امضای یک آتشبس دریایی نابرابر با ایران، نشانهای از عقبنشینی چشمگیر قدرتهای غربی است و نشان میدهد که دوران سوئز آمریکایی آغاز شده است. با عدم موفقیت در تأمین امتیازاتی در زمینه گسترش موشکی منطقهای یا ذخایر هستهای، واشنگتن یک توافق نامطلوب را پذیرفته است که بهطور مستقیم تأثیر کاهشیافته خود را در عرصه ژئوپلیتیک نمایان میسازد. این تسلیم نشان میدهد که چگونه یک رقیب منطقهای میتواند بهراحتی نقاط کلیدی تجارت جهانی را مختل کند و سناریوی سوئز آمریکایی را بهوجود آورد که بهطور دائمی بازدارندگی غرب را در خاورمیانه کاهش میدهد.
دوران سوئز آمریکایی اکنون آغاز میشود
گزارشها حاکی از آن است که رهبران ایالات متحده و ایران بهطور دیجیتالی یک یادداشت تفاهم آتشبس را امضا کردهاند و مراسم امضای رسمی در روزهای آینده انتظار میرود. در حالی که جزئیات همچنان مبهم است، این توافق احتمالاً واشنگتن را در یک دوراهی تاریخی قرار میدهد که به نقش آن بهعنوان ضامن امنیت و بازیگر کلیدی تثبیتکننده در منطقه خلیج فارس و بهطور کلی در خاورمیانه مربوط میشود. بهنظر میرسد دولت دونالد جی. ترامپ و رژیم ایران بر یک درک ساده، کممحتوا و از منظر ایالات متحده بهطرز قابل توجهی نامطلوب برای پایان دادن به جنگ توافق کردهاند.
هیچ نشانهای وجود ندارد که غیر از بازگشایی تنگه هرمز در ازای لغو محاصره بنادر ایران، متوقف کردن بمباران اهداف ایرانی و، احتمالاً، اجازه دسترسی ایران به میلیاردها دلار از وجوه مسدود شده، تأمین شود.
تمام مسائل عمده دیگر، از جمله کل پرونده هستهای – شامل ذخیره بیش از 900 پوند اورانیوم با غنای بالا که ظاهراً در نزدیکی اصفهان دفن شده است – به مذاکرات در طول آتشبس 60 روزه برنامهریزی شده موکول خواهد شد. بهطور مشابه، بهنظر میرسد یادداشت تفاهم هیچ پیشرفتی در زمینه تولید، مالکیت و استفاده از موشکها و پهپادها توسط ایران، از جمله علیه شرکای عرب خلیج فارس ایالات متحده، یا حمایتهای نظامی و دیگر تهران از گروههای افراطی در سراسر خاورمیانه، بهویژه حزبالله در لبنان و حوثیها در یمن، نداشته باشد.

رمزگشایی از این استراتژی سوئز آمریکایی
این توافق به طرز قابل توجهی به نفع ایران به نظر میرسد، که به لحاظ تئوری، طرف ضعیفتری از دو طرف درگیر است. معادله سیاسی همه چیز را توضیح میدهد. به نظر میرسد ترامپ به وعدههای رهبران اسرائیلی، از جمله نخستوزیر بنیامین نتانیاهو، باور داشت که دولت ایران احتمالاً در صورت فشار شدید از سوی بمبارانهای خارجی سقوط خواهد کرد. این اولین بار در تاریخ بود که یک رژیم مستقر به سادگی به دلیل فشار خارجی ناشی از بمباران و تحریمها سقوط میکرد.
اسرائیلیها ممکن است در قانع کردن ترامپ موفق بوده باشند زیرا آنها چیزی میگفتند که او میخواست به آن باور داشته باشد. وقتی پس از چند روز، به وضوح مشخص شد که این اتفاق نخواهد افتاد، به نظر میرسید رئیسجمهور ایالات متحده هنوز امیدوار به یک “سناریوی ونزوئلا” بود: ظهور گروهی از درون رژیم ایران یا نخبگان وسیعتر که آماده، مایل و قادر به تصاحب قدرت در زمینه جنگ بودند و آماده بودند تا به طور عمده با خواستههای اساسی واشنگتن همکاری کنند.
زمانی که آن سناریو نیز غیرقابل دستیابی شد، ترامپ در کنترل یک جنگ بسیار غیرمحبوب بدون اهداف قابل دستیابی و در واقع، بیهدف باقی ماند. بدتر از آن، ایران با تمرکز حملات انتقامی خود بر روی شرکای عرب خلیج فارس واشنگتن که مخالف جنگ بودند و سعی در جلوگیری از آن داشتند، انتقام گرفت، اما به عنوان یک نماینده ایدهآل برای اقتصاد جهانی عمل کردند.
ایران همچنین دریافت که چقدر آسان است که تنگه هرمز را به روی کشتیرانی بینالمللی ببندد، تنها با صدور تهدیدات، آزار چند کشتی و انداختن چند مین. پایان جنگ به یک ضرورت شخصی و سیاسی برای ترامپ تبدیل شد، که به نظر میرسید تقریباً نسبت به هزینه یا جزئیات توافق بیتفاوت است. او به همان اندازه که به این جنگ وارد شد، میخواست از آن خارج شود.
رژیم ایرانی تضادی در مقابل ارائه داد. با رهبری که در هفته اول به شدت آسیب دیده و داراییهای نظامی و فرماندهی و کنترل به شدت آسیب دیده بودند، رژیم متوجه شد که در یک درگیری وجودی درگیر است. برای حفظ اعتبار بنیادی خود به عنوان نگهدارنده منافع ملی و سیاست خارجی ایرانی، رژیم حاضر بود تقریباً هر قیمتی را بپردازد و هر سختی را تحمل کند تا به جنگ ادامه دهد و انتقام بگیرد، به ویژه علیه کشورهای عرب خلیج فارس.
اما، همانطور که برخی سیاستها، مانند مسدود کردن دسترسی ملی به پوشش اینترنت نشان میدهد، رژیم متوجه شد که نه تنها در موقعیتی امن بلکه حتی در موقعیتی سودآور ظاهر میشود. رهبری ایران، عدم تمایل ترامپ به بازگشت به جنگ تمامعیار و ناامیدی فزاینده او را ارزیابی و از آن استفاده کرد تا معاملهای سخت را به انجام برساند. حتی اگر ترامپ بمبارانهای وسیع را از سر میگرفت، که ممکن بود به زیرساختهای ملی حیاتی ایران گسترش یابد، هیچ نشانهای وجود نداشت که رژیم تسلیم شود.
ترامپ در این وضعیت مجبور بود به فشار عمومی ایرانیان و عناصری درون رژیم که ترجیح میدادند به جای آسیبهای شدید، به توافقی دست یابند، تکیه کند، درست همانطور که ایرانیان نیز تا حدی به فشار جهانی و عربی بر ترامپ برای پایان دادن به درگیری به دلیل درد و رنجی که ایران بر آنها تحمیل میکرد، امید داشتند. تهدیدات متعدد ترامپ برای به راه انداختن جهنم بر روی زمین علیه ایران یا پایان دادن به “کل تمدن” به اندازهای که رهبران ایرانی به طور مکرر اشاره کردند، توخالی بود.
در نهایت، تمایل ترامپ برای پایان دادن به جنگ هر چه سریعتر با آمادگی تهران برای تحمل تمام فشارها بدون انجام مصالحههای معنادار برای تولید توافقی که ممکن است به عنوان یکی از فاجعهبارترین و تحقیرآمیزترین توافقها در تاریخ دیپلماسی ایالات متحده شناخته شود، همراستا بود.
رهبری ایران پیروزی بزرگی را اعلام میکند و نیازی به بزرگنمایی یا تزئین بسیاری از حقایق برای اثبات ادعای خود ندارد. در طرف دیگر، سطح شدید مرگ و ویرانی که توسط ایالات متحده و اسرائیل تحمیل شده است، وجود دارد. اینکه آیا این مبارزه از نظر جامعه ایرانی ارزش هزینه را داشته است یا خیر، تنها توسط مردم ایران که توسط رژیم مشاورهای نخواهند شد، قابل پاسخگویی است.
ترامپ همچنین در فروش طرف خود از معامله به آمریکاییها با مشکل مواجه است. دو ادعای اصلی او (علاوه بر ادعاهای بیاساس مبنی بر اینکه او اسرائیل را از نابودی قریبالوقوع نجات داده است) به راحتی قابل رد است. اول، او و مقاماتش بارها تکرار میکنند که ایران برای اولین بار قول داده است که به دنبال یا ساخت سلاح هستهای نرود. اما ایران همیشه تأکید کرده است که به دنبال بمب هستهای نیست و این ممکن است تا پیش از این جنگ درست بوده باشد.
کاملاً ممکن است که ایران تصمیم گرفته باشد هرگز به آستانه وضعیت سلاح هستهای نرسد، بلکه به عنوان یک کشور در موقعیت ساخت سریع و آسان بمب هستهای باقی بماند، اما در حال حاضر این کار را انجام ندهد. به شدت محتمل است که جنگی که ترامپ و نتانیاهو در فوریه آغاز کردند، این بحث را برای همیشه در دایرههای رژیم حل کرده باشد و اکنون تنها مسأله زمان و شرایط است که تهران به سمت ساخت سلاح هستهای پیش برود.
واضح است که تأکید ایران بر اینکه به دنبال قابلیت سلاح هستهای نیست، هرگز نباید جدی گرفته شود. اما کوهی از تضمینها در این زمینه وجود دارد. بهویژه، فتوایی از سوی رهبر عالیقدر آیتالله علی خامنهای (که در روزهای نخست جنگ کشته شد) ابتدا در نامههای خصوصی در دهه 1990، سپس در یک بیانیه شفاهی در اکتبر 2003 و در نهایت از طریق بیانیهای از آژانس بینالمللی انرژی اتمی در آگوست 2005 ابراز شد.
این موضوع در دیپلماسی پیرامون برنامه جامع اقدام مشترک و بهویژه، قانونی که در سال ۲۰۱۵ توسط مجلس ایران برای تأیید آن توافق تصویب شد، دوباره تأکید شد. مثالهای دیگری نیز وجود دارد، اما نه تنها هیچ چیز جدیدی در مورد وعدههای اخیر ایران مبنی بر عدم ساخت سلاح هستهای وجود ندارد، بلکه هیچ نمونهای از ابراز تمایل ایران به ساخت بمب هستهای نیز وجود ندارد.

عواقب ژئوپلیتیکی سوئز آمریکایی
نقطه فروش دوم مهم، بازگشایی تنگه هرمز خواهد بود. بسته شدن آن تنها به عنوان یک نتیجه مستقیم از جنگی که ترامپ و نتانیاهو در فوریه آغاز کردند، توسعه یافت. ایران اغلب در مورد چنین حرکتی بحث و آن را مورد بررسی قرار داده بود، اما رژیم نمیدانست که این کار چقدر آسان و مؤثر خواهد بود تا زمانی که در موقعیتی قرار گرفت که بتواند آن را آزمایش کند.
جزئیات بازگشایی نامشخص است، هرچند به نظر میرسد ایالات متحده بهطور متقابل محاصره بنادر ایران را لغو کرده و احتمالاً بخش بزرگی از داراییهای مسدود شده ایران را که ممکن است بیش از ۲۵ میلیارد دلار باشد، آزاد کند. اینکه چه مقدار از این داراییها و تحت چه شرایطی ممکن است آزاد شوند، برای عموم نامشخص است. همچنین مشخص نیست که آیا ایران سعی خواهد کرد از کشتیهایی که از آن نقطه عبور میکنند، پرداختی دریافت کند، احتمالاً بهصورت “هزینههای خدمات”، جدیدترین اصطلاحی که تهران برای آنچه که به نوعی اخاذی در دریاهای آزاد میباشد، به کار برده است.
اما حتی اگر ایران با بازگشایی بدون قید و شرط و دائمی تنگه موافقت کند، هر وعدهای که ایران مبنی بر عدم تلاش برای بستن دوباره تنگه بدهد، توخالی خواهد بود. حالا که تهران دریافته است که چقدر مؤثر، ارزان و آسان است که با تهدید به مختل کردن حمل و نقل در آن نقطه، بر اقتصاد جهانی آسیب بزند، به سادگی آن قابلیت را در جیب خود برای استفاده در لحظهای دیگر نگه خواهد داشت. هرچه تهران اکنون بگوید، در صورت احساس نیاز، از تکرار این اقدام دریغ نخواهد کرد.
data-path-to-node=”15″>در واقع، این تاکتیک میتواند توسط متحدان یمنی ایران، حوثیها، در باب المندب گسترش یابد تا دریای سرخ و کانال سوئز را مسدود کند. کشورهای دیگر و بازیگران غیردولتی در سراسر جهان در نزدیکی چنین نقاط حساسی به دقت توجه کردهاند که چگونه شرکتهای کشتیرانی و بیمه میتوانند با اقدامهای حداقلی و کلمات تهدیدآمیز به راحتی تحت فشار قرار گیرند تا این عمل را حتی در زمانها و مکانهای جغرافیایی، سیاسی و استراتژیک مختلف تکرار کنند. وعدههای ایران در مورد آزادی ناوبری حتی کمتر از هر وعدهای که در مورد ساخت سلاحهای هستهای میدهد، قانعکننده است. حال که رژیم میداند چه کاری میتواند انجام دهد، سلاح جدید و قدرتمندی برای استفاده در مواقع ضروری در اختیار دارد.
جهان ممکن است نفس راحتی بکشد که جنگ ممکن است به پایان رسیده باشد و کشتیرانی میتواند از سر گرفته شود، اما واشنگتن اکنون در موقعیت بسیار خطرناک و نامطلوبی قرار دارد. شصت روز مذاکرات پیش رو، عمدتاً در مورد مسائل مرتبط با هستهای، از جمله موجودی باقیمانده اورانیوم با غنای بالا و فعالیتهای غنیسازی آینده ایران، بعید است که پیشرفت قابل توجهی به همراه داشته باشد، چه رسد به یک توافق جامع. این امر نیازمند آن است که ایران سازش کند. اما چرا باید این کار را انجام دهد؟
به سادگی هیچ فشاری بر ایران وجود ندارد، به ویژه اگر رژیم بر این باور باشد که ترامپ نمیخواهد به جنگ بازگردد و فقط خوشحال است که از آن رهایی یافته است. با اطمینان از اینکه بمباران دوباره آغاز نخواهد شد و از آنجا که هدف اصلی یادداشت برای بازگشایی تنگه هرمز است، محاصره ایالات متحده بر بنادر ایران نیز دوباره برقرار نخواهد شد، فشار معناداری بر تهران وجود نخواهد داشت. واشنگتن نیز قرار نیست سازش کند، هرچند که در مقایسه با بیانات رئیسجمهور و مقاماتش در طول جنگ و آنچه که به تازگی، ظاهراً، پذیرفتهاند، کارهای زیادی انجام داده است.
اعتراض به اینکه اسرائیل یک عامل غیرقابل پیشبینی است ممکن است بزرگنمایی شده باشد. در طول درگیری، اسرائیل به طور مؤثری از جبهه ایرانی که در روزهای اولیه بمباران رهبری میکرد، عقبنشینی کرد تا بر لبنان و مبارزه با حزبالله تمرکز کند. در حالی که واشنگتن بعید است بتواند اسرائیل را به طور جدی وادار به کاهش فعالیتهایش در جنوب لبنان کند، اسرائیل نیز بعید است که به ایالات متحده بیاعتنایی کند و حملات عمدهای علیه ایران از سر بگیرد.
در حال حاضر، تنشهای بیشتری بین نتانیاهو و ترامپ وجود دارد که اسرائیل نمیتواند با حامی بینالمللی اصلی خود، و در بسیاری از موارد تنها، تحمل کند – به ویژه در حالی که اسرائیل به سمت الحاقهای وسیع در کرانه باختری پیش میرود. ایران ممکن است سعی کند به نمایندگی از لبنان با اصرار بر اینکه آتشبس در آنجا نیز اعمال میشود، صحبت کند، اما از نظر عملی، بعید است که این یادداشت مانع از ادامه آن درگیری شود.
اما هر چه اسرائیل در لبنان انجام دهد و یا انجام ندهد، احتمال از سرگیری بمبارانهای وسیع یا نامحدود ایران تحت شرایط کنونی بسیار دور به نظر میرسد. این وضعیت ممکن است پس از ۶۰ روز مذاکرات بیثمر بین واشنگتن و تهران تغییر کند. اما حتی اگر آن دو ماه بدون هیچ توافقی بگذرد، تصور اینکه ترامپ به نتانیاهو یا هر رهبر اسرائیلی دیگری بگوید که نمیخواهد در مورد از سرگیری جنگ با ایران در باقیمانده دورهاش چیزی بشنود، آسان است.
معماهای استراتژی سوئز آمریکایی تشدید میشود
در آن زمان، ایالات متحده قطعاً در یک دوراهی تاریخی در تعاملات خود با خلیج فارس و خاورمیانه بزرگتر قرار خواهد گرفت. با فرض اینکه هیچ توافقی برای حل مسائل مربوط به ذخایر اورانیوم غنیشده ایران و غنیسازی اورانیوم در آینده صورت نگیرد، واشنگتن عملاً با یک انتخاب دوگانه روشن مواجه خواهد شد. یا میتواند رژیمی از مهار شدید و فشرده علیه ایران ایجاد و رهبری کند که احتمالاً شامل استفاده گاه به گاه از نیروی نظامی در صورت عبور ایران از خطوط قرمز اعلامشده یا اعلامنشده ایالات متحده خواهد بود، یا میتواند کاهش تدریجی و مورد انتظار و پر سر و صدایی را به عنوان ضامن، محافظ و هژمون در منطقه خلیج فارس و خاورمیانه بزرگتر آغاز کند.
اگر ایالات متحده برای مهار ایران تلاش نکند، تهران قطعاً از قدرت و اعتبار تازه یافتهاش بهرهبرداری خواهد کرد. شاید ابتدا به آرامی، اما به تدریج با جسارت و سرعت بیشتری، ایران خود ممکن است تلاش کند تا در منطقه به یک هژمون تبدیل شود. این کشور بزرگترین، پرجمعیتترین و از نظر نظامی قدرتمندترین کشور در اطراف خود است.
مهمتر اینکه، ایران با دشمنان بالقوهای روبرو خواهد شد که نه تنها به شدت در برابر زرادخانه پهپادها و موشکهایش و سایر تهدیدات آسیبپذیر هستند، بلکه همچنین به شدت تقسیم شدهاند و هنوز قادر به متحد کردن اهداف و قابلیتهای خود به اندازه کافی برای ایجاد یک وزن متقابل مؤثر در برابر قدرت و نفوذ ایران نیستند. ممکن است تهران به جای آن با بلوکی از کشورهای سنیمذهب به رهبری ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان مواجه شود که به طور مؤثری جاهطلبیهای هژمونیک آن را محدود میکند. اما اگر تهران مطمئن باشد که واشنگتن در این معادله بازیگر اصلی نخواهد بود، قطعاً سعی خواهد کرد تا چشمانداز استراتژیک را به نفع خود شکل دهد.
دولت ترامپ ممکن است تمایلی به تعهد به توجه و تلاشی که برای یک رژیم تقویتشده مهار علیه ایران مشابه آنچه واشنگتن در دهه ۱۹۹۰ علیه عراق توسعه داد، لازم است، نداشته باشد. اما این همان چیزی است که اگر یادداشت، آخرین کلام در مورد درگیری کنونی باشد، لازم خواهد بود. در غیر این صورت، سخت است که ببینیم چرا ایران نباید در اعلام پیروزی تاریخی خود بر واشنگتن احساس توجیه کند یا چگونه ایالات متحده میتواند قدرت و اعتبار عملی کافی برای ادامه نقش خود به عنوان قدرت تعیینکننده در این منطقه را حفظ کند.
شرکای عرب خلیج واشنگتن خود را در موقعیتی غیرممکن خواهند یافت. از یک سو، آنها به سختی میخواهند در معرض یک رژیم ایرانی شکارچی، بیپروا و رادیکال قرار بگیرند. از سوی دیگر، آنها میدانند که همانطور که اخیراً هدفهای اصلی انتقامجویی ایران بودهاند، احتمالاً با مشکلات مشابهی مواجه خواهند شد زیرا ایران تحت اقدامات تقویتشده مهار، به خود میپیچد و پاسخ میدهد، بهویژه هرگونه تلاش برای “چمنزنی” با حملات اضافی ایالات متحده. چندین کشور خلیج فارس قبلاً با تهران تماس گرفتهاند تا گفتوگوهای دوجانبه مستقل خود را از سر بگیرند و توسعه دهند. اما اگر آنها تقسیم شده باقی بمانند، بیشتر در معرض قدرت و قابلیتهای قهری ایران خواهند بود.

مواجهه با انتخاب حیاتی آمریکایی در سوئز
به نظر نمیرسد که ایالات متحده تحت باقیمانده دولت ترامپ و هر جانشین جمهوریخواه یا دموکرات قابل تصور، تمایل یا توانایی پذیرش مهار تقویتشده علیه تهران را داشته باشد، بهویژه در حالی که منتقدان آن را به عنوان یک تکرار جدید از “جنگ ابدی” خاورمیانه، حتی بدون حضور نیروهای نظامی، محکوم میکنند. حتی اگر واشنگتن بخواهد به این مسیر برود، همانطور که تجربه کره شمالی نشان میدهد، حتی نزدیکترین نظارت نیز ممکن است برای جلوگیری از توسعه نهایتاً ایران از بازدارنده هستهای خود کافی نباشد. درک این موضوع ممکن است عزم ایالات متحده را بیشتر تضعیف کرده و خواستههای عمومی برای disengagement را تقویت کند.
ترامپ ممکن است به جنگ رفته باشد تا جمهوری اسلامی را سرنگون کند یا حداقل اعضای آن را به سناریوی ذلیلانه “ونزوئلا” وادار کند که در ازای همکاری با واشنگتن در برخی مسائل کلیدی، در قدرت باقی بمانند. با این حال، او ممکن است در درجه اول موفق شده باشد به ایران نشان دهد که این کشور دارای قدرتهای پنهانی است، مانند تسلط بر تنگه هرمز و توانایی تحمل بمبارانهای گسترده خارجی بدون بیثباتی رژیم یا فرار دستهجمعی، و از همه مهمتر، اینکه اولویت ملی آن باید دستیابی فوری به یک بازدارنده هستهای باشد تا از تکرار هرگونه بمباران توسط ایالات متحده یا اسرائیل جلوگیری کند.
اینکه آیا چنین آرزوهای هستهای ایرانی در سالهای آینده محقق خواهد شد یا نه، به وضوح غیرقابل پیشبینی است. با این حال، معمای ایالات متحده که در بالا توضیح داده شد ممکن است حتی پیچیدهتر از تلاشهای احتمالی و تقویتشده ایران برای دستیابی به سلاحهای هستهای خود باشد. “بمانم یا بروم؟” گروه “کلاش” پرسید. پاسخ به این سوال بسیاری از جنبههای نقش جهانی ایالات متحده در باقیمانده قرن بیست و یکم را روشن خواهد کرد و با علاقه زیادی از سوی رقبایی مانند چین و تایوان دنبال خواهد شد. ایالات متحده هنوز میتواند به مسئولیتهای خود عمل کند، بهویژه با همکاری نزدیک با متحدان عرب خلیج فارس و نادیده گرفتن دروغهای خودخواهانهای که توسط رهبران بیرحم و متعصب اسرائیلی بیان میشود.
متأسفانه، در حال حاضر تصور اینکه واشنگتن به جای آن، تصمیم بگیرد که کاهش طولانی، کند و تحقیرآمیز خود را از منطقه آغاز کند، که از زمان دولت باراک اوباما مورد بحث و انتظار بوده است، آسانتر است، اگر نه از دوره دوم ریاستجمهوری جورج بوش. واژه “هرمز” ممکن است روزی در ایالات متحده به همان لحن و معانی مشابهی که واژه “سوئز” زمانی در بریتانیا و فرانسه بیان میشد، گفته شود: نشانهای که دورهای از تحقیر ملی و کاهش امپراتوری یک قدرت جهانی رو به زوال را به تصویر میکشد که در حال مشاهده از دست رفتن نفوذ once-decisive خود است، بهویژه در خاورمیانه.

