زمانی که مقامات آمریکایی و ایرانی در اتاقهای جداگانهای در مسقط نشسته و پیامها را از طریق واسطههای عمانی منتقل میکنند، مردم در ایران منتظر بیانیه نمیمانند. سریعترین ارسال از عمان هرگز یک عبارت دیپلماتیک به دقت انتخاب شده نیست. بلکه چیزی بنیادیتر است — یک تغییر در جو. و جو به سرعت تغییر میکند.
در ۱۳ فوریه، ناو هواپیمابر USS Gerald R. Ford — بزرگترین ناو هواپیمابر جهان — دستورات لازم را برای ترک کارائیب و پیوستن به USS Abraham Lincoln که در حال حاضر در خاورمیانه مستقر بود، دریافت کرد. در واشنگتن، دو گروه ضربتی ناوها به عنوان یک نمایش نظامی تفسیر میشوند. در تهران، همین واقعیت به عنوان هزینه تلقی میشود. یک فروشنده نیاز به یادداشت سیاستی ندارد تا بداند یک خط سختتر آمریکایی چه معنایی میتواند داشته باشد. او سیگنالها را به گونهای میخواند که کشاورزان ابرها را میخوانند: نه برای جزئیات، بلکه برای بقا. تا زمانی که تیتر منتشر شود، یک تأمینکننده قیمت پیشنهادی را اصلاح کرده، یک مالک اجاره را دوباره محاسبه کرده و برنامه یک خانواده برای ماه آینده به علامت سوال تبدیل شده است.
این تنها فشار نیست. آنچه من “حکمرانی از طریق آب و هوا” (GbW) مینامم، وضعیتی است که در آن تصمیمات روزانه یک کشور — و در طول زمان، نهادها و ریتمهای اجتماعی آن — حول تغییرات موضع یک قدرت خارجی سازماندهی میشود. حاکمیت رسمی روی کاغذ باقی میماند، اما حکمرانی به پیشبینی تبدیل میشود.
آب و هوا، اقلیم و آستانه
هر دولت تحت محدودیتهایی که خود انتخاب نکرده است، حکمرانی میکند. در روابط بینالملل، این محدودیتها نوعی اقلیم را تشکیل میدهند — پسزمینهای پایدار از دینامیکهای قدرتهای بزرگ، قوانین چندجانبه، نیروهای بازار — که همه دولتها آن را به اشتراک میگذارند. اقلیم کند، ساختاری و چندمنبعی است. آب و هوا چیز دیگری است: ناپایدار، متمرکز و روزانه. GbW آستانهای را توصیف میکند که در آن یک بازیگر خارجی به منبع غالب عدم قطعیت روزمره در تجارت، مالی، فناوری، مسکن و زندگی اجتماعی تبدیل میشود — و الگو نه برای یک دوره، بلکه برای دههها ادامه مییابد. وقتی این اتفاق میافتد، آب و هوا به طور مؤثری به اقلیم برای جامعهای که تحت آن زندگی میکند تبدیل میشود، حتی در حالی که بقیه جهان تنها تغییرات جوی عادی را تجربه میکند.
کلید این نیست که همراستا شوند. حکمرانی از طریق آب و هوا میتواند از خصومت رشد کند. یک دولت میتواند خود را در برابر یک قدرت خارجی تعریف کند و هنوز هم فاصله گرفتن از آن قدرت را به عنوان اصل سازماندهی بودجهها، روایتها و جدول زمانبندیها قرار دهد. حاکمیتی که باید از طریق یک پایتخت دیگر روایت شود، حاکمیتی است که وابستگی در دستور زبان آن گنجانده شده است.
زمانی که ریال در اواخر دسامبر به پایینترین سطح خود رسید، بازار بزرگ بسته شد. اعتراضات در صدها شهر گسترش یافت و به یکی از خونینترین دورههای ناآرامی در تاریخ معاصر ایران منجر شد. محرک این ناآرامیها ایدئولوژی نبود. بلکه هیئت نرخ ارز بود.
چگونه آب و هوا سفر میکند
آب و هوا با ارتش نمیآید. آن از طریق نقاط تنگ سفر میکند: تسویه دلار، بیمه، مجوز، قوانین انطباق، کنترلهای صادرات و پلتفرمهای دیجیتالی که تجارت مدرن به آنها وابسته است. نکته تنها این نیست که چه چیزی بهطور رسمی ممنوع است. بلکه ترس است که فراتر از قانون سفر میکند — کاهش ریسک، انطباق بیش از حد، محاسبهی خاموشی که یک معامله ارزش دردسرش را ندارد.
یک کارخانه که به قطعات تخصصی نیاز دارد همچنین به بانکی نیاز دارد که حاضر باشد پرداخت را تسویه کند، بیمهگری که حاضر باشد بار را پوشش دهد و خط حمل و نقلی که حاضر باشد مسیر را بپذیرد. هر پیوندی میتواند شکست بخورد حتی زمانی که کالاها ممنوع نیستند، زیرا “ریسک صفر” ارزانتر از قضاوت است. راهحلهای جایگزین تجارت را زنده نگه میدارند اما سرمایهگذاری را با بداههپردازی جایگزین میکنند — شرکتها متوقف میشوند و به بقا روی میآورند.
سپس آب و هوا به مسکن میرسد. ارز تضعیف میشود، هزینههای واردات افزایش مییابد، مالکان عدم قطعیت را در قیمتها لحاظ میکنند. مستأجران آدرس را حفظ میکنند اما یک اتاق را از دست میدهند — یا اتاقها را حفظ میکنند و به حاشیه شهر منتقل میشوند. متر مربعها کوچکتر میشوند، رفت و آمدها طولانیتر میشود، خانوارها دو برابر میشوند. استقلال در سخنرانیها به نمایش گذاشته میشود. وابستگی در تجدید اجاره مذاکره میشود.
یک مرز دوم بهصورت آنلاین بسته میشود. فیلتر کردن اینترنت را در خانه تنگتر میکند؛ تحریمها و ترسهای انطباق دوباره آن را از خارج تنگتر میکنند. یک توسعهدهنده میتواند کدهای جهانی بنویسد و هنوز در اولین قدم شکست بخورد: حسابی که شماره تلفن ایرانی را نمیپذیرد، اشتراکی که هیچ کارت خارجی نمیتواند برای آن پرداخت کند، خدمات ابری که یک تیم حقوقی ترجیح میدهد آن را مسدود کند تا بررسی کند. مجوزها ممکن است روی کاغذ وجود داشته باشند. قابلیت استفاده در فاصله بین قانون و ریسک از بین میرود.
استقلال بهعنوان شعار
هیچیک از اینها تهران را تبرئه نمیکند. ایرانیها میدانند که چقدر رهبران خودشان اغلب سرسختی را به دکترین و افتخار را به سیاست تبدیل میکنند و سپس صورتحساب را به دیگران میسپارند. انتخابهای داخلی آسیبپذیری را عمیقتر میکنند: مدیریت نامنظم، رانتخواری، فساد و عادت به دیدن جامعه بهعنوان ماده خام در یک رویارویی که هرگز انتخاب نکرده است. فشار خارجی به مجوزی برای به تعویق انداختن اصلاحات تبدیل میشود. “کرامت” به جایگزینی برای شایستگی تبدیل میشود.
بدتر از آن، پروژه ملی به زبانی قاببندی میشود که هرگز آزمایش نشود. وقتی شعارها به اندازه کافی وسیع هستند که هر نتیجهای را تحمل کنند و به اندازه کافی انعطافپذیر هستند که هر شکستی را جذب کنند، هیچ مکانیزمی برای اصلاح وجود ندارد — تنها برای دو برابر کردن. در یک مسیر نادرست، حتی گامهای درست به جایی مفید نمیرسند و اشتباهات میتوانند به هدفی ناخواسته نزدیکتر از برنامههای دقیق برسند. بدون یک استاندارد قابل رد، یک سیستم سیاسی نمیتواند از تجربه خود بیاموزد. آن تنها میتواند آن را تکرار کند.
در همین حال، مقامات واشنگتن را به خاطر تورم، کمبودها و بیکاری سرزنش میکنند. ممکن است آنها در حال انحراف باشند، اما همچنین به این نکته اعتراف میکنند: یک متغیر خارجی به توضیح پیشفرضی برای زندگی ایرانی تبدیل شده است. این استقلال نیست. این وابستگی به یک پایتخت دیگر است تا داستان داخلی را منسجم کند.
هزینه طولانی
سپس جوانان میروند — نه به طور همزمان، نه با سر و صدا، بلکه به آرامی، مانند هوایی که از یک لاستیک پنچر خارج میشود. فرار مغزها معمولاً به عنوان یک موضوع اقتصادی مطرح میشود. در ایران همچنین به عنوان یک رفراندوم در خروجها خوانده میشود: نه علیه کشور، بلکه علیه این باور که آیندهاش هرگز متعلق به آنها خواهد بود.
در عصر هیدروکربنها، ایران بر فراز ثروت استراتژیک نشسته بود و هنوز هم عقب مانده بود. اکنون، با تغییر جهت جهان به سمت هوش مصنوعی، محاسبات پیشرفته و زیرساختهای سرمایهبر چیپها و مراکز داده، انزوا دیگر یک مانع نیست. این یک مجازات مضاعف است. استعداد به دسترسی آزاد نیاز دارد — به ابزارها، پلتفرمها، سرمایه و همکاری — تا انباشته شود. در طوفان، این استعداد تبخیر میشود.
خود تعلیق به یک بازار تبدیل شده است. ایرانیان در میز مذاکره نیستند. آنها در حال قمار کردن هستند — توسط دولتها و توسط غریبهها در بازارهای پیشبینی که اضطراب یک ملت را به یک خط شرطبندی تبدیل میکنند. پس از دههها از این وضعیت، یک فکر تاریک در حال گردش است: وقتی عدم قطعیت دائمی میشود، حتی فاجعه نیز شروع به به نظر رسیدن مانند وضوح میکند. این اشتیاق برای جنگ نیست. این خستگی است — خستگی مردمی که مجبورند مدت طولانی بر اساس پیشبینیها زندگی کنند به طوری که دیپلماسی، حتی زمانی که “عمل میکند”، کمتر به عنوان یک خروج و بیشتر به عنوان یک بال جدید از اتاق انتظار احساس میشود.
مردم در تهران معجزه نمیخواهند. بسیاری دیگر بر نتیجه “درست” اصرار نمیکنند. به طور فزایندهای، آنها برای چیزی بنیادیتر راضی میشوند: زندگیای که نیاز به بررسی پیشبینی قبل از صبحانه نداشته باشد. آنها میخواهند ایالات متحده همانطور که برای اکثر جهان است — یک دولت قدرتمند که به دنبال منافع خود است — باشد، نه جوی که میتواند به سرعت تغییر کند.
طوفانی که نمیتوانید پیشبینی کنید، همان طوفانی است که شما را میشکند. در ایران، مخربترین طوفان نه تصمیم واحدی از واشنگتن بوده و نه شکست واحدی در تهران. این یک سیستم بوده است — که توسط هر دو طرف، به دلایل مختلف، ساخته شده — که زندگی عادی را وابسته به سیگنالهای از جاهای دیگر میکند و سپس آن وضعیت را حاکمیت مینامد — یا، زمانی که مخاطب تغییر میکند، “استقلال”.

