تردید استراتژیک در واشنگتن یک مزیت نظامی قاطع را به یک عقبنشینی ژئوپلیتیکی تبدیل کرد و خطرات جنگ مدرن پس از قهرمانانه را تعریف کرد. زمانی که نیروهای هوابرد و واحدهای اکتشافی دریایی محدود شدند، با وجود فلج کردن رهبری عالیرتبه ایران، تهران از ترس تلفات آمریکایی برای تأمین بقای سیاسی خود بهرهبرداری کرد. این عدم تمایل به تعهد نیروها نشان میدهد که چگونه یک جنگ پس از قهرمانانه میتواند از طریق استقامت سیاسی محض، پیروزی را به یک دشمن آسیبدیده اعطا کند.
اجتناب از خطر در جنگ پس از قهرمانانه
آخرین جنگ—هرچند که بعید است آخرین باشد—بین ایالات متحده و ایران توسط یک رئیسجمهور آمریکایی که عدم قطعیت او به ایران به شدت تضعیف شده اجازه داد پیروزی را از چنگ شکست برباید، انجام شد. ترس از “نیروهای زمینی”، هرچند که با واقعیت درگیری توجیهپذیر نبود، دشمنی را که متعهدترین و مصممترین دشمن آمریکا است، جسور کرده و او را به دو برابر کردن سیاستهای ملی و بینالمللی فاجعهبارش واداشته است.
هم منتقدان و هم حامیان وفادار “توافق” ترامپ با ایران—که به سختی یک توافق کاملاً صریح است؛ در واقع، در نکات کلیدی مبهم باقی مانده است—همه به دقت از ذکر عامل حیاتی که باعث رها کردن آنچه میتوانست آخرین جنگ ایالات متحده و ایران باشد، اجتناب میکنند.
زمانی که آخرین جنگ ایران، اما احتمالاً نه آخرین، در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ آغاز شد، اولین قربانیان، برای یک بار، نه عابران بیگناه بلکه حاکمان و جلادان ایران بودند: دیکتاتور عالیرتبه علی خامنهای، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح و فرمانده کل نیروهای مسلح ایران، سردار عبدالرحیم موسوی، وزیر دفاع سردار عزیز ناصریزاده، رئیس تحقیقات و توسعه نظامی حسین جبلعاملیان، جانشین او سردار رضا مظفرینیا، وزیر اطلاعات، معاون او در امور اسرائیل یحیی حسینی پنجکی، دیگر مقامات و شهروند خصوصی مجتبی خامنهای—پسر علی خامنهای اما بهطور کامل غیرمجاز برای مقام رهبری عالی غیرموروثی. مجتبی از زمان بمباران دیده نشده و اگر هنوز زنده باشد، احتمالاً دچار نقص عضو شده است.

چگونه جنگهای پس از قهرمانانه پیش میروند
واکنش خشمگین ایران به این اعدام دستهجمعی، شلیک موشکهای بالستیک به نه تنها اسرائیل و پایگاههای ایالات متحده در منطقه، بلکه به تماشاچیان بیگناه نیز بود. از ۱,۴۷۱ موشکی که ایران از ۲۸ فوریه تا ۲۰ آوریل ۲۰۲۶ شلیک کرد، حدود ۶۵۰ موشک به سمت اسرائیل هدفگیری شد، ۵۶۳ موشک در سرزمین امارات متحده عربی فرود آمد (که مدتهاست به اقتصاد ویرانشده ایران کمک کرده است)، ۲۶۵ موشک در کویت فرود آمد (جایی که برخی از هواپیماهای ایالات متحده مستقر هستند اما همیشه به ایران کمک کرده است)، ۲۱۵ موشک به قطر حمله کرد (که میدان گاز طبیعی وسیع خود را با ایران به اشتراک میگذارد و هرگز به ایران آسیب نرسانده است)، ۱۹۴ موشک به بحرین (پایگاه اصلی نیروی دریایی ایالات متحده در منطقه) اصابت کرد و ۱۳۵ موشک به سمت عربستان سعودی هدفگیری شد، با وجود بیطرفی کامل آن.
موشکهای ابتدایی ایران به مراتب کشندهتر از موشکهای V2 آلمان در سال ۱۹۴۴ بودند، که حدود ۳,۲۲۵ مورد از آنها بیش از ۷,۰۰۰ نفر را در انگلستان و بلژیک کشتند. با این حال، با وجود جرمهای زیاد فلزی خود، آنها هنوز توانستند خسارات زیادی به اموال وارد کنند، حتی اگر سرجنگیهای آنها منفجر نشوند. موشک قدیمیتر و فراوانتر خیبرشکن ۱۷ تن وزن دارد و دارای سرجنگی ۷۵۰ کیلوگرمی است؛ موشک جدیدتر و بزرگتر خرمشهر نزدیک به ۲۰ تن وزن دارد و چندین سرجنگی به وزن حداکثر ۱,۵۰۰ کیلوگرم را حمل میکند.
۶۵۰ موشک ایران که به سمت اسرائیل هدفگیری شده بودند، منجر به تخریب بسیاری از ساختمانها شد اما تنها ۲۷ غیرنظامی و یک سرباز ذخیره ارتش اسرائیل را کشتند (اگرچه حدود ۳,۰۰۰ نفر دیگر در سرتاسر کشور زخمی شدند که برخی از آنها به شدت زخمی بودند).
در حالی که ایران با موشکهای بسیار غیر دقیق خود به غیرنظامیان حمله کرد، هم ایالات متحده و هم اسرائیل به دقت فوقالعادهای برای تخریب کارخانههای زیرزمینی مونتاژ موشک و شناسایی و نابود کردن پرتابگرهای موشک، انبارهای سوخت موشک و کارخانههای مخلوطسازی تکیه کردند. این داراییهای ایرانی نتیجه سالها هزینهکرد بسیار بالا بودند که عمدتاً از انحراف بودجههای ضروری برای تأمین آب به شهر دوم ایران، مشهد، یزد تاریخی و سایر شهرها، اما بهویژه به تهران تأمین شده بود. به گفته تنها رهبر منتخب ایران، رئیسجمهور مسعود پزشکیان، ممکن است حتی تهران نیاز به تخلیه داشته باشد.

ترس از جنگ پساهروئیک
از آنجا که بودجههای تأمین آب برای تأمین مالی صنایع موشکی انقلاب کافی نبود، بودجههای تولید برق کشور نیز برای این منظور منحرف شد، همچنین بودجه مورد نیاز برای انتقال منابع نامحدود گاز طبیعی کشور به شهرهایش. در نتیجه، در زمستان گذشته و تا ماه مارس که جنگ آغاز شد، ماده بسیار آلودهکننده مازوت، یا نفت باقیمانده، باید سوزانده میشد تا مردم تهران از سرما یخ نزنند زیرا نه گرمایش الکتریکی و نه گرمایش گازی کافی نبود.
بنابراین رژیم در آستانه شکست سیستمی در آستانه جنگ قرار داشت. اکنون این رژیم به واسطه نحوه جنگیدن—و نخواستن جنگیدن—نجات یافته است.
قطع گسترده سرها در ۲۸ فوریه به افسران باقیمانده سپاه پاسداران اجازه داد تا در تهران به قدرت برسند، بهطرزی مشابه با آنچه که اساس در برلین پس از مرگ هیتلر در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ انجام داد و با اشتیاق هر کسی را که میخواست تسلیم شود، کشت تا دو روز بعد نیروهای روسی رسیدند.
اما این بار، هیچ نیرویی به سمت تهران در حال نزدیک شدن نبود. این یک مأموریت غیرممکن بهخاطر جغرافیا بود. هیچکس در عقل خود به فکر پیشروی بر روی ۸۰۰ مایل/۱,۳۰۰ کیلومتر بیابان و کوهستان در تنها جاده از بندرعباس در سواحل خلیج فارس به تهران با ۱۳ میلیون نفر جمعیت نمیافتاد. اگر تنها یک دهم از آن جمعیت هنوز از رژیم حمایت میکردند—و بسیاری از آنها در ارتش، پلیس، شبهنظامیان پارهوقت، سپاه پاسداران و بنیادها که بخش زیادی از اقتصاد را در اختیار دارند، حقوق میگیرند—فصل طولانی از جنگ شهری آغاز میشد.
هیچگونه طرح تهاجمی از سوی هیچکس پیشنهاد نشده بود، بنابراین هیچ توجیهی برای هیستری پیشگیرانه “پایگاههای نظامی” که بهطور بلند از گوشههای انزواطلب و کارکنان معاونت ریاستجمهوری کاخ سفید به گوش میرسید، وجود نداشت. همانطور که مشخص شد، هیستری ناشی از طرحهای تهاجمی کاملاً خیالی عواقب بسیار واقعی داشت که در واقع نتیجه جنگ را تعیین کرد.
ترس از تشدید جنگ پس از قهرمانی
برای درک اینکه چگونه ترس از یک رویداد غیرواقعی به شکست واقعی منجر شد، باید به اقدام نظامی دیگری که درست قبل از آغاز بمباران در ۲۸ فوریه رخ داد، بازگشت. اکنون به نظر میرسد که زمان بسیار طولانی گذشته است، زیرا در آن زمان، هر کسی در کاخ سفید به پیشنهاد اینکه رئیسجمهور ترامپ هرگز با سپاه پاسداران به توافق برسد، میخندید.
حدود ۳,۰۰۰ چترباز از نیروی واکنش سریع تیپ ۸۲ هوابرد به خلیج فارس فرستاده شدند تا به ۵,۰۰۰ تفنگدار دریایی از واحدهای اکتشافی دریایی ۱۱ و ۳۱ که در آنجا بودند، بپیوندند. این تعداد بیشتر از کافی بود تا به واکنش کاملاً قابل پیشبینی—و پیشبینی شده—سپاه پاسداران به بمباران پاسخ دهند، که تلاش برای متوقف کردن جریان نفتکشها و کشتیهای باری که نفت خام، گاز طبیعی مایع و کود را از طریق آبراههای باریک در خلیج فارس عمدتاً کمعمق از عراق، کویت و قطر و بخشی از عربستان سعودی (که نیمی از نفت خود را از طریق خط لوله به دریای سرخ میفرستد) و امارات متحده عربی (که از طریق خط لوله به اقیانوس هند نیمی از نفت خود را ارسال میکند) انجام میدادند.
سپاه پاسداران نتوانستند با ناوهای جنگی، قایقهای تهاجمی یا زیردریاییهای خود به نفتکشها و کشتیهای باری حمله کنند، زیرا همه آنها به سرعت پس از آغاز بمباران غرق شدند. اما آنها میتوانستند با انداختن مینهای دریایی از هر نوع دهو یا قایق ماهیگیری، و حتی با حمله به نفتکشهای در حال عبور با موشکهای ضد تانک، ناوبری را به خطر بیندازند. این کافی بود تا شرکتهای بیمه پوشش خود را متوقف کنند و در نتیجه تأمین منابع خلیج فارس به اقتصاد جهانی متوقف شود.
نیروهای هوابرد و تفنگداران دریایی میتوانستند در اینجا بسیار مؤثر باشند، زیرا هلیکوپترهای کافی برای استقرار در جزایر غیرمسکونی خلیج فارس و نوارهای ساحلی متروکه برای تأمین کانالهای قابل ناوبری در دسترس بود. آنها میتوانستند بهطور ایمن با نیروهای دشمن به هر اندازهای درگیر شوند، زیرا پشتیبانی هوایی تاکتیکی تنها چند دقیقه فاصله داشت تا خطرات نبرد را به حداقل برساند.

درون سیاستهای جنگ پس از قهرمانانه
زمانی که نخستوزیر اسرائیل، نتانیاهو، از ایالات متحده خواست تا تأمین مجدد مطمئن مهمات هوایی را برای آغاز بمباران پیشگیرانه موشکهای بالستیک ایران فراهم کند تا از خطر حملهای تمامعیار که میتوانست دفاع اسرائیل را تحت فشار قرار دهد، جلوگیری کند، او از تصمیم ترامپ برای پیوستن به این حمله و فرماندهی آن شگفتزده و خوشحال شد. او به این فکر نکرد که ممکن است با یک قدرت ضعیفتر که در نهایت او را ناامید خواهد کرد، اتحاد تشکیل میدهد.
تا ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، در مجموع ۱,۱۵۰ سرباز اسرائیلی و افسران امنیتی محلی از زمان آغاز جنگ در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ کشته شده بودند. با توجه به نسبت جمعیت ۱:۳۴، این معادل ۳۹,۱۰۰ سرباز آمریکایی کشته شده است.
نتانیاهو که حتی پیش از جنگ نیز به شدت غیرمحبوب بود، از نظر سیاسی تحت تأثیر از دست دادن بیش از هزار سرباز قرار نگرفت. اما ۱,۱۵۰ کشته در میدان جنگ—چه برسد به ۳۹,۱۰۰—میتوانست ریاستجمهوری ترامپ را در میان اعتراضات گسترده سراسری و استیضاح سریع با آرای کافی جمهوریخواهان به پایان برساند.
این جنگ، بنابراین، توسط یک رئیسجمهور بیتصمیم انجام شد که نه تنها به بدترین دشمنان آمریکا اجازه داده است تا برنده شوند، با وجود سیاستهای ملی کاملاً فاجعهبار، مهندسی موشکی ابتدایی و عملیات نظامی ناشیانه، بلکه قدرت نظامی ایالات متحده را به سطح اروپا کاهش داده است، زیرا نیروهایی که نمیتوانند در نبرد حتی برای دستاوردهای بزرگ به خطر بیفتند، ارزش نظامی کمی دارند.

