خاورمیانه به جنگ عادت کرده است، اما لحظه کنونی به طور بنیادی متفاوت است. جنگها بر هم منطبق شدهاند، اتحادها در حال تغییر هستند و فرضیات دیرینه درباره حفاظت خارجی و نظم منطقهای در حال فرسایش است. برای جهان عرب، این تنها یک مرحله دیگر از بیثباتی نیست؛ بلکه یک نقطه عطف استراتژیک است.
اکنون یک سوال اساسی پیش روی کشورهای عربی قرار دارد: آیا آنها به فعالیت در یک سیستم منطقهای که توسط دیگران شکل گرفته ادامه خواهند داد، یا اینکه شروع به شکلدهی به محیط امنیتی خود خواهند کرد؟ این سوال دیگر نمیتواند به تأخیر بیفتد. هزینههای تجزیه به شدت افزایش یافته و آسیبپذیری منطقه امروز کمتر ناشی از کمبود قدرت و بیشتر ناشی از کمبود دیدگاه جمعی است.
پس از دههها مداخله خارجی، درگیریهای داخلی و زوال نهادها، جهان عرب یک انتخاب دارد: ادامه دادن با تقسیم و وابستگی، یا بیان یک چارچوب امنیتی منطقهای منسجم که توانایی عربها را بازگرداند. جنگ در غزه، گسترش نفوذ منطقهای اسرائیل و کاهش تعامل ایالات متحده، شکنندگی نظم موجود را نمایان میسازد.
به طور فزایندهای، به نظر میرسد غرب در اعمال حقوق بینالملل گزینشی عمل میکند و در دفاع از حفاظت از غیرنظامیان و حاکمیت ناهماهنگ است. این موضوع نادیده گرفته نشده است. استانداردهای دوگانه اعتبار خود سیستم را که قرار است ثبات را حفظ کند، تضعیف میکند. برای کشورهای عربی، این یک حقیقت سخت را برجسته میکند: اتکا به نگهبانان خارجی دیگر از نظر استراتژیک قابل قبول نیست و از نظر سیاسی پایدار نیست. با وجود هزینه انسانی ویرانگر آن، غزه ممکن است یک ارزیابی استراتژیک را تسریع کرده باشد که ممکن است تفکر عربی درباره امنیت، حاکمیت و مسئولیت را دوباره تعریف کند.
برای بخش عمدهای از سه دهه گذشته، امنیت خاورمیانه عمدتاً از طریق یک لنز خارجی تصور شده است. حمله ایالات متحده به عراق در سال 2003 و مداخلات نظامی بعدی همه بر اساس این باور بود که واقعیتهای سیاسی میتوانند با برتری نظامی شکل بگیرند، اما این حمله نهادهای دولتی را از هم پاشید و دینامیکهای فرقهای را آزاد کرد که پیامدهای آن هنوز هم ادامه دارد.
خیزشهای عربی در سال 2011 ناشی از نارضایتی عمومی بود، اما به جای اینکه تحولی دموکراتیک به ارمغان آورد، این خیزشها که ناشی از نارضایتی بودند، اغلب منجر به فروپاشی دولت، جنگهای داخلی و خلأهای قدرت شدند که توسط افراطگرایان و رقبای منطقهای مورد بهرهبرداری قرار گرفتند.
آنچه این شکستها را تشدید کرد، فاصله فزاینده بین بلاغت غربی و عمل بود. درخواستها برای یک نظم بینالمللی مبتنی بر قوانین به طور فزایندهای با اجرای گزینشی همزیستی داشت، به ویژه در خاورمیانه. همانطور که نخستوزیر کانادا، مارک کارنی، در داووس امسال اذعان کرد، اعتبار غربیها به دلیل استانداردهای دوگانه در اعمال حقوق بینالملل و حفاظت از غیرنظامیان تضعیف شده است.
لحظه برداشتن ماسک
این فقط نمادین نبود. این موضوع تأیید کرد که فرسایش اقتدار هنجاری غربی ساختاری است و نه مقطعی. برای کشورهای عربی، این آگاهی را تیزتر کرده است که چارچوبهای امنیتی که عمدتاً بر اساس مشروعیت خارجی بنا شدهاند، ذاتاً شکننده هستند. این تحولات به طور عمیق اقدام جمعی عربی را تضعیف کرده است. به عنوان مثال، اتحادیه عرب به دلیل اولویت دادن کشورهای فردی به توافقهای امنیتی دوجانبه با قدرتهای خارجی، از اهمیت خود کاسته است.
رویکردهای استراتژیک کشورهای مختلف متفاوت شد. برخی به تضمینهای امنیتی ایالات متحده تکیه کردند، در حالی که دیگران روسیه یا چین را انتخاب کردند. چند کشور تلاش کردند خود را به عنوان «واسطههای منطقهای» معرفی کنند. نتیجه این بود که جهان عرب به تکهتکه شدن و عدم انسجام استراتژیک دچار شد و به جای شکلدهی به نتایج، به واکنش به بحرانها پرداخت.
هر دو سند استراتژی امنیت ملی ایالات متحده در سالهای ۲۰۲۲ و ۲۰۲۶ به تغییر جهت واشنگتن به سمت رقابت قدرتهای بزرگ با چین و روسیه اشاره دارند. خاورمیانه، در حالی که هنوز مهم است، دیگر مرکزی نیست. این باید به کشورهای عربی استقلال نظری بیشتری بدهد، در حالی که همچنین خطرات وابستگی مداوم را نمایان میسازد. بدون یک چارچوب جمعی، این منطقه در معرض خطر تبدیل شدن به عرصهای برای رقابتهای خارجی است، نه یک بازیگر با منافع مشخص.
مدل معیوب
برای دههها، امنیت منطقهای بر اساس یک مدل معیوب از تضمینهای خارجی، بازدارندگی نظامی جدا از حل و فصل سیاسی، و فرض اینکه تقسیمات عربی میتواند به طور نامحدود مدیریت شود، استوار بود. این مدل به حل و فصل درگیریها نپرداخت؛ بلکه فقط آنها را به تعویق انداخت. برتری نظامی فوقالعاده اسرائیل، با حمایت غرب، یکجانبهگرایی و باور به اینکه زور میتواند جایگزین دیپلماسی شود را پرورش داد.
فلسطینیها حاشیهنشین شدند و به عنوان یک مشکل ناخوشایند به جای یک مسئله سیاسی اصلی تلقی شدند. کشورهای عربی به دنبال توافقهای ملی محدود بودند و این به هزینه یک استراتژی جمعی بود. این امر تأثیر عربی را خالی کرد و به بازیگران غیرعربی اجازه داد تا قوانین را تعریف کنند. حقوق بینالملل به قدرت واگذار شد و توافق به اجبار تبدیل شد.
امروز، آن مدل به وضوح در حال فروپاشی است، که با تضعیف نظم هنجاری که زمانی همراه با قدرت غربی بود، تسریع شده است. همانطور که کارنی اذعان کرد، زمانی که قوانین به صورت انتخابی اعمال میشوند، دیگر به عنوان قوانین عمل نمیکنند و به ابزارهای قدرت تبدیل میشوند. در خاورمیانه، این به شرایطی ترجمه میشود که به طور بنیادی با ثبات بلندمدت ناسازگار است.
جنگ در غزه نیت واقعی اسرائیل را آشکار کرده است: هژمونی بر خاورمیانه. با این حال، این جنگ همچنین وضوح استراتژیک را تولید کرده است و توهم اینکه مسئله فلسطینی میتواند به طور نامحدود نادیده گرفته شود بدون عواقب، را از بین برده است. مقیاس رنج غیرنظامیان فشار عمومی بیسابقهای را ایجاد کرده است و دولتهای عربی را وادار کرده است تا با ناکافی بودن رویکرد ورشکستهای که حقوق فلسطینیها را به عنوان موضوعی قابل مذاکره تلقی میکرد و عادیسازی با اسرائیل را بدون حل سیاسی میپذیرفت، مواجه شوند.
در عین حال، غزه پتانسیل هماهنگی عربی را نمایان کرد. اجلاس عربی-اسلامی که در پاسخ به جنگ برگزار شد، هرچند تأثیر محدودی داشت، یک تحرک دیپلماتیک قابل توجه حول اصول مشترک، به ویژه احیای یک راهحل دو دولتی معتبر را نشان داد. دیپلماسی عربی در مورد غزه همچنین به طور فزایندهای قاطعتر شد و بر اساس حقوق بینالملل و قطعنامههای سازمان ملل قرار گرفت و نه بر اساس همراستایی منفعل با غرب.
این تغییر با شناخت فزایندهای تقویت شد—از جمله در پایتختهای غربی—که پایبندی انتخابی به قوانین بینالمللی، هنجارها و قطعنامههای سازمان ملل، کارایی و اقتدار آنها را تضعیف کرده است. این همچنین نشاندهنده یک شناخت فزاینده است که کشورهای عربی منابع دیپلماتیک، اقتصادی و قدرت نرم قابل توجهی دارند که وقتی هماهنگ شوند، میتوانند بر رویدادها تأثیر بگذارند و رفتارهای بیثباتکننده را محدود کنند. درس واضح است: disengagement دیگر ثبات نمیآورد؛ بلکه فقط رویارویی را به تعویق میاندازد.
طراحیهای هژمونیک
از منظر عربی، رفتار اسرائیل در غزه، سوریه، لبنان و سرزمینهای اشغالی فلسطینی نشاندهنده یک استراتژی منطقهای وسیعتر است: آزادی عمل نظامی بدون تعهدات متقابل، عادیسازی بدون مصالحه سیاسی و ادغام بدون پذیرش حاکمیت یا برابری فلسطینیها.
مداخله اسرائیل در سوریه و لبنان اکنون عادی شده است، رد کردن یک دولت فلسطینی قابل قبول بهطور صریح بیان شده و پیشرفتهای سرزمینی آن فراتر از بلندیهای جولان نشان میدهد که آرزوهای آن فراتر از دفاع از خود فوری است. تعامل عربها با اسرائیل، هر جا که وجود دارد، نمیتواند از این رفتار وسیعتر جدا شود و همچنین کشورهای عربی نمیتوانند یک نظم منطقهای را بپذیرند که در آن حقوق بینالملل بهطور انتخابی اعمال میشود و زندگی عربها بهعنوان قابل صرفنظر تلقی میشود.
یک چارچوب امنیتی پایدار نیاز به افقهای سیاسی، خودداری متقابل و احترام به حاکمیت دارد. علاوه بر این، مقابله با یکجانبهگرایی اسرائیل نیاز به برابری نظامی ندارد. یک چارچوب عربی منسجم که مواضع دیپلماتیک را هماهنگ کند، از روابط اقتصادی بهرهبرداری کند و فشار قانونی بینالمللی را حفظ کند، میتواند هزینههای تهاجم را افزایش دهد و اقدامات بیثباتکننده را محدود کند.
ایران همچنان چالشی برای امنیت عربی است، اما ماهیت آن چالش تغییر کرده است. تهران نفوذ منطقهای را کمتر از طریق قدرت خود و بیشتر از طریق تفرقه عربی و درگیریهای طولانی بهدست آورده است. تضعیف شبکه نیابتی ایران، شکنندگی دکترین دفاع پیشرفته آن را نمایان کرده است.
درس اصلی این است که درگیریهای حلنشده عربی دعوتگر مداخله خارجی هستند. یک استراتژی عربی منسجم که بر احیای اقتدار دولت، حل درگیریها و پیشبرد امنیت جمعی متمرکز باشد، بیشتر از رویارویی میتواند بر نفوذ ایرانی تأثیر بگذارد.
بهطور همزمان، ترکیه هم چالشی و هم فرصتی را نمایندگی میکند. قابلیتهای نظامی، صنعت دفاعی و موقعیت جغرافیایی آن میتواند به ثبات منطقهای کمک کند اگر در یک چارچوب همکاری مبتنی بر حاکمیت، شفافیت و متقابل قرار گیرد. بنابراین، تعامل عربها با قدرتهای منطقهای غیرعربی مانند ترکیه باید از دیپلماسی واکنشی به سمت تعامل مبتنی بر قواعد حرکت کند.
واقعیت تلخ
یکی از مهمترین تغییرات شکلدهنده خاورمیانه امروز، کاهش مداوم اولویت این منطقه در تفکر استراتژیک ایالات متحده است. واشنگتن درگیر است اما بهطور فزایندهای reluctant است که سرمایه سیاسی لازم برای تثبیت منطقهای را سرمایهگذاری کند. ظرفیت روسیه بهدلیل اوکراین محدود شده است، در حالی که تمرکز چین همچنان اقتصادی است.
برای کشورهای عربی، این واقعیت تلخ است. وابستگی به تضمینهای خارجی دیگر کافی نیست. چندقطبی بودن تنها به کسانی فرصت میدهد که بهطور جمعی عمل کنند. بهطور فردی، کشورهای عربی دارای نفوذ محدودی هستند؛ اما با هم میتوانند نیروی قابل توجهی باشند. یک چارچوب امنیتی عربی معتبر ممکن است، اما به معنای حرکت از اصول به سمت اجرا است. شکستهای گذشته ناشی از تشخیص نادرست نبود، بلکه از اجرای ضعیف و تمایل به اجتناب از مصالحههای دشوار بود.
موفقیت نیاز به ائتلافهای انعطافپذیر و نهادهای منطقهای تجدیدشده دارد که قادر به هماهنگی باشند. این باید با یک گروه اصلی که مایل به رهبری است آغاز شود—اجماع کامل اغلب منجر به فلج شده است. یک ائتلاف کوچکتر—که توسط کشورهای کلیدی خلیج فارس، بهعلاوه مصر و اردن حمایت میشود—میتواند بهتدریج گسترش یابد. تلاشهای اولیه باید بر روی حوزههای دفاعی متمرکز شود که منافع در آنها قبلاً همراستا شده است، مانند امنیت دریایی، حفاظت از زیرساختهای حیاتی، دفاع هوایی و قابلیتهای مقابله با پهپادها.
نشان دادن دستاوردهای ملموس در این حوزهها اعتماد را ایجاد کرده و عادات همکاری را برقرار میکند. پس از آن، دیپلماسی عربی باید هماهنگ و پایدار شود، نه مقطعی. یک مکانیزم هماهنگی دائمی برای همراستا کردن مواضع در فرومهای بینالمللی، تعامل با قدرتهای بزرگ و پاسخ جمعی به بحرانها نیاز است.
اتحادیه عرب اصلاحشده
در این زمینه، یک اتحادیه عرب اصلاحشده نقش محوری ایفا میکند و به عنوان یک فوروم دائمی برای توافق بر سر قوانین، اقدامات و مکانیزمهای نظارتی عمل میکند. این اتحادیه که به طور تاریخی حاشیهنشین و از نظر نهادی ضعیف بوده است، به همکاری عربی هم مشروعیت و هم اثر عملی میبخشد. دیپلماسی هماهنگ، که با سیگنالدهی اقتصادی و سیاسی دقیق تقویت میشود، میتواند نفوذ عربی را به طور قابل توجهی افزایش دهد.
در کنار این، باید مسئله فلسطین به عنوان یک اولویت امنیتی منطقهای دوباره تعریف شود، نه به عنوان یک مسئله نمادین. تعامل عربها با اسرائیل—چه از طریق عادیسازی، همکاری اقتصادی یا ادغام منطقهای—باید به طور صریح به تعهدات سیاسی قابل اندازهگیری مرتبط شود، از جمله توقف گسترش شهرکها و ساختن به سمت یک دولت فلسطینی. این تقابل نیست؛ بلکه همراستایی استراتژیک است. بدون آن، هیچ ساختار امنیتی منطقهای مشروعیت یا پایداری نخواهد داشت.
عربها باید به صورت یکپارچه و متحد نیز در کاهش تنشهای درگیری و بازسازی دولتها در جاهایی مانند سودان، لیبی، یمن، سوریه و لبنان سرمایهگذاری کنند، جایی که آسیبپذیریهای ساختاری دعوت به مداخله خارجی میکند و بیثباتی را ادامه میدهد. تلاشهای میانجیگری یکپارچه، کمکهای مالی هدفمند و فشار جمعی بر بازیگران محلی و حامیان خارجی آنها میتواند به تدریج تکهتکه شدن را کاهش دهد.
تعامل سازنده
به طور موازی، تعامل سازنده با هر دو ایران و ترکیه ضروری است. تعامل با ایران باید مشروط، متقابل و ترجیحاً چندجانبه باشد. گفتوگو باید بر اساس احترام به حاکمیت، عدم مداخله و اولویت نهادهای دولتی باشد. چارچوبهای چندجانبه میتوانند عدم تقارنها را کاهش دهند و دینامیکهای تقسیم و حکومت را محدود کنند، در حالی که انتظارات و خطوط قرمز را روشن میسازند.
برای کشورهای عربی، وظیفه استراتژیک این است که با ترکیه به صورت پیشگیرانه و نه واکنشی تعامل کنند و مشوقها، هنجارها و نهادهایی را شکل دهند که جاهطلبیهای آنکارا را به سمت یک نظم منطقهای همکاریمحور هدایت کند. اگر این همکاری بر اساس حاکمیت، احترام متقابل و شمولیت باشد، میتواند معماری امنیتی نوظهور خاورمیانه را تقویت کند.
همکاری امنیتی باید فراتر از حوزههای نظامی گسترش یابد. فشارهای اقلیمی، ناامنی غذایی، کمبود آب و انتقال انرژی اکنون به عنوان محرکهای مرکزی بیثباتی عمل میکنند. ابتکارات مشترک تابآوری و ادغام اقتصادی عمیقتر—مانند از طریق شبکههای انرژی مشترک، کریدورهای حمل و نقل و تسهیل تجارت—میتواند هزینههای درگیری را افزایش دهد و در عین حال قدرت چانهزنی منطقهای را با شرکای خارجی تقویت کند.
جهان عرب اغلب به عنوان “در یک دوراهی” توصیف میشود. این لحظه نیاز به انتخاب دارد، نه انفعال. عربها میتوانند به سازوکارهایی که توسط دیگران شکل گرفتهاند ادامه دهند یا میتوانند کار دشوار ساخت یک نظم امنیتی منطقهای مبتنی بر مسئولیت جمعی و راهحلهای سیاسی را آغاز کنند. وحشتهای غزه، فرسایش هنجارهای منطقهای و تغییر تعادل جهانی قدرت یک واقعیت را غیرقابل انکار کرده است: نظم قدیمی فروپاشیده است. آنچه جایگزین آن خواهد شد بستگی به این دارد که آیا عربها انتخاب آژانس را بر سازش ترجیح میدهند یا خیر.

