یا لیبی — اعتراض کرد، زیرا به گفته او، این جنگها به درگیریهای طولانیمدت تبدیل شدند که به اهداف ایدهآلیستی وابسته بودند. تا روز شنبه گذشته، آقای ترامپ راههایی برای استفاده از نیرو پیدا کرده بود که به هیچ یک از این نقصها دچار نشود.
در ژوئن، بمباران یکروزه او از ایران واکنش کمی را برانگیخت و به درگیری ۱۲ روزه اسرائیل و ایران پایان داد. سپس آقای ترامپ دستور حملات هوایی به مجموعهای از اهداف را صادر کرد که به سختی میتوانستند تلافی کنند — شبهنظامیان تروریستی در نیجریه و سوریه و قایقهای مظنون به قاچاق مواد مخدر در آمریکای مرکزی. ریسکپذیری رئیسجمهور در ژانویه افزایش یافت زمانی که او دستور ربودن رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را صادر کرد. با وجود پیچیدگی این مأموریت، او بار دیگر از درگیری طولانیمدت اجتناب کرد و این بار با معاون رئیسجمهور مادورو معاملهای کثیف انجام داد.
عملیات خشم حماسی، همانطور که دولت نام پروژه ایران خود را گذاشته است، موضوعی کاملاً متفاوت است. رئیسجمهور خودخوانده صلح به یک جنگافروز جسور تبدیل شده است. این بار، او اهداف بزرگتری را اتخاذ کرده است، از جمله نابودی کل زرادخانه نظامی ایران و تهدید رژیم به حدی که به سرنگونی آن منجر شود. جنگ به سرعت به یک درگیری منطقهای تبدیل شد که جان آمریکاییها را گرفته است — محصول پیشبینیپذیر دادن هر انگیزهای به ایران برای تلافی. تصور اینکه هیچ یک از پیشینیان آقای ترامپ به این شکل بیپروا و گیجکننده قمار کنند، دشوار است.
با این حال، این جنگ از بیش از خودخواهی آقای ترامپ ناشی شده است. ایران، البته، مسئولیت زیادی دارد، به ویژه برای حمایت از گروههای خشونتآمیز در سراسر منطقه و ساخت قابلیتهای هستهای. اما ایالات متحده نمیتواند از سرزنش فرار کند. یک دولت پس از دیگری این را به عنوان یک اصل پذیرفته است که فعالیتهای ایرانی کاملاً بیدلیل، تهدیدی برای منافع حیاتی ایالات متحده و توجیهکننده استفاده از زور بوده است. هر یک از این axioms مشکوک است. همه آنها دارای ریشههای دوحزبی بودند.
اگر بیشتر جمهوریخواهان دوران پیش از ترامپ به وضوح از ترجیح خود برای برخورد با ایران از طریق زور به جای دیپلماسی سخن میگفتند، موضع دموکراتها بیشتر دوپهلو و خودزنی بوده است. در حالی که خواهان مذاکرات بودند اما از ظاهر شدن به عنوان یک فرد ضعیف میترسیدند، رهبران دموکرات همزمان جمهوری اسلامی را شیطانی کرده، درباره اقدام نظامی خود را به سینه میکوبیدند و به آرامی در مذاکرات شرکت میکردند — با یک چشم به ایران و چشم دیگر به سیاست داخلی. نتیجه، سیاستی بوده است که در جنگ با خود قرار دارد.
باراک اوباما تلاش کرد تا الگو را بشکند و در دیپلماسی سرمایهگذاری کند تا از بمب ایرانی جلوگیری کند. اما او نیز احساس کرد که مجبور است گزینه نیروی نظامی را مطرح کند و توافق هستهای ۲۰۱۵ خود را به عنوان ابزاری محدود که هر عنصر دیگری از خصومت آمریکا را دست نخورده باقی میگذارد، چارچوببندی کرد. آقای اوباما در جلب حمایت قانونگذاران بیمیل حزب خود، که بسیاری از آنها نسبت به مذاکرات بیشتر از جنگ بدبین بودند، با مشکل مواجه شد. هر پیروزی که او به دست آورد، کوتاهمدت بود: آقای ترامپ در سال ۲۰۱۸ از توافق خارج شد.
جو بایدن در کمپین خود بر احیای توافق تأکید کرد، اما او نه به پایداری آقای اوباما پایبند بود و نه به این باور که هدف دیپلماتیک ارزش ریسک سیاسی را دارد. آقای بایدن تجسم حالت پیشفرض دموکراتها بود: از ترس واکنش داخلی، او بهطور نیمهدلانه در مذاکرات شرکت کرد در حالی که تمایل خود را برای استفاده از نیروی نظامی ابراز کرد و تحریمهای اقتصادی آقای ترامپ را که علیه آنها اعتراض کرده بود، حفظ کرد. در نهایت، او به وضعیت رو به وخامت موجود رضایت داد.
دیپلماسی در این زمینه به یک تلاش بیهوده تبدیل میشود. یک توافق محدود نمیتواند در سیاستهای آمریکا دوام بیاورد، جایی که به خاطر عدم پرداختن به دامنه کامل فعالیتهای مضر ایران محکوم خواهد شد. اما یک توافق وسیعتر که همه آن فعالیتها را متوقف کند، بهطور شفاف غیرواقعی است: این عملاً نیازمند آن است که جمهوری اسلامی دیگر جمهوری اسلامی نباشد. جنگ آقای ترامپ نتیجه این بنبست فاسد است. اگر ایران تهدیدی شبهوجودی را ارائه دهد، دیپلماسی یک بار سیاسی است و تحریمها کارساز نیستند، چه چیزی باقی میماند جز نیروی نظامی؟
برای قرار دادن سیاست آمریکا بر پایهای مستحکمتر، به تفکر جدیدی نیاز است. این از واکنش در سراسر طیف سیاسی به افزایش نظامی آمریکا و آغاز جنگ واضح بود. رهبری دموکراتها با عدم رأیگیری در مورد قطعنامه اختیارات جنگ قبل از درگیری و ترس پس از آن با تمرکز بر انتقاد از عدم رعایت رویههای قانونی و برنامههای روز بعد، نشاندهنده ترسویی بود. جمهوریخواهان نیز به نوبه خود، به تکرار اباطیل کالییدوسکوپی آقای ترامپ پرداختند. هیچ محدودیت معناداری در سیستمی وجود ندارد که جنگها را بر اساس اینکه چگونه به پایان میرسند قضاوت میکند، نه بر اساس اینکه آیا توجیهپذیر و عاقلانه هستند یا خیر.
به مدت یک چهارم قرن، خواستههای متضاد رفتار ایالات متحده در خاورمیانه را هدایت کرده است. از یک سو، آمریکا میخواهد دور شود و خود را از مشکلاتی که نمیتواند حل کند و اغلب بدتر میکند، رها کند؛ از سوی دیگر، آمریکا خود را به دلیل ترس از تهدیدات ominous، دشمنان غیرقابل حل و متحدان در خطر، کشیده شده احساس میکند. با داشتن هر دو باور، آقای ترامپ اکنون عدم سازگاری آنها را نشان میدهد. اگر ایالات متحده میخواهد از غرق شدن در جنگهای خاورمیانه جلوگیری کند، باید به منافع خود بیشتر از نفرت از دشمنان قدیمیاش ارزش بدهد.
تنها آقای ترامپ، شاید، میتوانست خستگی کشور از جنگ را به کار گیرد و سعی کند تغییر رژیم را دوباره بزرگ کند. او شخصیتی بسیار غیرمعمول است. اما راه رسیدن به جنگ او توسط بسیاری هموار شده است. بدون تغییر بنیادی، ایالات متحده در همان مسیر باقی خواهد ماند – به طور مداوم به نیروی نظامی متوسل میشود، با هزینههای رو به افزایش، در منطقهای که اهمیت آن در حال کاهش است.

