تحول ساختاری به سمت هژمونی کمهزینه ایالات متحده زمانی غیرقابل انکار شد که جنگ ایران واشنگتن را مجبور کرد تا خطرات نظامی خط مقدم را به اسرائیل واگذار کند و توافقات ابراهیم را به عنوان یک مکانیزم انتقال بار به جای یک چارچوب صلح آشکار سازد. این هژمونی کمهزینه ایالات متحده که پس از بحران مالی 2008 شکل گرفت، تحمیل اقتصادی و وابستگی به نیابتیها را به جای مداخله مستقیم در اولویت قرار میدهد—استراتژی که اکنون توسط تکهتکه شدن خلیج فارس آزمایش میشود.
هژمونی کمهزینه ایالات متحده پس از 2008
توافقات ابراهیم که در 15 سپتامبر 2020 در حیاط کاخ سفید امضا شد، دیپلماسی خاورمیانه را با عادیسازی روابط دیپلماتیک کامل بین اسرائیل و امارات متحده عربی، بحرین و مراکش دوباره ساماندهی کرد و از دههها سیاست اتحادیه عرب که به رسمیت شناختن را مشروط به حل مسئله فلسطین کرده بود، عبور کرد. این توافقات به منظور ایجاد جبههای اقتصادی، فناوری و امنیتی در برابر تهران طراحی شده بودند.
در سه سال بعدی، امضای عربستان سعودی به عنوان گام منطقی بعدی تلقی شد: توافقی که قرار بود مجموعهای از توافقات دوجانبه را به یک بازآرایی واقعی منطقهای تبدیل کند. سپس 7 اکتبر محاسبات را تغییر داد. کمپین اسرائیل در غزه به شدت افکار عمومی عرب را علیه عادیسازی سخت کرد و شرایط عربستان را سختتر کرد و عملاً روند را متوقف کرد. این چشمانداز دیپلماتیک متوقف شده است که ترامپ اکنون سعی دارد آن را باز کند.
اولتیماتوم اخیر او در شبکه اجتماعی Truth Social، که توافق با ایران را مشروط به گسترش اجباری توافقات کرده است، به طور پیشبینیپذیری نظراتی را در مورد ترکیب عجیب فهرست او ایجاد کرده است. ترامپ شش کشور، مصر، اردن، ترکیه، عربستان سعودی، قطر و پاکستان را نام برد و خواستار امضاهای فوری آنها شد. نیمی از آنها قبلاً روابط رسمی با اسرائیل دارند. گنجاندن پاکستان عمدتاً یک فشار بیرحمانه بیانی بر کشوری است که در حال حاضر به عنوان میانجی اصلی در مذاکرات صلح ایالات متحده و ایران عمل میکند.
با این حال، اگر از این شلوغی سطحی بگذرید، هدف واقعی روشن میشود: باقیماندههای شورای همکاری خلیج فارس (GCC). در حالی که امارات متحده عربی و بحرین در سال 2020 امضا کردند، واشنگتن اکنون سعی دارد عربستان سعودی، قطر، کویت و عمان را نیز به این جمع بیاورد.
بسیاری از تحلیلگران به سرعت این موضوع را به عنوان تراکنشگرایی نامنظم رد کردهاند. با این حال، تحلیلگر سعودی، عبدالعزیز الغشیان، آن را به دقت بیشتری بیان کرده است: تمرکز بیوقفه بر عادیسازی نشان میدهد که توافقها بهطور مؤثر “تنها استراتژی واضح ای است که ایالات متحده در منطقه دارد.” این مشاهده سوال درستی را مطرح میکند. چرا یک ابزار دیپلماتیک اینقدر وزن استراتژیک پیدا کرده است؟ پاسخ در سبک تراکنشگرایانه ترامپ نیست، بلکه در یک تغییر ساختاری عمیقتر در استراتژی ایالات متحده نهفته است، که بهتر است به عنوان مدیریت هژمونیک با هزینه پایین توصیف شود.

عامل واقعی هژمونی کمهزینه ایالات متحده
ریشههای این فشار در ویژگیهای شخصی ترامپ نیست. آنها در امواج شوک ساختاری بحران مالی 2008 نهفته است. آن لحظه محدودیتهای مالی و سیاسی اشغالهای نظامی وسیع را نمایان کرد، درست در زمانی که خستگی جنگ در عراق و افغانستان در داخل کشور در حال افزایش بود و چین به عنوان چالش استراتژیک مرکزی درازمدت واشنگتن ظاهر میشد.
از آن زمان به بعد، دولتهای متوالی ایالات متحده، صرفنظر از تفاوتهای بیانی، حول یک هدف مشترک همراستا شدند: کاهش هزینههای مستقیم مداخله نظامی در خاورمیانه در حالی که بر کریدورهای انرژی حیاتی و ساختارهای امنیتی آن تسلط حفظ شود.
این مدل هژمونیک کمهزینه به دو ابزار وابسته است که به طور همزمان عمل میکنند. اولین ابزار، اجبار اقتصادی سیستماتیک است: تحریمهای گسترده و فشار مالی که طراحی شدهاند تا دولتهای متخاصم را فلج کنند بدون اینکه نیروی نظامی در زمین مستقر شود. دومین ابزار، انتقال بار است: انتقال ریسکهای نظامی خط مقدم مهار منطقهای به متحدان محلی.
در اوایل دهه 2010، انتقال بار به طور غیررسمی به عنوان “رهبری از پشت” توصیف شد، چارچوبی که به پادشاهیهای خلیج فارس آزادی عملی قابل توجهی برای نظارت بر محله خود داد. واشنگتن فرض کرد که کشورهای خلیج فارس، با حمایت پایگاههای نظامی دائمی ایالات متحده در سراسر منطقه، میتوانند نظم منطقهای را پس از قیامهای 2011 تثبیت کنند و در نهایت آن را با منافع غربی همراستا کنند.
محدودیتهای این فرض به سرعت روشن شد. جنگ در یمن آزمون تعیینکنندهای بود. با وجود حمایت سنگین آمریکا، از جمله انتقال تسلیحات، اطلاعات و پشتیبانی لجستیکی، مداخله تحت رهبری عربستان سعودی و امارات متحده عربی نقاط ضعف ساختاری عمیقی را نمایان کرد. منافع ریاض و ابوظبی با گذشت زمان از هم جدا شد و این کمپین به دستورکارهای محلی متضاد تقسیم شد به جای اینکه جبههای منطقهای و همگن باشد. آنچه که این وضعیت به واشنگتن نشان داد این بود که کشورهای خلیج فارس از نظر سیاسی به شدت تقسیم شده و از نظر نظامی به اندازه کافی قوی نیستند که بتوانند با ایران به طور مستقیم مواجه شوند.
جنگ کنونی با ایران این تقسیمات سیاسی را هم نمایان کرده است، به طوری که کشورهای شورای همکاری خلیج فارس مواضع بهطور قابل توجهی متفاوتی در مورد عملیات آمریکا-اسرائیل اتخاذ کردهاند و نشان داده است که پایگاههای نظامی آمریکا در خلیج فارس نمیتوانند این کشورها را از دکترین امنیتی ایران، که بر اساس صادرات هزینهها از طریق تلافی نامتقارن بنا شده است، محافظت کنند.
تهران ابزارهای لازم برای این کار را دارد: یک فدراسیون از مراکز قدرت نیمهخودمختار تحت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، قابلیتهای پیشرفته موشکی و پهپادی، و اهرم تهدید تنگه هرمز. بدون انسجام داخلی یا عمق نظامی برای جذب این فشار، کشورهای خلیج فارس به عنوان دیواری در خط مقدم تهدید میکنند که واشنگتن را به جنگی منطقهای بدون پایان بازگرداند.
برونسپاری به هژمونی کمهزینه آمریکا
برای حفظ تسلط کمهزینه، واشنگتن نیاز داشت که اسرائیل را به عنوان گره مرکزی نظامی-امنیتی یک نظم منطقهای تحت حمایت آمریکا قرار دهد. بر خلاف سلطنتهای خلیج فارس، اسرائیل دارای قدرت هوایی پیشرفته، اطلاعات یکپارچه و تسلط بر تشدید تنشها است تا به عنوان یک وزن واقعی در برابر ساختار منطقهای ایران عمل کند. این چرخش ساختاری در سال 2021 رسمی شد، زمانی که اسرائیل به طور رسمی به محیط عملیاتی فرماندهی مرکزی ایالات متحده (CENTCOM) منتقل شد و زمینه نظامی برای یک شبکه دفاعی منطقهای یکپارچه را فراهم کرد.
از آن زمان، ایالات متحده به طور سیستماتیک دامنه عملیاتی اسرائیل را گسترش داده است. این گسترش در تمام دولتها مداوم بوده است، یک استمرار ساختاری به جای نوسان حزبی، که به عملیات مشترک آمریکا-اسرائیل منجر شده است، از جمله حملات ژوئن 2025 که هدف آن کاهش قابلیتهای هستهای ایران بود و درگیریهایی که پس از بمبگذاریهای 28 فوریه 2026 تشدید شد.
این زمینهای است که توافقات ابراهیم واقعیت استراتژیک واقعی خود را نشان میدهد. این توافقات وسیلهای برای همزیستی منطقهای نیستند. بلکه مکانیزمی عملی برای هژمونی با هزینه کمتر هستند. وقتی ترامپ از اولتیماتوم خود دفاع میکند و میگوید “این کشورها به ما بدهکارند” و یک توافق با ایران را به امضای آنها مرتبط میکند، او صدای واقعیت خشن و معاملاتی جابهجایی بار را به گوش میرساند.

هژمونی کمهزینه ایالات متحده با مقاومت خلیج مواجه است
با این حال، فشار ایالات متحده با پذیرش یکسانی از سوی خلیج مواجه نشده است. شورای همکاری خلیج فارس یک بلوک یکپارچه نیست و فشار واشنگتن با اشکال مختلفی از مقاومت که ناشی از منافع ملی متفاوت است، روبرو میشود. قطر و عمان به طور بارزی استقلال خود را نشان دادهاند: دوحه، که بزرگترین ذخیرهگاه گاز طبیعی جهان را با ایران مشترک دارد و به مدت طولانی خطوط ارتباطی باز با تهران، حماس و طالبان را حفظ کرده است، انگیزه استراتژیک کمی برای پیوستن به یک چارچوب امنیتی اسرائیلی دارد.
مسقط، که به مدت دههها به عنوان یک کانال پشتی بین واشنگتن و تهران عمل کرده است، نیز به طور مشابه تمایلی به مصالحه در مورد بیطرفی خود ندارد. حتی عربستان سعودی، که جواهر تاج هر توافق گسترشیافتهای است، به طور قابل توجهی محتاط باقی مانده و هر گونه عادیسازی را به تضمینهای امنیتی ملموس آمریکایی و یک مسیر معتبر به سوی تشکیل دولت فلسطینی مشروط کرده است.
نقشه واقعی هژمونی کمهزینه ایالات متحده
اصرار ترامپ بر پیوند زدن یک توافق با ایران به گسترش توافقات ابراهیم نباید به عنوان یک تلاش دیپلماتیک خاص یا تلاشی برای ایجاد یک “توافق” تعیینکننده میراث خوانده شود. این نقشهای است برای اینکه واشنگتن چگونه قصد دارد برتری منطقهای خود را با هزینه کم حفظ کند.
با قرار دادن اسرائیل به عنوان گره مرکزی امنیت و فشار به باقیماندههای شورای همکاری خلیج فارس برای پیوند زدن ساختارهای امنیتی خود به تل آویو، ایالات متحده در حال اجرای یک چرخش ساختاری محاسبهشده است، چرخشی که منافع اصلی خود را در خاورمیانه، از کریدورهای انرژی تا مهار دشمنان، محافظت میکند و در عین حال خود را از هزینههای فوری انجام این کار مصون میسازد.
توافقات ابراهیم یک انحراف از مسیر مدرن استراتژی کلان آمریکا نیستند. آنها پیشرفتهترین ابزار این استراتژی تا به امروز هستند: مکانیزمی که از طریق آن یک ابرقدرت تلاش میکند بارهای امپریالیستی خود را به یک نماینده منطقهای توانمند واگذار کند و در نتیجه فضای استراتژیک را برای رقابتی که در واقع در جاهای دیگر اهمیت دارد، آزاد کند. آخرین اولتیماتوم ترامپ یک خیال نیست. این برنامهریزی واشنگتن پس از ۲۰۰۸ را به وضوح بیان میکند.

