در پاسخ به رویدادهای پس از اکتبر 2023، کشورهای خاورمیانه دریافتهاند که وقتی به صورت هماهنگ عمل میکنند، قویتر هستند. این امر میتواند به طور بنیادی بازی را تغییر دهد.
جنگ غزه توهمات مربوط به ثبات منطقهای را از بین برده و محدودیتهای تسلط اسرائیل و آمریکا را نمایان کرده است، اما مهمتر از همه، به نظر میرسد که این جنگ نشانهای از بازتجدید قدرت عربی پس از دههها فشار انباشته، از پایان جنگ سرد و بهار عربی 20 سال بعد باشد. آنچه به عنوان یک واکنش منطقهای به غزه دو سال پیش آغاز شد، به سرعت به چیزی عمیقتر تبدیل شده و جهان عربی که به طور تاریخی منفعل بوده است را مجبور به بازپسگیری مقداری از خودمختاری استراتژیک کرده است. اثرات آن میتواند بسیار بزرگ باشد.
این داستان شامل فروپاشی یک نظم قدیمی، نقش کاتالیزوری مرگ و ویرانی در غزه، ناکامیهای هژمونی، بازتجدید دیپلماسی عربی و ظهور قدرتهای میانه است، در حالی که مسائلی مانند حقایق دولت فلسطینی و معضلات استراتژیک اسرائیل درسهای کلیدی را در میان تغییرات منطقهای ارائه میدهند. غزه که در حال حاضر یک تراژدی غیرقابل انکار است، ممکن است به کاتالیزوری برای تغییرات زلزلهوار تبدیل شود.
فروپاشی نظم قدیمی
از اوایل دهه 1990، خاورمیانه عمدتاً یک سیستم تحت مدیریت ایالات متحده بوده است. چتر امنیتی واشنگتن، که توسط اتحادهای منطقهای پشتیبانی میشود، ثباتی نسبی را تضمین کرده است که اولویت را بر مهار به جای حل واقعی مسائل قرار داده است. جنگ خلیج فارس در سال 1991، که در آن ائتلافی 30 کشوری به رهبری ایالات متحده نیروهای عراقی را از کویت اخراج کرد، برتری آمریکا را در منطقه تأیید کرد و پیشزمینهای برای مداخله ائتلافهای بینالمللی ایجاد کرد.
جنگ 1991، که به پیروزی سریع انجامید، این تصور را تقویت کرد که ایالات متحده میتواند شرایط را در جهان عرب تعیین کند، از تحریمها تا مناطق پرواز ممنوع. با این حال، این جنگ رژیم صدام حسین را دست نخورده باقی گذاشت و بذرهای بیثباتی آینده را کاشت. کمی بیش از یک دهه بعد، آمریکاییها دوباره بازگشتند. حمله به عراق در سال 2003، هرچند در اجرا و پیامدهایش فاجعهبار بود، در ابتدا برتری ایالات متحده را تقویت کرد.
این حمله به عنوان مأموریتی برای از بین بردن سلاحهای کشتار جمعی عراق (که بعداً مشخص شد وجود نداشتهاند) و ترویج دموکراسی توصیف شد، صدام را از بین برد اما هرج و مرج فرقهای و شورش را آزاد کرد و راه را برای ظهور گروههای افراطی مانند دولت اسلامی (IS) در سالهای بعد هموار کرد. هزینه انسانی این جنگ بسیار زیاد بود—صدها هزار کشته و میلیونها آواره. از نظر مالی، در مجموع، بیش از 1 تریلیون دلار برای ایالات متحده هزینه داشته است.
در روانشناسی عرب، این حمله نماد خطرات تحمیل خارجی بود: خودبزرگبینی یک ابرقدرت که به شکست منطقهای منجر شد. این همچنین اعتماد به نیتهای آمریکایی را تضعیف کرد، زیرا وعدههای آزادی به اشغال و سوءاستفاده از بازداشتشدگان در زندانهایی مانند ابوغریب تبدیل شد. تا اواخر دهه 2000، نمای تکقطبی در حال ترکیدن بود.
بحران مالی جهانی 2008 آسیبپذیریهای مدل نئولیبرالی را که غرب به منطقه از طریق برنامههای تعدیل ساختاری و توافقهای تجاری صادر کرده بود، نمایان کرد. اقتصادهای عربی، که به شدت به صادرات نفت و ارسال پول وابسته بودند، با بیکاری، به ویژه در میان جوانان، مواجه شدند. این نارضایتی را که در نهایت در سال 2011 در کشورهایی مانند تونس، مصر، یمن، لیبی و سوریه فوران کرد، تغذیه کرد.
شورشهای عربی آن سال، شکنندگی رژیمهای منطقهای و ورشکستگی قراردادهای اجتماعی قدیمی را نمایان کرد. از انقلاب یاس در تونس تا میدان تحریر مصر، میلیونها نفر خواستار نان، آزادی و عدالت اجتماعی شدند. این جنبشها ایدئولوژیهای وارداتی نبودند، بلکه پاسخهای ارگانیک به دههها استبداد، فساد و نابرابری اقتصادی بودند.
آنچه پس از آن رخ داد، محدودیتهای تغییرات مردمی بدون تضمینهای نهادی را برجسته کرد. اعتراضات سوریه علیه بشار اسد به جنگی منطقهای و بینالمللی تبدیل شد که روسیه، ایران (از طریق حزبالله)، ترکیه (حامی گروههای مخالف) و ایالات متحده (حامی کردها و دیگران) را درگیر کرد.
در یمن، ائتلافی به رهبری عربستان سالها با حوثیهای مورد حمایت ایران جنگید و فقیرترین کشور شبهجزیره را ویران کرد و یکی از بدترین بحرانهای انسانی جهان را ایجاد کرد. در لیبی، دیکتاتور دیرینه معمر قذافی برکنار شد و برتری شبهنظامیان را به ارمغان آورد و کشور را به دو بخش تقسیم کرد و آن را به میدان نبردی نیابتی تبدیل کرد.
این درگیریها بازیگران جدیدی را معرفی کردند و انحصار آمریکایی را تضعیف کردند. روسیه از طریق سوریه و گروه اوپک+ کشورهای تولیدکننده نفت، نفوذ خود را گسترش داد و تولید را برای تثبیت قیمتها هماهنگ کرد و اهرم فشار را در دست گرفت. چین از طریق ابتکار کمربند و جاده، حضور اقتصادی خود را گسترش داد و با سرمایهگذاری و مهارتهای چینی، بنادر در جیبوتی و عمان، راهآهنهایی در مصر و زیرساختهایی در خلیج فارس ساخت.
تا دهه ۲۰۲۰، خاورمیانه دیگر فضایی تکقطبی نبود. واشنگتن هنوز یک قدرت بزرگ بود، اما تنها قدرت نبود. کشورهای خلیج فارس شراکتهای امنیتی و سرمایهگذاری خود را متنوع کردند و سلاحهایی از روسیه و چین خریدند در حالی که پایگاههای آمریکایی را حفظ کردند. مصر، عربستان سعودی و ترکیه همگی به دنبال تعادل بودند، نه همراستایی.
ظهور قدرتهای میانه
عصر سرپرستی به پایان رسیده بود. به جای آن، سیستمی از ‘قدرتهای میانه منطقهای’ شکل گرفت. این کشورها به اندازه کافی اختیار دارند تا نتایج را شکل دهند و در میان رقبای خود تعادل برقرار کنند. این ممکن است به انقلاب خاموش جهان عرب تبدیل شود: بیداری خودمختاری استراتژیک. نشانههایی وجود دارد که این روند در حال انجام است. به عنوان مثال، قابل توجه بود که بسیاری از کشورهای عربی از پیروی از خط آمریکایی در مورد اوکراین خودداری کردند.
در سالهای اخیر، کشورهای عربی در جهانی حرکت کردهاند که ابرقدرتها (به ویژه ایالات متحده و چین) به دلیل قطببندی داخلی و رقابت قدرتهای بزرگ، حواسشان پرت شده است. سپس جنگ فاجعهبار در غزه رخ داد، نوار اراضی که تنها ۳۶۵ کیلومتر مربع مساحت دارد اما در آگاهی منطقهای بسیار مهم است.
دو سال گذشته در مقیاس و عواقب تخریبهای اسرائیل بیسابقه بوده است، با ۷۰,۰۰۰ کشته و سرزمین اکنون تقریباً غیرقابل سکونت شده است. اسرائیل گفت که این یک جنگ برای امنیت است. اما برای جهان عرب، این بیشتر شبیه جنگی برای تسلط بود که یادآور خاطرات نکبت ۱۹۴۸ و اشغال ۱۹۶۷ بود. تصاویر ماهوارهای نشان میدهد که محلههای کامل نابود شده، سایتهای میراث فرهنگی تخریب شده و زمینهای کشاورزی به زمینهای خالی و گودالدار تبدیل شدهاند.
واکنش عربی چندوجهی و پایدار بود. مصر به شدت هر طرح اسرائیلی برای اخراج غزهایها به سینا را رد کرد که این امر به حاکمیت آسیب میزد، زخمهای تاریخی جابجایی را دوباره باز میکرد و منطقه را بیثبات میکرد. مصر مرز خود را تقویت کرد، نیروها را مستقر کرد و “خطوط قرمز” خود را اعلام کرد و به نقش خود به عنوان ضامن در آتشبسهای گذشته استناد کرد.
عربستان سعودی مذاکرات عادیسازی با اسرائیل را (که هم تل آویو و هم واشنگتن به شدت بر آن فشار میآوردند) معلق کرد و اعلام کرد که بدون عدالت برای فلسطینیها هیچ احیایی وجود نخواهد داشت. تأسیس یک دولت فلسطینی در مرکز این موضوع قرار داشت. این موضوع محمد بن سلمان، ولیعهد عربستان سعودی را با مردم عربستان همسو کرد، زیرا نظرسنجیها نشان داد که بیش از ۹۰ درصد فلسطین را به عنوان یک مسئله اصلی میدانند.
امارات متحده عربی که در سال 2020 روابط خود را با اسرائیل عادی کرده بود، انتقاد عمومی از آن را مطرح کرد و از قطعنامههای سازمان ملل که خواستار آتشبس بودند، حمایت کرد. اردن با اعتراضات گستردهای مواجه شد که خواستار تعلیق معاهده صلح 1994 با اسرائیل بودند، که این امر پادشاه عبدالله دوم را مجبور کرد تا در حالی که هماهنگی امنیتی را حفظ میکند، با خشم داخلی مقابله کند، دیپلماتهای اسرائیلی را به طور موقت اخراج کند و سفیر اردن را فراخواند.
در عراق، شبهنظامیان حملات پهپادی به اهداف اسرائیلی انجام دادند، هرچند با تأثیر کمی. در لبنان، حزبالله نیز به سمت اسرائیل آتش گشود و جبهه شمالی را باز کرد. در یمن، حوثیها موشکهایی شلیک کردند و به کشتیهایی که به سمت یا از بنادر اسرائیل میرفتند، حمله کردند. در سرتاسر منطقه، مسئله فلسطین دوباره به مرکز آگاهی عربی بازگشت. با نمایش تصاویر رنج و درد در شبکههای اجتماعی، جوامع دیاسپورا بسیج شدند و به بسیاری از جنبشهای همبستگی در سراسر جهان پیوستند. تحریمها برندهایی را هدف قرار دادند که با اسرائیل مرتبط بودند. از نظر فرهنگی، در چندین حوزه ابراز مقاومت صورت گرفت.
بازنگری در فرضیات
برای اسرائیل، جنگ غزه به منظور بازگرداندن بازدارندگی پس از حمله 7 اکتبر 2023 طراحی شده بود. اما در عوض، محدودیتهای تسلط نظامی اسرائیل و وابستگی کامل آن به ایالات متحده را آشکار کرد و افسانه خودمختاری استراتژیک را درهم شکست. نیروهای دفاعی اسرائیل با فناوری پیشرفته، موفقیتهای تاکتیکی به دست آوردند اما در سطح استراتژیک به بنبست رسیدند. پس از دو سال، هنوز نتوانسته بود بسیاری از گروگانها را پیدا کرده و آزاد کند که این یک هدف مرکزی جنگ بود (در نهایت، این تنها از طریق مذاکرات تحت رهبری ایالات متحده انجام شد).
از زمان توافقات ابراهیم در سال 2020، اسرائیل سعی کرده است خود را بازتعریف کند. به دور از یک قدرت اشغالگر، خود را به عنوان یک دولت “عادی” در خاورمیانه معرفی کرده است—فناوری پیشرفته، اقتصادی پویا و شریک رژیمهای عربی عملگرا. توافقات با امارات متحده عربی، بحرین، مراکش و سودان وعده تجارت، گردشگری و فناوری را دادند و مسئله فلسطین را دور زدند. این فرض میکرد که مسئله فلسطین میتواند کنار گذاشته شود و کشورهای عربی اولویت را به مدرنیزاسیون به جای همبستگی بدهند.
هر دو فرض در غزه فروپاشیدند. تلفات غیرنظامی بیسابقه و ویرانی گستردهای که اکنون به عنوان نسلکشی شناخته میشود، عادیسازی را به لحاظ سیاسی سمی کرده است. در واقع، اعتراضات نادر در منامه و رباط دولتهای “عادیساز” را مجبور به بازنگری در توافقاتشان کرده است. حتی امارات متحده عربی نیز “مجازات جمعی” اسرائیل علیه فلسطینیان در غزه را محکوم کرد، در حالی که اسرائیل با انزوا اخلاقی مواجه شد.
دادگاههای جهانی، از جمله دیوان بینالمللی دادگستری، تدابیر موقتی علیه اسرائیل صادر کردند و به خطرات نسلکشی در پروندهای که توسط آفریقای جنوبی مطرح شده بود، اشاره کردند، در حالی که دیوان کیفری بینالمللی برای نخستوزیر و وزیر دفاع اسرائیل حکم جلب صادر کرد. برای دههها، ایالات متحده سپر دیپلماتیک و حامی نظامی اسرائیل بوده و دوباره مجبور به وتوی بیش از دوازده قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل شد. این تنها به تسریع فرسایش اعتبار اخلاقی ایالات متحده در جهان عرب کمک کرد.
اقدامات واشنگتن در تضاد شدید با تعهدات اعلام شدهاش به حقوق بینالملل قرار داشت و ریاکاریهایی را که در عراق افشا شده بود، بازتاب میداد. رفتار سختگیرانه با دانشجویان معترض در دانشگاههای آمریکایی همزمان با تغییرات تعیینکننده در نظر عمومی ایالات متحده درباره اسرائیل و فلسطین، به ویژه در میان جوانان، بود. این تناقض یک هژمونی در حال افول را نشان داد: هرچه قدرت بیشتری نیاز باشد، مشروعیت بیشتری کاهش مییابد. این به طور مستقیم منعکسکننده تلاشهای ناکام اسرائیل برای تسلط منطقهای و عدم موفقیت نظامی آن در تبدیل برتری به نفوذ بود.
بازگشت به صحنه
اگر غزه ناکامی هژمونی را نمایان کرد، همچنین بازگشت دیپلماسی عربی را به شیوههای ملموس و نوآورانه نشان داد. مصر، عربستان سعودی و قطر رهبری تلاشهای میانجیگری بین اسرائیل، حماس و ایالات متحده را بر عهده داشتند. نزدیکی قاهره به غزه، کانالهای امنیتی از طریق رفح و پیوندهای اطلاعاتی همگی به تسهیل مذاکرات گروگانها کمک کردند. میزبانی دوحه از رهبران سیاسی حماس و حمایت مالی آن، امکان گفتوگوهای پشتپرده را فراهم کرد، در حالی که نفوذ جهانی ریاض فشار حیاتی برای کاهش تنشها افزود.
با بهرهگیری از مزایای موجود برای هر یک، این فرآیند به رهبری عربی تبدیل شد و به چارچوب قاهره در فوریه 2025 و ابتکار دو دولتی سعودی-فرانسوی در ژوئن 2025 منجر شد. دومی باعث افزایش شناسایی دولت فلسطین در سازمان ملل، از جمله از سوی بریتانیا، شد، در حالی که اولی آتشبس مرحلهای، مبادلات زندانیان، توقفهای انسانی و مکانیزمهای اولیه برای بازسازی را برقرار کرد.
هر دو به عنوان کاتالیزورهایی برای طرح 20 مادهای ترامپ که در سپتامبر اعلام شد، عمل کردند و به نظر میرسد که به آتشبس منجر شده است. برای اولین بار در دههها، کشورهای عربی در حال شکلدهی به پارامترهای یک بحران بزرگ منطقهای بودند—نه تنها تأیید آن. هماهنگی آنها بیشتر عملیاتی بود تا ایدئولوژیک، با بیانیههای مشترک در اتحادیه عرب، رأیگیریهای هماهنگ در مجمع عمومی سازمان ملل و مسیرهای موازی با ترکیه و ایران. این یک تغییر روانی را نمایان میکند؛ یک شناخت، در نهایت، که ثبات منطقهای نیازی به وابستگی به حامیان خارجی با منافع خود ندارد.
این درک در زمانی به وقوع میپیوندد که تغییرات ساختاری عمیقتری در نظم بینالمللی در حال رخ دادن است. دوگانگی قدیمی تسلط ابرقدرتها و وابستگی منطقهای با نظمی چندقطبی و معاملاتیتر جایگزین شده است، جایی که کشورهای عربی با چند قطب مختلف برای افزایش نفوذ خود در تعامل هستند. مصر نمونهای بارز است که روابط خود را با واشنگتن (کمکهای نظامی)، مسکو (قدرت هستهای) و پکن (سرمایهگذاری در کانال سوئز) متعادل کرده و در عین حال به عنوان میانجی در غزه عمل میکند.
بازی با نقاط قوت
عربستان سعودی هویت جهانی خود را از طریق چشمانداز 2030 بازتعریف کرده و از تنوع اقتصادی برای تأکید بر خودمختاری استفاده میکند. شراکتهای رو به رشد آن با چین در انتقال انرژی (پروژههای خورشیدی) و فناوری (هواوی 5G) در کنار روابط امنیتی با ایالات متحده و هماهنگی با روسیه در اوپک+، دیپلماسی چندقطبی جدیدی را به نمایش میگذارد. در این ساختار جدید، چین میانجیگری برای بهبود روابط بین ایران و عربستان سعودی را انجام داد و منابع ریاض را در یمن آزاد کرد.
امارات متحده عربی و قطر از شبکههای وسیع مالی و اقتصادی خود در سراسر جهان استفاده کردهاند و میانجیگری قطر در سالهای اخیر بسیار ارزشمند بوده است. ترکیه نیز رویکرد مشابهی را در پیش گرفته و تعهدات ناتو را با قاطعیت منطقهای در سوریه، لیبی و سومالی متعادل میکند. صادرات پهپادهای آن و میانجیگری در مورد اوکراین (به ویژه در زمینه توافقهای صادرات غلات) نفوذ آنکارا را گسترش داده است.
حتی ایران نیز ممکن است در این دینامیک چندقطبی نقش ایفا کند، پس از بهبود روابطش با عربستان سعودی و پیوستن به گروه بزرگتر بریکس. پس از جنگ 12 روزه در ژوئن، که اسرائیل و ایالات متحده را در برابر ایران قرار داد، تهران ممکن است اکنون در حال بازنگری سیاست خود در استفاده از بازیگران غیر دولتی (مانند حزبالله) به عنوان بازدارندهای در برابر اسرائیل باشد. این موضوع مورد استقبال بسیاری از کشورهای عربی قرار خواهد گرفت و مسیر مثبت را تقویت خواهد کرد.
این کشف دوبارهی نقش عرب و ادامهی کاربرد آن ممکن است اسرائیل را به بازنگری در آرزوهای هژمونیک خود بر آیندهی خاورمیانه وادارد، جایی که کشورهای عربی، ایران و ترکیه به طور فزایندهای در حال شکلدهی به چشمانداز هستند. برخلاف اسرائیل، هیچیک به دنبال تسلط نیستند؛ همه به دنبال مانورپذیری حاکمیتی هستند. نتیجه میتواند منطقهای کمتر قطبی، بیشتر عملگرا و با خودمختاری بیشتر باشد. اسرائیل میتواند یا این تلاش را بپذیرد، یا به دنبال توهم تسلط برود، بدون اینکه درسهای خود را بیاموزد.
جهان عرب ممکن است فرصتی را احساس کند، با توجه به اینکه سیستم بینالمللی در حال تغییر است و از تکقطبی به سمت چندقطبی مورد منازعه یا سیستمی از حوزههای نفوذ در صورت غالب شدن رقابت قدرتهای بزرگ در حال حرکت است. گروههایی مانند بریکس، سازمان همکاری شانگهای و آسهآن به جنوب جهانی اجازه میدهند تا دستور کار بینالمللی را شکل دهد و به تدریج انحصار غرب بر حکمرانی جهانی را تضعیف کنند.
زمان اکنون است
در این فضا، قدرتهای میانه عرب به دنبال خودمختاری هستند. بیشتر آنها میدانند که باید به مسأله فلسطین پرداخته شود. به مدت یک دهه، «نرمالسازی» با اسرائیل پیشرفت کرده است، با این فرض که میتوان درگیری اسرائیلی-فلسطینی را از طریق مشوقهای اقتصادی مانند مناطق فناوری کرانه باختری و پارکهای صنعتی غزه مدیریت کرد. تصاویری از کودکان زیر آوار، بیمارستانهای بمباران شده و کاروانهای کمک مسدود شده، اوضاع را تغییر داده است.
برای رهبران عرب، حمایت از یک دولت فلسطینی استراتژیک است. برای عموم عرب، فلسطین عمیقاً طنینانداز است. بازپسگیری صلح نیاز به عدالت دارد: دو دولت، خطوط 1967، قدس مشترک و غزه بازسازی شده. هر «ثباتی» که بر اساس بیعدالتی باشد نمیتواند پایدار بماند. پرداختن به این مسأله بسیار دشوار به مسائل دیگری نیز منجر میشود، از جمله اشتغال جوانان و نقش زنان در جامعه عرب.
برای اسرائیل، این زمان آزمون است. ارتش آن بینظیر باقی مانده، اقتصاد آن قوی است و فناوری آن پیشگام است، اما در عین حال منزوی است. همپیمانان اروپایی آن از تلآویو فاصله گرفتهاند و حتی واشنگتن نیز به طور علنی از برخی عملیاتهای اسرائیلی، از جمله بمباران یک هیأت حماس در قطر، یک همپیمان کلیدی ایالات متحده، خشمگین شده است. فناوری پیشرفته نمیتواند جایگزین مشروعیت شود و بازدارندگی بدون صلح شکست میخورد، همانطور که 7 اکتبر 2023 ثابت کرد.
کشف دوبارهی نقش عرب اکنون باید به یک چشمانداز آینده برای خاورمیانه تبدیل شود. این نیاز به همکاریهای نهادی دارد، به این معنی که احیای اتحادیه عرب اهمیت خواهد داشت. چنین فرومهایی به تقویت امنیت جمعی و ادغام اقتصادی کمک خواهد کرد. اما رهبری نیاز به مشروعیت دارد، بنابراین کسانی که احساس بیهویتی و بیکاری میکنند (بهویژه جوانان) باید در اولویت قرار گیرند. سرانجام، هر بیداری عرب باید بر اساس ارزشها استوار باشد، با عدالت غزه در صدر لیست.
چند ماه آینده آزمایش خواهد کرد که آیا جهان عرب آمادهی این چالش است یا خیر. نقش تازه کشف شدهی آن باید به بیان یک چشمانداز مشترک برای آیندهی خاورمیانه تبدیل شود، چشماندازی که به آرزوهای مردم عرب برای آزادیها، پیشرفت اقتصادی و عدالت اجتماعی مربوط باشد و بر اساس خودمختاری منطقهای باشد که دیگر به قدرتهای خارجی وابسته نیست، بلکه در همکاری با آنها عمل میکند.
سرانجام، این چشمانداز باید شامل یک معماری امنیتی منطقهای باشد که نه تنها به منافع و نگرانیهای عربها بلکه به کشورهای غیر عربی مانند ترکیه و ایران و در نهایت به منافع اسرائیل نیز توجه کند، زمانی که (و اگر) به جستجوی هژمونی منطقهای خود پایان دهد و سرنوشت خود را در کنار یک دولت فلسطینی بپذیرد.

