درگیری مکرر ایالات متحده در جنگهای طولانیمدت—که منتقدان آن را جنگهای ابدی ایالات متحده نامیدهاند—به ویژگی تعیینکنندهای از سیاست خارجی این کشور پس از جنگ سرد تبدیل شده است، اما هزینه استراتژیک کامل این مداخلات عمدتاً از دید عموم پنهان مانده است. در حالی که موفقیتهای تاکتیکی ممکن است سودهای سیاسی موقتی ایجاد کنند، ماهیت پراکنده و به تأخیر افتاده هزینههای آنها به طور زیرکانهای آمادگی نظامی، پویایی اقتصادی و نفوذ جهانی آمریکا را تضعیف میکند.
اذعان استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ مبنی بر اینکه خاورمیانه دیگر نباید بر برنامهریزیهای ایالات متحده تسلط داشته باشد، لحظهای نادر از وضوح استراتژیک بود، اما کشش مشوقهای ریشهدار به زودی دوباره خود را تحمیل کرد و واشنگتن را به یک باتلاق دیگر غیرقابل اجتناب کشاند. این الگو یک پاتولوژی ساختاری را نشان میدهد: سهولت در آغاز استفاده از نیرو، اهداف جنگی حداکثری و عایقسازی شهروندان عادی از عواقب فوری، یک چرخه خودتقویتکننده ایجاد میکند.
تخلیه تجمعی مهمات دقیق، انحراف منابع از منطقه هند-پاسیفیک و سرمایه دیپلماتیک هدر رفته در ماجراجوییهای تغییر رژیم همگی به بنیادهای هژمونی آمریکایی آسیب میزنند. بدون اصلاحات بنیادی در ساختار تصمیمگیری که اقدام نظامی را اینقدر بیدردسر میکند، جنگهای ابدی ایالات متحده به تخلیه ظرفیت ایالات متحده برای مقابله با تهدیدات واقعاً وجودی ادامه خواهند داد و آن را از نظر استراتژیک محدود و از نظر اقتصادی تضعیف خواهند کرد.
چرا جنگهای ابدی ایالات متحده آمریکا را به عقب میکشند
دونالد ترامپ برای دوره دوم ریاستجمهوری ایالات متحده با وعده پایان دادن به جنگها، نه آغاز آنها، کمپین انتخاباتی برگزار کرد. و در سال اول پس از بازگشتش، نشانههایی وجود داشت که او ممکن است یک شکاف واقعی با وضعیت موجود که واشنگتن را به بیش از حد گسترش کشانده است، ایجاد کند. او از متحدان اروپایی ایالات متحده خواست تا بیشتر در زمینه دفاع هزینه کنند، مذاکرات صلح بین روسیه و اوکراین را ترویج کرد و به دنبال یک تنشزدایی محتاطانه با چین بود که تنشها را در مورد تایوان کاهش داده است.
با این حال، هجده ماه بعد، ایالات متحده در یک جنگ جدید در خاورمیانه گرفتار شده است. اگرچه ارتش ایالات متحده از موفقیتهای تاکتیکی برخوردار بوده است، واشنگتن هیچ نوع پیروزی استراتژیک معناداری به دست نیاورده است؛ از جنبههای خاصی، ایران اکنون قدرت بیشتری نسبت به فوریه دارد. با این حال، ترامپ از انجام سازشهای دیپلماتیک خودداری کرده است.
همانند رقیبش، رئیسجمهور ایالات متحده باراک اوباما، ترامپ به آمریکاییها وعده داد که کشور را از جنگهای بیمعنی “همیشگی” در خاورمیانه خارج خواهد کرد و سپس نتوانست این کار را انجام دهد. اما واقعیت این است که ایالات متحده دوباره در یک درگیری خاورمیانهای گرفتار شده است که امروز حتی بیشتر شگفتانگیز است، زیرا در دو دهه گذشته، عموم مردم آمریکا و همچنین بسیاری از رهبران ایالات متحده به این نتیجه قطعی رسیدهاند که چنین جنگهایی اشتباه هستند.
هزینه پنهان مداخلات مکرر
در واقع، ساختارها و مشوقها واشنگتن را بارها و بارها به سمت باتلاقهای قابل اجتناب میکشاند. برای شروع، اقدام نظامی برای رؤسایجمهور ایالات متحده آسان است که آغاز کنند. از سال 1991، رهبران ایالات متحده به عادت استفاده از نیرو برای تأمین حتی کوچکترین منافع آمریکایی عادت کردهاند.
هزینهها و خطرات کوتاهمدت استفاده از نیرو علیه یک کشور کوچک و دور یا بازیگر غیر دولتی اغلب کوچک به نظر میرسد—بیشتر آمریکاییها میتوانند به زندگی روزمره خود ادامه دهند بدون اینکه حتی متوجه شوند کشورشان در جنگ است—و کنگره به طور کلی تمایل پیدا کرده است که نظارت قانونی خود را واگذار کند. اما خروج از این نوع درگیریها بسیار سختتر است. واشنگتن به تعیین اهداف حداکثری حتی برای جنگهای حاشیهای عادت کرده است و رهبران ایالات متحده در متوقف کردن یک مداخله بدون دستیابی به اهداف وعدهدادهشده تردید دارند. بهویژه اگر هزینههای جاری یک درگیری نسبتاً پراکنده باشد، مشوقهای کمی برای رؤسایجمهور وجود دارد تا با اتهامات ضعف مواجه شوند.
با این حال، هزینههای این مداخلات کوچک نیستند. آنها فقط پنهان هستند. جنگهای مکرر به بدهی ملی رو به رشد افزوده، نیروی نظامی ایالات متحده را تحت فشار قرار میدهند و هزینههای فرصت را ایجاد میکنند و هزینهها را از سرمایهگذاریهای نظامی مورد نیاز و اولویتهای داخلی دور میکنند. صرفاً تمایل به تغییر عادت ایالات متحده در جنگافروزی کافی نبوده است تا آن را تغییر دهد. اگر سیاستگذاران خارجی ایالات متحده میخواهند چرخه را بشکنند، باید به راههایی فکر کنند که استفاده از نیرو را به گزینهای سختتر و کمتر جذاب تبدیل کند.

مشوقهای معکوس
استراتژی ملی امنیتی دولت ترامپ در سال 2025 با پیشینه خود شکاف ایجاد کرد. بیشتر استراتژیهای ملی امنیتی شامل فهرستهای طولانی از آنچه که منافع حیاتی ایالات متحده نامیده میشود، از طریق یک فرآیند بیندستگاهی است که اطمینان حاصل میکند هیچ موضوعی بدون ذکر باقی نماند. در مقابل، سند سال گذشته اذعان کرد که ایالات متحده مجموعهای از منافع مشخص و محدود دارد که سیاستگذاران “باید ارزیابی، طبقهبندی و اولویتبندی کنند.” این سند استدلال کرد که “هر کشور، منطقه، موضوع یا علتی—هرچند که شایسته باشد—نمیتواند محور استراتژی آمریکایی باشد.” و بر اهمیت نیمکره غربی و هند-پاسیفیک تأکید کرد و نتیجهگیری کرد که “روزهایی که خاورمیانه بر سیاست خارجی آمریکا در برنامهریزیهای بلندمدت و اجرای روزمره تسلط داشت، خوشبختانه به پایان رسیده است.”
در بیشتر سال اول دوره دوم خود، ترامپ به طور غیررسمی به این رویکرد اعلام شده پایبند بود. کاخ سفید از نیروی نظامی در خارج استفاده کرد و در کمپینهایی برای هدف قرار دادن تأسیسات هستهای ایران و قایقهایی در کارائیب که به طور ادعایی در قاچاق مواد مخدر درگیر بودند، شرکت کرد.
اما ترامپ همچنین به شدت از متحدان خود در اروپا و آسیا خواست تا بار دفاع از مناطق خود را به اشتراک بگذارند و به تسهیل مذاکرات صلح در غزه و اوکراین پرداخت. حمله ایالات متحده و اسرائیل به ایران در ژوئن 2025، که به اصطلاح جنگ 12 روزه نامیده میشود، حداقل کوتاه بود و هدف آن مشخص بود. به همین ترتیب، تصرف رئیسجمهور ونزوئلا، نیکلاس مادورو، توسط نیروهای ویژه ایالات متحده در ژانویه، تلاش برای تغییر کامل رژیم نبود. در عوض، کاخ سفید با معاون رئیسجمهور مادورو، دلسی رودریگز، توافقی برای تصاحب قدرت انجام داد.
اما موفقیتها در ونزوئلا و در طول جنگ 12 روزه، جناح نئوکونزرواتیو حزب جمهوریخواه را تقویت کرد و استدلال برای مداخلات بعدی را آسانتر کرد. تنها یک ماه پس از عملیات ونزوئلا، نیروهای ایالات متحده عملیات خشم حماسی را آغاز کردند که زیرساختهای نظامی ایران را هدف قرار داد و رهبران ارشد رژیم را کشت؛ بلاغت اولیه دولت به وضوح وعده تغییر رژیم در تهران را میداد. شش ماه بعد، آسیب به قابلیتهای نظامی ایران قابل توجه بوده است. اما ایالات متحده بخش زیادی از ذخایر مهمات دقیق خود را مصرف کرده و آسیب قابل توجهی به پایگاههای منطقهای خود وارد کرده است. جمهوری اسلامی همچنان در قدرت باقی مانده و توانایی خود را برای تهدید حمل و نقل از طریق تنگه هرمز گسترش داده است.
به طور جزئی، ترک اصول در استراتژی امنیت ملی خود توسط دولت ترامپ، نشاندهنده یک شکاف در دایرههای سیاستگذاری جمهوریخواهان بود. محافظهکاران جوانتر که به «آمریکا اول» اعتقاد دارند، نسبت به جنگهای تغییر رژیم و وظیفه واشنگتن برای کمک به اسرائیل بالاتر از سایر متحدان شک و تردید دارند. اما سنتگرایانی که هنوز به دیدگاه دوران جورج بوش در مورد ایالات متحده به عنوان تأمینکننده دموکراسی در سطح جهانی اعتقاد دارند، همچنان نفوذ خود را حفظ کردهاند. جنگ ایران به طور گستردهای به عنوان شواهدی از این که جنگطلبان (مانند وزیر امور خارجه مارکو روبیو و سناتور درگذشته لیندسی گراهام) در یک نبرد داخلی درون دولت علیه محدودکنندگان مانند معاون رئیسجمهور جی. دی. ونس پیروز شدهاند، به تصویر کشیده شده است.
متحدان و رسانهها بار جنگ را پایین میآورند
اما نمیتوان تمام مسئولیت جنگ ایران را به تأثیر شخصیتهای فردی نسبت داد. شرایط ساختاری وسیعتری ایالات متحده را به سمت درگیریهای حاشیهای میکشاند. نخست، سهولت مطلقی که رئیسجمهورهای ایالات متحده میتوانند به زور متوسل شوند، وجود دارد.
قانون اساسی ایالات متحده قدرت اعلام جنگ را تنها به کنگره اعطا میکند. اما از زمان جنگ جهانی دوم، کنگره چنین کاری نکرده است، بخشی به دلیل این که جنگهای بعدی کوچکتر بودند و بخشی دیگر برای جلوگیری از ریسک سیاسی ثبت رأی برای درگیریهای نامحبوب.
کنگره از سال 2002 «مجوز استفاده از نیروی نظامی» صادر نکرده است. ایالات متحده یک نیروی نظامی فعال بزرگ دارد که با شبکهای از پایگاهها در سرتاسر جهان و داراییهایی که میتواند در مدت زمان نسبتاً کوتاهی در سطح جهانی مستقر کند، همراه است. و به عنوان فرمانده کل نیروها، رئیسجمهور تصمیم میگیرد که چه زمانی و چگونه از آن استفاده کند. با عدم وجود کنترلهای واقعی بر توانایی رئیسجمهور برای انجام این کار به دلخواه خود، شروع یک جنگ بسیار آسان است.
رسانههای ایالات متحده و شبکههای وسیع متحدان این کشور، کار را حتی آسانتر میکنند. تحلیلگران تلویزیون کابلی تمایل به جنگطلبی دارند، همانطور که بسیاری از روزنامههای بزرگ ایالات متحده نیز چنین هستند. رسانههایی مانند فاکس نیوز، سیانان و وال استریت ژورنال اغلب نسبت به آغاز یک درگیری جدید و تصاویر دراماتیک همراه آن ابراز اشتیاق میکنند، اما هرگونه عقبنشینی ایالات متحده را مورد انتقاد قرار میدهند.
همپیمانان منطقهای، در عین حال، اغلب انگیزهای برای تشویق به دخالت ایالات متحده در درگیریهای خود و ارتباطات سیاسی برای کشاندن واشنگتن به این درگیریها دارند. واقعیت این است که ایالات متحده معمولاً پایگاههایی در یا نزدیک به این کشورها دارد که دینامیک را تشدید میکند. به عنوان مثال، در ماه مارس، روبیو استدلال کرد که به دلیل اینکه حمله قریبالوقوع اسرائیل، اعضای خدمات ایالات متحده را که در حال حاضر در خاورمیانه مستقر هستند، در معرض تلافی قرار میدهد، واشنگتن باید در حملات این کشور شرکت کند.

وقتی جنگ یک بازی است
افسانههای مداوم درباره درگیریهای گذشته به مشکل دامن میزند، بهویژه این تصور که ارتش ایالات متحده شکست نخورده است نه به این دلیل که نباید جنگی را آغاز میکرد یا اهدافش غیرقابل دستیابی بود، بلکه به این دلیل که تاکتیکهای درستی را دنبال نکرده یا منابع کافی را اختصاص نداده است. به عنوان مثال، در اواسط دهه ۲۰۱۰، جمهوریخواهان، خروج نیروهای رئیسجمهور باراک اوباما از عراق را به خاطر ظهور بعدی داعش (که به عنوان ISIS نیز شناخته میشود) مقصر دانستند، نه خود حمله ۲۰۰۳ به عراق. در روزهای ابتدایی درگیری اخیر با ایران، ونس به خبرنگاران گفت که او همچنان نسبت به درگیریهای نظامی خارجی بدبین است، اما به ترامپ اعتماد دارد که “کار را انجام دهد” زیرا او “هوشمندتر” از روسایجمهورهای گذشته است.
همان پایگاهها و اتحادهایی که به روسایجمهور ایالات متحده انگیزه میدهند تا جنگها را آغاز کنند، خروج از آنها را دشوارتر میکند. پیروزی ایالات متحده در جنگ سرد همچنین به شکلگیری یک فرهنگ استراتژیک در واشنگتن کمک کرد که فرض میکند تعیین اهداف وسیع مانند ملتسازی و تغییر رژیم هم ممکن و هم مطلوب است. با این حال، حتی پیروزیهای نظامی قاطع نیز به راحتی به تحولات اجتماعی و سیاسی پایدار تبدیل نمیشوند. رهبران ایالات متحده اغلب از پذیرش موفقیت جزئی امتناع میکنند و کمال را دشمن خوب میدانند.
بحثها درباره ارسال کمک به اوکراین پس از حمله روسیه در سال ۲۰۲۲ نمونهای بارز است. بسیاری از اعضای نهاد سیاست خارجی واشنگتن استدلال میکنند که اگرچه کمکهای نظامی و اقتصادی ایالات متحده به اوکراین کمک کرد تا حمله اولیه روسیه را دفع کند و به بنبست برسد، هرگز نمیتوان راهحلی مذاکرهای یافت. (در واقع، اگرچه روسیه ممکن است در بهترین حالت یک میانجی reluctant باشد، فرآیند صلح به دلیل مدیریت ضعیف و کمبود تخصص در طرف آمریکایی با مشکل مواجه شده است.)
پیشزمینه عملیات خشم حماسی از تفکر سیاه و سفید مشابهی رنج میبرد. در واقع، دولت توانسته بود فشار اقتصادی و تهدید نیروی نظامی را به مذاکرات جدی با ایران برای مهار جاهطلبیهای هستهایاش تبدیل کند. اندکی پیش از آغاز جنگ، ایران پیشنهاد کرد که غنیسازی داخلی را متوقف کند، اورانیوم غنیشده موجود خود را حذف کند و اجازه بازگشت بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی را بدهد. اما دولت از چنین مصالحهای راضی نبود و تصمیم گرفت بر پیروزی مطلق ریسک کند.
هزینه واقعی نوک کوه یخ
شاید مهمترین عامل ساختاری که رئیسجمهورها را به طور مکرر به درگیر شدن در جنگهای غیرضروری ترغیب میکند، این است که شهروندان ایالات متحده به طور غیرمعمولی از پیامدهای این مداخلات مصون ماندهاند. تا کنون، عواقب جنگ ایران عمدتاً بر دوش کشورهای خلیج فارس افتاده است.
تأسیس یک نیروی کاملاً داوطلب در ایالات متحده به این معنی است که هزینه مستقیم جنگ توسط بخش بسیار کوچکی و خودمختار از جمعیت ایالات متحده احساس میشود؛ کسانی که تصمیم به خدمت میگیرند، به طور فزایندهای بستگان خود سربازان سابق هستند، نه یک مقطع وسیع از عموم مردم ایالات متحده. پیشرفت فناوری به این معنی است که سربازان کمتری برای جنگهای دوربرد نیاز است.
تلفات وارد شده در عراق و افغانستان—تقریباً ۷۰۰۰ کشته نظامی آمریکایی—در مقایسه با جنگهایی مانند کره یا ویتنام کم است. اعضای خدمات ایالات متحده و خانوادههایشان بدون شک احساس ترس و اضطراب میکنند، اما برای اکثر آمریکاییها، تنها برچسب قیمتی قابل مشاهده در مورد درگیری طولانیمدت ایران، تورم فزایندهای است که ناشی از اختلال در بازارهای انرژی است.
این هزینه واقعی است: رشد تولید ناخالص داخلی ایالات متحده در سال ۲۰۲۶ انتظار میرود کمتر از برآوردهای سال ۲۰۲۵ باشد و جنگ باعث شده است که بسیاری از آمریکاییها نتوانند مایحتاج روزمره را تأمین کنند. افزایش هزینههای زندگی دلیل اصلی است که ترامپ در تلاش است تا یک راهحل مذاکره کند.
با این حال، شگفتانگیز است که ایالات متحده جنگی علیه کشوری با ۹۳ میلیون نفر آغاز کرد، رهبری آن را کشت، زیرساختهای نظامی و غیرنظامی را بمباران کرد و به مسدود کردن مسیر آبی کلیدی حمل و نقل انرژی در جهان کمک کرد، و تأثیر شدید برای متوسط آمریکایی تنها افزایش دو درصدی در تورم بود، به ۴.۸ درصد در ماه مه.
(این رقم از آن زمان به ۳.۵ درصد کاهش یافته است.) عایق بودن آمریکاییها از جنگهایی که واشنگتن به راه میاندازد و ماهیت پراکنده هزینههای این جنگها، به کاهش مخالفت سیاسی کمک میکند. طبق نظرسنجی جولای واشنگتن پست–آیپیاساوس، جنگ ایران اکنون به اندازه جنگ ویتنام در سال ششم خود در میان آمریکاییها نامحبوب است، اما به نظر نمیرسد که آمریکاییها به زودی در خیابانها به خاطر آن تظاهرات کنند.

نوک کوه یخ
اینکه هزینههای جنگهای ایالات متحده پنهان باقی میماند ممکن است برخی را به این نتیجه برساند که حتی جنگی به بدی عملیات اپیک فیوری نیز مسئله بزرگی نیست. به هر حال، هزینههای اقتصادی و انسانی برای آمریکاییهای عادی در ۲۰ سال گذشته از جنگ در خاورمیانه نیز نسبتاً معتدل بود. تعداد آمریکاییهای کشته و زخمی شده در افغانستان و عراق به مراتب کمتر از جنگهای قبلی ایالات متحده بود؛ در ویتنام، بیش از هفت برابر تعداد افرادی که در این دو درگیری کشته شدند، جان خود را از دست دادند. هزینههای اقتصادی پراکنده بود و به نسلهای آینده به عنوان افزودههایی به بدهی ملی منتقل شد.
اما این نتیجهگیری اشتباه است. جنگهای ایالات متحده در خاورمیانه—چه در گذشته و چه در حال—هزینههای استراتژیک بلندمدتی دارند که قبلاً موقعیت کشور را در جهان و توانایی آن را برای رقابت با دیگر قدرتهای بزرگ آسیب زده است. تاریخ روشن است: قدرتهای بزرگ که خود را در درگیریهای جزئی بیش از حد گسترش میدهند، اغلب در نهایت قادر به مدیریت منافع استراتژیک اصلی خود نیستند.
به طور مشهود، ایالات متحده با کمبود جدی مهمات مواجه است. با وجود بحث در مورد افزایش تولید، پنتاگون به راحتی نمیتواند این سیستمها را به زودی جایگزین کند و این یک معامله را به وجود میآورد: هر موشک رهگیر که برای دفاع از یک پایگاه یا متحد آمریکایی در برابر موشکهای ایرانی استفاده میشود، یکی است که نمیتواند در جای دیگری استفاده شود. بازدارندگی مؤثر نیاز به اعتبار و توان نظامی دارد. اگر نیروهای آمریکایی در شرق آسیا، بالتیک یا جاهای دیگر مهمات کافی نداشته باشند، نمیتوانند چین، روسیه یا هیچ کس دیگری را بازدارند.
هزینههای فرصت گستردهتر اشتباهات ایالات متحده در خاورمیانه حتی بیشتر از آنچه به نظر میرسد، پنهان است. نیروهای مستقر در کمپینهای خاورمیانه نمیتوانند به مناطق دیگر فرستاده شوند، پولی که برای این جنگها صرف میشود نمیتواند در قابلیتهای جدید یا فناوریهای پیشرفته سرمایهگذاری شود و هزینههای بازسازی پایگاهها در خلیج فارس توانایی ایالات متحده را برای تقویت زیرساختهای پایگاهیاش در هند-پاسیفیک محدود میکند.
جنگهای تغییر رژیم حتی به ساختار نیروی متفاوتی نیاز دارند—بهعنوان مثال، نیروهای زمینی بسیار بیشتری نسبت به دریایی. اگر هدف اصلی واشنگتن حفاظت از نیمکره یا جلوگیری از حمله چین در دریای جنوبی چین باشد، درخواست مداوم برای جنگهای تغییر رژیم این اهداف را با جلوگیری از بازسازی نیروهای پنتاگون یا برنامهریزی برای سایر احتمالات تضعیف میکند.
این هزینههای فرصت به سادگی با افزایش بودجه دفاعی حل نمیشوند. حتی اگر بودجه دفاعی ۱.۵ تریلیون دلاری پیشنهادی دولت ترامپ از نظر سیاسی قابل قبول باشد، این سطح از هزینههای نظامی—تقریباً پنج درصد از تولید ناخالص داخلی ایالات متحده، بالاتر از آنچه در دههها بوده—سرمایهگذاری را از سایر اولویتها دور کرده و بهعنوان یک بار بلندمدت بر نوآوری و رشد اقتصادی ایالات متحده عمل خواهد کرد. کینزیگرایی نظامی در تئوری خوب به نظر میرسد اما به ندرت راه مؤثری برای تقویت اقتصاد است. این روش به ازای هر دلار هزینه شده، شغلهای کمتری نسبت به سایر اشکال هزینههای دولتی تولید میکند و به اندازه سایر انواع فعالیتهای اقتصادی نوآوری گسترده را تحریک نمیکند.
این تصور که ایالات متحده هرگز یک نظم واقعی مبتنی بر قوانین لیبرال را در سطح جهانی تحمیل کرده است، همیشه اغراقآمیز بوده است. اما درست است که ارتش ایالات متحده به مدت دههها ضامن جهانی حمل و نقل و جریان آزاد انرژی بوده است. واقعیت این است که ایالات متحده در درگیری اخیر خود با ایران، بهطور مستقیم بازارهای انرژی بینالمللی را بیثبات کرده است که ادعای این کشور را برای داوری عادلانه در امور عمومی جهانی تضعیف میکند.
نظرسنجیها اکنون نشان میدهند که تنها حدود یکسوم مردم در سراسر جهان ایالات متحده را بهعنوان یک عامل مهم در صلح و ثبات جهانی میبینند. در همین حال، دولت در این درگیری سرمایه دیپلماتیک خود را سوزانده و نفوذ و ظرفیت خود را برای شکلدهی به نتایج در جاهای دیگر، مانند اوکراین، که تلاشهای صلح دولت از زمان آغاز جنگ ایران بهطور عمده رها شده است، کاهش داده است.
تمام این هزینهها پراکنده و به تعویق افتادهاند. اما در 20 سال آینده، به دلیل انتخاب خود برای پیگیری این جنگها، ایالات متحده ممکن است نیروی نظامی کمتری داشته باشد، نفوذ جهانی کمتری و حتی اقتصادی ضعیفتر. در واقع، جنگ ایران نشان داده است که استدلال اولیه خود دولت ترامپ درست بوده است: در یک جهان رقابتی، ایالات متحده باید تخصیص منابع کمیاب خود را برای پاسخ به چالشهای استراتژیک فوری اولویتبندی کند. اینکه ترامپ، مانند پیشینیانش، نتوانسته است در برابر استفاده از زور مقاومت کند، تنها بر ضرورت اصلاحات میافزاید.

چگونه جنگهای ابدی ایالات متحده قدرت آمریکایی را تضعیف میکند
نظامیگری ایالات متحده اکنون گزینههای آیندهاش را محدود میکند. در واشنگتن هیچ اجماعی درباره اینکه آیا ایالات متحده باید در صورت حمله چین از تایوان دفاع کند وجود ندارد؛ هزاران صفحه بحث در این مورد منتشر شده است. با این حال، هزینههای مهمات در خاورمیانه به طور فزایندهای این سوال را بیمعنا میکند. اگر ایالات متحده نتواند به تایوان کمک کند، دیگر انتخابی وجود ندارد. با گذشت زمان، محدودیتهای ایجاد شده توسط ماجراجویی نظامی بیش از حد به طور فزایندهای گزینههای سیاستی در جاهای دیگر را نیز شکل خواهد داد.
برای شکستن ساختار انگیزشی که ایالات متحده را به راحتی به درگیریهای نظامی دوردست میکشاند، تغییرات رادیکالی لازم است، نه فقط انتخاب رهبرانی که وعده میدهند جنگهای ابدی را پایان دهند. به عنوان مثال، بستن برخی پایگاههای جلو، توانایی ایالات متحده را برای انجام مداخلات کاهش میدهد. کنگره همچنین باید قدرت بیشتری بر جنگهای ایالات متحده برقرار کند، ابتدا با اعمال قدرت بیشتر بر هزینههای نظامی. پنتاگون در حال حاضر در پوشش هزینههای جنگ ایران از حسابهای موجود خود با مشکل مواجه است؛ کنگره میتواند از افزودن بودجه اضطراری برای این یا درگیریهای آینده خودداری کند. کمیتههای کنگره از منصوبان ترامپ درباره جنگ ایران سوالات سختی پرسیدهاند اما جز چند جمله کوتاه به دستاوردی نرسیدهاند.
کنگره میتواند این نظارت را با ضربه زدن به دولت در نقطه ضعفش گسترش دهد: با امتناع از تأیید هزینههای اختیاری برای جنگ. تبلیغات منفی گاهی میتواند مفید باشد و قانونگذاران میتوانند به راحتی بیشتر برای عمومی کردن شرایط فاجعهبار که جنگ ایران به نیروهای خدماتی ایالات متحده تحمیل کرده، اقدام کنند. در آینده، قانونگذاران میتوانند از تأیید انتصابات به سمتهای اجرایی افرادی که در تصمیمگیری برای آغاز جنگهای حاشیهای دخیل بودهاند، امتناع کنند. با وجود بسیاری از شکستهای گذشته، مباحث سیاست خارجی واشنگتن هنوز هم غالباً تحت تسلط مقامات سالخوردهای است که انتخابهای فاجعهباری داشتهاند.
این کار دشوار خواهد بود، اما سیاستگذاران آینده ممکن است همچنین تلاش کنند تا رابطه نزدیک بین پنتاگون و پیمانکاران دفاعی ایالات متحده را از هم بگسلند. اکوسیستم تأمین دفاعی متورم و فاقد پاسخگویی است. با این حال، توزیع میلیاردها دلار توسط صنعت دفاعی برای لابیگری در کنگره و تأثیرگذاری بر مباحث سیاست، به پیشبرد نظامیگرایی بیفکر ایالات متحده کمک میکند. ممنوعیت معامله سهام توسط قانونگذاران در شرکتهای دفاعی کمک خواهد کرد، همانطور که قانونگذاری ضد فساد که درها را بین پستهای نظامی ارشد و مشاغل پیمانکاری دفاعی میبندد یا محدود میکند، مؤثر خواهد بود. درست همانطور که مقامات ایالات متحده پس از پایان جنگ سرد، ادغام پیمانکاری دفاعی را تشویق کردند، اکنون میتوانند تنوع صنعت را از غولهای شرکتی تأثیرگذار تشویق کنند.
عموم مردم آمریکا مدتهاست که علیه ماجراجوییهای نظامی و جنگهای تغییر رژیم، بهویژه در خاورمیانه، موضع گرفتهاند. با این حال، ۲۰ سال پس از انتخاب اوباما با وعده رهایی از میراث بوش، سیاستگذاران همچنان در ساختار انگیزشی که استفاده از زور را جذاب میکند و هزینههای کوتاهمدت آن را به حداقل میرساند، به منطقه کشیده میشوند.
هرچند این جنگهای دائمی ممکن است برای آمریکاییهای عادی بیضرر به نظر برسند، اما در حال سوزاندن منابع نظامی کشور هستند و به این ترتیب قدرت واشنگتن را تضعیف میکنند. در نهایت، ایالات متحده خود را در محدودیت خواهد یافت—دیگر قادر به جنگیدن در همه جا و در همه زمانها نخواهد بود. سؤال این است که آیا میخواهد بهطور پیشگیرانه تصمیم بگیرد که کجا از منابع خود استفاده کند، یا اینکه میخواهد دستش توسط یک رژه از درگیریهای دائمی بسته شود.

