انتقال رهبری در دیکتاتوریها میتواند نشانهای از آشفتگی باشد—چه به نفع و چه به ضرر—و در ایران این لحظه اکنون فرا رسیده است. مرگ رهبر عالی، علی خامنهای، در یک حمله هوایی ایالات متحده به تهران در ۲۸ فوریه، مهمترین شکاف در نظام سیاسی جمهوری اسلامی از سال ۱۹۸۹ به شمار میرود.
برخلاف انتقال مدیریت شدهای که پس از مرگ جانشین او، آیتالله روحالله خمینی، رخ داد، این جانشینی در میان ناآرامیهای شدید داخلی، بحران اقتصادی و فشار نظامی خارجی بیسابقه انجام خواهد شد. آنچه اکنون رخ خواهد داد، پیامدهای گستردهای خواهد داشت.
در نهایت، این یک حمله هوایی بود که به جای انقلاب یا پیری، پایاندهنده حکومت خامنهای شد. اما برای مدتی مشخص بود که، مانند دیگر دیکتاتورهای پیر، او نمیتوانست بهطور نامحدود ادامه دهد. تا بهحال، سوال جانشینی بر احتمال ظهور افراد مورد نظر برای جایگزینی او، از جمله پسر خامنهای، مجتبی، یا رئیسجمهور پیشین، ابراهیم رئیسی، متمرکز بود.
با این حال، اعتراضات گسترده در ژانویه، که پیشنهاداتی از سوی رئیسجمهور ترامپ مبنی بر اینکه او به تغییر رژیم تمایل دارد را به همراه داشت، خامنهای را وادار کرد تا علی لاریجانی، ژنرال سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و دبیر شورای عالی امنیت ملی، را بهطور مؤثر برای اداره کشور انتخاب کند. تصرف فوقالعاده رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، توسط نیروهای آمریکایی تنها چند هفته قبل از آن، بدون شک بر ذهن آیتالله سنگینی میکرد.
ضعف نظامی ایران و آسیبپذیری در برابر فشارهای خارجی به وضوح عوامل حیاتی هستند. چشمانداز مداخله مستمر ایالات متحده یا اسرائیل در ایران—و توانایی آنها برای هدف قرار دادن افراد در رژیم به دلخواه—هنوز هم تعیینکننده باقی مانده است. اما اکنون همچنین ضروری است که در نظر گرفته شود چگونه عوامل داخلی مانند factionalism یا مبارزه بین رقبای داخلی میتواند در یک سناریوی جانشینی ناپایدارتر ظهور کند.
با توجه به میزان سرکوب رژیم در حملات هوایی ۲۸ فوریه، که حدود ۵۰ مقام ارشد هدف قرار گرفتند، مشخص نیست که آیا لاریجانی میتواند وضعیت موجود را حفظ کند. اما اکنون تمام نخبگان ایرانی بهطور قطع تحت این فرض عمل خواهند کرد که امنیت خودشان نمیتواند تضمین شود. با این حال، برخی از سیاستمداران ارشد با تجربه حکومتی تا کنون زنده ماندهاند. این افراد شامل رئیسجمهور پیشین حسن روحانی، رئیس مجلس ایران، محمد باقر قالیباف، و البته خود لاریجانی هستند.
سناریوهای احتمالی جانشینی
پیشبینی آینده هر رژیم خودکامه، بهویژه رژیمی که برای دههها در برابر فشار تقریباً مداوم دوام آورده است، غیرممکن است. اما چهار نوع نتیجه اکنون بر اساس دینامیکهای داخلی به نظر محتمل میرسد.
اول، سناریوی “استحکام” که در آن یک روحانی ارشد توسط مجلس خبرگان رهبری تأیید میشود و سپس سعی میکند نظام موجود را با حداقل تغییرات یا امتیازات حفظ کند. این سناریو شامل هیچ تغییر واقعی در وضعیت موجود نخواهد بود، حداقل در کوتاهمدت، و نتیجهای است که خامنهای به دنبالش بود. با وجود خطر حملات هدفمند بیشتر، رژیم اکنون در تلاش است تا این نوع جانشینی سازمانیافته روحانی را برقرار کند.
اگر این امر محقق شود، احتمال اینکه مجلس خبرگان به خواستههای تغییرات سیاسی بنیادی تن دهد کمتر خواهد بود و بنابراین، خشونت و سرکوب بیشتر اعتراضات آینده میتواند دنبال شود.
دوم، سناریوی “قطع و فرار” که در آن رهبران کلیدی در نهایت تصمیم میگیرند که روزهایشان شماره است و مانند بشار اسد در سوریه، کشور را ترک میکنند. اگرچه در ابتدا این سناریو برای کسانی که میخواهند پایان جمهوری اسلامی را ببینند جذاب به نظر میرسد، اما باید با مشکل واقعی ایجاد خلأ قدرت و منجر شدن به هرج و مرج نهادی و فروپاشی دولت تعدیل شود. حتی در سال ۱۹۷۹، زمانی که شاه فقید، محمدرضا پهلوی، به تبعید رفت، تعدادی از واسطههای قدرت بالقوه در انتظار بودند تا جای او را بگیرند. امروز هیچیک از این گروهها وجود ندارد. هیچ تضمینی وجود ندارد که ایران به دلیل این وضعیت، لیبرالتر یا بازتر شود، حتی با فشارهای خارجی بیشتر.
سوم، سناریوی “سرکوب و جانشینی” که در آن رژیم به طور فزایندهای به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای بهطور خشن بازپسگیری قدرت خود وابسته میشود. این امر احتمال ظهور یک جنتای شبهنظامی با مشروعیت روحانی ضعیفتر را افزایش میدهد. چنین تحولی میتواند رژیمی تهدیدآمیزتر تولید کند که هم dissent را سرکوب میکند و هم بر مقاومت در برابر فشارهای ایالات متحده و اسرائیل تأکید میکند.
چهارم، احتمال موفقیت یک قیام مردمی وجود دارد. اما همچنان نامشخص است—با توجه به درک محدود ما از وضعیت در صحنه—که جمعیت ایرانی به چه کسی حمایت خواهد کرد و آیا میتوانند بدون حمایت یکی از نهادهای نظامی ایران موفق شوند یا خیر. ایرانیان باید به خیابانها بیایند و با بقایای یک رژیم استبدادی که حاضر است برای حفظ قدرت خود بجنگد، روبرو شوند. این میتواند منجر به یک وضعیت بسیار غیرقابل پیشبینی شود. اما اگر نهادهای غالب ایران به دلیل فشار نظامی مداوم ایالات متحده بیشتر تضعیف شوند، این سناریو نیز محتملتر میشود.
هر شکلی از جانشینی که در ایران شکل بگیرد، پیامدهای منطقهای قابل توجهی خواهد داشت. اسرائیل برنامههای اضطراری و گزینههای نظامی بیشتری را آماده خواهد کرد، در حالی که کشورهای عرب خلیج فارس احتمالاً سعی خواهند کرد هر چه سریعتر تنشها را کاهش دهند. با وجود خشم واضح آنها از حملات ایران به سرزمین خود، کلید برای شورای همکاری خلیج فارس این خواهد بود که به سرعت روابط کارآمدی با هر رژیمی که در بلندمدت ظهور میکند، برقرار کنند و نوعی صلح سرد را تحمیل کنند، در حالی که اختلالات داخلی خود را به حداقل برسانند.
ترکیه و پاکستان هر دو نگرانیهای امنیتی جدی دارند، به ویژه اگر شبهنظامیان کرد و بلوچ در داخل ایران سعی کنند به عنوان کشور شروع به تجزیه، پایگاه سیاسی ایجاد کنند. در همین حال، روسیه و چین، اگرچه از دست دادن یک شریک و مواجهه با اختلال انرژی نگران هستند، توانایی محدودی برای شکلدهی به نتایج دارند، با وجود اینکه هر دو ایران را به عنوان یک شریک استراتژیک میبینند.
برای اروپا، این لحظه هم خطر و هم فرصت را به همراه دارد. کاهش تحریمها به طور متناسب میتواند تشدید تنشها را کاهش دهد، جنگ داخلی را بازدارنده کند و از همراستایی عمیقتر تهران با مسکو و پکن جلوگیری کند. با این حال، نفوذ اروپا به طور عمده به این بستگی دارد که آیا رئیسجمهور ترامپ میخواهد سیاست تغییر رژیم را به پیش ببرد یا خیر. انتخابهای دشواری در پیش است، اما همه چیز به آنچه در هفتههای آینده اتفاق میافتد بستگی دارد.

