موضع استراتژیک تهران الگوی سیستمی را نشان میدهد که در آن مزایای چانهزنی تاکتیکی به طور مداوم به رکود دیپلماتیک واگذار میشود. در طول تاریخ معاصر، سیاست خارجی ایران تحت یک مکانیزم نهادی عمل کرده است که پیروزیهای ایدئولوژیک حداکثری را بر تثبیت امتیازات سیاسی و اقتصادی ملموس اولویت میدهد.
زمانی که تغییرات منطقهای یا اقدامات نظامی موقعیتهای موقتی از قدرت را ایجاد میکنند، رقابت سیاسی داخلی به طور فعال تصمیمگیرندگان ایرانی را به تشدید اهداف به جای مذاکره برای توافقات پایدار وادار میکند. این انگیزه ساختاری دستاوردهای اولیه دفاعی یا بازدارنده را به گسترش ناپایدار در تئاترهای منطقهای تبدیل میکند. از پیگردهای طولانیمدت کمپینهای ضدحمله تا پیشبرد قدرت و اختلالات دریایی، الزامات امنیتی داخلی رژیم به طور سیستماتیک استراتژی دیپلماتیک بلندمدت را نادیده میگیرد. در نتیجه، سیاست خارجی ایران به طور بنیادی تحت تأثیر مدل حکومتی انقلابی قرار دارد که مقاومت غیرقابل انعطاف را پاداش میدهد و سازشهای عملی را مجازات میکند. در حالی که جناحهای نخبگان برای حفظ مشروعیت داخلی و تداوم ایدئولوژیک خود تلاش میکنند، فرصتهای دیپلماتیک به طور مکرر قربانی میشوند و کشور را در معرض اقدامات متقابل بینالمللی، انزوا اقتصادی و خستگی استراتژیک شدید قرار میدهد.

تغییرات سیاست خارجی ایران در زمان جنگ
در نگاه اول، دشواریهای مذاکره ایران به نظر میرسد که ناشی از اختلافات بین عملگرایانی باشد که به دنبال کاهش تحریمها هستند و سختگیرانی که مصمم به مقاومت در برابر سازش هستند. با این حال، این توضیح ناقص است. محدودیت عمیقتر در یک الگوی تکراری نهفته است که از زمان تأسیس جمهوری اسلامی تصمیمگیری استراتژیک آن را شکل داده است: هر زمان که تهران موقعیت چانهزنی مطلوبی به دست میآورد، انگیزههای سیاسی داخلی رهبران آن را به جستجوی پیروزیهای ایدئولوژیک و استراتژیک بیشتر به جای تثبیت دستاوردهای موجود از طریق دیپلماسی وادار میکند.
به جای مذاکره از موضع قدرت، جمهوری اسلامی به طور مکرر موفقیتهای تاکتیکی را به فراتر از حد استراتژیک تبدیل کرده است. این الگو در جنگ ایران و عراق، در سوریه و اکنون در پیآمدهای درگیری اخیر بر سر تنگه هرمز ظاهر شده است. درک این دینامیک برای توضیح اینکه چرا مذاکرات با ایران به طور مکرر متوقف میشود، حتی زمانی که به نظر میرسد به منافع ملی کشور خدمت میکند، ضروری است.
هزینههای پیگیری بیشتر
اولین و شاید واضحترین مثال در طول جنگ ایران و عراق ظاهر شد. تا سال ۱۹۸۲، نیروهای ایرانی موفق به آزادسازی تقریباً تمام سرزمینهای اشغال شده پس از حمله عراق در سال ۱۹۸۰ شده بودند. از نظر نظامی و سیاسی، تهران به هدف اصلی خود یعنی دفاع از تمامیت ارضی ایران دست یافته بود. در آن لحظه، جمهوری اسلامی فرصتی برای اعلام پیروزی، بازسازی کشوری که توسط انقلاب و جنگ ویران شده بود و هدایت منابع خود به سمت بهبود اقتصادی داشت.
اما، رهبری به طور بنیادی اهداف جنگ را تغییر داد. روحالله خمینی و حامیانش استدلال کردند که جنگ باید ادامه یابد تا رژیم صدام حسین سرنگون شود. پیروزی دیگر به آزادسازی سرزمینهای ایرانی تعریف نمیشد، بلکه به صدور انقلاب اسلامی، گسترش نفوذ منطقهای ایران و بازسازی نظم سیاسی عراق وابسته بود. این درگیری به یک پروژه ایدئولوژیک تبدیل شد و آنچه که به عنوان یک جنگ دفاعی آغاز شده بود، به یک کمپین تهاجمی تبدیل گردید.
عوامل داخلی شکلدهنده به سیاست خارجی ایران
سیاست داخلی نیز نقش بهسزایی ایفا کرد. خمینی به طور مشهور جنگ را به عنوان یک نعمت توصیف کرد. ادامه درگیری به رژیم این امکان را داد که انتظارات اقتصادی دشوار پس از انقلاب ۱۹۷۹ را به تعویق بیندازد و در عین حال رقبای سیاسی را از بین ببرد و نهادهای انقلابی را تقویت کند. شرایط جنگی به تقویت دستگاه امنیتی دولت کمک کرد و فضای مخالفت داخلی را کاهش داد. به عبارت دیگر، ادامه جنگ به اهداف سیاسی داخلی مهمی خدمت میکرد، حتی در حالی که هزینههای نظامی و اقتصادی آن به طور پیوسته افزایش مییافت.
عواقب این وضعیت تا سال ۱۹۸۸ روشن شد. پس از هشت سال درگیری ویرانگر، صدها هزار کشته و خسارات اقتصادی شدید، ایران قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل را تحت شرایطی بسیار کمتر از آنچه در سال ۱۹۸۲ موجود بود، پذیرفت. خود خمینی پذیرفتن آتشبس را به “نوشیدن جام زهر” تشبیه کرد. موضع قدرت به تدریج به موضع خستگی تبدیل شده بود زیرا مشوقهای سیاسی به دنبال کردن اهداف حداکثری به جای تثبیت دستاوردهای قبلی تمایل داشتند.

چگونه سوریه سیاست خارجی ایران را منحرف کرد
الگوی بسیار مشابهی بعدها در سوریه ظاهر شد. مداخله ایران به طور مؤثر از سقوط دولت بشار اسد در طول جنگ داخلی سوریه جلوگیری کرد. از منظر تهران، حفظ رژیم متحد یک دستاورد استراتژیک عمده محسوب میشد. اما به جای تقویت این موفقیت و کاهش تدریجی حضور نظامی خود، ایران جاهطلبیهای خود را گسترش داد. سوریه به طور فزایندهای به یک بستر برای نمایش قدرت ایرانی در سراسر شام تبدیل شد، حزبالله را تقویت کرد، زیرساختهای نظامی نزدیک به اسرائیل ایجاد کرد و استراتژی منطقهای بلندمدت تهران را پیش برد.
این مأموریت وسیعتر به طور قابل توجهی هزینههای حضور ایران را افزایش داد، عملیاتهای نظامی اسرائیل علیه ایران و شبهنظامیان متحد آن در سوریه را تشدید کرد و وابستگی سوریه به تهران را عمیقتر کرد. در نهایت، ایران نه تنها در حفظ پروژه منطقهای وسیعتر خود ناکام ماند، بلکه نتوانست هدفی را که در ابتدا مداخلهاش را توجیه میکرد، یعنی بقای رژیم اسد، تأمین کند. بار دیگر، یک موفقیت نظامی به یک شکست استراتژیک تبدیل شد.
چرا هرمز چالشهایی برای سیاست خارجی ایران ایجاد میکند
امروز، به نظر میرسد همان الگو در اطراف تنگه هرمز در حال شکلگیری است. در درگیری اخیر، ایران نشان داد که هرمز یکی از با ارزشترین داراییهای ژئوپولیتیکی آن باقی مانده است. اختلال در ترافیک دریایی توانایی تهران را در تهدید یکی از مهمترین کریدورهای انرژی جهان برجسته کرد و به ایران اهرم چانهزنی معناداری داد. یادداشت تفاهم (MoU) بعدی فرصتی را برای تبدیل آن اهرم به منافع سیاسی و اقتصادی ایجاد کرد. تهران میتوانست هرمز را به عنوان یک بازدارنده استراتژیک معتبر حفظ کند در حالی که اجازه میداد حمل و نقل تجاری به حالت عادی بازگردد و بدین ترتیب فضایی برای کاهش تحریمها، صادرات مجدد نفت و تثبیت اقتصادی ایجاد کند.

ارزیابی ریسکها در سیاست خارجی ایران
در عوض، به نظر میرسد ایران یک اشتباه قدیمی را تکرار کرده است. به جای اینکه یادداشت تفاهم را به عنوان یک بستر برای دیپلماسی در نظر بگیرد، تهران به ادامه اقداماتی پرداخت که تنشهای منطقهای را افزایش داد، از جمله حملات به کشتیرانی تجاری و فشار مستمر بر شبکههای انرژی و دریایی خلیج فارس. به جای حفظ اعتبار هرمز به عنوان یک عامل بازدارنده و بازگرداندن اعتماد به امنیت دریایی، این اقدامات خطر تبدیل یک ابزار چانهزنی ارزشمند به توجیهی برای اقدامات قویتر منطقهای و بینالمللی را به همراه دارد.
مبارزات سیاسی داخلی سیاست خارجی ایران را تعیین میکند
منطق داخلی پشت فراتر رفتن استراتژیک
چرا ایران به طور مکرر فرصتها را برای تقویت دستاوردهای خود از دست میدهد؟ پاسخ کمتر در تفاوتهای ایدئولوژیک بین تندروها و عملگرایان و بیشتر در ساختار رقابت سیاسی داخلی در جمهوری اسلامی نهفته است.
قبل از مراسم تشییع رهبر عالی، علی خامنهای، به نظر میرسید که توافقی گسترده، هرچند ناپایدار، در میان نهاد سیاسی وجود دارد که اجتناب از تشدید بیشتر به نفع ایران است. اگرچه جناحها در مورد دامنه مذاکرات اختلاف نظر داشتند، تعداد نسبتاً کمی از بازیگران سیاسی خواهان پذیرش مسئولیت برای مسدود کردن دیپلماسی بودند در حالی که کشور تحت فشار نظامی و اقتصادی قابل توجهی قرار داشت.
تشییع خامنهای به طور بنیادی این محیط سیاسی را تغییر داد. این مراسم بیشتر از یک تشییع ملی شد؛ به یک نمایش از هویت انقلابی و تداوم ایدئولوژیک تبدیل شد. مضامین مقاومت، انتقام و پایداری به طور فزایندهای بر پیامهای عمومی تسلط یافت. صداهای تندرو به دلیل افزایش هزینههای سیاسی سازش، تأثیرگذارتر شدند، هرچند که لزوماً نماینده اکثریت نخبگان سیاسی یا جامعه ایرانی نبودند.

سیاست خارجی ایران در دام جناحگرایی گرفتار شده است
حامیان متعهد جمهوری اسلامی تنها بخشی از جامعه ایرانی را تشکیل میدهند. با این حال، در میان آن constituency، هسته ایدئولوژیک کوچکتری وجود دارد که به شدت سازمانیافته است و نفوذ آن بر سیاست امنیتی به طور نامتناسبی بزرگ است. با افزایش نفوذ این گروه پس از تشییع خامنهای، حمایت از سازش با ایالات متحده به طور سیاسی پرخطرتر شد. مقامات که قبلاً از مذاکرات حمایت کرده بودند، به طور فزایندهای لحن تهاجمیتری را اتخاذ کردند، نه لزوماً به این دلیل که محاسبات استراتژیک آنها تغییر کرده بود، بلکه به این دلیل که بقا در سیستم سیاسی نیازمند همراستایی با روایت انقلابی غالب بود.
بنابراین، موضع مذاکرهای ایران به طور فزایندهای تحت تأثیر رقابتهای سیاسی داخلی قرار گرفت تا دیپلماسی خارجی. تشدید تنشها به لحاظ سیاسی ایمنتر از مصالحه شد. این دینامیک همچنین کمک میکند تا توضیح دهد چرا رفتار کنونی ایران اغلب ناهماهنگ به نظر میرسد. به جای اینکه نشاندهنده یک استراتژی مذاکرهای منسجم و بلندمدت باشد، سیاست به طور فزایندهای منعکسکننده رقابت میان جناحهای سیاسی است که در تلاشند تا تعهد ایدئولوژیک خود را نشان دهند و موقعیتهای خود را در نظام سیاسی پس از خامنهای حفظ کنند. در چنین شرایطی، حفظ مشروعیت داخلی میتواند بر تأمین منافع دیپلماتیک یا اقتصادی اولویت یابد.
بنابراین، معضل مذاکرهای جمهوری اسلامی صرفاً یک درگیری بین تندروها و عملگرایان نیست. این یک مشکل ساختاری است که ریشه در سیستمی سیاسی دارد که به طور مکرر رهبران را به خاطر جستجوی بیشتر پس از دستیابی به کافی، پاداش میدهد. از جنگ ایران و عراق تا سوریه و اکنون هرمز، تهران به طور مکرر ناتوانی خود را در تجمیع دستاوردهای استراتژیک از طریق دیپلماسی نشان داده است.
موفقیتهای تاکتیکی به جای آنکه به تثبیت اهداف منجر شود، به گسترش اهداف تشویق کردهاند، در حالی که مشوقهای سیاسی داخلی لحظات نفوذ را به دورههای فراتر رفتن استراتژیک تبدیل کردهاند. مگر اینکه این منطق سیاسی داخلی تغییر کند، ایران احتمالاً به ادامه نزدیک شدن به مذاکرات نه به عنوان فرصتهایی برای تأمین منافع ملی، بلکه به عنوان مراحل در یک پروژه انقلابی در حال گسترش ادامه خواهد داد. به طرز عجیبی، بزرگترین مانع بر سر راه مذاکرات موفق ممکن است نه واشنگتن، نه پایتختهای خلیج فارس، و نه فشارهای بینالمللی، بلکه ناتوانی خود تهران در شناسایی زمانی باشد که از قبل به اندازه کافی دست یافته است.

