تاریخ، در دستان یک سیاستمدار، میتواند چیز خطرناکی باشد. زمانی که مقامات به آنالوژی تاریخی نادرست استناد میکنند یا آنالوژی مناسب را نادرست تفسیر میکنند، عواقب میتواند فاجعهبار باشد. در طول جنگ ویتنام، به عنوان یک مثال قابل توجه، برخی از رهبران آمریکایی در هو چی مین ویتنام شمالی، آدولف هیتلر دیگری را مشاهده کردند. این مقایسه به تشدید ماجراجوییهای ایالات متحده در آسیای جنوب شرقی کمک کرد و هر گونه سازش در ویتنام را معادل با تسلیم بدنام توافقنامه مونیخ ۱۹۳۸ تلقی کرد. این مورد به عنوان یک مثال مرکزی در داستان احتیاطآمیز ارنست می در سال ۱۹۷۳، “درسهایی از گذشته” تبدیل شد. می از رویکردهای دقیقتر به پیشینههای تاریخی حمایت کرد و استدلال کرد که آنالوژیها ممکن است به طور مسئولانه و مؤثر “برای اشاره به معیارهایی برای انتخاب به جای نشان دادن اینکه انتخاب چه باید باشد” استفاده شوند.
سیزده سال بعد، در سال ۱۹۸۶، می با ریچارد نوستادت همکاری کرد تا کتاب “تفکر در زمان” را منتشر کند، که راهنمایی برای تصمیمگیرندگان بود. به جای جستجوی آنالوژیهای کامل، می و نوستادت پیشنهاد کردند که سیاستمداران ممکن است با جستجوی نه تنها شباهتها بلکه تفاوتهای حیاتی بین حال و پاراللهای تاریخی بالقوه، موفقیت بیشتری پیدا کنند. بر اساس این کار، در سال ۲۰۱۶، پژوهشگران گراهام آلیسون و نیل فرگوسن پروژه تاریخ کاربردی را در مرکز بلفر دانشگاه هاروارد راهاندازی کردند. آنها توضیح میدهند که “تاریخ کاربردی” تلاش صریحی است برای روشن کردن چالشها و انتخابهای کنونی از طریق تحلیل پیشینهها و آنالوژهای تاریخی.
آنالوژی همچنین موتور کتاب “طوفان در حال آمدن: قدرت، درگیری و هشدارهایی از تاریخ” اثر اود آرنه وستاد است. وستاد، استاد دانشگاه ییل و متخصص در تاریخ بینالمللی و جهانی مدرن، میگوید: “این جهان شبیه هیچچیزی نیست که هیچیک از ما در طول عمرمان تجربه کردهایم. اما به نظر میرسد که به شدت شبیه جهانی است که بیش از صد سال پیش، از اواخر قرن نوزدهم تا ۱۹۱۴ وجود داشت.” این مقایسه—بین رقابت قدرتهای بزرگ که در نهایت در جنگ جهانی اول بروز کرد و قرن بیست و یکم به طور فزایندهای چندقطبی، که با رقابت برای تسلط منطقهای میان تعداد رو به رشد قدرتهای بزرگ (اگرچه دیگر به طور قاطع ابرقدرت نیستند) مشخص میشود—چارچوب کتاب را تشکیل میدهد.
وستاد خاطرنشان میکند: “چین، روسیه و هند” تنها قدرتهای بزرگ نیستند که به تدریج دوران هژمونی جهانی آمریکا را به چالش میکشند. برزیل و ترکیه (دومی قدرتی در حال گسترش است، به گفته وستاد) در حال exerting نفوذ منطقهای قویتری هستند، در حالی که دو “قدرت اقتصادی بزرگ”، ژاپن و اتحادیه اروپا، به طور فزایندهای قدرتهای تولیدی خود را با قدرت سخت تکمیل کردهاند. هدف کتاب هشدار درباره تهدید واقعی و قریبالوقوع جنگ قدرتهای بزرگ است. وستاد مینویسد که چنین جنگی چیزی جز “فاجعه جهانی” نخواهد بود و پیشنهاد میکند که بهترین شانس رهبران سیاسی برای جلوگیری از آن در یک شیوه تفکر استراتژیک پیچیده و آگاه از تاریخ نهفته است.
وستاد احساس فوریت کار خود را به خوانندگان منتقل میکند. تعداد زیادی از مردم که “درون قدرتهای بزرگ زندگی میکنند، بر این باورند که کسانی که در قدرتهای بزرگ دیگر زندگی میکنند، یا حداقل رهبران آنها، در پی آسیب رساندن به آنها هستند” و بنابراین فکر میکنند که جنگ بعدی تنها یک مسئله زمان است. او از سطوح بالای “مشکوک بودن متقابل” گزارش میدهد، به ویژه بین عموم مردم آمریکایی و چینی، اما همچنین بین مردم کشورهای دیگر. وستاد خاطرنشان میکند: “دو سوم روسها بر این باورند که جنگ در اوکراین یک ‘مبارزه تمدنی’ برای زندگی و مرگ با غرب است” و تقریباً همان درصد از هندیها دیدگاه نامطلوب یا بسیار نامطلوبی نسبت به چین دارند. در اروپا، سه چهارم شگفتانگیز آلمانیها و فرانسویها چین را به طور نامطلوبی میبینند.
وستاد استدلال میکند که بیاعتمادی چندقطبی امروز، ناشی از ناآگاهی گسترده از “شدت و مقیاس” واقعی جنگهای قدرتهای بزرگ و ویرانیهای کلی است که آنها به جا میگذارند: “کمتر از نیم درصد از جمعیت جهان”، وستاد خاطرنشان میکند، “تجربه جنگ قدرت بزرگ را داشته است.” نسلهای پس از جنگ جهانی دوم به جنگهای محدود (اغلب نیابتی) مانند جنگ ویتنام یا جنگ داخلی سوریه عادت کردهاند. قربانیان این جنگها کار خشونت را درک میکنند، اما عمومی که این درگیریها را از دور مشاهده میکند، توانایی تصور جنگ به عنوان یک آخرالزمان جهانی را از دست داده است. به جز شاید در فیلمها، جنگ در قرن بیست و یکم مقیاس حماسی خود را از دست داده است. وستاد وحشتهای بیپایان جنگ را در صفحه اول کتاب با تصویری از نبرد سوم، که به تنهایی بیش از یک میلیون از نزدیک به ۴۰ میلیون تلفات جنگ جهانی اول را به جا گذاشت، دوباره به نمایش میگذارد.
مراقب ژنرال یکچشمی باشید
I’m sorry, but it seems that there is no text provided for translation. Please provide the text you would like me to translate into Persian.
همانطور که یونانیان باستان تشخیص دادهاند، به نظر میرسد که انسانها بهطور ذاتی به شناسایی و حل مشکلات از طریق تشبیه تمایل دارند. ارسطو به نقش «استدلالهای مشابه» در تدوین تعاریف و همچنین در استدلالهای استقرایی و فرضی اشاره میکند. توکیدید، که تاریخ جنگ پلوپونزی او یکی از محبوبترین منابع برای شکارچیان تشبیه در امروز است، پیشنهاد کرد که نسخه ساده و بدون زرق و برق او از وقایع ممکن است ابزاری مفید برای «افرادی باشد که میخواهند دید واضحی از آنچه در گذشته رخ داده است داشته باشند—و با توجه به طبیعت انسانی، از آنچه قرار است دوباره در آینده بهطور تقریبی یا بهطرز مشابهی اتفاق بیفتد.» در واقع، غیرمعمول نیست که بازیگران اصلی در تاریخ او—آتنیها در طول سفر فاجعهبار سیسیل، بهعنوان مثال—شباهتها را در جایی که وجود داشته است از دست بدهند و تفاوتها را در جایی که وجود نداشته است تصور کنند.
خطر دیگری که در عشق به تشبیه نهفته است وجود دارد: فریبخورده از تطابقهای شگفتانگیز، ممکن است ناهماهنگیها را نادیده بگیرد. هیچ نویسندهای در دوران باستان به اندازه پلوتارک (حدود ۴۵–حدود ۱۲۰) به اشتباهات خوانندگان مشتاق تشبیه توجه نداشت، که بیوگرافیهای جفتشده او از یونانیان و رومیهای مشهور همزمان با تجسم و بهطور زیرکانهای بر کل پروژه مقایسه تاریخی شک میافکند. بهعنوان مثال، در ابتدای بیوگرافیاش از ژنرال رومی، دولتمرد و قهرمان شنا، سرتوریوس (۱۲۶–۷۲ قبل از میلاد)، پلوتارک آنچه را که بهنوعی کلاس آموزشی درباره خطرات تشبیه است ارائه میدهد. او مشاهده میکند که «این هیچ شگفتی بزرگی نیست» که ترکیبهای مشابهی از وقایع در طول زمان تکرار شوند. بسیاری از دانشآموزان سادهلوح تاریخ «از جمعآوری تمام این اتفاقات تصادفی که شنیده یا خواندهاند و بهنظر میرسد که آثار یک قدرت و طراحی منطقی هستند، لذت میبرند.» پلوتارک به فهرست کردن مجموعهای از تصادفهای کاملاً بیمعنی میپردازد که مردم بهاشتباه برای آنها اهمیت قائل شدهاند. فهرست او به چهار فرمانده نظامی درخشان ختم میشود، که سرتوریوس نیز در میان آنهاست، که همگی بهطور تصادفی یک چشم خود را از دست دادهاند.
هیچ چیزی به اندازهٔ سرگیجهٔ زمانهای خطرناک تشبیهها را جذب نمیکند. وقتی اوضاع خوب پیش میرود، جوامع، با تصور اینکه از گذشته پیشی گرفتهاند، مقایسهها را رد کرده و بهجای آن به سوپرلاتیوها روی میآورند. اما تشبیهها در دوران عدم قطعیت و آشفتگی با شدت بازمیگردند، زمانی که میتوانند برای توضیح، تحریک، توجیه، تذکر یا شرمساری استفاده شوند. بهطور قابلتوجهی، ارزشمندترین جنبهٔ تشبیهها توانایی آنها در خارج کردن فرد از لحظهٔ کنونی، تحریک تفکر و کاهش وحشت از طریق چشمانداز است.
وستاد امیدوار است که تشبیهها، هرچند لغزنده، بتوانند ترس فلجکنندهای را که جنگ—بهویژه جنگی بین چین و ایالات متحده—غیرقابلاجتناب است، کاهش دهند. در طول کتاب، وستاد بین گذشته و حال جابهجا میشود و به خوانندگان کمک میکند تا ظهور قدرتهای بزرگ در گذشته و حال، ترسها و کینههایی که رقابت آنها را تغذیه میکند و بحرانهایی که جنگ را شعلهور میکند، مقایسه کنند. بهعنوان مثال، او افول اوایل قرن بیستم بریتانیا را به افول ایالات متحده در امروز تشبیه میکند و ظهور چین را به ظهور آلمان در آستانهٔ جنگ جهانی اول مقایسه میکند. از میان چندین نقطهٔ بحرانی برای احتمال درگیری قدرتهای بزرگ که وستاد به آنها اشاره میکند، تایوان بیشترین توجه را به خود جلب میکند. او پیشنهاد میکند که رقابت بر سر این جزیره شبیه به نقاط بحرانی سال ۱۹۱۴ است: «الزاس، بوسنی و بلژیک در یکجا جمع شدهاند.» سایر مناطق مورد توجه وستاد شامل شبهجزیره کره، دریای چین جنوبی، هیمالیا، اوکراین و خاورمیانه است—که آخری بهدنبال جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران و انتقامجویی جمهوری اسلامی بهطور فزایندهای بیثباتتر میشود.
دیگر پژوهشگران سناریوهای آیندهٔ متفاوتی را پیشنهاد کردهاند. تاریخنگار حقوقی، ساموئل موین، بهعنوان مثال، بهطور قانعکنندهای استدلال کرده است که همانطور که پیشرفتهای فناوری و الزامات قانونی که «جنگ را انسانیتر کردهاند» ممکن است جنگ «غیرسرزمینی و بیپایان» را نیز ممکن ساخته باشند. در مقابل دیستوپیای «انسانی» موین، وستاد از کابوس بهطرز رادیکالی متفاوتی هشدار میدهد که در آن رقابت قدرتهای بزرگ یک قرن پیش هنوز در ژئوپولیتیک امروز نهفته است و تهدید میکند—بازگشت فروید به سرکوبشدهها در مقیاس تمدنی—که به آنچه اکنون بهنظر میرسد جنگی قدیمی است، تبدیل شود.
THE PARADOX OF PREPARATION
متاسفانه، به نظر میرسد که ورودی شما خالی است. لطفاً متن مورد نظر برای ترجمه را ارائه دهید تا بتوانم به شما کمک کنم.
زیرا وستاد سعی میکند دقیق باشد، رویکرد قیاسی او یک عارضه جانبی نامطلوب سبک دارد. کتاب مملو از عبارات نشاندهنده درجات مختلف شباهت است: برخلاف، کمی شبیه، بهطور فزایندهای شبیه، بیشتر شبیه، بسیار شبیه، درست شبیه. اما این معضل با نیروی نهایی تشابه و دامنه شگفتانگیز وستاد جبران میشود. برشهای متناوب کتاب بین دورهها و مناطق نیز تأثیر قابل تحسینی در کند کردن روند وقایع دارد. در شیوه تاریخنگار باستانی، پولیبیوس، وستاد نوعی تاریخ جهانی ارائه میدهد که به تفکیک علل، بهانهها و آغازها کمک میکند.
بهعنوان مثال، او به دقت زمانبندیای را بررسی میکند که با ترور آرشیدوک اتریشی، فرانتس فردیناند، در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ آغاز میشود و یک ماه بعد با اعلام جنگ به پایان میرسد تا دوباره به بسیاری از سوءتفاهمها، نقاط کور و انحرافاتی که یک بحران سیاسی را به یک فاجعه جهانی تبدیل کرد، نگاه کند. وستاد مشاهدهای ترسناک درباره آغاز این جنگ که جهان را بیثبات کرد، میکند: «واضح بود که رهبران اتریشی خواهان جنگ با صربها بودند، هرچند کمتر مشخص بود که برای چه چیزی خواهان جنگ بودند.» این جنگطلبی بیهدف، بخشهای زیادی از قرن مداخلهگر را تحت تأثیر قرار داده است که میتوان بهطور منصفانهای آن را یک تراژدی از ملتها توصیف کرد که بهطور ناخواسته به جنگهای بزرگ و کوچک وارد شدند قبل از اینکه به عواقب آن فکر کنند.
وستاد تصویری از نظمهای جهانی چندقطبی—در آن زمان و اکنون—ترسیم میکند که با چاوینیسم و ملیگرایی در حال افزایش، پر از دشمنی و مشخص شده با نوآوریهای فناوری و ناپایداری اجتماعی-اقتصادی است. جنگ در سال ۱۹۱۴ اجتنابناپذیر نبود و اکنون نیز اجتنابناپذیر نیست. اما وستاد استدلال میکند که بسیاری از متغیرها و شرایطی که به جنگ جهانی اول منجر شد، دوباره در حال بازی هستند: عدم تعادلهای تجاری، اختلافات سرزمینی، رهبران غیرمنطقی «با خودبزرگبینی و شخصیتهای ناپایدار»، آشفتگیهای داخلی، ایدئولوژیهای انعطافناپذیر و اختلالات فناوری. بهویژه بار اطلاعاتی قابل توجه است: در آن زمان با کوههای تلگرافهای متقاطع و اکنون با ارتباطات سریع، اطلاعات بهروز و چرخه خبری بیپایان.
نیروی واقعی تشابه کلی در پارادوکسی نهفته است که در آستانه جنگ جهانی اول، ترس از جنگ کشورها را وادار به آمادهسازی برای آن کرد «به شیوههایی که تقریباً تضمین میکرد» که جنگ آغاز خواهد شد. استراتژیستهای نظامی و دیپلماتها به نظر میرسید که در اهداف متضاد کار میکنند. وستاد اشاره میکند که تناقض بنیادی بین «برنامههای نظامی تهاجمی برای استفاده در صورت خطر فوری جنگ» و «اهداف دیپلماتیک بازدارندگی و اطمینان که هر قدرت بزرگ توسعه داده بود» وجود داشت. اتحادهای مبهم، همراه با پیشرفتهای فناوری، مانند راهآهن و ناوهای جنگی سریعتر و قویتر که زمانبندی عملیاتیسازی استراتژی نظامی را کوتاه کرده بودند، ترکیبی فاجعهبار را ایجاد کردند.
ترس موجب یک مسابقه تسلیحاتی (بهویژه بین آلمان و بریتانیا) شد، در حالی که برنامهریزی نظامی بر اساس توهمات پیروزی سریع و «یک قدرت که میتواند در زمان صلح مزایای نظامی تعیینکنندهای بر دیگران بهدست آورد» بنا شده بود. در عین حال، دیپلماتها در نهایت نتوانستند تنشها را کاهش دهند زیرا نمیتوانستند مسائل متراکم که مشکوک و کینه را تشدید میکرد، تفکیک کنند. وستاد خوانندگان را به یک دینامیک مشابه در امروز هشدار میدهد: «در پکن و واشنگتن، هر چیزی که یکی از کشورها انجام میدهد بهعنوان مدرکی از نیتهای تهاجمی آن علیه دیگری تلقی میشود، از موضع استراتژیک، تا سیاستهای دریایی، تا اتحادها و دوستیها، تا سیاست تجاری و فناوری.»
وستاد معتقد است که قدرتهای بزرگ که قدرت خود را به نمایش میگذارند در حالی که همچنین از این میترسند که در آستانه افول بهدلیل رکود اقتصادی یا ناآرامیهای سیاسی داخلی هستند، وسوسه میشوند که در «لحظه حداکثری» تأثیر و قدرت خود ضربه بزنند. در آینده، این وسوسهها با سرعت تحلیل و هدفگذاری مبتنی بر هوش مصنوعی، تسلیحات خودکار یا نیمهخودکار و تغییرات فناوری دیگر تشدید خواهد شد. وستاد مشاهده میکند که «در زمانی که تنشهای قدرتهای بزرگ در حال افزایش است»، چنین تغییراتی «فشار فوقالعادهای بر تصمیمگیری سیاسی و سیستمهای فرماندهی و کنترل نظامی وارد خواهد کرد.» هنگامی که این عوامل «احساس اجتنابناپذیری» ایجاد کردند، دیگر دیر خواهد بود.
A DANGEROUS FANTASY
I’m sorry, but it seems that there is no text provided for translation. Please provide the text you would like me to translate into Persian.
در فصل پایانی خود، وستاد “مورد صلح” را بهطور حیاتی مطرح میکند. او بر چندین عامل ضروری تأکید میکند، از جمله ارگانهای همکاری بینالمللی، سازوکارهای دیپلماتیک پاسخگو و اتحادهای دفاعی. ناتو در دوران جنگ سرد، مثال اصلی او از یک مکانیزم “بازدارندگی قابل باور” است. او نظارت دقیق بر فناوریهای نوظهور که ممکن است مسیر تغییرات اجتماعی و تحول جنگ را تغییر دهند، توصیه میکند. و او به اهمیت رهبرانی که قادر به کسب زمان و اجتناب از “تشدید غیرقابل کنترل” هستند، اشاره میکند، کسانی که میتوانند مانند گذشته از طریق خطوط داغ در دوران جنگ سرد با یکدیگر تماس بگیرند. بعدی نیز بعدی کمتر ملموس در نسخه وستاد برای صلح وجود دارد: رد کردن ایمان مداوم به جنگ به عنوان “کاتارسیس” و شناسایی در میان ملتها که صلح نمیتواند مترادف با حفظ وضعیت موجود باشد. “یک جهان چندقطبی چیزی نیست که قدرتهای بزرگ فردی بتوانند انتخاب کنند یا از آن جلوگیری کنند”، او مینویسد.
وستاد همچنین ادعایی درباره رضایت خاطر مطرح میکند که با مشاهدات قبلی او در مورد باور گسترده به احتمال درگیری قدرتهای بزرگ سازگار نیست. همانطور که در دوران قبل از ۱۹۱۴، او مینویسد، “امروز احساس عمیقی وجود دارد که جنگ قدرتهای بزرگ، اگر غیرممکن نباشد، بسیار بعید است.” ادعای اول—اینکه جهان در این مرحله تقریباً به جنگ resign شده است—قانعکنندهتر از دومی است. اما به نظر میرسد که تسلیم روزافزون امروز به اجتنابناپذیری جنگ با تقریباً کاملترین امتناع از مواجهه با مقیاس ویرانی که یک جنگ قدرت بزرگ به بار خواهد آورد، همراه است.
بهعنوان مثال، ترس وجودی که زمانی از سلاحهای هستهای در دوران جنگ سرد وجود داشت، به نظر میرسد که از بین رفته است، حتی در حالی که پیمان کنترل تسلیحات نیو استارت بین روسیه و ایالات متحده منقضی شده و ذخایر چین به طور پیوسته در حال افزایش است. از سال ۲۰۰۴، زمانی که وجود سلاحهای کشتار جمعی در عراق بهعنوان یک سراب ثابت شد، تهدید چنین تسلیحاتی بهطور عمده از آگاهی عمومی ناپدید شده است. در عین حال، ترکیبی از تحولات فناوری، از جمله سلاحهای “هوشمند”، هوش مصنوعی، جنگ سایبری و پهپادها—بهعلاوه بازارهای پیشبینی—به مردم آموزش میدهد که جنگ را بهعنوان موضوعی از دقت، کنترل و محلیسازی در نظر بگیرند. وستاد تأکید میکند که “تقریباً هیچ مدرکی” وجود ندارد که “پتانسیل ویرانگر بهطور نمایی افزایشیافتهای که در اختیار رهبران جهان در قرن بیست و یکم قرار دارد”، از جمله سلاحهای هستهای، “جنگ را غیرممکن خواهد کرد.”
این تصور که نیروی جنگ میتواند بهطور کامل کنترل یا مدیریت شود، یک خیال خطرناک و مداوم است، همانطور که هر خوانندهای از جنگ و صلح میداند. در آنجا، لئو تولستوی پیشنهاد میکند که حتی ناپلئون خود، دور از هدایت تمام حرکات جنگش علیه روسیه، واقعاً مانند “کودکی است که با نگهداشتن چند رشته درون یک کالسکه، فکر میکند که آن را هدایت میکند.” این همچنین درسی است که فیلسوف فرانسوی سیمون وایل، در میانه جنگ جهانی دوم، از ایلیاد هومر، روایت اصلی ادبیات از جنگ قدرتهای بزرگ، گرفت. وایل استدلال کرد که نیرو، نه جنگجو، قهرمان واقعی شعر است: “نیرویی که توسط انسان به کار گرفته میشود، نیرویی که انسان را به بند میکشد، نیرویی که در برابر آن گوشت انسان کوچک میشود.” در ایلیاد، وایل ادامه میدهد، “در تمام زمانها، روح انسانی بهعنوان چیزی که توسط روابطش با نیرو تغییر میکند، نشان داده میشود، بهعنوان چیزی که توسط نیرویی که تصور میکرد میتواند آن را کنترل کند، جارو میشود و کور میشود، بهعنوان چیزی که توسط وزن نیرویی که به آن تسلیم میشود، دفرمه میشود.”
ایلیاد تصویری سوزان از پایان فاجعه قدرتهای بزرگ را به خوانندگان ارائه میدهد: زمین بهطور کامل شکافته میشود تا “وحشتهای مرطوب و متعفن” دنیای زیرین را بیرون بریزد. طوفان در حال آمدن به خوانندگان یادآوری میکند که نیروی رها شده چقدر عظیم است. ارزیابی آن از بسیاری از راههایی که قدرتهای بزرگ صد سال پیش به اشتباه رفتند، یک پادزهر برای تثبیت و فلج تخیل است که راه را برای آتشسوزی بعدی هموار میکند. “اگرچه تشابه اغلب گمراهکننده است”، نویسنده نوآور انگلیسی قرن نوزدهم، ساموئل باتلر، نوشت، “این کمترین چیز گمراهکنندهای است که داریم.” دعوت از خوانندگان برای کشیدن تشابه فرضی بین میلیونها نفری که در “جنگ برای پایان دادن به تمام جنگها” جان باختند و میلیونهای بیشتری که در جنگ بعدی قدرتهای بزرگ خواهند مرد، وستاد یک خدمت فوری و غیرقابل اندازهگیری انجام میدهد.

