زیر نورهای درخشان بورلی هیلز، ماشینم را به سمت جنوب به سوی سن دیگو، کالیفرنیا هدایت کردم. این سفری بود که مدتها آرزوی آن را داشتم، هرچند هرگز تصور نمیکردم که انگیزهام دیداری با مردی باشد که چهرهاش داستانی از فرار را روایت میکند و خاطرهاش سرزمینی را در خود دارد که هرگز بهطور واقعی آن را ترک نکرده است. این تنها یک جاده بین دو کشور نبود، بلکه گذری بین دو جهان بود: ایران، که او مجبور به ترک آن شد، و ایالات متحده، که هویت او را دوباره شکل داد.
در یک خیابان آرام، فروشگاه جواهرسازی با نام غیرمعمولی به نام “یونیکورن” قرار دارد. صاحب فروشگاه توضیح میدهد که این نام تصادفی نیست. فرید ناصری، یک یهودی ایرانی که در سن 16 سالگی به ایالات متحده مهاجرت کرده، میگوید: “یونیکورن نماد پاکی، جادو و قدرت است”، و سپس شروع به روایت داستانی درباره زخمهایی میکند که با وجود سالها ثبات، همچنان باز ماندهاند.
او میگوید: “من در یک شهر ایرانی بزرگ شدم که بنیادگرایی مذهبی در آن ریشه عمیقی داشت.” ناصری ادامه میدهد: “به عنوان یک کودک یهودی، برخی از مسلمانان سکولار از من استقبال کردند، اما دیگران فقط به خاطر یهودی بودنم مرا رد کردند.”
در پس صدای آرام او، یادآوری از خشونت خاموش نهفته است. مهاجرت جستجوی یک زندگی بهتر نبود، بلکه فراری از فشار روانی و آزار روزانهای بود که هویت او را در خیابانهای تهران دنبال میکرد.
ریشههایی به عمق ۲۷۰۰ سال
یهودیان ایران تازهوارد نیستند. آنها یکی از قدیمیترین جوامع یهودی در جهان هستند. لورنس استرنفلد، تاریخنگار متخصص در تاریخ یهودیان ایرانی، در مصاحبهای با الحوره گفت که ریشههای آنها به حدود ۲۷۰۰ سال پیش، به تبعید بابل برمیگردد. حضور آنها ابتدا در اصفهان متمرکز بود و سپس به سایر مناطق گسترش یافت.
روابط آنها با جامعه زرتشتی ناپایدار بود، اما پس از فتح اسلامی، بهبود یافت، زمانی که یهودیان به عنوان “اقلیت مذهبی محافظتشده” شناخته شدند. با این حال، تجربه یهودیان در طول زمان در ایران یکسان نبود؛ شرایط بهطور منطقهای و دورهای متفاوت بود. با این وجود، یهودیان به عنوان نگهبانان هنرها، زبان و موسیقی ایرانی شناخته شدند.
استرنفلد اشاره میکند که آنها تنها اقلیت مذهبی بهطور رسمی شناختهشدهای هستند که به یک گروه قومی غیر فارسی تعلق ندارند. با این حال، پذیرش اسلام شیعه به عنوان دین رسمی، محدودیتهای قانونی و اجتماعی را تحمیل کرد که وضعیت یهودیان و سایر اقلیتها را کاهش داد.
قبل از انقلاب ۱۹۷۹، جمعیت یهودیان ایران حدود ۱۰۰,۰۰۰ نفر بود. پس از انقلاب، این تعداد به حدود ۲۳,۰۰۰ نفر کاهش یافت که بیش از نیمی از آنها در تهران زندگی میکنند، حدود ۱۰ درصد در اصفهان و بقیه در شهرهایی مانند شیراز و همدان. با وجود کاهش، جامعه همچنان به حفظ مدارس، رستورانها و نهادهای مذهبی و اجتماعی ادامه میدهد — بهطوریکه ایران، بهطور پارادوکسی، بزرگترین جمعیت یهودی در خاورمیانه پس از اسرائیل است.
انقلاب و پایان امنیت
زندگی پس از انقلاب، اما، به طور بنیادی تغییر کرد. به گفته استرنفلد، یهودیان از سمتهای ارشد در دولت و نظامیگری منع شدند و با محدودیتهایی در آموزش، ارث و مدیریت مدارس خصوصی مواجه شدند. آنها همچنین مجبور بودند که خطی تیز بین هویت مذهبی خود و اسرائیل بکشند، در میان بلاغت رسمی ضد صهیونیستی که به طور مستقیم بر زندگی روزمرهشان تأثیر میگذاشت.
زمانی که من به تحقیق درباره زندگی یهودیان ایرانی در بورلی هیلز پرداختم، متوجه شدم که رماننویس جینا نهایی تقریباً تنها صدای ادبی است که این تجربه را مستند کرده است. او خود به همراه خانوادهاش به دلیل ایمان یهودیشان از ایران فرار کرد. من نهایی را در قلب بورلی هیلز ملاقات کردم، در خانهای که هم هویت او و هم استاندارد زندگی راحتش را منعکس میکند. او توضیح داد که چه چیزی او را به نوشتن رمانهایش واداشت: “من میخواستم داستان یهودیان ایرانی در ایالات متحده، به ویژه در لس آنجلس را ثبت کنم. چهل سال گذشته است و آنچه در این مدت اتفاق افتاده است، واقعاً هویت ما را شکل داده است.”
نهایی افزود: “کودکان ما که در اینجا به دنیا آمدهاند و هرگز ایران را ندیدهاند، هنوز احساس هویت ایرانی قوی دارند. آنها به آهنگهای قدیمی فارسی گوش میدهند، فارسی صحبت میکنند، به فرهنگ احترام میگذارند و از غذا لذت میبرند. آنچه ما از دست دادن آن پس از انقلاب میترسیدیم، باقی ماند — و حتی قویتر شد.”
تصمیم به مهاجرت برنامهریزی نشده بود. “ما خانهمان در تهران را با اتاقهای خواب و لباسهایمان هنوز در آنجا ترک کردیم. فکر میکردیم هر تابستان برمیگردیم. اما همه چیز را از دست دادیم: کسبوکارها و خانهمان مصادره شد,” او گفت.
احساس خیانت، نهایی گفت، تنها مذهبی نبود بلکه ملی نیز بود. “من به عنوان یک ایرانی عمیقاً احساس خیانت کردم. رژیم علیه یهودیان شورش کرد و بلاغت ضد یهودی را تبلیغ کرد. بازگشت به تهران امروز میتواند به معنای دستگیری یا مرگ من باشد، به ویژه از آنجا که رمانهای من تاریخ آزار یهودیان را افشا میکند.”
در ماههای اولیه پس از انقلاب، بازرگان یهودی برجسته حبیب الغانیان اعدام شد. حکم او تصادفی نبود، بلکه پیام سیاسی روشنی بود. جامعه یهودی این را به خوبی درک کرد: جایی که زمانی امن بود، دیگر چنین نبود.
پدرش قبل از اینکه بتواند مهاجرت کند، محاکمه شد و سالها طول کشید تا خروج مادر و خواهرش تأمین شود. “امروز، تعداد یهودیان در ایران تنها حدود ۸۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ تخمین زده میشود و آنها تحت نظارت دائمی هستند,” او گفت.
ساخت خانهای جدید در بورلی هیلز
در اوایل دهه ۱۹۸۰، لس آنجلس شاهد ورود بیسابقهای از مهاجران ایرانی بود. یهودیان ایرانی در وستوود، بیورلی هیلز و سانتا مونیکا ساکن شدند. آنها نه تنها زنده ماندند، بلکه توانستند نفوذ اقتصادی خود را بازسازی کرده و بعدها حضور سیاسی خود را نیز تقویت کنند.
در بیورلی هیلز، آنها دیگر یک اقلیت نیستند، بلکه بزرگترین بلوک رأیدهنده تأثیرگذار هستند. در سال ۲۰۰۷، جمشید دلشاد به عنوان شهردار انتخاب شد و نخستین یهودی ایرانی بود که این سمت را بر عهده گرفت. این بیشتر از یک انتخابات بود — این یک اعلامیه تغییر بود: پناهندگان دیروز به رهبران یکی از ثروتمندترین شهرهای جهان تبدیل شده بودند.
امروز، شارونا نازاریان نماد این تغییر است. او به عنوان یک مهاجر کودک به ایالات متحده آمد. زبان انگلیسی زبان سوم اوست، اما او به مقام شهرداری بیورلی هیلز رسید.
نازاریان گفت: “میراث من به من یک بنیاد قوی داد. ما به دنبال جایی هستیم که احساس belonging کنیم. ما فرهنگ خود را حفظ میکنیم در حالی که همزمان به جامعه آمریکایی ادغام میشویم.”
در دیدار ما، نازاریان توصیف کرد که چگونه بیورلی هیلز به یک پایگاه ارزشهای ایرانی تبدیل شد و چگونه در نقش رهبری خود، هویت آمریکاییاش را با وفاداری به ریشههایش که هرگز از یادش نرفته است، متعادل میکند.
او گفت: “من معتقدم یهودیان ایرانی و فارسی عمیقاً میهنپرست و بسیار سپاسگزار هستند که در این کشور بزرگ زندگی میکنند — و من نیز همینطور هستم. من یک مهاجر هستم، اما عاشق زندگی در این کشور شگفتانگیز هستم. آنها فرهنگ خود را با گذراندن وقت با خانواده و جشن گرفتن شبات حفظ میکنند و برای شام دور هم جمع میشوند. نه همه مذهبی هستند، اما آنها به حفظ ارزشهای خانوادگی ادامه میدهند در حالی که به جامعه ادغام میشوند. فوقالعاده است که بتوانیم هر دو فرهنگ را با هم احترام بگذاریم و جشن بگیریم.”
سه نوع تبعیض
پشت نفوذ سیاسی، عوامل عمیقتری وجود دارد: دین و فرهنگ. کنیسهها تنها مکانهای عبادت نبودند، بلکه دژهایی بودند که هویت را محافظت میکردند. ربی دیوید وولپه، ربی ارشد کنیسه سینا در لس آنجلس، توضیح داد که یهودیان در ایران با “تبعیض سهگانه” مواجه بودند: آنها یهودی، ایرانی و افراد رنگینپوست بودند.
وولپه گفت: “رابطه من با جامعه یهودیان فارسی بسیار نزدیک بوده و تجربهای از یادگیری متقابل بوده است. من به یاد دارم وقتی برای اولین بار به سینا آمدم، یک مرد پیر فارسی به من نزدیک شد، دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: ‘ربی، شما مرد بسیار خوبی هستید، اما شما در فیلادلفیا بزرگ شدهاید’، به این معنی که دنیای ما کاملاً متفاوت بود. ما چیزهای زیادی برای یادگیری از یکدیگر داشتیم.”
نمادین بودن کنیسه سینا، که در سال ۱۹۰۶ به عنوان نخستین کنیسه محافظهکار در این منطقه تأسیس شد، در نقش آن به عنوان پلی برای یهودیان فارسی نهفته است. اما پشت درهای آن، ادغام آسان نبود؛ این یک رویارویی بین محافظهکاری تهران و لیبرالیسم آمریکا بود.
وولپه به یاد آورد که چگونه نسل اول در برابر ادغام مقاومت کرد. اما دههها و ازدواجهای مختلط به تدریج جامعه را تغییر داد. نتیجه امروز یک هویت ترکیبی است — مسلط بر زبان قدرت و ثروت در کالیفرنیا، در حالی که لهجه اجداد را در دعا حفظ کرده است.
وولپه گفت: “یهودیان ایرانی که به ایالات متحده آمدند با سه نوع تبعیض مواجه شدند. اول، هر کسی که میگفت از ایران است، به ویژه در ۲۰ یا ۳۰ سال گذشته، به طور خودکار به شکل منفی دیده میشد. دوم، به دلیل اینکه آنها افراد رنگینپوست هستند، که تاریخ پیچیدهای در ایالات متحده دارد. سوم، به این دلیل که آنها یهودی هستند.”
با گذشت زمان، این وضعیت تغییر کرد. وولپه گفت: “واقعاً شگفتانگیز است که فکر کنیم این جامعه کوچک چه تأثیری بر لس آنجلس داشته است. این فوقالعاده است. ما بسیار خوششانس هستیم که آنها فرهنگ یهودی، فرهنگ لس آنجلس و فرهنگ آمریکایی را غنی کردهاند.”
کنیسه، آشپزخانه، جامعه
در لس آنجلس، سنتها نه تنها در کتابها، بلکه در آشپزخانه نیز حفظ میشوند. غذا “معبد خانگی” است. در رستورانهای یهودی ایرانی، تهیه تهدیگ و گوندی به یک عمل مقاومت فرهنگی در برابر همسانسازی تبدیل میشود.
“غذا چیزی است که ما را به هم میآورد”، گفت هومن یادکریمی، صاحب یک رستوران معروف کباب در مرکز شهر. “این دقیقاً مانند چیزی است که مادران و مادربزرگهای ما درست میکردند.”
خاطره، هویت و رویای بازگشت
نسل سوم هویتی دوگانه دارد. “من دو هویت دارم: یهودی و ایرانی”، گفت الیاس یادکریمی. “این یک کشمکش است — اما یک ترکیب خوششانس.” او افزود، “خانواده مادرم از شیراز است. دوست دارم شیراز را ببینم. پدرم از تهران است، اما والدین و خانواده بزرگش از همدان هستند. میخواهم آن شهرهای بزرگ را ببینم. اصفهان — شنیدهام بسیار زیباست. مکانهای زیادی در ایران وجود دارد که فکر نمیکنم مردم دربارهشان زیاد بدانند. همه به خاطر رسانهها و جنگ از آن متنفرند.”
در حالی که چراغهای بورلی هیلز به شدت میدرخشند، داستان دیگری در تهران، اصفهان و شیراز نوشته میشود. در آنجا، اقلیت یهودی که انتخاب کردهاند بمانند، با تعادل ظریفی بین احساس تعلق و احتیاط دائمی زندگی میکنند.
از ایران به لس آنجلس، مهاجرت تنها یک جابجایی فیزیکی نبود، بلکه بازتعریفی از هویت بود. از یک تبعید اجباری، یک حضور سیاسی و فرهنگی فعال شکل گرفت. و رویای بازگشت همچنان معلق است — بین خاطره و واقعیت.

