گزارشها مبنی بر اینکه دولت ترامپ به سخنگوی پارلمان ایران به عنوان یک ‘دلسی رودریگز’ ایرانی نگاه میکند، در تهران به عنوان اخبار جعلی رد شده است.
آخرین چرخش در طولانیترین دوران کاری محمد باقر قالیباف، چیزهای زیادی درباره این مرد و سیستمی که او را ساخته، میگوید. زمانی که گزارشهایی در این هفته منتشر شد مبنی بر اینکه او به عنوان یک شریک احتمالی ایالات متحده مشابه دلسی رودریگز در ونزوئلا مطرح شده است، قالیباف به سرعت این موضوع را رد کرد. او تأکید کرد که هیچ گفتوگویی با ایالات متحده انجام نشده است. این گزارشها “اخبار جعلی” بودند که برای دستکاری در بازارهای نفت و مالی و حواسپرتی از تلهای که آمریکا و اسرائیل در آن گرفتار شدهاند، طراحی شده بودند.
حتی بیشتر از این، خطی که رسانههای نزدیک به سیستم ایرانی دنبال کردند، قابل توجه بود: پیوستن نام قالیباف به چنین داستانی نه تنها نادرست، بلکه بدخواهانه بود—تلاشی برای بیاعتبار کردن او در داخل کشور، ایجاد تفرقه در درون رژیم و شاید حتی فراهم کردن زمینه برای حذف فیزیکی او.
این واکنش افشاگر بود. در ایران امروز، به تصویر کشیده شدن به عنوان مردی که به توافق با واشنگتن باز است، لزوماً یک دارایی نیست. این میتواند به راحتی به یک مسئولیت تبدیل شود، به ویژه در زمان جنگ.
و با این حال، دلیلی که نام قالیباف به هر حال مطرح شد، به همان اندازه افشاگر است. با وجود تمام بلاغتهای سختگیرانهاش و سابقه طولانیاش در دستگاه امنیتی، او یکی از معدود چهرههای ارشد باقیمانده در تهران است که میتوان به طور معقول او را هم به عنوان یک فرد داخلی رژیم و هم به عنوان یک اپراتور سیاسی فعال توصیف کرد. او به نخبگان نظامی جمهوری اسلامی تعلق دارد، اما همچنین سالها تلاش کرده است تا آن پیشینه را به قدرت حکومتی وسیعتری تبدیل کند. این ترکیب است که او را مهم میسازد.
از نسل جنگ ایران
متولد ۱۹۶۰ در طرقبه نزدیک مشهد، قالیباف از نسل جنگی است که بسیاری از دلالان قدرت جمهوری اسلامی را تولید کرد. ریشههای او اهمیت دارد. او یک روحانی نیست و برخلاف برخی از ایدئولوگهای دگم رژیم، از طریق حوزههای علمیه یا شبکههای مذهبی رشد نکرده است. مسیر او متفاوت بود: فعالیتهای مسجدی قبل از انقلاب، سپس تجربه در جنگ با عراق در حالی که در سپاه پاسداران بود، و سپس در ساختار وسیعتر دولت. این مسیر به او چیزی ارزشمندتر از نظریههای ایدئولوژیک صیقلخورده در جمهوری اسلامی داد. او اعتبار انقلابی از نوعی که قابل اتکا باشد به دست آورد: فداکاری، تجربه فرماندهی و وفاداری به نهاد.
او به زودی به تلاشهای جنگ ایران و عراق پیوست و به سرعت ترقی کرد. در اوایل بیست سالگی، او در حال فرماندهی واحدهای بزرگ، از جمله تیپ امام رضا و سپس لشکر ۵ نصر، یکی از واحدهای اصلی خراسانی در جنگ ایران و عراق بود. در سیستمی اسلامی که هنوز به خدمت در زمان جنگ romanticizes میکند، آن سالها پایه و اساس مشروعیت او را تشکیل میدهد.
آنها همچنین بسیاری از ویژگیهای سبک او را توضیح میدهند. قالیباف در محیطی شکل گرفت که انضباط، تفکر عملیاتی و بیرحمی را پاداش میداد. او دههها تلاش کرده است تا آن تصویر را با زبان مدیریت و توسعه نرم کند، اما اثر قدیمی هرگز ناپدید نشد.
پس از جنگ، او مسیری را دنبال کرد که به نوعی پیشدرآمد تحول وسیعتر سپاه پاسداران بود. او به خاتمالانبیا، بازوی مهندسی و ساخت سپاه، منتقل شد، در زمانی که سپاه در حال آغاز تحول خود از یک نیروی نظامی به یک امپراتوری اقتصادی بود.
این دوره اغلب در پروفایلهای غیررسمی نادیده گرفته میشود، اما نباید نادیده گرفته شود. این دوره قالیباف را در تقاطع قدرت نظامی، قراردادهای دولتی و منافع تجاری نوظهور سپاه پس از جنگ قرار داد. او تنها یک فرمانده میدان نبرد نبود که به دنبال یک شغل دوم باشد. او بخشی از نسلی بود که به تبدیل سپاه به دولتی در درون دولت کمک کرد.
از آنجا، رشتهای از انتصابات به وجود آمد که کمتر به جذابیت عمومی مربوط میشد و بیشتر به اعتماد از بالا. در سال ۱۹۹۷، علی خامنهای او را به عنوان فرمانده نیروی هوایی سپاه پاسداران منصوب کرد. در سال ۲۰۰۰، خامنهای دوباره او را ارتقا داد، این بار به رئیس پلیس ملی. این الگو برای درک قالیباف مرکزی است. صعود او تصادفی نبود. این صعود حمایت شده بود. مانند علیرضا آرفی در دایرههای روحانی، قالیباف یکی از آن مردانی بوده است که کارنامههایشان تنها زمانی منطقی است که در کنار تلاش طولانی خامنهای برای ساختن یک کادر قابل اعتماد از وفاداران در هر بخش اصلی دولت قرار گیرد.
به شدت مورد اعتماد
اتصال مشهد بخشی از این داستان است. در ایران، چنین پیوندهای منطقهای هرگز تمام توضیح نیستند، اما اهمیت دارند. قالیباف و خامنهای هر دو از محیط وسیعتر مشهد میآیند و مدتهاست که در محافل سیاسی احساسی وجود دارد که خامنهای او را یکی از خود میداند: قابل اعتماد، منضبط، جاهطلب اما غیرقابل کنترل نیست. در طول سالها، به قالیباف مسئولیتهای حساسی سپرده شده است که نمیتوان آن را به عنوان تصادف نادیده گرفت.
این اعتماد در لحظات بحران داخلی تقویت شد. یکی از لحظات تعیینکننده در کارنامه قالیباف در خلال ناآرامیهای دانشجویی ۱۹۹۹ رخ داد. او یکی از فرماندهان سپاه پاسداران بود که نامه معروفی به رئیسجمهور محمد خاتمی امضا کرد و هشدار داد که اگر دولت نظم را برقرار نکند، سپاه مداخله خواهد کرد. سالها بعد، خود قالیباف به این موضوع افتخار کرد که او و قاسم سلیمانی آن نامه را نوشته و امضاها را جمعآوری کردهاند. او همچنین ادعا کرد که شخصاً در خیابانها با باتوم بوده و آماده بوده تا ناآرامیها را “پاکسازی” کند. این اظهارات تصادفی نبودند. اینها زبان مردی بود که به سیستم یادآوری میکرد که چه کارهایی برای آن انجام داده است. در جمهوری اسلامی، سرکوب داخلی لکهای بر کارنامه نیست. در شرایط مناسب، این یک اعتبار است.
سالهای او به عنوان رئیس پلیس لایه دومی به تصویر عمومیاش افزود. از یک سو، او شهرتی به عنوان یک نوگرای مدرن پرورش داد. او استفاده از واژه “پلیس” را به جای “نیروی انتظامی” سنگینتر ترویج کرد، سیستم تلفن اضطراری ۱۱۰ را معرفی کرد، دفاتر خدمات پلیس را گسترش داد و بر ارتقای تجهیزات و نمایش کارایی تأکید کرد. از سوی دیگر، او در عمق وجودش یک مرد امنیتی باقی ماند. او بعداً نقل قول شد که در ناآرامیهای دانشگاهی ۲۰۰۳ به این موضوع افتخار کرده که اجازه مداخله پلیس مسلح را در دانشگاه در صورت لزوم تأمین کرده است. این تناقض چشمگیر بود اما همچنین برای قالیباف معمولی بود: او میخواست به عنوان همانی که میتواند نهادها را کارآمد کند و همانی که حاضر است در صورت تهدید سیستم، سرها را بشکند، دیده شود.
این تصویر دوگانه—مدیر و مجری—موضوع مرکزی زندگی سیاسی او شد. وقتی او وارد سیاست انتخاباتی شد، خود را عمدتاً به عنوان یک ایدئولوگ معرفی نکرد. او خود را به عنوان یک محافظهکار “مدیریتی”، یک عملگرا، مرد عمل معرفی کرد. او خود را در زبان تکنوکراتیک پیچید بدون اینکه واقعاً ارتباطش را با دولت امنیتی قطع کند.
اولین تلاش او برای ریاستجمهوری در ۲۰۰۵ هم هم آرزوهای او و هم محدودیتهایش را به تصویر کشید. قالیباف سعی کرد خود را به عنوان یک محافظهکار مدرن بازاریابی کند: خوشپوش، تحصیلکرده، یک خلبان، فرماندهای که میتوانست کت و شلوار بپوشد و درباره کارایی صحبت کند. برای مدتی، او به عنوان یک پیشتاز قابل قبول به نظر میرسید. اما این برندینگ به نتیجه نرسید. او برای بخشهایی از پایگاه محافظهکار خیلی شیک بود و برای رأیدهندگان اصلاحطلب به اندازه کافی معتبر نبود و توسط محمود احمدینژاد که تصویر خامتر اما بهطور واقعیتری پوپولیستی داشت، پشت سر گذاشته شد. قالیباف شکست خورد و سیستم به او جایزه تسلیبخشی به شدت مهم داد: شهرداری تهران.
۱۲ سال شهردار
این دفتر به پل سیاسی او تبدیل شد. به مدت دوازده سال، از 2005 تا 2017، او پایتخت را اداره کرد و از آن برای ساختن آنچه امیدوار بود یک پلتفرم ریاستجمهوری باشد، استفاده کرد. این سالها، سالهایی بودند که او به بهترین شکل ممکن افسانه عمومی خود را شکل داد. او میتوانست به پروژههای قابل مشاهده اشاره کند: تونلها، بزرگراهها، پلها، گسترش مترو و نوسازی شهری.
او خود را به عنوان اجرایی که کشور به آن نیاز داشت، معرفی کرد؛ کسی که کارها را انجام میدهد در حالی که دیگران صحبت میکنند. در میان رأیدهندگان محافظهکار که از دعواهای جناحی خسته شده بودند و رأیدهندگان اصلاحطلب که از سختگیری ایدئولوژیک ناامید شده بودند، این تصویر جذابیتی داشت.
اما شهرداری او همچنین نقاط ضعفش را نمایان کرد. ابتدا اتهامات فساد مطرح شد که با گذشت زمان به حدی رسید که نمیتوانست به سادگی به عنوان تیراندازی حزبی رد شود. رسوایی “املاک نجومی”، اتهامات مربوط به قراردادهای شهری، سوالات مربوط به خیریه امام رضا که به همسرش مرتبط بود، نقش همکارانش، پرونده هلدینگ یاس که بر محور معاونش عیسی شریفی متمرکز بود و بعداً رسوایی تحقیرآمیز “سیسمونیگیت” که شامل خریدهای خانوادگی در ترکیه بود—همه اینها تصویری از مردی را ایجاد کرد که شبکههایش با امتیاز، معاملات غیرشفاف و حمایت سیاسی خیلی راحت بودند. هیچ یک از اتهامات او را نابود نکرد. این دقیقاً نکته بود. در جمهوری اسلامی، بقا اغلب کمتر به بیگناهی بستگی دارد و بیشتر به عایقبندی.
سپس نوبت به پلاسکو رسید. فروپاشی مرگبار این ساختمان در تهران در سال 2017 به تنهایی پایان کار او نبود، اما به هاله دقت و کارآمدی که او به دقت پرورش داده بود، آسیب زد. شهرداری که سالها خود را به عنوان تجسم کارآمدی مدیریتی معرفی کرده بود، اکنون با اتهامات سهلانگاری و شکست نهادی مواجه بود. زمانبندی بهویژه بد بود. این اتفاق در حالی افتاد که او دوباره در تلاش بود تا خود را برای ریاستجمهوری آماده کند.
قالیباف دوباره در سالهای 2013 و 2017 نامزد شد. در سال 2013، او به نزدیکترین فاصله نسبت به قبل رسید و در جایگاه دوم به حسن روحانی قرار گرفت. اما این کمپین همچنین یکی از مشکلات پایدار شخصیت سیاسی او را نمایان کرد. او نمیتوانست از حس اینکه زیر زبان مدیریت، یک افسر امنیتی وجود دارد، فرار کند. جمله تند روحانی—”من سرهنگ نیستم، من وکیل هستم”—چون حقیقتی را که بسیاری از رأیدهندگان احساس میکردند، به تصویر کشید، ماندگار شد.
توانایی سازگاری
قالیباف میخواست به عنوان یک مدیر دیده شود؛ اما بسیاری هنوز او را به عنوان یک فرمانده میدیدند. در سال 2017، او حتی به خط پایان نرسید و به نفع ابراهیم رئیسی کنارهگیری کرد. این یک حرکت تحقیرآمیز اما منطقی بود. سیستم در حال تجمیع حول چهرههای دیگر بود و قالیباف دوباره خود را سازگار کرد.
این توانایی سازگاری یکی از دلایلی است که او هنوز ایستاده است. پس از اینکه بارها در کسب ریاستجمهوری شکست خورد، به مجلس منتقل شد. در سال 2020، او در انتخاباتی با مشارکت پایین که به شدت به نفع تندروها متمایل بود (اصلاحطلبان اساساً از سوی خامنهای از شرکت در انتخابات منع شده بودند) وارد مجلس شد و به سرعت ریاست مجلس را به دست آورد.
این دفتر، دفتری نبود که او بیشتر از همه میخواست، اما چیزی را به او داد که مدتها کم داشت: یک نقش سیاسی ملی که ریشه در دفتر انتخاباتی مستقیم داشت، هرچند که محیط انتخاباتی چقدر محدود شده بود. این همچنین او را در میان سران ارشد نهادهای دولتی قرار داد و به او پلتفرمی داد تا در سیاستهای جانشینی و تصمیمگیریهای زمان جنگ مرتبط باقی بماند.
درونگرا و پایدار
پس، قاليباف امروز در کجا قرار دارد؟ او آینده جمهوری اسلامی به شیوهای که برخی زمانی تصور میکردند نیست، اما همچنین نیرویی فرسوده نیز نیست. برعکس، فرسایش سالهای اخیر او را مهمتر کرده است. بسیاری از چهرههای برجسته قبلی مردهاند، کنار گذاشته شدهاند، بیاعتبار شدهاند یا بیش از حد قطبیکننده هستند. قاليباف همچنان همانطور که همیشه بوده است: یک فرد با دوام که دسترسی به چندین مرکز قدرت دارد.
او میتواند به زبان سپاه صحبت کند زیرا از سپاه آمده است. او میتواند در عرصه سیاسی غیرنظامی فعالیت کند زیرا سالها در شهرداری و مجلس گذرانده است. او ارتباطاتی با دنیای روحانیت دارد، از جمله از طریق تعاملاتش با شبکههای مستقر در قم، بدون اینکه به مشروعیت روحانی به عنوان یک سیاستمدار عمامهدار وابسته باشد. این ویژگی او را در رژیمی که قدرت در آن تکهتکه شده، اما اعتماد کم است، به طرز غیرمعمولی مفید میسازد.
و به همین دلیل است که شایعات درباره او به عنوان یک میانجی ممکن با واشنگتن کاملاً بیمعنی نبود، حتی اگر با خشم انکار شده باشند. اگر جمهوری اسلامی به دنبال خروج کنترلشده از جنگ با ایالات متحده و اسرائیل باشد، به شخصیتهایی نیاز دارد که بتوانند به تأسیسات امنیتی اطمینان دهند و در عین حال با طبقه سیاسی تعامل کنند. قاليباف یکی از معدود مردانی است که میتواند به طور معقول هر دو نقش را امتحان کند.
اما این نقش با خطرات عظیمی همراه خواهد بود. اولین خطر اعتبار است. تمام دوران حرفهای او بر پایه اثبات این نکته بنا شده که او نرمشناپذیر است. اگر او به صدای اصلی برای کاهش تنش تبدیل شود، سختگیران میتوانند او را به عنوان فردی که به انتقام و مقاومت به اندازه کافی متعهد نیست، به تصویر بکشند. در ایران زمان جنگ، این یک ریسک ناچیز نیست.
عموم مردم به شدت بدبین
دومین چالش ساختاری است. حتی اگر او بخواهد انعطافپذیری را بررسی کند، همچنان تحت فشار سپاه، نخبگان امنیتی وسیعتر و فرهنگی سیاسی که اکنون در بیاعتمادی به ایالات متحده و اسرائیل غرق شده است، محدود خواهد بود. قاليباف عملگرا است، اما خودمختار نیست.
سومین چالش شخصی است. او بار زیادی را به دوش میکشد. رسواییهای فساد، سرکوبهای قدیمی، شکستهای مکرر در انتخابات ریاستجمهوری—همه اینها فضای مانور او را در داخل کشور تنگ میکند و نحوه خوانش او توسط خارجیها را شکل میدهد.
با این حال، داستان او داستان یک سیاستمدار شکستخوردهای نیست که به سمت بیاهمیتی پیش برود. این داستان مردی است که چهار دهه را صرف بالا رفتن از تقریباً هر نردبانی که جمهوری اسلامی میتوانست ارائه دهد کرده است: فرمانده جنگ، افسر سپاه، رئیس پلیس، شهردار، نامزد ریاستجمهوری، رئیس مجلس. او هرگز به قلهای که میخواست نرسیده است. اما او از بسیاری که زمانی به نظر میرسیدند قویتر هستند، پیشی گرفته است. این خود به تنهایی چیزی را میگوید.
قاليباف مدتهاست که سعی کرده خود را به عنوان کارآمدترین مدیر جمهوری اسلامی معرفی کند. شاید در این ادعا مقداری حقیقت وجود داشته باشد. اما حقیقت عمیقتر این است: او همچنان محصول جنگ، سپاه و سیستم ارتقاء وفادار علی خامنهای است. اگر او اکنون به عنوان یکی از چهرههای اصلی سیاسی رژیم در جستجوی پایان جنگ ظاهر شود، این کار را نه به عنوان یک اصلاحطلب یا یک فرد خارج از سیستم، بلکه به عنوان چیزی ایرانیتر و آشناتر—یک فرد منضبط داخلی که سعی در نجات سیستمی دارد که او را ساخته است—انجام خواهد داد.

