تشدید درگیریها در خاورمیانه تمایز بنیادی بین نفوذ و اقتدار خام را آشکار میسازد. ناظران استراتژیک به طور فزایندهای درک میکنند که قدرت منطقهای صرفاً محصول تجهیزات نظامی یا تولید اقتصادی نیست، بلکه به قیمت بالایی که یک کشور حاضر است برای دستیابی به اهداف استراتژیک خود بپردازد، تعریف میشود. این انحراف در دیپلماسی دولتی نشان میدهد که چرا هزینههای جاهطلبی ژئوپلیتیکی به معیار نهایی برای اندازهگیری اهمیت در نظم بینالمللی امروز تبدیل شده است.
قدرت منطقهای جایگاه ژئوپلیتیکی را تعریف میکند
قبل از اینکه جنگ ایران هفته گذشته دوباره آغاز شود، یادداشت تفاهم ۱۵ ژوئن بین واشنگتن و تهران سه روایت متفاوت را ایجاد کرد: واشنگتن آن را به عنوان یک توافق عملیاتی معرفی کرد، تهران آن را به عنوان یک “پیروزی بزرگ” جشن گرفت، در حالی که اورشلیم آن را به عنوان یک رهاسازی دید. اگرچه هر سه روایت حاوی عناصری از حقیقت هستند، اما یادداشت تفاهم تنها یک قسمت از یک داستان منطقهای بسیار بزرگتر را به تصویر میکشد. با فاصله گرفتن از آتشبس و نگریستن به جنگ منطقهای به عنوان یک کل، تصویر متفاوتی نمایان میشود.
محورهای قدرت منطقهای رقیب ظهور میکنند
سه محور رقیب منطقهای از مواضع بهمراتب متفاوتی وارد این مرحله جدید شدند: محور شیعه به رهبری ایران، آسیبدیده اما در حال بهبود سیاسی؛ محور توافقات ابراهیم به رهبری اسرائیل، از نظر نظامی غالب اما از نظر دیپلماتیک بیشتر منزوی؛ و محور سنی-عملگرا به رهبری ترکیه و قطر، که با بهرهبرداری از محیط استراتژیکی که توسط کمپین اسرائیل علیه محور شیعه ایجاد شده، نفوذ خود را گسترش میدهد. بهطور قابل توجهی، این موضوع تفاوت بین قدرت و استفاده از آن را برجسته میکند. این تمایز سوالی وسیعتر را مطرح میکند: آیا قدرتهای منطقهای بیشتر بر اساس اندازه و قابلیتها اندازهگیری میشوند یا بر اساس قیمتی که حاضرند برای بازسازی نظم منطقهای بپردازند؟
ایران قدرت منطقهای باقیمانده را حفظ میکند
ایران یکی از مهمترین شکستهای استراتژیک خود را در تاریخ جمهوری اسلامی تجربه کرده است. رهبری ارشد آن خسارات جدی را متحمل شده، قابلیتهای هستهای و موشکیاش کاهش یافته و مشروعیت داخلیاش تضعیف شده است. مهمتر از همه، کمپین اسرائیل علیه محور شیعه به رهبری ایران به شدت ساختار “حلقه آتش” را که ایران سالها و میلیاردها دلار برای ساخت آن هزینه کرده بود، آسیب زده است. حذف حسن نصرالله، دبیرکل حزبالله، تضعیف موقعیت نظامی و سیاسی آن، کاهش قدرت حماس و حوثیها و سقوط رژیم اسد به طور چشمگیری توانایی ایران را برای نفوذ در منطقه کاهش داده است.
سقوط زودهنگام توافقنامه MOU واقعیت مهمی را نشان میدهد: با وجود شکستهای جدی که رژیم متحمل شده، هنوز ایستاده است؛ تنگه هرمز را در اختیار دارد و همچنان بازیگری محوری است که واشنگتن نمیتواند آن را نادیده بگیرد. درس مهم این است که یک قدرت منطقهای آسیبدیده میتواند همچنان هزینههای بالایی تحمیل کند، باعث بیثباتی بینالمللی شود و بر محاسبات استراتژیک رقبای خود تأثیر بگذارد.
قدرت منطقهای معماریهای امنیتی را امکانپذیر میسازد
یکی از پارادوکسهای اصلی در حال حاضر این است که بسیاری از شرایطی که امکانسنجی MOU را فراهم کرد، در میز مذاکره ایجاد نشده بودند. این شرایط نتیجه یک کمپین نظامی طولانی بودند که به طور قابل توجهی توازن منطقهای را تغییر داد. ضربهای که به حماس، حزبالله و حوثیها وارد شد؛ تخریب داراییهای نظامی و سیاسی ایران؛ و حذف چتر استراتژیک حزبالله که از رژیم اسد محافظت میکرد، به طور عمده محصول یک کمپین نظامی مستمر اسرائیل بود.
روایتی در حال رشد در برخی از محافل سیاسی در واشنگتن، رهبر جدید سوریه، احمد الشراعه، و حامیان ترکیهای او را به عنوان نیرویی که اسد را شکست داده و سوریه را آزاد کرده، معرفی میکند. با این حال، توالی تاریخی داستان متفاوتی را روایت میکند. درست است که هیأت تحریر شام (HTS) حمله نهایی را انجام داد، اما تنها پس از آنکه اسرائیل به طور سیستماتیک ظرفیت حزبالله را برای عمل به عنوان سپر اسد از بین برد و بیش از 70 درصد از قابلیتهای ارتش سوریه را نابود کرد. این اقدامات قبلی رژیم را در معرض خطر قرار داد و به HTS و ترکیه اجازه داد به سرعت حرکت کرده و از این فرصت بهرهبرداری کنند. با این حال، در سیاستهای خاورمیانه، بهرهبرداری از یک تحول استراتژیک نباید با ایجاد شرایطی که آن را ممکن ساخت، اشتباه گرفته شود.
ارزیابی وضعیت واقعی قدرت منطقهای
در میان سه محور رقیب منطقهای، محور ترکیه-قطر به یکی از اصلیترین بهرهبرداران از توافقنامه MOU تبدیل شد. در حالی که جنگ منطقهای عمدتاً از طریق رویارویی بین محورهای تحت رهبری ایران و محورهای توافق ابراهیم شکل گرفته بود، ترکیه و قطر به طور هوشمندانه خود را در موقعیتی قرار دادند تا از پیامدهای آن بهرهبرداری کنند.
در دهه گذشته، ترکیه و قطر به طور مداوم نفوذ منطقهای خود را از طریق تعاملات اقتصادی، میانجیگری، فعالیت و کمک به بازیگران غیر دولتی مختلف وابسته به اخوان المسلمین افزایش دادهاند. ظهور دولت الشرا در سوریه و قدرت غالب ترکیه در این کشور، آرزوهای آن برای گسترش موقعیت منطقهایاش را تقویت کرد. در عین حال، نقش قطر به عنوان یک میانجی ضروری دقیقاً بر اساس همین فرمول است: حداکثر دسترسی، حداقل نمایان شدن.
آرزوهای ترکیه برای دستیابی به وضعیت قدرت منطقهای بر پایههای مستحکم بنا شده است، زیرا این کشور از موقعیت جغرافیایی استراتژیک منحصر به فردی برخوردار است، یکی از بزرگترین نیروهای مسلح دائمی در منطقه را حفظ میکند، جمعیت زیادی دارد، دامنه دیپلماتیک در حال گسترشی را داراست و آرزو دارد به یک قدرت جهانی تبدیل شود.
در عین حال، جنگ منطقهای همچنین تمایز مهمی بین قدرت و نفوذ را آشکار میسازد. از این منظر، بسیاری بر این باورند که گسترش اخیر ترکیه در یک محیط استراتژیک رخ داده است که دیگران برای ساخت آن هزینه پرداخت کردهاند.
جنگ منطقهای چارچوبهای موجود برای درک قدرت منطقهای را تصحیح میکند. با استناد به چارچوب پیشنهادی کلاین و همکاران در فصل خود با عنوان شناسایی قدرتهای منطقهای و وضعیت آنها، یک قدرت منطقهای با سه عنصر مشخص میشود: قابلیتهای استثنایی قدرت سخت، تمایل به استفاده از آنها و شناسایی خود و دیگر بازیگران منطقهای به عنوان یک بازیگر پیشرو منطقهای. با این حال، جنگ منطقهای نشان میدهد که تمایل به تحمل هزینهها در نهایت آزمون تعیینکننده قدرت منطقهای میشود.
مقایسه بین واکنشهای پاکستان و ترکیه به حملات ایرانی ممکن است مفید باشد. در ژانویه 2024، ایران حمله موشکی و پهپادی به غرب پاکستان انجام داد. اسلامآباد ظرف 48 ساعت با اقدام نظامی تلافیجویانه پاسخ داد، با وجود خطر تشدید تنش. در سال 2026، ترکیه با تهدیدی حتی طولانیتر مواجه شد.
در طول جنگ منطقهای، ایران چهار بار موشکهای بالستیک را به حریم هوایی ترکیه پرتاب کرد. بر خلاف پاکستان که به صورت نظامی پاسخ داد، آنکارا تصمیم به تلافی نگرفت. واکنش آن محدود به اعتراضات دیپلماتیک، تهدیدهای عمومی، احضار سفیر ایران و کاهش تنش بود.
این مقایسه به دنبال تعیین این نیست که کدام دولت درست یا نادرست بود. بلکه رویکردهای متضاد در پرداخت هزینه را نشان میدهد: پاکستان خطرات تشدید نظامی و دخالت را پذیرفت، در حالی که ترکیه انتخاب کرد که احتیاط استراتژیک را در پیش گیرد.
بازگشت به سه محور رقیب، جنگ منطقهای نشان میدهد که هم اسرائیل و هم ایران سطح مشابهی از تمایل را نشان دادند. با وجود رقابت شدیدشان، هر دو به یک استاندارد مشابه پایبند بودند: تمایل به مواجهه مستقیم با یکدیگر و تحمل هزینههای بالا در پیگیری اهداف استراتژیک خود. اگرچه ترکیه معیارهای رسمی قدرت منطقهای را دارد: قابلیتها (قدرت سخت کلاسیک)، تمایل به استفاده از آنها و انتساب وضعیت، اما استاندارد تمایل آن با رقبایش متفاوت است.
برای واشنگتن، درس فراتر از آتشبس کنونی است. نفوذ و قدرت نمایشی لزوماً یکسان نیستند. به طور طبیعی، میانجیگری، دسترسی دیپلماتیک و انعطافپذیری سیاسی داراییهای استراتژیک ارزشمندی باقی میمانند، اما نباید با تمایل به پرداخت هزینه برای بازسازی نظم منطقهای اشتباه گرفته شوند. این تفاوت ممکن است به طور فزایندهای حیاتی شود زیرا ایالات متحده شراکتهای خود را در خاورمیانهای که به سرعت در حال تغییر است، ارزیابی میکند.

