در تاریخ ۲۸ فوریه، ایالات متحده و اسرائیل در یک عملیات نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران شرکت کردند و رهبر آن، آیتالله علی خامنهای را از بین بردند. نحوهای که ایالات متحده نقش ایران را در خاورمیانه تصور میکند، ممکن است توضیح دهد که چرا این کشور دستکم میگیرد که اقدام آن نه تنها میتواند این منطقه جغرافیایی خیالی را بیثبات کند، بلکه بخشهای وسیعتری از سرزمین را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
استراتژی آمریکاییها بر یک نقشه ذهنی تحریفشده از “خاورمیانه” تکیه دارد که ایران را به حاشیه میبرد و موقعیت واقعی آن را در مرکز جنوب غربی آسیا پنهان میکند. این دیدگاه نادرست نقاط کور استراتژیک، سیاستهای نامنسجم و محاسبات مکرر اشتباه را تولید میکند که به دیگر درگیریها و مناطق فراتر از خلیج فارس سرایت میکند.
نقشه ذهنی آمریکاییها ایران را به عنوان یک “دیگری” حاشیهای، یک دولت نفتی خاورمیانهای که اهمیت آن عمدتاً معاملاتی است، تلقی میکند. هر دو سازمان ملل و نشنال جئوگرافیک از اصطلاح “جنوب غرب آسیا” یا “غرب آسیا” استفاده میکنند. به نظر میرسد نخبگان سیاست خارجی آمریکا نیز سعی کردهاند کوری نقشهنگاری واشنگتن را دوباره تنظیم کنند.
به طرز عجیبی، این یک نقشه مبهم است که توسط سیا در سال ۱۹۹۶ تولید شده و به فرد یادآوری میکند که ایران تنها به نفت مربوط نمیشود، حتی اگر رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، فکر کند میتواند اقداماتی مشابه در ونزوئلا انجام دهد، یعنی حذف رهبر کشور و هدایت منابع طبیعی یک ملت مستقل. برای کسانی که با این اصطلاح آشنا نیستند، این نقشه آنچه را که کارشناسان “شناخت مرزی” مینامند، نشان میدهد، تمایل به در نظر گرفتن خطوط مصنوعی به عنوان نشانههای قطعی نفوذ در حالی که جریانات عمیقتری از جغرافیا، اقتصاد و فرهنگ را نادیده میگیرد.
در واقع، ایران در قلب جنوب غربی آسیا قرار دارد، یک محور قارهای که جنوب آسیا، قفقاز و آسیای مرکزی را به هم متصل میکند. نقشه سیا، که منبع باز است و به صورت سالانه در قالب کتاب و در وب منتشر میشود، نشان میدهد که قفقاز یک محور تقریباً مستقیم به خلیج فارس تشکیل میدهد، با ارمنستان که بسیار نزدیکتر به شمال عراق از آنچه نقشههای متعارف نشان میدهند، قرار دارد و ایران را به وضوح در این کریدور قرار میدهد و نقش آن را به عنوان یک تکیهگاه منطقهای تأکید میکند. این موقعیت پاکستان، هند، چین، قفقاز و جهان عرب را به هم پیوند میدهد و هر سیاستی نسبت به ایران را از دینامیکهای قارهای وسیعتر جداییناپذیر میسازد. خلا رهبری اخیر در تهران ممکن است بیثباتی را به تمام این مناطق دعوت کند.
نگاه به ایران به عنوان یک کشور حاشیهای ایالات متحده را به اشتباه در درک بحرانها سوق میدهد و این کشور را وادار میکند که بیثباتی در یک مکان، چه عراق، افغانستان یا خلیج فارس، را نادیده بگیرد و تأثیر آن را بر تجارت، امنیت و نفوذ دستکم بگیرد. پیشینههای تاریخی، مانند خط دوراند که در سال ۱۸۹۳ در دوران “بازی بزرگ” انگلیس و روسیه ترسیم شد، نشان میدهد که چگونه مرزهای مصنوعی میتوانند عواقب ماندگاری داشته باشند. آن خط قبایل پشتون را بین افغانستان و آنچه که بعدها پاکستان شد، تقسیم کرد و واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی را نادیده گرفت.
بیش از یک قرن بعد، اعضای این قبایل به طالبان افغان پیوستند و نشان دادند که چگونه تحریفات نقشهای بر نتایج منطقهای تأثیر میگذارد. ساختار “افغانستان-پاکستان” واشنگتن فرض کرده بود که میتوان ایران را از تثبیت افغانستان کنار گذاشت. اما بیثبات کردن ایران در سال ۲۰۲۶ میتواند به بیرون سرایت کند و هم افغانستان و هم عراق را تهدید کند و نشان دهد که منطقه چقدر به هم پیوسته است. این دیدگاه تحریفشده باعث میشود که استراتژی آمریکاییها درگیریها را به عنوان معماهای جداگانه در نظر بگیرد، نه به عنوان تغییرات منطقهای مرتبط.
این تحریف شناختی با تقسیمبندیهای بوروکراتیک تقویت میشود و منجر به استراتژیهای تکهتکه و شکستهای مزمن سیاستی میگردد. نهادهای آمریکایی مانند وزارت امور خارجه، منطقه را به سیلوهای مصنوعی تقسیم میکنند، مانند “خاورمیانه”، “جنوب آسیا”، “آسیای مرکزی”، که تفکر استعماری و تقسیمات آکادمیک دوران جنگ سرد را منعکس میکند نه واقعیت جغرافیایی. انزواي افغانستان، که با ساختار ناکام “افپاک” تشدید شده، مدتهاست که مانع از برنامهریزی یکپارچه منطقهای شده است. در عین حال، همین دیدگاه ایران را به یک دولت نفتی خاورمیانهای تقلیل میدهد به جای آنکه نقش آن را به عنوان یک محور قارهای که چندین صحنه استراتژیک را به هم متصل میکند، بشناسد.
با مجبور کردن دینامیکهای پیچیده و مرتبط به لولههای سخت، واشنگتن اطمینان حاصل میکند که دیپلماسی، امنیت، تجارت و پیشگیری از درگیری به طور جداگانه عمل میکنند و این منجر به سیاستهای واکنشی و کوتاهمدت به جای استراتژیهای منسجم میشود. این تکهتکهسازی ساختاری اکنون با تأثیر فزاینده منافع خاص و دستورکارهای ایدئولوژیک بر سیاستگذاری خارجی ایالات متحده برخورد میکند.
مفهوم “خاورمیانه” به عنوان یک مفهوم استراتژیک ممکن است بالاخره منسوخ شده باشد. به جای آن، یک سیستم غرب آسیایی در حال ظهور است که به کشش اقتصادی و فناوری آسیای در حال ظهور، صعود جهانی کشورهای خلیج فارس و محو مرزها بین مدیترانه، خاورمیانه و اقیانوس هند مرتبط است.
همانطور که محمد سلیمان در کتاب جدیدش، “غرب آسیا: یک استراتژی کلان جدید آمریکایی در خاورمیانه”، استدلال میکند، ایالات متحده باید از ساختارهای باریک خاورمیانهای فراتر رفته و به سمت یک چارچوب وسیعتر غرب آسیایی حرکت کند که واقعیتهای تاریخی و جغرافیایی را ادغام کند تا یک نظم منطقهای پایدار بسازد.
تمرکز باریک آمریکا بر نفت، تحریمها و تغییر رژیم قضاوت را تحریف میکند و دینامیکهای پیچیده منطقهای را به اهرمهای فشار سادهسازی میکند. برخورد با ایران عمدتاً به عنوان یک منبع درآمد یا هدفی برای دستکاری سیاسی، نقش آن را به عنوان یک هاب اتصال منطقهای نادیده میگیرد. برخورد با ایران مانند ونزوئلا مقیاس، جغرافیا و پیامدها را درک نمیکند. سیاستهایی که به دنبال تضعیف تهران یا تغییر سیاستهای آن هستند، شبکههای تجارت، زیرساخت و نفوذی را که آن را به جنوب، مرکز و شرق آسیا متصل میکند، نادیده میگیرند. به طور خلاصه، اشتباهات سیاست خارجی ایالات متحده واقعیتهای پیچیده ژئوپلیتیکی را به اهرمهای اقتصادی ساده تبدیل میکند و خطرات مداخله را دست کم میگیرد.
بیش از یک قرن پیش، آلفرد تئیر ماهان، استراتژیست دریایی تأثیرگذار آمریکایی، اصطلاح “خاورمیانه” را ابداع کرد و در سال 1902 نوشت که “خاورمیانه، اگر اجازه دهید از اصطلاحی که ندیدهام استفاده کنم، روزی به مالتی به همان اندازه که به جبل الطارق نیاز خواهد داشت.” این عبارت بازتابدهنده یک ذهنیت امپریالیستی بود که جغرافیا را به ابزاری برای کنترل تقلیل میداد، یک تمایل که امروز نیز به شکلهای ظریفتر اما به همان اندازه مهم ادامه دارد. انتظار میرود ایران “تنها به اندازهای که با جهتگیری و تحمل نیروهای تازه صعود کرده مطابقت داشته باشد” جا بگیرد، همانطور که دکتر علی علاوی، معاون نخستوزیر سابق عراق، بیان کرده است، چه مالی، چه ایدئولوژیک یا ژئوپلیتیک، نه به عنوان یک بازیگر منطقهای مستقل به خودی خود.
این میراث هنوز هم تخیل استراتژیک واشنگتن را منحرف میکند. تا زمانی که ایالات متحده دوباره یاد نگیرد که جغرافیا را نه به عنوان یک تسهیل بوروکراتیک یا میدان جنگ، بلکه به عنوان یک شبکه از ارتباطات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ببیند، به اشتباه ایران را درک خواهد کرد، غرب آسیا را نادرست خواهد فهمید و از بحرانی به بحران دیگر خواهد افتاد. حملات ترامپ به ایران سرنوشت یکی از مهمترین کشورهای جهان را تعیین خواهد کرد، با پیامدهایی که میتواند کل منطقه را ملتهب کند.

