با وجود اینکه نه تنها یک — بلکه دو — گروه نبرد ناو در حال چرخش در جایی در سواحل عمان و خارج از برد موشکهای ایرانی هستند، همه ما با این سوال گیجکننده مواجه هستیم: هدف ایالات متحده از دور جدید حملات هوایی به ایران چیست؟ ترامپ به ما نگفته است.
آخرین بحران روز با ایران نشاندهنده باتلاق استراتژیکی است که نه تنها دونالد ترامپ بلکه پیشینیان او نیز به طور داوطلبانه به آن وارد شدهاند. این باتلاق بر اساس یک فرضیه واحد و به شدت نادرست بنا شده است: اینکه استفاده از زور، چه از طریق حملات محدود از ارتفاع ۱۲,۰۰۰ پا یا حتی تهاجمها، به نوعی میتواند مشکلات سیاسی پیچیدهای را که در زیر آن وجود دارد حل کند. ایالات متحده امروز در حال لرزیدن است و به این تب باتلاقی گرفتار شده — بدون هیچ نشانهای از بهبودی.
نوشتن این موضوع به عنوان یک پدیده منحصر به فرد ترامپ آسان خواهد بود. حقیقت این است که ترامپ تنها آخرین نمونه از یک رهبر سیاسی است که ظرفیت کمی برای تفکر درباره اینکه چگونه استفاده از زور میتواند اهداف سیاسی را محقق کند، دارد؛ اهدافی که به طور نظری باید کشور را در مقایسه با رقبایش قویتر، ثروتمندتر و ایمنتر کند.
در واقع، تاریخ اخیر نشاندهنده عدم وجود رؤسای جمهوری است که قادر به انجام چنین محاسبات سادهای باشند.
اگر چیزی وجود داشته باشد، قرنهای ۲۰ و ۲۱ نشاندهنده شکست کامل در استراتژی و تفکر استراتژیک است که میتوانست رهبران کشور را در اتخاذ تصمیمات معقول درباره اینکه آیا و در چه شرایطی باید از هولستر خود استفاده کنند و شروع به شلیک کنند، راهنمایی کند. در عوض، آنچه که ما دیدهایم، یک دسترسی بازتابی به آن هولستر است که به نظر میرسد با گذشت زمان آسانتر میشود — با وجود عدم وجود هرگونه نتایج مثبت قابل دستیابی برای کشور. این دوره همچنان مملو از شکستهای ویرانگر آمریکا است.
چه اتفاقی افتاد و چرا؟
به وضوح، دهه ۱۹۹۰ زمانی بود که ایالات متحده شروع به نزول در شیب لغزندهای کرد که به باور اینکه حملات محدود و جنگ میتواند اهداف سیاسی را با هزینه کمی برای خود به دست آورد، منجر شد. در طول این دهه، دولت کلینتون به طور مکرر به سایتهای غیرموجود سلاحهای کشتار جمعی عراق با جنگندهها و موشکهای کروز حمله کرد تا به طور بیهودهای صدام را مجبور کند که تمام سلاحهای فرضی خود را افشا کند.
کی میتواند حمله موشکی آگوست ۱۹۹۸ به کارخانه داروسازی ال شیفا در خارطوم را فراموش کند که supposedly به اسامه بن لادن پیشسازهای شیمیایی ارائه میداد؟ فراموش کنید که مانند سلاحهای کشتار جمعی غیرموجود صدام، این کارخانه هیچ پیشسازی به القاعده ارائه نکرد؛ در عوض، این حملات یکی از تأمینکنندگان اصلی داروهای دامپزشکی و انسانی سودان را نابود کرد. واشنگتن هرگز عذرخواهی نکرد اما بعداً اذعان کرد که شواهد آنها غیرموجود بوده است.
با این حال، این اشتباهات در مقایسه با تصمیمات برای تهاجم به عراق و افغانستان در سالهای ۲۰۰۱ و ۲۰۰۳ ناچیز بود. در هر دو مورد، رهبران سیاسی، تحت تأثیر شور و شوق پس از ۱۱ سپتامبر برای انتقامگیری از حملات و ساخت دموکراسی در جاهایی که هیچگونهای وجود نداشت، باور داشتند که عملیاتهای سریع و کمهزینه میتواند سیاستهای هر دو کشور را بازسازی کند. پس از صرف تریلیونها دلار و هزاران کشته نظامی و غیرنظامی، ایالات متحده هر دو کشور را ترک کرد و در مأموریتهای متعدد خود شکست خورد.
نشاندهنده ناتوانی ظاهری در تفکر درباره پیامدهای شکستهای کلان در عراق و افغانستان، رهبران آمریکا و شرکای اروپایی آنها در سال ۲۰۱۱ تصمیم به باریدن بمبها بر لیبی گرفتند که در نهایت به مرگ معمر قذافی و جنگ داخلی که تا به امروز ادامه دارد، منجر شد.
به اعتبار خود، دولت اوباما به دنبال بهبود روابط سیاسی با تهران از طریق گفتوگو و دیپلماسی به جای تهدید نظامی بود و در نهایت به توافقی برای محدود کردن برنامه هستهای ایران دست یافت، توافقی که در سال ۲۰۱۸ توسط ترامپ بهطور یکجانبه لغو شد. رئیسجمهور باراک اوباما همچنین روابط با کوبا را عادی کرد، تلاشی که با ورود ترامپ به کاخ سفید به سرعت متوقف شد. اما حملات به لیبی و افزایش جنگ با پهپادهای کشنده نیز تحت نظارت او بود.
نمونه دیگری در این فهرست که به هیچ وجه جامع نیست، تصمیم دولت بیدفاع بایدن برای شروع بمباران حوثیها در ژانویه ۲۰۲۴ بهدلیل حملات آنها به کشتیرانی در دریای سرخ است. حوثیها حملات خود را برای فشار به اسرائیل بهمنظور پایان دادن به کشتار فلسطینیها در غزه آغاز کردند. به نوعی، تصور میشد که بمباران ایالات متحده منجر به نتایج مثبت و تغییر رفتار حوثیها خواهد شد. این روند تا مارس ۲۰۲۵ ادامه یافت، زمانی که رئیسجمهور ترامپ بهطور منطقی حملات را متوقف کرد، اما نه قبل از اینکه میلیاردها دلار و مهمات آمریکایی مصرف شود.
چندین رشته از تداوم که این مثالها را به هم پیوند میدهد، کشور را به باتلاق کشاند. اولین مورد از اینها باید خودبزرگبینی رهبران سیاسی باشد که به باور ذاتی خود به قدرت و استثنایی بودن آمریکاییها چسبیده بودند. به وضوح، یکی از منابع آن خودبزرگبینی نیز در اعتماد به برتری نظامی آنها ریشه داشت — امری قابل درک برای کشوری که بیشتر از تقریباً تمام کشورهای دیگر جهان بر روی نظامیگری خود هزینه میکند. رهبران سیاسی معتقد بودند که خانواده جدیدی از سلاحهای دیجیتالی که با دقت بالا در فواصل طولانی تحویل داده میشوند، میتوانند دشمنان ما را به تسلیم وادار کنند بدون اینکه تابوتهای آمریکایی به خانه بازگردند.
آخرین نکته، ما به اشتباه معتقد بودیم که دشمنان ما ضعیف و ما قوی هستیم و اینکه درگیریهای مسلحانه تحت تأثیر این واقعیت اساسی و غیرقابل انکار شکل خواهد گرفت.
تمامی این فرضیات نمایانگر (و همچنان نمایانگر) یک سوءتفاهم عمیق از شرایطی بود که پیگیری برتری نظامی را بهعنوان ابزار کلیدی سیاست قرار میداد.
این رشتههای تداوم و سوءتفاهمها درباره جنگ و کاربرد زور همچنین بهطور مستقیم با کاهش کیفیت رهبری ریاستجمهوری در دوران پس از جنگ سرد و بهطور موازی، کاهش جامعهای از غیرنظامیان و نظامیان که در مطالعات استراتژیک مشغول بودند، برخورد کرد.
به عبارت دیگر، “میز” متفکران استراتژیک در دولت که به تصمیمگیری در این مسائل کمک کند، در طول ربع قرن گذشته بهطور پیوسته کاهش یافته است. دانشگاهها نیز در این زمینه مقصر هستند؛ آنها مطالعات استراتژیک را در برنامههای تحصیلات تکمیلی خود در سراسر دروس کماهمیت کردهاند. برنامههای علوم سیاسی در دانشگاههای معتبر کشور دانشجویان خود را به سمت مطالعات نظری و کمی سوق میدهند؛ دپارتمانهای تاریخ علاقه کمی به تاریخ نظامی نشان میدهند. آن غیرنظامیانی که به این حوزهها علاقهمند هستند، به ناچار به جامعههای اندیشکده مستقر در واشنگتن دیسی منتقل میشوند که تحت تأثیر تحلیلهای ایدئولوژیک و جمعآوری کمکهای مالی قرار دارند.
علاوه بر این، صعود نئوکونها در این جامعه نشاندهنده یک “راهحل مدرسهای” نگرانکننده است که بر استفاده از زور برای حل مشکلات استراتژیک مختلفی که کشور با آنها مواجه است، متمرکز شده و به تحریف چشمانداز فکری در بازار ایدهها کمک کرده است.
به سوی تهران
هر تحلیل منطقی از رویارویی آمریکا با ایران باید به ما بگوید که گروههای نبرد ناوگان نمیتوانند هیچ هدف سیاسی معنادار یا مثبتی را در صورت دستور به حمله محقق کنند. ایالات متحده میتواند از نیروهای زمینی خود بخواهد که به نوعی به کشور حمله کنند، اما آیا کسی هست که باور داشته باشد چنین اقدام افراطی و غیرقابل درکی میتواند نتیجهای مطلوب با هزینههای وحشتناک به همراه داشته باشد؟
با این حال، به نظر میرسد این ملاحظات برای رهبران سیاسی ما گم شده است — که به باورهای نادرست خود چسبیدهاند که بمباران و جنگ به نوعی نتایج مطلوبی ایجاد خواهد کرد — هرچند که این نتایج چقدر هم نامشخص باشند.
این تعریف جنون است که بیش از یک ربع قرن به طول انجامیده: انتظار نتایج متفاوت از همان اقدامات، بارها و بارها.

