برخی توافقها برای ماندگاری ساخته میشوند و برخی دیگر برای خرید زمان. شکست آتشبس ایران در این ماه به وضوح در دسته دوم قرار میگیرد و درک دلیل آن فراتر از این یک درگیری اهمیت دارد. یادداشت تفاهمی که در ژوئن امضا شد، هر سوال سختی — برنامه هستهای، زرادخانه موشکی، شبکههای نیابتی منطقهای — را به تعویق انداخت به جای اینکه آنها را حل کند، که به این معنا بود که هرگز نمیتوانست در برابر فشار دوباره دوام بیاورد. این الگو منحصر به تهران و واشنگتن نیست؛ این موضوع به آتشبس غزه، توافقهای ابراهیم و، به طرز نگرانکنندهتری، دیپلماسی معاملاتی که پیش از جنگ جهانی اول رخ داد، طنینانداز است.
زمانی که رهبران به جای کار سخت ساخت نهادها، به توافقهای محدود روی میآورند، یک وقفه میخرند، نه صلح. آنچه در ادامه میآید، توضیح میدهد که چرا این فروپاشی قابل پیشبینی بود و یک جایگزین پایدار واقعاً به چه چیزی نیاز دارد.
شکست آتشبس ایران: چه چیزی فروپاشید
یادداشت تفاهمی که ایالات متحده و ایران در ژوئن امضا کردند، از هم پاشیده است. این توافق قرار بود درگیریها را متوقف کند، تنگه هرمز را باز کند و یک بازه 60 روزه برای مذاکرات بیشتر ایجاد کند، اما ایران و ایالات متحده دوباره به پرتاب موشکها و پهپادها به سمت یکدیگر پرداختهاند و تجارت از طریق تنگه را متوقف کردهاند.
شکست این یادداشت تفاهم نباید تعجبآور باشد. این توافق حل و فصل مسائل مورد مناقشه بین دو رقیب را به تعویق انداخت — فرمولی که رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، به آن تمایل دارد و او همچنین در نوار غزه دنبال کرد. از زمان آتشبس اکتبر 2025 در غزه، درگیریهای بزرگ مقیاس عمدتاً کاهش یافته است، اما حماس هنوز مسلح است، بیش از 800 فلسطینی کشته شدهاند، بازسازی به طور جدی آغاز نشده و اسرائیل همچنان 70 درصد از این منطقه را تحت کنترل دارد. توافقهای ابراهیم، که در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ بین اسرائیل و تعدادی از کشورهای عربی امضا شد، نیز این منطق معاملاتی را نشان داد و به همه طرفها منافع کوتاهمدت تأمین کرد در حالی که درگیری اسرائیل و فلسطین بدون حل باقی ماند.
هیچ چیز بهطور ذاتی نادرست در یک معامله دیپلماتیک محدود وجود ندارد، مانند آنهایی که آتشبس یا تبادل گروگانها را بهوجود میآورند. اما چنین توافقهای مجزایی تنها میتوانند به اندازهای خاص عمل کنند. آنها معمولاً زمانی شکست میخورند که بهجای فرآیندهای سختتری که برای رسیدگی به ریشههای درگیری، از جمله ساخت نهادها و سازشهای سیاسی دشوار، لازم است، بهکار گرفته شوند. مگر اینکه آتشبس با دیپلماسی پایدار دنبال شود، این خطر وجود دارد که بهعنوان یک توقف موقتی تبدیل شود که طرفهای درگیر از آن برای آمادهسازی برای دور بعدی استفاده کنند.
خطرات معاملهگرایی بهویژه در خاورمیانه بارز است، جایی که درگیریها بهطرز عمیقی به هم مرتبط هستند و فشار در یک عرصه اغلب بیثباتی در عرصه دیگر را بهدنبال دارد. زمانی که اختلافات زیرین حلنشده باقی بمانند، این خطر وجود دارد که بهطور ناگهانی بروز کرده و در سطح منطقه گسترش یابند. در هسته خود، معضل امنیتی منطقهای بهگونهای است که هر طرف به آسیبپذیری خود بهنحوی پاسخ میدهد که طرف دیگر را تهدید شده احساس میکند. بهعنوان مثال، تهران معتقد است که با برنامه هستهای، زرادخانه موشکی و شبکهای از شرکای مسلح خود در برابر اجبار، حمله و تغییر رژیم از خود محافظت میکند، که اسرائیل و ایالات متحده آن را غیرقابل تحمل میدانند. مگر اینکه یک فرآیند سیاسی بزرگتر شروع به تغییر این دینامیک کند، جنگ ایران بهطور مداوم شعلهور خواهد شد.

شکارچیان معامله
دیپلماسی معاملهگرایانه بههیچوجه جدید نیست، اما زمانی که ترامپ برای اولین بار بهدست گرفت، با شدت بازگشت. این دیپلماسی بر یک پیشفرض ساده استوار است: دولتها از طریق معاملات مستقل بهدنبال منافع فوری هستند، که اغلب بر اساس روابط شخصی بین رهبران بهجای چارچوبهای نهادی بنا شدهاند. توافقها بهعنوان ابزارهایی برای مدیریت تنشها در حال حاضر عمل میکنند، نه بهعنوان گامهایی بهسوی یک حلوفصل آینده. آنها معادل جغرافیای سیاسی یک درآمد سریع هستند.
واضح است که چرا رهبران به چنین ترتیباتی جذب میشوند. با معاملهگرایی، آنها میتوانند بهنظر برسند که بهطور قاطع عمل میکنند و به یک نتیجه ملموس دست مییابند، بدون اینکه مجبور به اختصاص منابع دیپلماتیک قابل توجهی برای رسیدن به یک راهحل باشند. بنابراین، توافقهای معاملهگرایانه میتوانند به مدیریت درگیری کمک کرده و فرصتهای دیپلماتیک ایجاد کنند که در غیر این صورت دشوار بهدست میآید.
مدیریت منازعه، با این حال، نباید با حل منازعه اشتباه گرفته شود. دیپلماسی معاملاتی میتواند از یک توافق حمایت کند زمانی که در یک فرآیند وسیعتر گنجانده شده باشد، اما به تنهایی برای حل منازعه مناسب نیست. تاریخ نشان میدهد که مشکلات زمانی بروز میکند که رهبران استراتژی را با یک سری توافقات محدود جایگزین میکنند.
شکست آتشبس ایران و پارالل 1914
جنگ برای پایان دادن به تمام جنگها
از بسیاری جهات، لحظه کنونی شبیه به پیشدرآمد جنگ جهانی اول است، زمانی که تعهدات مبهم، اجتناب از مشاوره، اتکا به دیپلماسی شخصی و دوراندیشی کم، یک فاجعه جهانی را به وجود آورد. جنگ جهانی اول نمایانگر فروپاشی نظم ابتدایی بود که در سال 1815 برقرار شده بود و به عنوان کنسرت اروپا شناخته میشود، که در آن قدرتهای بزرگ آن زمان قواعدی برای تعامل ایجاد کردند و متعهد شدند که تعادل قدرت را حفظ کنند.
همانطور که تاریخنگار پل شروئدر استدلال کرده است، این سیستم به خوبی عمل میکرد زیرا امضا کنندگان خود را به عنوان نگهبانان نظم میدیدند، نه فقط به عنوان رقبایی درون آن. آنها ثبات را در سرتاسر قاره حفظ کردند به جای اینکه هر فرصتی برای کسب منفعت را دنبال کنند. دیپلماتها برای حل تنشهای عمده قبل از اینکه به بحران تبدیل شوند، ملاقات میکردند. این سیستم بر اساس مشروعیت و مسئولیت متقابل بنا شده بود و دولتهای شرکتکننده معتقد بودند که حمایت از این سیستم به طور کلی منافع خودشان را پیش میبرد.
این سیستم برای دههها به خوبی عمل کرد اما از اواسط قرن نوزدهم شروع به فرسایش کرد زیرا ملیگرایی، اتحاد آلمان و ایتالیا و رقابتهای امپریالیستی نحوه درک دولتها از منافعشان را تغییر داد. دولتهای اروپایی شروع به اتخاذ رویکردی رقابتی و کوتاهنگر به دیپلماسی کردند و در نتیجه کمتر با یکدیگر مشورت کردند و از سازش دوری کردند. آنها به طور فزایندهای اختلافات را به عنوان فرصتهایی برای دفاع از وضعیت خود، آزمایش اعتبار دیگران یا تأمین مزیتهای استراتژیک و سرزمینی تلقی کردند. هنگامی که بحرانها رخ داد، ابزارهای کمتری برای مهار آنها وجود داشت.
تا اوایل قرن بیستم، رهبران اروپایی به طور کامل قواعد کنسرت را کنار گذاشتند و به سبک دیپلماسی فرصتطلبانه و معاملاتی روی آوردند. آنها دیگر محدودیتهایی را برای حفظ نظم نمیپذیرفتند. چنین بود وضعیت اروپا که در ژوئن ۱۹۱۴، یک ملیگرای صرب بوسنیایی، فرانتس فردیناند، وارث امپراتوری اتریش-مجارستان را ترور کرد. آنچه ممکن بود یک منازعه منطقهای بین امپراتوری اتریش-مجارستان و صربستان باشد، به جنگی وسیعتر در اروپا تبدیل شد. امنیت جمعی تضعیف شد زیرا دولتها اولتیماتوم صادر کردند، نیروهای خود را بسیج کردند و حرکات یکدیگر را پاسخ دادند.
اتحاد سهگانه امپراتوری اتریش-مجارستان، آلمان و ایتالیا را گرد هم آورد، در حالی که اتحاد سهگانه فرانسه، روسیه و بریتانیا را مرتبط کرد. اینها شراکتهای نزدیک و یکپارچهای نبودند که بر اساس ارزشهای مشترک بنا شده باشند، بلکه ترتیباتی سست بودند؛ تصمیم ایتالیا برای تغییر طرف در سال ۱۹۱۵ نمونهای از این موضوع است. شک و تردید در این ائتلافها نفوذ کرده بود. به دلیل ترس از اینکه متحدان به تعهدات خود پایبند نخواهند بود یا اینکه تأخیر آنها را در موقعیت نامناسبی قرار خواهد داد، دولتها در سال ۱۹۱۴ به سرعت بسیج شدند تا منافع خود را حفظ کنند و فضای کمی برای دیپلماسی باقی گذاشتند.
بینش تونلی باعث شد که رهبران اروپایی نتوانند نتایج احتمالی اقدامات خود را به درستی ارزیابی کنند. آلمان از امپراتوری اتریش-مجارستان حمایت کرد و انتظار داشت که طرح شلیفین—یک استراتژی برای نابودی نیروهای فرانسوی و سپس تمرکز بر روسیه—پیروزی سریعی را به ارمغان آورد و بحران را حل کند. در نتیجه، امپراتوری اتریش-مجارستان اولتیماتوم سختی به صربستان صادر کرد با این انتظار که هرگونه درگیری ناشی از آن محدود باقی بماند.
در همین حال، روسیه برای دفاع از منافع خود در بالکان بسیج شد؛ فرانسه از روسیه حمایت کرد تا اتحاد خود را حفظ کند و بریتانیا به محض اینکه بسیج آلمان تعادل قدرت در اروپا را تهدید کرد، به سلاح برداشت. در هر مورد، تصمیمات تحت تأثیر منطقی معاملاتی قرار گرفت، زیرا دولتها حفظ اعتبار خود و پیگیری منافع ملی کوتاهمدت را بر هر تلاشی برای مدیریت جمعی بحران ترجیح دادند. این امر به ریسکپذیری بیشتر منجر شد، زیرا دولتهای اروپایی به سمت درگیری پیش رفتند که در نهایت جان میلیونها نفر را گرفت.

کشورهای حاشیه خلیج فارس و شکست آتشبس ایران
پشیمانی خریدار
امروز، نظم بینالمللی در حال تجربه تغییراتی مشابه با آنچه اروپا در اواخر قرن نوزدهم تجربه کرد، است. چارچوبهای ساختاری به الگوهای تعاملیتر و معاملاتیتر تبدیل میشوند. تضعیف نهادهای چندجانبه، کاهش حضور ایالات متحده پس از عراق و افغانستان، کاهش اعتماد به پروژههای دیپلماتیک بزرگ—مانند فرآیند صلح اسلو در سال 1993 و توافق هستهای ایران در سال 2015—رقابت فزاینده قدرتهای بزرگ و افزایش خودمختاری قدرتهای منطقهای، باعث جذابیت بیشتر معاملات محدودتر شده است. این روندها در سطح داخلی تقویت میشوند، جایی که رأیدهندگان رهبران را برای دستیابی به پیروزیهای سریع پاداش میدهند، نه برنامهریزیهای بلندمدت.
این موضوع در واشنگتن به وضوح نمایان است. ترامپ هم محصول یک سیستم معاملاتیتر است و هم حامی آن. او به اتحادهای دیرینه به عنوان توافقات قابل مذاکره نگاه میکند و آنها را بر اساس منافع فوریشان ارزیابی میکند. برای انجام معاملات، او به شدت به یک دایره کوچک از شخصیتهای مورد اعتماد وابسته است که تجربه کمی در دیپلماسی دارند و به روابط شخصیاش با دیگر رهبران تکیه میکند. در واقع، روابط شخصی او با ولیعهد عربستان، محمد بن سلمان و رهبر سوریه، احمد ال‑شاره، ترامپ را در سال 2025 به سرعت به تغییر سیاست ایالات متحده در سوریه ترغیب کرد. او به سرعت دولت شاره را به رسمیت شناخت، تحریمها را بر روی سوریه لغو کرد و موانع دیگر را برای بازسازی برداشت.
در ابتدا، رهبران خلیج از جهانیگرایی و رویکرد شخصی ترامپ خوشحال بودند. آنها از دولت بایدن به دلیل حمایت از حقوق بشر، پذیرش انرژیهای سبز، عدم ثبات و امتناع از ارائه تضمینهای امنیتی ناامید شده بودند. در مه 2025، ترامپ به خلیج سفر کرد، سفری که صدها میلیارد دلار قرارداد تسلیحاتی، سفارشهای هوایی، انتقال فناوری و سایر وعدهها برای سرمایهگذاری در شرکتهای آمریکایی به همراه داشت. در همین زمان، اعضای خانواده ترامپ از طریق معاملات ارزهای دیجیتال و املاک و مستغلات با شرکتهای مرتبط با سلطنتهای خلیج، ثروت خود را افزایش دادند و نگرانیهایی را در مورد اینکه آیا نفوذ در واشنگتن میتواند خریداری شود، به وجود آوردند.
اما معایب جهانیگرایی ترامپ به زودی آشکار شد. تنها چند ماه پس از سفر ترامپ به خلیج، اسرائیل به یک اقامتگاه در قطر حمله کرد به امید کشتن مقامات حماس که برای مذاکره در مورد پیشنهادی تحت حمایت ایالات متحده آنجا بودند. دوحه ظرفیت کمی برای جلوگیری از این حمله یا تأثیرگذاری بر اقدامات نزدیکترین شریک منطقهای واشنگتن داشت. این واقعه نشان داد که دسترسی معاملاتی به کاخ سفید به قطر در زمانهای حساس چندان اهرمی نمیدهد.
سوابق پشت شکست آتشبس ایران
سلسله باختها
اما از سال 2020، چندین کشور به این وعده پایبند نماندند و توافقات ابراهیم را امضا کردند که بر اساس آن روابط خود را با اسرائیل عادی کردند و در عوض تسلیحات، مزایای تجاری و همکاریهای امنیتی دریافت کردند—به طور مؤثر فلسطینیها را به حراج گذاشتند. به عنوان مثال، مراکش روابط خود را با اسرائیل عادی کرد و در عوض به رسمیت شناختن حاکمیت مراکش بر منطقه مورد مناقشه صحرای غربی را از ایالات متحده دریافت کرد.
اکنون واضح است که رها کردن مسئله فلسطینیها به حال خود، راهحلی پیروز نبوده است. در حالی که عربستان سعودی به توافق عادیسازی خود با اسرائیل فکر میکرد، حماس در تاریخ 7 اکتبر 2023 به اسرائیل حمله کرد و سه سال جنگ منطقهای را آغاز کرد. این حمله، حداقل تا حدی، به منظور جلوگیری از پیوستن عربستان سعودی به توافقات انجام شد. در این مورد، رویکرد معاملهگرانه نه تنها توخالی بلکه خطرناک نیز بود.
فلسطینیها هنوز هم از عواقب دیپلماسی معاملهگرانه رنج میبرند. طرح صلح 20 مادهای ترامپ متوقف شده است زیرا تمرکز واشنگتن به سمتهای دیگر معطوف شده است. توجه کمی که این سرزمین اکنون دریافت میکند، غالباً به شکل طرحهای عجیب و غریب برای توسعه و گردشگری است—نه فرآیندهایی که به حل مسائل سیاسی پیچیده حاکمیت و بازسازی این منطقه بپردازند.

شکست آتشبس ایران: جنگ از سر گرفته میشود
در هم ریخته
موافقتنامه بین ایالات متحده و ایران در حال حاضر در هم ریخته است، زیرا دو کشور دوباره به جان یکدیگر افتادهاند. اگر اسرائیل نتیجهگیری کند که مذاکرات به پایان رسیده است، یا بر این باور باشد که ایران در حال بازسازی قابلیتهای موشکی خود، احیای شبکههای نیابتی منطقهای خود، یا بازگشت به فعالیتهای هستهای ممنوعه است، ممکن است دوباره به جنگ بازگردد. حوثیها، متحد ایران در یمن، نیز ممکن است به این جنگ بپیوندند.

فراتر از شکست آتشبس ایران: چه چیزی در پیش است
یک توافق سیاسی پایدارتر میتواند به ایران اجازه دهد که در ازای امتیازات قابل راستیآزمایی در برنامه هستهای و ذخایر اورانیوم غنیشدهاش، از کاهش تحریمها بهرهمند شود. چنین توافقی همچنین نیازمند تضمینهای معتبر از سوی ایالات متحده و اسرائیل در برابر حملات مجدد، یک چارچوب قابل اجرا برای حفظ آزادی ناوبری در تنگه هرمز، و در طول زمان، تفاهمهای موازی بین ایران و کشورهای حاشیه خلیج فارس در مورد عدم تجاوز و عدم مداخله خواهد بود.
تنها در این صورت است که یک پایه واقعی برای پرداختن به موشکها، پهپادها و حمایت ایران از گروههای مسلح در سراسر منطقه وجود خواهد داشت.
هر توافق دوجانبه بین ایالات متحده و ایران باید در یک فرآیند منطقهای وسیعتر ادغام شود. اسرائیل و کشورهای حاشیه خلیج فارس به یک مکان رسمی نیاز خواهند داشت، مانند یک گفتوگوی امنیتی در سطح خاورمیانه که بر اساس توافقنامه هلسینکی طراحی شده است—یک توافق در سال ۱۹۷۵ که تنشها را بین بلوک شوروی و غرب کاهش داد—تا نگرانیهای امنیتی خود را مطرح کنند. آژانس بینالمللی انرژی اتمی میتواند مفاد هستهای را راستیآزمایی کند، در حالی که ایالات متحده، شرکای اروپایی و سازمان ملل میتوانند بر یک فرآیند تدریجی کاهش تحریمها نظارت کنند که به رعایت ایران مرتبط باشد. میانجیهای منطقهای مانند عمان، قطر و پاکستان میتوانند به کاهش تنشها کمک کرده و کانالهایی برای حل و فصل اختلافات قبل از تشدید آنها فراهم کنند.
یک توافق سیاسی پایدار ممکن است بسیار بلندپروازانه به نظر برسد، با توجه به اینکه ایالات متحده و ایران حتی نتوانستهاند خصومتها را پایان دهند و ناوبری در تنگه هرمز را حفظ کنند. اما یک توافق بزرگتر ممکن است به طور پارادوکسیکالی، تأمین آن آسانتر باشد. یک توافق محدود از همه طرفها میخواهد که از اهرمهای خود چشمپوشی کنند بدون اینکه به آنچه آنها را به جنگ کشانده است، پرداخته شود، در حالی که یک چارچوب وسیعتر میتواند به نگرانیهای امنیتی اساسی همه طرفها به طور همزمان بپردازد و مشوقهایی ایجاد کند که توافقات محدود از آنها بیبهرهاند.
با این حال، چنین چارچوبی ممکن است در زمانی که درگیریها از سر گرفته شده و اعتماد بین طرفها کم است، دور از دسترس به نظر برسد. اما اگر منطقه بدون یک فرآیند صلح وسیعتر باقی بماند، ممکن است وارد وضعیت تقریباً دائمی از درگیری شود—وضعیتی که هیچ کشوری نمیتواند آن را تحمل کند.

