مرحله ابتدایی کمپین کنونی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران با یک نظریه تغییر صریح تعریف شده است: سرنگونی رهبری ارشد از طریق حملات هوایی، تضعیف دستگاه قهری، و اجتناب از جنگ زمینی. در عمل، این به معنای یک حمله مشترک است که منجر به کشته شدن رهبر عالی، علی خامنهای، و دیگر شخصیتهای ارشد شده و به دنبال آن یک کمپین هوایی در حال گسترش علیه پایگاههای نظامی و امنیتی است که به عنوان فشار قاطع به جای مجازات محدود توصیف میشود.
این رویکرد در چارچوب یک محدودیت طولانیمدت آمریکایی قرار دارد: استراتژی ایالات متحده پس از 2008 به طور فزایندهای به قدرت هوایی، اهرم مالی و فشار از طریق شرکا نسبت به اشغالهای بزرگ ترجیح داده است. این تغییر، قهری را حذف نمیکند؛ بلکه ابزارهای ترجیحی آن را تغییر میدهد.
اگر این محدودیتها را بپذیرید، منوی عملیاتی واشنگتن غالباً در دو مسیر کلی چارچوببندی میشود. اولین مسیر امید به این است که تضعیف دولت امنیتی فرصتی برای قیام جمعی ایجاد کند. این گزینه پیشینههایی دارد. لیبی در سال 2011 نشان داد که چگونه فشار نظامی خارجی میتواند با تکهتکه شدن داخلی و بسیج همپوشانی کند تا سقوط رژیم را تسریع کند.
جمهوری اسلامی نه از نظر سیاسی پایدار است، نه محبوب و نه از نظر اقتصادی سالم: از سال 2017، قیامهای مکرر، فرسایش تجمعی مشروعیت و فشار ناشی از بحرانهای ناشی از تحریمها، آسیبپذیریهای واقعی را برجسته کرده است. درخواستهای دونالد ترامپ از ایرانیان برای قیام، همراه با حملات هدفمند به زیرساختهای نظامی و امنیتی، حداقل نشاندهنده یک گشایش بیانی در این مسیر است.
هیچ نیروی زمینی
مسیر دوم بیشتر تکنوکراتیک و تحت شرایط “هیچ نیروی زمینی” به طور فزایندهای جذاب است: مدلی مشابه ونزوئلا. در ژانویه 2026، ایالات متحده رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، را از طریق یک عملیات تصرف مستقیم برکنار کرد و سپس تلاش کرد تا نظم پس از مادورو را بدون پذیرش بارهای اشغال کامل شکل دهد. این واقعه اغلب به عنوان یک شکل جدید از “مدیریت رژیم” توصیف میشود: نه تخریب دولت، بلکه مدیریت خارجی چانهزنی نخبگان و جهتگیری سیاست پس از برکناری رهبری.
وسوسهانگیز است، بهویژه تحت محدودیتهای “هیچ نیروی زمینی”، که آن توالی را به عنوان یک الگوی قابل انتقال در نظر بگیریم: حذف راس، حفظ بوروکراسی، استفاده از تسهیل تحریمها و شناسایی دیپلماتیک به عنوان اهرم، و تأمین یک توافق سیاسی متناسب با خواستههای ایالات متحده.
مشکل این است که مکانیزمی که مردم در ونزوئلا تصور میکنند به راحتی بر روی ایران قابل تطبیق نیست. و خطر تنها سهلانگاری مفهومی نیست. یک تشبیه بد میتواند انتخابهای عملیاتی را سخت کند که جنگ را تشدید میکند در حالی که نتیجه سیاسی وعده داده شده را کمتر، نه بیشتر، محتمل میسازد.
واقعه ونزوئلا در سال 2026 اغلب به عنوان یک اثبات مفهوم استناد میشود. در بهترین حالت، این فقط یک مجموعه محدودتر از ادعاها را پشتیبانی میکند که حامیان آن معمولاً به آن اعتراف نمیکنند.
اول، حذف راس میتواند در سیستمهایی که اقتدار به شدت شخصیسازی شده و نخبگان ارشد محاسبه میکنند که سازش ایمنتر از مقاومت است، بسیار مهم باشد. اگر هسته قهری باور داشته باشد که میتواند با پذیرش یک توافق جدید، تداوم نهادی، مصونیت و موقعیت اقتصادی خود را حفظ کند، حذف رهبری میتواند همراستایی را تسریع کند.
دوم، هدایت پس از حذف میتواند از طریق اهرمهای انتخابی، از جمله توالی تسهیل تحریمها، دسترسی به داراییهای مالی و شناسایی بینالمللی، بدون نیاز به اداره کشور توسط قهری انجام شود. این معنای عملی “انتقال مدیریتشده” در این معنای محدودتر است: یک بازپیکربندی کنترلشده از مشوقهای نخبگان.
class=”MsoNormal”>این پیشنهادات خاص یک سیستم سیاسی است که در آن قدرت به اندازه کافی متمرکز است که حذف آن به طور ساختاری تحولآفرین باشد و جانشین بتواند به طور معقول کنترل را بدون ایجاد تکهتکه شدن سیستم تثبیت کند. چندین شاخص نشان میدهد که ایران یک نوع متفاوت از این مورد است.
قدرت در ایران
سیستم ایران یک ائتلاف متراکم و نهادینه است که در آن اجبار، اقتدار سیاسی و کنترل اقتصادی به هم پیوستهاند. دو ویژگی برای هر تلاشی که بخواهد نتیجهای مشابه ونزوئلا ایجاد کند، از اهمیت بیشتری برخوردار است.
در دو دهه گذشته، اقتصاد سیاسی ایران تحت تأثیر آنچه من “پیچیدگی نظامی-بنیاد” مینامم، شکل گرفته است: یک اکوسیستم متراکم که دستگاه نظامی و امنیتی را به بنیادهای انقلابی و نهادهای شبهدولتی که گرههای اقتصادی کلیدی را تحت چتر رهبری عالی و شبکه روحانیون مورد اعتماد و مستقر کنترل میکنند، متصل میکند.
چرخههای مکرر تحریم و بحران به طور کلی این سیستم را تقویت کردهاند، نه اینکه تضعیف کنند، زیرا ارزش دسترسی ویژه و کانالهای قابل اعتماد را افزایش دادهاند. این امر به یک ارکان مرکزی دولت تبدیل شده و سیاست داخلی و خارجی را به یک اندازه شکل میدهد، از جمله همراستایی عمیقتر ایران با روسیه و چین در سالهای اخیر. این یک معماری حکومتی است که اجبار را با اقتصاد سیاسی ترکیب میکند تا قدرت و امتیاز را حفظ کند.
این همچنین دلیل این است که برخورد با خامنهای به عنوان یک “سلطان-دیکتاتور” قابل حذف، نحوه کارکرد قدرت را به اشتباه بیان میکند. او یک دیکتاتور بود به این معنا که اقتدار نهایی تحت دفتر او قرار داشت و نارضایتی به طور اجبارآمیز کنترل میشد. اما از نظر تحلیلی، او به عنوان یک داور قدرتمند و مدیر سیستم عمل میکرد، یک گره مرکزی که رشد پیچیدگی نظامی-بنیاد را پرورش میداد، پاداشها و حفاظت را تخصیص میداد و در میان نخبگان رقیب میانجیگری میکرد تا سیستم را به کار بیندازد.
نهادها و ائتلافهایی که او مدیریت میکرد، برای تداوم رژیم بیشتر از بقای هر یک رهبر اهمیت دارند.
در چنین اکوسیستمی، از دست دادن رهبری میتواند منجر به چانهزنی جانشینی شود، اما به طور خودکار یک چرخش مطیع ایجاد نمیکند زیرا تداوم یک پروژه جمعی است. چندین بازیگر حق وتو هم قابلیت و هم انگیزه دارند که یک انتقال قابل هدایت از خارج را مسدود کنند اگر آن را تهدیدی برای بقای نهادها بخوانند.
علاوه بر این، یک فرضیه مرکزی در بسیاری از تشبیهات ونزوئلا این است که بخش امنیتی میتواند به عنوان یک بلوک جدا شود، یا اینکه تبعیت پس از حذف رهبر به صورت زنجیرهای اتفاق میافتد. معماری اجبارآمیز ایران این منطق را پیچیده میکند.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یک بازیگر واحد نیست به طوری که نظرات خارجی اغلب به آن اشاره میکنند. این یک فدراسیون از اجزای نیمهخودمختار با وظایف همپوشان، روابط فرماندهی لایهای و نظارت ایدئولوژیک است. این ساختار هزینههای معامله را برای جدایی هماهنگ افزایش میدهد و تمایل دارد که درگیری نخبگان را به چانهزنی و اولویتبندی داخلی هدایت کند تا شکافهای آشکار. همچنین به این معناست که بیثباتی در یک بخش از سیستم لزوماً منجر به فروپاشی در بخش دیگر نمیشود.
در شرایط جنگی، این دینامیکها معمولاً تشدید میشوند. وقتی نخبگان درگیری را به عنوان وجودی تفسیر میکنند، انگیزه برای حفظ ائتلاف حاکم افزایش مییابد، به ویژه برای بازیگرانی که قدرت، ثروت و امنیت شخصی آنها به بقای سیستم وابسته است.
تأثیر جنگ
جنگ کنونی به یک روش اضافی، تشبیه ونزوئلا را تضعیف میکند: ایران میتواند هزینهها را صادر کند. ونزوئلا نمیتوانست به طور معتبر میدان جنگ منطقهای را گسترش دهد. ایران میتواند و در حال تلاش برای انجام این کار از طریق تلافی علیه داراییها و شرکای آمریکایی در خلیج فارس و از طریق شبکه وسیعتر محور است، حتی اگر این تلاشها دارای اثربخشی نظامی متغیر باشند.
این موضوع برای استراتژیهای مدیریت رژیم اهمیت دارد زیرا کنترل تشدید را تغییر میدهد. یک کمپین فشار که به منظور “مدیریت” تکهتکه شدن داخلی طراحی شده است، میتواند در عمل به یک درگیری منطقهای گسترشیافته تبدیل شود که وادار به انتخابهای سختتری میکند: تشدید بیشتر، پذیرش اهداف جزئی، یا جستجوی یک خروجی برای کاهش تنش.
اگر تهران حملات سر بریدن و هوایی را به عنوان گامهایی به سوی نابودی تفسیر کند، آنگاه گسترش میدان نبرد غیرمنطقی نیست. این تبدیل به یک ابزار چانهزنی میشود. تحت منطق بازدارندگی خود، صادر کردن هزینهها ممکن است منطقیتر از پذیرش یک انتقال مهندسیشده از خارج به نظر برسد.
اینجاست که تشبیه ونزوئلا از حالت ضعیف صرف به حالت گمراهکننده فعال تبدیل میشود. هرچه رهبری ایران حملات سر بریدن و حملات هوایی مداوم را به عنوان تهدیدی وجودی تلقی کند، احتمال بیشتری دارد که با تبدیل استقامت و تشدید به اهرم، پاسخ دهد تا اینکه به بازسازی سیاسی مدیریتشده از خارج تن دهد.
هیچیک از اینها به این معنا نیست که ایران پایدار، محبوب یا از نظر اقتصادی سالم است. جمهوری اسلامی با یک بحران عمیق مشروعیت، چرخههای اعتراضی مکرر و آسیبپذیریهای اقتصادی جدی مواجه است. نکته باریکتر این است: ونزوئلا 2026 نشان نمیدهد که حذف رهبری به علاوه فشار خارجی به طور قابل اعتمادی یک انتقال قابل هدایت از خارج را تولید میکند.
مسیر محتملتر در کوتاهمدت، چانهزنیهای جانشینی تشدیدشده و هماهنگی امنیتی تنگاتنگتر در داخل بلوک اقتصادی-اجباری است، نه تسلیم نخبگان. و اگر بسیج عمومی نتواند در حالی که سیستم پابرجاست، از مرز عبور کند، تهران یک مسیر منطقی در دسترس دارد: تبدیل استقامت به اهرم، کشاندن درگیری، تحمیل هزینههای منطقهای متناوب اما مداوم، و انتظار برای افزایش فشار سیاسی در واشنگتن به گونهای که هر خروجی کاهش تنش به یک خروجی مذاکرهای تبدیل شود نه تسلیم.
خطر این است که یک استراتژی که به عنوان “مدیریت رژیم” با اشغال کم تبلیغ میشود، به یک مسابقه اجباری طولانیمدت تبدیل شود که در آن کنترل تشدید سریعتر از موفقیت هدایت سیاسی فرسایش مییابد.
اگر هدف اصلی واشنگتن اجتناب از یک اشغال دیگر است، سوال مرکزی این نیست که آیا میتواند هزینهها را تحمیل کند. بلکه این است که آیا اختلال اوج میتواند به یک توافق سیاسی قابل کنترل تبدیل شود و آیا منطقه میتواند ریسکهای تشدیدی که در این تلاش به وجود میآید را جذب کند. در مورد ساختار نهادی و دینامیکهای اولیه جنگ، تشبیه ونزوئلا بیشتر احتمال دارد که گمراه کند تا راهنمایی کند.

