مرگ خامنهای در میان کمپین نظامی گسترده ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، که به دستور رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، “عملیات خشم حماسی” نامیده شده بود، رخ داد. به عنوان بخشی از این کمپین، ایالات متحده و اسرائیل به تهران و سایر شهرهای ایران حمله کردند که مقامات هر دو کشور آن را یک عملیات بزرگ علیه رهبری و زیرساختهای استراتژیک ایران توصیف کردند. گزارشها حاکی از آن است که موشکها و حملات هوایی به اهدافی در بخشهای مرکزی، جنوبی و شرقی تهران اصابت کردند. پس از حملات به مجموعه رهبر عالی در روز شنبه، اسرائیل به سرعت مرگ خامنهای را اعلام کرد. ترامپ چند ساعت بعد در یک پست در شبکه اجتماعی Truth Social، رهبر سابق را به عنوان “یکی از بدترین افراد تاریخ” محکوم کرد.
سایه بلند خامنهای بر ایران
با مرگ ناگهانی خامنهای، ایران وارد یک نقطه عطف تاریخی شده است. رهبر عالیقدر که سالها در این مقام بود، تنها یک رئیسجمهور نبود؛ او یکی از آخرین چهرههای بزرگ نسل بنیانگذار جمهوری اسلامی بود.
خامنهای در سال 1939 در شهر مشهد به خانوادهای روحانی با پیشینه آذری متولد شد و از طریق حوزههای علمیه بالا رفت و در جنبش ضد شاه فعال شد. او در قم تحت نظر روحانیون برجستهای از جمله آیتالله روحالله خمینی تحصیل کرد و سالها تحت فشار دولت پهلوی، از جمله دستگیری، زندان و تبعید داخلی، قرار داشت. این تجربیات اولیه به شکلگیری اعتبار انقلابی او و بیاعتمادی طولانیمدتش به نارضایتیهای داخلی و نفوذ خارجی کمک کرد.
پس از انقلاب 1979، خامنهای به سرعت وارد نظم سیاسی جدید شد. او به عضویت شورای انقلاب اسلامی درآمد، در مجلس خدمت کرد و به عنوان رهبر نمازهای جمعه تهران منصوب شد. در این نقش، او در ژوئن 1981 از یک تلاش برای ترور جان سالم به در برد، زمانی که بمبی که در یک ضبط صوت پنهان شده بود، در حین سخنرانی منفجر شد و دست راستش را به طور دائمی آسیب دید. در سال بعد، پس از ترور رئیسجمهور محمدعلی رجایی، او به عنوان رئیسجمهور ایران انتخاب شد و از 1981 تا 1989 در این مقام خدمت کرد. پس از مرگ خمینی در 1989، او توسط مجلس خبرگان به عنوان جانشین مربی سابقش به مقام رهبری عالی ارتقا یافت – مقامی که از آنجا به مدت سه و نیم دهه بر جهتگیری سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک ایران تسلط داشت. حمله 1981، ریاستجمهوریاش و ارتقای او در 1989 همگی نقاطی هستند که باید به طور مستقیم به آنها اشاره شود.
به عنوان رهبر عالی، حکومت خامنهای در مراحل متمایزی پیش رفت. ابتدا، او تلاش کرد تا از سایه اکبر هاشمی رفسنجانی فرار کند و با ایجاد شبکههای وفادار در سراسر دولت، به ویژه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، قدرت را متمرکز کند. او سپس با موج اصلاحطلبی که با انتخاب محمد خاتمی در 1997 به وجود آمد، مواجه شد و به آزادی مطبوعات، فعالیتهای دانشجویی و نارضایتیهای فکری با کنترلهای شدیدتر، تعطیلی رسانهها و سرکوب پاسخ داد. در سالهای بعد، او نظارت بر گسترش برنامههای موشکی و هستهای ایران، تعمیق نفوذ منطقهای ایران پس از حمله ایالات متحده به عراق در 2003، سرکوب جنبشهای اعتراضی بزرگ داخلی و درگیریهای مکرر با واشنگتن را بر عهده داشت. او به زحمت به توافق هستهای JCPOA در 2015 رضایت داد و سپس پس از خروج ایالات متحده از آن در 2018، ادعای حقانیت کرد. در سالهای پایانی عمرش، او بر یک رشته از شکستهای داخلی و بینالمللی قابل توجه نظارت داشت – کشته شدن فرمانده نیروی قدس قاسم سلیمانی در ژانویه 2020، اعتراضات مهسا امینی در 2022–2023 و پیامدهای فاجعهبار حملات 7 اکتبر و انتقامجوییهای بعدی اسرائیل بر “محور مقاومت”.
class=”MsoNormal”>تا پایان دوره حکومتش، خامنهای کنترل تقریباً کاملی بر سیاستهای داخلی و خارجی ایران اعمال کرد و تصمیمگیریهای استراتژیک را در دفتر خود متمرکز کرد. با گذشت زمان، رئیسجمهور—که بهطور رسمی رئیس دولت ایران است—به یک مقام اداری کاهش یافت که مسئول مدیریت بوروکراسی و اجرای تصمیمات بود، نه اینکه بهعنوان یک مقام اجرایی مستقل در مسائل امنیت ملی و استراتژی کلان عمل کند. تحت رهبری او، خدمات اطلاعاتی ایران، دستگاههای سرکوبگر و نهادهای نظامی، هم ارتش (ارتش منظم) و هم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بهطور مشابه بازسازی و تجمیع شدند. این موضوع شامل افرادی است که مسئول سیاستهای منطقهای ایران هستند. رهبری ارشد این نهادها در طول 37 سال قدرت او توسعه یافت—به این معنی که یک نسل کامل از نخبگان سیاسی، امنیتی و نظامی در سیستمی که او ساخت و نظارت کرد، بالغ شدند. از این نظر، رهبری ایران یک دوره طولانی از بازتولید تحت اقتدار او را تجربه کرد.
در نهایت، خامنهای در سرکوب و حاشیهنشینی هرگونه شخصیت سیاسی داخلی که ممکن بود به مقام او چالش بکشند، ثابتقدم بود. پس از انتخابات جنجالی ریاستجمهوری 2009، شخصیتهای مخالف میرحسین موسوی و مهدی کروبی تحت حبس خانگی قرار گرفتند و از آن زمان در آنجا باقی ماندهاند. رئیسجمهور پیشین محمد خاتمی همچنان با محدودیتهای سیاسی شدید و ممنوعیتهای رسانهای مواجه است. بازیگر قدیمی سیاست، اکبر هاشمی رفسنجانی، که در سال 2017 درگذشت، در سالهای پایانی عمرش تأثیرش بهطور قابل توجهی کاهش یافت. حتی محمود احمدینژاد، که زمانی بهعنوان همراستا با خامنهای دیده میشد، در نهایت از نظر سیاسی از مقام خود کنار گذاشته شد. اخیراً، شخصیتهایی مانند حسن روحانی و دیگر سیاستمداران اصلاحطلب و میانهرو با حاشیهنشینی سیاسی مواجه شدهاند. در این زمینه، خامنهای بهعنوان ستون مرکزی سیستم سیاسی ایران عمل کرده است—به این معنی که غیبت او خلائی ایجاد خواهد کرد که پر کردن آن برای هر فردی بسیار دشوار خواهد بود.
جانشین بعدی “رهبر عالی” ایران کیست؟
بیتردید نمیتوان با اطمینان گفت که چه کسی جانشین خامنهای بهعنوان رهبر عالی ایران خواهد شد. آنچه در ادامه خواهد آمد بهطور عمده به آنچه از جمهوری اسلامی بهعنوان یک موجودیت سیاسی در محیط پس از جنگ باقی میماند و همچنین به وضعیت رهبری سیاسی ارشد آن بستگی دارد. اگر جمهوری اسلامی بهطور نهادی فرو نپاشد—و اگر اعتراضات گستردهای در خیابانها بروز نکند و مردم سعی در تصرف نهادهای دولتی نداشته باشند—سوال مرکزی این خواهد بود که رژیم چگونه به یک دوره جدید رهبری منتقل خواهد شد و چه کسی بهترین موقعیت را برای جانشینی خامنهای خواهد داشت. با این حال، بهدلیل نقشی که خامنهای در تسلط بر صحنه سیاسی ایران و کنار گذاشتن رقبای بالقوه ایفا کرد، این سوال پاسخ واضحی ندارد.
مدتهاست که شایعاتی وجود دارد مبنی بر اینکه خامنهای در یک مقطع زمانی به پسرش، مجتبی خامنهای، بهعنوان جانشین احتمالی خود علاقهمند بود. با این حال، چنین شایعاتی هرگز بهطور رسمی تأیید نشد. پس از سال 2021، رئیسجمهور سختگیر و اصولگرا و وفادار به خامنهای، ابراهیم رئیسی، بهعنوان محتملترین جانشین ظاهر شد، اما این برنامه بهطور ناگهانی پس از مرگ رئیسی در یک سانحه هلیکوپتر در مه 2024 فروپاشید. با رفتن رئیسی و اینکه مجتبی خامنهای دیگر بهعنوان یک نامزد پیشرو بهطور گسترده دیده نمیشود، چشمانداز جانشینی نامشخص شده است. برخی گزارشهای ایرانی حاکی از آن است که اعضای خانواده خامنهای، از جمله عروسش—همسر مجتبی—در حملات اخیر آسیب دیدهاند، هرچند چنین گزارشهایی هنوز تأیید نشدهاند.
در غیاب چنین شخصیتهای سیاسی مرکزی، به نظر میرسد آینده ایران عمدتاً در دستان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خواهد بود—و در غیاب یک شخصیت روحانی غالب که قادر به گردآوری دستگاه امنیتی و قهری حول خود باشد، سپاه پاسداران میتواند تصمیم به تصاحب کنترل مستقیم بگیرد. جمهوری اسلامی که به عنوان یک سیستم روحانی با نهادهای مسلح به عنوان مجریان آن عمل کرده است، به طور مؤثری ساختار خود را معکوس خواهد کرد: مردان مسلح میتوانند کنترل قدرت سیاسی را به دست بگیرند، در حالی که شخصیتهای روحانی برای مشروعیت بخشیدن به آن قدرت خدمت خواهند کرد.
این سناریو با توجه به موقعیت ریشهدار سپاه پاسداران در ساختار قدرت داخلی ایران قابل تصور است. سپاه پاسداران نفوذ زیادی بر بخشهای وسیعی از دستگاه امنیتی و اطلاعاتی دارد، شبکههای مالی مستقل قابل توجهی را در اختیار دارد و از منابع دولتی قابل توجهی بهرهمند است. این مزایای ساختاری به آن ظرفیت نهادی میدهد تا به طور قاطع مداخله کند. با این حال، این موضوع به زمینه جنگ جاری وابسته است. اگر تعداد قابل توجهی از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران و مقامات امنیتی در حمله جاری از بین بروند—که به هیچ وجه احتمال کمی نیست، با توجه به تمرکز اسرائیل بر حذف آنها در جنگ ۱۲ روزه در ژوئن ۲۰۲۵—این میتواند منجر به تضعیف سپاه پاسداران شود و توانایی آن را برای تجمیع قدرت به طور منسجم محدود کند.
بنابراین، سناریوی دیگری میتواند ظهور شخصیتهای اصولگرا جایگزین باشد—احتمالاً با حمایت بخشهایی از سپاه پاسداران. در حالی که رئیسی و خامنهای جوان دیگر به عنوان جانشینان مرکزی قابل قبول نیستند، سایر شخصیتهای تندرو یا اصولگرا ممکن است در میان دایرههای محافظهکار نفوذ داشته باشند و تلاش کنند خود را در یک فرآیند جانشینی که توسط بخشهایی از دستگاه امنیتی حمایت میشود، قرار دهند. یکی از این شخصیتها میتواند علیرضا آرفی باشد، یک روحانی که عضو مجلس خبرگان رهبری است و قبلاً در شورای نگهبان خدمت کرده است. او همچنین سمتهای ارشد روحانی و سیاسی را در اختیار داشته و به عنوان فردی نزدیک به جریانات محافظهکار و اصولگرا که به رهبر معظم انقلاب نزدیک هستند، شناخته میشود. نام او گاهی در بحثها درباره جانشینیهای احتمالی مطرح شده است.
چالش برای شخصیتهایی مانند آرفی، یا هر روحانی دیگری که سعی در تصاحب رهبری در دوران انتقال پرتنش دارد، نیاز به یک پیشتاز امنیتی قوی برای تضمین تجمیع قدرت به طور روان در کشوری است که جمعیت آن به طور کامل از سیستم روحانی ناامید شده است. در یک دوره بیثباتی، تنها اتکاء به قدرت روحانی احتمالاً کافی نخواهد بود. چنین انتقالی نیاز به هماهنگی و حمایت از دستگاه امنیتی و قهری دارد—که همان مشکلات را به عنوان تصاحب سپاه پاسداران در میان جنگ جاری به همراه دارد.
یک احتمال کمی امیدوارکنندهتر این است که کاهش دایرههای رهبری تندرو و امنیتمحور میتواند فضایی برای جریانات عملیاتیتر در درون جمهوری اسلامی ایجاد کند. شخصیتهای مرتبط با خانواده لاریجانی، به ویژه علی لاریجانی و برادرش صادق آملی لاریجانی، به طور تاریخی به عنوان افراد تأثیرگذار در سیستم شناخته شدهاند. علی لاریجانی مدتهاست که سمتهای ارشد را در اختیار دارد، از جمله رئیس مجلس و نقشهای مشاورهای ارشد. رئیسجمهور سابق حسن روحانی نیز میتواند به عنوان بخشی از جریان عملیاتیتر در درون نهاد سیاسی دیده شود.
در این زمینه، به جز فروپاشی کامل جمهوری اسلامی و پایان دوران خامنهای، بهترین چیزی که ایرانیان عادی میتوانند امیدوار باشند، انتقال مدیریتشده قدرت درون سیستم موجود است—که ممکن است تأثیر را از جناحهای سختگیر و اصولگرا به سمت عناصر نسبتاً عملگرا منتقل کند. چنین تغییری، اگر اتفاق بیفتد، ممکن است به طور غیرمستقیم تحت تأثیر عملیاتهای هدفگذاری با ارزش بالا که توسط ایالات متحده و اسرائیل انجام میشود، شکل بگیرد. تصمیمگیرندگان در هر دو کشور ممکن است به این موضوع توجه کنند.

