بیست و پنج سال پس از حملات یازدهم سپتامبر، واشنگتن هنوز هم از القاعده به گونهای صحبت میکند که گویی این گروه همچنان تهدیدی زنده و مرکزی است. این چارچوب به هزاران نفری که برای نابودی آن فداکاری کردند، بیاحترامی میکند. شکست القاعده واقعی است و مقامات باید به وضوح به این موضوع اشاره کنند. گروهی که اسامه بن لادن تأسیس و رهبری کرد و ۲,۹۷۷ آمریکایی را در مرکز تجارت جهانی، پنتاگون و پنسیلوانیای روستایی به قتل رساند، دیگر به عنوان یک سازمان منسجم وجود ندارد.
بیش از ۱۵,۰۰۰ عضو نظامی و پیمانکار آمریکایی در جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر جان باختند و حدود ۱.۸ میلیون نفر دچار نقص عضو شدند. متحدانی از کانادا، دانمارک، فرانسه، آلمان، ایتالیا و بریتانیا در کنار آمریکاییها جنگیدند و صدها نفر جان خود را از دست دادند. آنها شایستهاند که بدانند تلاشهایشان بیثمر نبوده است. تروریسم جهادی همچنان ادامه دارد. سازمانهای خطرناک در شبه جزیره عربی، شاخ آفریقا، شمال آفریقا، ساحل و جنوب آسیا فعالیت میکنند. اما هیچیک به طور مرکزی توسط سازمان بن لادن هدایت نمیشود. شکست القاعده عمدتاً ناشی از شکست استراتژیک بود، همانطور که بن لادن از آن میترسید—زخمهای خودزنی ناشی از خشونت علیه غیرنظامیان مسلمان، شکافهای داخلی با داعش و فرسایش مداوم مشروعیت و ظرفیت عملیاتی گروه.
شکست القاعده ناشی از شکست استراتژیک بود
القاعده به پایان رسیده است. سازمانی که اسامه بن لادن تأسیس و رهبری کرد، که ۲۵ سال پیش به ایالات متحده حمله کرد و ۲,۹۷۷ آمریکایی بیگناه را در مرکز تجارت جهانی، پنتاگون و پنسیلوانیای روستایی به قتل رساند، دیگر وجود ندارد—و مقامات آمریکایی باید به این موضوع اشاره کنند، به جای اینکه با عمل و سخن گفتن به گونهای که گویی هنوز وجود دارد، میراث این گروه را زینت دهند. تروریسم متوقف نشده است، جهادگرایی از بین نرفته و جنگ ایالات متحده-اسرائیل علیه ایران ممکن است احساسات و خشونت ضد آمریکایی بیشتری را شعلهور کند. اما گروهی که در ۱۱ سپتامبر به ایالات متحده حمله کرد، به پایان رسیده است.
در سالهای پس از آن حمله، هزاران آمریکایی زندگی خود را به انتقام از قربانیان اختصاص دادند. وحشت سراسری ناشی از دیدن هواپیماهایی که به برجها برخورد میکنند—افراد بیگناهی که زیر فشار، سوخته یا به سمت مرگ خود میپرند—پاسخی پرشور را برانگیخت. و هزینهای که به کسانی که پاسخ دادند، تحمیل شد، بالا بود: در جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر، بیش از ۱۵,۰۰۰ عضو نظامی و پیمانکار آمریکایی در نبرد جان باختند و حدود ۱.۸ میلیون نفر دچار نقص عضو شدند.
و از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۲۱، چهار برابر تعداد اعضای فعال یا کهنهکار نظامی به دلیل خودکشی جان خود را از دست دادند نسبت به کسانی که در نبرد کشته شدند. اعضای خدماتی از متحدان وفادار ایالات متحده، به ویژه کانادا، دانمارک، فرانسه، آلمان، ایتالیا و بریتانیا، در کنار ایالات متحده در نبرد شرکت کردند؛ صدها نفر از آنها در کنار آمریکاییها جان باختند. آنها و خانوادههایشان حق دارند بدانند که تلاشهایشان بیفایده نبوده است. واشنگتن و متحدانش در جنگ افغانستان شکست خوردند اما در برابر القاعده موفق شدند.
تروریسم جهادی به عنوان یک تهدید ادامه دارد و هر گروهی که از نام “القاعده” استفاده میکند، خنثی نشده است. سازمانهای خطرناک در شبه جزیره عربی، شاخ آفریقا، شمال آفریقا، ساهل و جنوب آسیا فعالیت میکنند. آنها حملات انجام میدهند و سرزمینهایی را در اختیار دارند و برخی به نزدیک شدن به سرنگونی دولتها، به ویژه در مالی، سومالی و یمن، نزدیک شدهاند.
جهادیهای مختلف در افغانستان تحت حاکمیت طالبان آموزش میبینند—توسعهای که باید به دقت زیر نظر گرفته شود. اما هیچیک از آنچه گاهی به عنوان “وابستگان القاعده” نامیده میشود، بهطور مرکزی هدایت یا رهبری نمیشود و مقامات باید از پیشنهاد اینکه آنها تحت رهبری سازمان بنلادن هستند، خودداری کنند، زیرا این کار تهدیدی که آنها ایجاد میکنند را بزرگتر از آنچه که هست، نشان میدهد بدون اینکه مبارزه با آنها را آسانتر کند. در واقع، بهتر است بهطور کلی از اصطلاح “وابسته به القاعده” استفاده نشود.

شکست القاعده پس از کاهش مداوم
مطالعه الگوی حملات مرتبط با القاعده نشان میدهد که سازمان مرکزی چگونه از توان خود کاسته است. قبل از ۱۱ سپتامبر، سازمان مرکزی القاعده به طور مداوم عملیات جهانی علیه اهداف ایالات متحده را ادامه میداد، با سابقهای که شامل بمبگذاری در مرکز تجارت جهانی در سال ۱۹۹۳ (شش کشته، بیش از ۱۰۰۰ زخمی)، بمبگذاری در برجهای خُبر در سال ۱۹۹۶ (۱۹ کشته، صدها زخمی)، بمبگذاری در سفارتهای ایالات متحده در کنیا و تانزانیا در سال ۱۹۹۸ (۲۲۴ کشته، هزاران زخمی) و حمله به ناو USS Cole در سال ۲۰۰۰ (۱۷ کشته) بود.
پس از سال ۲۰۰۱، تلاشهای مرکزی القاعده علیه سرزمین اصلی ایالات متحده شامل یک تلاش ناموفق در سال ۲۰۰۱ برای منفجر کردن بمبی که در یک کفش در یک هواپیما به مقصد میامی قرار داده شده بود و یک طرح بمبگذاری انتحاری ناموفق در سال ۲۰۰۹ که هدف آن متروی نیویورک بود، بود. این گروه درد بیشتری برای دوستان و متحدان ایالات متحده نسبت به خود ایالات متحده ایجاد کرد، با حملات مرگبار در بالی در سال ۲۰۰۲، ریاض در سال ۲۰۰۳ و لندن در سال ۲۰۰۵. اما پس از آن افزایش در دهه اول قرن بیست و یکم، حرکت به سمت گروههای جهادی دیگر تغییر کرد و پس از سال ۲۰۰۹، عملیات جهانی مرکزی القاعده اساساً متوقف شد.
برای دههها، من به مطالعه چگونگی پایان گروههای تروریستی پرداختهام، بر اساس یک مجموعه داده از ۴۵۷ کمپین و سازمان تروریستی که به یک قرن پیش برمیگردد. با تحلیل ساختار، اهداف و مخاطبان مورد نظر آنها، میتوان مسیرهای مشترکی را شناسایی کرد. اگرچه این مسیرها بهطور متقابل انحصاری نیستند، شش مسیر اصلی وجود دارد که چنین گروههایی در نهایت اتخاذ میکنند: سر بریدن، مذاکره، موفقیت، شکست، سرکوب و تغییر به یک شیوه عملیاتی دیگر (مانند جرمهای عادی یا شورش). در مورد هسته القاعده، اگرچه سر بریدن و سرکوب نظامی نقشهای مهمی ایفا کردند، این گروه عمدتاً از طریق شکست استراتژیک به پایان رسید—همانطور که بن لادن از آن میترسید.
هدف متحرک
پس از حملات ۱۱ سپتامبر، کمپین ایالات متحده باید بر نابودی عاملان تمرکز میکرد. اما ایالات متحده نتوانست تهدید را بهوضوح تعریف کند. مجوز استفاده از نیروی نظامی که کنگره در ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۱ تصویب کرد، هیچ اشارهای به القاعده نداشت و بهجای آن، دشمنان واشنگتن را بهطور مبهم بهعنوان “آن ملتها، سازمانها یا افرادی که [رئیسجمهور] تشخیص میدهد برنامهریزی، مجاز، مرتکب یا کمک کردهاند به حملات تروریستی که در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ رخ داد” شناسایی کرد. چند روز بعد، رئیسجمهور جورج بوش این چارچوب را تکرار کرد.
“جنگ ما علیه القاعده با القاعده آغاز میشود اما به آنجا ختم نمیشود,” او اعلام کرد. “این جنگ تا زمانی که هر گروه تروریستی با دامنه جهانی شناسایی، متوقف و شکست داده نشود، پایان نخواهد یافت.”
با این کار، ایالات متحده جنگی را علیه یک تاکتیک اعلام کرد، تاکتیکی که از زمان تروریسم آنارشیستی که قبل از جنگ جهانی اول در اروپا گسترش یافت، خشونت سیاسی را در دنیای مدرن شکل داده بود. واشنگتن وظیفهای را برای خود تعیین کرده بود که هرگز نمیتوانست به آن دست یابد.
تعریف دشمن بهعنوان “تروریسم” به این معنا بود که تلاشهای آنها فاقد وضوح خواهد بود و بهطور بیپایان ادامه خواهد یافت. آنچه پس از آن آمد، یک کمپین نامشخص در افغانستان بود (که طالبان را از قدرت در کابل برکنار کرد اما به بن لادن و همدستانش اجازه فرار داد) و سپس جنگ در عراق، جایی که القاعده حتی تا زمانی که یک وابسته پس از یک سال از اشغال نظامی ایالات متحده ظاهر نشد، فعالیت نکرده بود. حمله به عراق بیشتر از هر رویداد دیگری به طولانی شدن عمر القاعده کمک کرد و نیروهای تازهای از جمعیتهای سنی در سرتاسر جهان جذب کرد و در نهایت شرایطی را برای ظهور سازمان دولت اسلامی ایجاد کرد.
کشتن بن لادن انسجام را تضعیف کرد
با این حال، در ۲۵ سال بعدی، گاهی اوقات تقریباً به رغم خود، ایالات متحده به همراه متحدانش موفق به شکست القاعده تحت رهبری بن لادن شد—اغلب با کمک ناخواسته خود این گروه. یک عامل مهم، کشتن اسامه بن لادن در مه ۲۰۱۱ در آبوت آباد، پاکستان بود، رویدادی که انسجام القاعده را تضعیف کرد. نیروهای آمریکایی به محل اقامت بن لادن حمله کردند، او را کشتند و سپس جسدش را به یک ناو هواپیمابر منتقل کرده و در دریا دفن کردند، بدون اینکه امکان برگزاری یادبودی یا نقطه کانونی برای پیروانش باقی بگذارند.
اسناد به دست آمده در آن حمله به اندازه مرگ بن لادن برای مبارزه با تروریسم ایالات متحده ارزشمند بودند و شواهد قانعکنندهای ارائه دادند که او برای مدتی بهطور مرکزی عملیات گروه را هدایت نمیکرد. مرگ او به پایان القاعده نینجامید، اما عدالت اجرا شد و توانایی طرفدارانش برای گردهمایی حول او را تضعیف کرد.
تا سپتامبر ۲۰۱۱، مقامات آمریکایی ادعا میکردند که تعداد افرادی که بهطور مستقیم با انجام حملات ۱۱ سپتامبر ارتباط داشتند، بیشتر از چند ده نفر نیست. اما بهجای اعلام پیروزی بر این گروه در آن زمان و ادامه دادن، کمپین پهپادی ایالات متحده که از سال ۲۰۰۲ تحت ریاست بوش آغاز شده و در اوایل دولت اوباما تسریع شده بود، دامنه و اهداف خود را گسترش داد.
بهجای حملات به اصطلاح شخصیتی (که رهبران شناخته شده را هدف قرار میدهند)، این کمپین به “حملات امضایی” تغییر جهت داد و افراد یا گروههای ناشناختهای را که پروفایل خاصی داشتند، هدف قرار داد، نه تنها در افغانستان و پاکستان بلکه همچنین در سومالی و یمن.
کمپین پهپادی ردههای القاعده را تضعیف کرده و انتقام حملات ناموفق را گرفت—برای مثال، با حذف اعضای وابسته به القاعده در یمن که عمر فاروق عبدالمطلب، بمبگذار بالقوه “بمبگذار زیرپوش” که سعی کرد یک هواپیمای مسافربری را در سال ۲۰۰۹ سرنگون کند، آموزش داده و تجهیز کرده بودند.
اما حملات پهپادی همچنین تروریسم را کاتالیز کرد: طبق مصاحبههای طبقهبندینشده FBI، بمبگذار ماراتن بوستون در سال ۲۰۱۳، تامرلان تسارناev (که بهطور مشابه تحت تأثیر وابستگی القاعده در یمن بود) به دوستی گفت که کشتن یک کودک هشتساله در آن حمله توجیهپذیر بود زیرا کودکان در افغانستان و پاکستان توسط پهپادهای آمریکایی کشته شده بودند. کمپین پهپادی تأثیر استراتژیک بر متحدان ایالات متحده داشت: نگرشهای عمومی در فرانسه، آلمان، اسپانیا، ترکیه و بریتانیا علیه “جنگ جهانی علیه تروریسم” واشنگتن سختتر شد. پهپادها از نظر تاکتیکی مهم بودند و احتمالاً جانها را نجات دادند، اما آنها القاعده را پایان ندادند.
موفقیت در این زمینه به همکاریهای اطلاعاتی و اجرای قانون میان متحدان ایالات متحده بستگی داشت که همچنان پایهگذار مبارزه با تروریسم آمریکاست. اقدامات جدید برای محدود کردن تأمین مالی تروریسم، غربالگری بیومتریک و پایگاههای داده، و روشهای جدید به اشتراکگذاری اطلاعات میان متحدان به واشنگتن کمک کرد تا تهدیدات فراتر از سواحل آمریکا را زیر نظر داشته باشد. به عنوان مثال، در سال 2006، همکاری نزدیک میان خدمات اطلاعاتی ایالات متحده و بریتانیا توطئهای مرتبط با القاعده برای قاچاق مواد منفجره TATP در بستههای نوشیدنی و سرنگونی هواپیماهای غیرنظامی در حال حرکت به سمت ایالات متحده در اقیانوس اطلس را خنثی کرد.
چیزها از هم میپاشند
اما بخش زیادی از آسیبی که القاعده متحمل شد، ناشی از خود آنها بود. یکی از عوامل کلیدی، واکنش منفی به حملات تروریستی بود که به غیرنظامیان مسلمان آسیب میزد و منجر به از دست رفتن حمایت در میان جوامعی شد که القاعده بهظاهر نمایندگی میکرد. بن لادن میدانست که این یک نقطه ضعف است و ناامیدی او در ارتباطات کشفشده در مجتمع ابوتآباد مشهود است.
نامهای که او در مه 2010 به یکی از معاونانش نوشت، هشدار میدهد: “این زمانی است که ما درک مسلمانان نسبت به خود را از دست میدهیم، که این است که ما کسانی هستیم که از مسلمانان دفاع میکنیم و با بزرگترین دشمن آنها، یعنی ائتلاف صهیونیستی صلیبی میجنگیم…[و به جای آن] کسانی را میکشیم که عموم مردم آنها را مسلمان میدانند.” القاعده از سال 2004 شروع به ساختن شعبههای جهانی کرد، اما این شعبهها معمولاً از سازمانهای موجود ناشی میشدند و ارتباطات عملیاتی آنها با هسته القاعده میتوانست مبهم باشد.
بر اساس ارزیابی خود بن لادن، وابستگیهای سرکش بیشتر از آنکه به نفع القاعده باشد، به ضرر آن بود، زیرا بیشتر قربانیان خشونت آنها غیرنظامیان مسلمان بودند که خانوادهها و جوامع آنها سپس القاعده را سرزنش میکردند. بر اساس پروژه نگرشهای جهانی پیو، بین سالهای 2003 و 2011، حمایت از بن لادن بهطور شخصی در اندونزی از 59 درصد به 26 درصد، در اردن از 56 درصد به 13 درصد، و در سرزمینهای فلسطینی از 72 درصد به 34 درصد کاهش یافته است. در پاکستان، جایی که بن لادن پنهان شده بود، حمایت از او از 46 درصد در سال 2003 به 18 درصد در سال 2010 سقوط کرد. یک دهه پس از 11 سپتامبر، رویای بن لادن برای یک پیشگام که مسلمانان را متحد کند، از بین رفته بود.
شکاف داعش شکست را تسریع کرد
تقسیمات داخلی نیز در زوال القاعده نقش داشت. بزرگترین شکاف با دولت اسلامی، یا داعش، بود که ابتدا به عنوان یک وابسته به القاعده آغاز به کار کرد و سپس نام خود را تغییر داد. در سال ۲۰۱۴، داعش بخشهای عمدهای از عراق و سوریه را تصرف کرد و حدود ۱۵,۰۰۰ جنگجوی خارجی از ۸۰ کشور را به پیوستن به خلافت خود اعلام شدهاش جذب کرد. این یک چالش بزرگ برای گروه اصلی بود: القاعده ایدههایی داشت، اما داعش سرزمین داشت.
مسیر داعش منعکسکننده مشکل اصلی در برخورد با وابستگانی بود که استراتژی بن لادن را به اشتراک نمیگذاشتند (یا حتی لزوماً درک نمیکردند). در سال ۲۰۰۵، معاون ارشد بن لادن، ایمن الظواهری، به ابومصعب الزرقاوی—رهبر آنچه که در آن زمان به عنوان القاعده در عراق شناخته میشد و در نهایت به داعش تبدیل شد—نوشت و به او توصیه کرد که از کشتن غیرنظامیان شیعه و گردن زدن گروگانها در ویدیوهای زشت خودداری کند.
“در میان چیزهایی که احساسات جمعیت مسلمان که شما را دوست دارند و از شما حمایت میکنند هرگز نمیتواند قابل قبول باشد … صحنههای کشتن گروگانها است,” الظواهری نوشت. “ما به این نیاز نداریم.” الزرقاوی به او توجه نکرد. در سال ۲۰۰۶، یک حمله هوایی آمریکا الزرقاوی را کشت. اما در دهه بعد، جهادگرایی جهانی به شدت به سمت او تغییر جهت داد و در مقابل رویکرد نسبتاً محتاطانه القاعده قرار گرفت.
حتی زمانی که داعش بر القاعده غلبه کرد، با این حال، محدودیتهای رویکرد آن روشن شد و هشدار الظواهری را تأیید کرد. اولین اشتباه داعش جمعآوری نیروها و تجهیزات در یک فضای متمرکز بود که آن را به هدفی ایدهآل برای نیروی نظامی متعارف تبدیل کرد.
دومین اشتباه آنها پذیرش مشتاقانه اشکال وحشتناک بیرحمی و سادیسم بود که تقریباً همه کسانی را که به گروه تعلق نداشتند، برانگیخت؛ تا سال ۲۰۱۶، تقریباً تمام جهان علیه آن متحد شده بود. با همکاری نیروهای عراقی، کردی و سوری، یک ائتلاف جهانی برای شکست داعش تا سال ۲۰۱۹ سرزمینهایی را که این گروه تصرف کرده بود، بازپس گرفت و خلافت را نابود کرد.
اما برای القاعده، آسیب وارد شده بود: این گروه پایگاه خود را در عراق از دست داده و پایگاه جذب نیروهای خود را با برند جوانتر و جذابتری تقسیم کرده بود. واکنش زواهیری، تمرکززدایی و توجه به گروههای فعال در جنوب آسیا و شمال آفریقا بود، مانند القاعده در شبهقاره هند و القاعده در مغرب اسلامی، که عمدتاً به دنبال سرنگونی دولتهای محلی بودند.

شکست القاعده کامل است
در ژوئیه 2022، نزدیک به یک سال پس از خروج آمریکا از افغانستان، یک حمله پهپادی آمریکایی در کابل زواهیری را کشت. واکنش کمرمق به مرگ او ضعف هستهای القاعده را تأیید کرد. امروز، به نظر میرسد که سرکرده القاعده سعید العدل است که در ایران زندگی میکند، کشوری با اکثریت شیعه که او و دیگر رهبران القاعده و خانوادههایشان به مدت یک دهه پس از 11 سپتامبر تحت نوعی حبس خانگی زندگی کردند و جایی که فضای مانور او به شدت محدود است. او حتی خود را رهبر این گروه اعلام نکرده است، شاید به این دلیل که از ترور میترسد—اما شاید به این دلیل که در واقع چیزی برای رهبری وجود ندارد.
اگرچه این گروه ممکن است روزی خود را دوباره اختراع کند یا حملاتی را که توسط ایران حمایت یا تسهیل میشود، انجام دهد، اما القاعدهای که 25 سال پیش به ایالات متحده حمله کرد، به پایان رسیده است. ایالات متحده گاهی به تسریع و گاهی به کند کردن افول این گروه کمک کرده است. اما در نهایت، القاعده شکست خورد.

