محدودیت شدید شبکه تهران خلایی ایجاد کرده است که در آن استراتژی منطقهای باید به بقا تغییر کند و نحوه حرکت محور مقاومت را تغییر دهد. این اصطکاک سیستماتیک نیاز به ارزیابی عمیق قدرت نامتقارن را تحمیل میکند و نشان میدهد که در حالی که حملات متعارف چارچوبهای فرماندهی فوری را تضعیف میکنند، دوام ساختاری زیرین اطمینان میدهد که محور مقاومت به جای انحلال، سازگار میشود.
محور مقاومت: تابآوری ساختاری استراتژیک
جنگ ایران شدیدترین ضربه را در دهههای اخیر به آنچه تهران “محور مقاومت” مینامد وارد کرده است—شبکهای غیررسمی از بازیگران دولتی و غیردولتی که از لبنان، عراق، یمن، غزه و فراتر از آن گسترش یافته است. حملات ایالات متحده و اسرائیل به رهبری ارشد ایرانی، تضعیف ساختارهای فرماندهی و کنترل، و تلفات وارده به شرکای کلیدی مانند حماس و حزبالله به دست اسرائیل، سوالی مرکزی برای سیاستگذاران و تحلیلگران ایجاد کرده است: آیا این آغاز پایان استراتژی منطقهای مبتنی بر نیابت ایران است یا صرفاً مرحلهای دیگر در تکامل آن؟
محتملترین آینده برای این گروهبندی منطقهای نه فروپاشی ساده است و نه احیای اجتنابناپذیر. محور به لحاظ ساختاری تضعیف شده است، اما نه به طور کشنده. توانایی آن برای بازگشت به چندین دینامیک درهمتنیده بستگی دارد: تابآوری سازمانی درون گروههای تشکیلدهندهاش، ظرفیت ایران برای بازسازی رهبری و شبکههای تأمین، و تغییرات محیطهای سیاسی در لبنان، عراق، یمن و سرزمینهای فلسطینی.
از بدو تأسیس، محور مقاومت به عنوان یک اتحاد رسمی طراحی نشده است، بلکه به عنوان یک شبکه انعطافپذیر شکل گرفته است. این محور که توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران (IRGC) حمایت میشود، گروههایی مانند حزبالله در لبنان، شبهنظامیان شیعه در عراق، حوثیها در یمن و—به طور نابرابر—حماس در غزه را به هم متصل میکند و آن را به عنوان یک معماری دفاعی پیشرفته در برابر ایالات متحده و اسرائیل میبیند.
این ساختار به طور تاریخی برای تابآوری بهینهسازی شده است. از آنجا که این محور یک ائتلاف نظامی متمرکز نیست، میتواند به طور نابرابر شوکها را جذب کند. تلفات در یک جبهه لزوماً به فروپاشی در جبهههای دیگر منجر نمیشود. این منطق حتی پس از جنگ ۲۰۲۶ نیز برقرار است. در حالی که خود ایران به طور مستقیم هدف یک کمپین بیسابقه برای اختلال در رژیم قرار گرفته است، شرکای منطقهای آن درجات مختلفی از خودمختاری، مشروعیت محلی و قابلیت عملیاتی را حفظ کردهاند.
data-path-to-node=”6″>استراتژی ایران همواره بر پایهی تکرار و تنوع بنا شده است. وجود چندین میليشیا، مسیرهای تأمین همپوشان و روابط فرماندهی پراکنده به منظور تضمین تداوم در شرایط فشار طراحی شدهاند. بحران کنونی این طراحی را مورد آزمایش قرار میدهد اما آن را بیاعتبار نمیسازد. گنجاندن حماس در این سیستم—که به طور تاریخی ناپیوسته و تحت تأثیر ملاحظات ایدئولوژیک و ملیگرایانه شکل گرفته—به گروهبندی عمق و پیچیدگی بیشتری میبخشد.

درک مشروعیت محلی در میان تکهتکه شدن محور مقاومت
در میان تمامی بازیگران محور، حزبالله همچنان توانمندترین و نزدیکترین گروه به ایران باقی مانده است. این گروه که به عنوان “جواهر تاج” شبکه نیابتی تهران شناخته میشود، از سال 2023 خسارات قابل توجهی را متحمل شده است، از جمله سرنگونی رهبری، از دست دادن سرزمین و افزایش انتقادات داخلی در لبنان. با این حال، ویرانی و اشغال جنوب لبنان با جمعیت شیعه و ناتوانی دولت لبنان در مواجهه با نقضهای فاحش تمامیت ارضیاش، بار دیگر به نفع حزبالله تغییر میکند، به طوری که این گروه به طور فزایندهای از سوی جمعیت آسیبدیده به عنوان تنها سازمان قادر به ارائه برخی از سطوح امنیت و کمک دیده میشود.
علاوه بر این، حزبالله توانایی خود را برای تسلیح مجدد و ادامه عملیات حتی پس از حملات مداوم اسرائیل حفظ کرده است. امتناع آن از خلع سلاح واقعیت کلیدی را برجسته میکند: بقای سازمانی نیاز به تسلط در میدان نبرد ندارد. تا زمانی که حزبالله توان نظامی اصلی و پایگاه سیاسی خود را حفظ کند، به عنوان یک گره قابل دوام در محور باقی میماند.
با این حال، مسیر حزبالله به سمت محدودیت و نه گسترش اشاره دارد. احتمال دارد حزبالله به طور تاکتیکی بهبود یابد—برخی از قابلیتها را بازگرداند—اما به طور استراتژیک به عقبنشینی بپردازد و بر بقای خود در لبنان تمرکز کند تا بر گسترش منطقهای به سوریه و جاهای دیگر.
حماس در محور موقعیت متمایزی دارد. بر خلاف حزبالله، این یک جنبش اسلامی سنی است که دارای ریشههای ایدئولوژیک و اولویتهای سیاسی خاص خود در ملیگرایی فلسطینی است. بنابراین، رابطهاش با ایران بیشتر عملی و نه دکترینال بوده و شامل دورههایی از تنش و همکاری است.
data-path-to-node=”12″>تهاجم اسرائیل، ویرانی و پاکسازی قومی de facto غزه از سال 2023 آسیبهای شدیدی به زیرساختهای نظامی حماس، کادر رهبری و ظرفیت حکمرانی این گروه وارد کرده است. با این حال، همانند سایر بازیگران غیر دولتی که در محیطهای شهری متراکم قرار دارند و توسط شبکههای محلی حمایت میشوند، نابودی کامل این گروه دشوار بوده است. حماس توانسته است توانایی خود را در بازسازی رهبری، تطبیق تاکتیکها و حفظ درجهای از تداوم عملیاتی حتی تحت فشار شدید نشان دهد.
در زمینه جنگ ایران در سال 2026، نقش حماس بیشتر به عنوان یک نماد و لنگر استراتژیک است تا جنگ منطقهای هماهنگ. مسئله فلسطین همچنان محور روایت ایدئولوژیک محور مقاومت است. این موضوع همچنین زمینه مشترکی برای محور با احساسات عمومی عربی در میان تقسیمات فرقهای فراهم میکند. حتی اگر حماس به طور محکم در برنامهریزی عملیاتی ادغام نشده باشد، ادامه وجود آن مشروعیت چارچوب وسیعتر “مقاومت” را در نظر عربها و مسلمانان در سراسر جهان تقویت میکند.
با این حال، مسیر آینده حماس احتمالاً به اولویتهای فوری آن که محلی هستند، بستگی خواهد داشت: بقا در غزه، بازسازی و مدیریت روابط پیچیده با بازیگران منطقهای مانند مصر و قطر. در حالی که این گروه به پذیرش حمایت ایرانی در صورت امکان ادامه خواهد داد، بعید است که تصمیمگیریهای خود را به تهران واگذار کند. بنابراین، حتی اگر حماس از نظر سازمانی بهبود یابد—شبکهها را بازسازی کرده و برخی از ظرفیتهای عملیاتی را دوباره به دست آورد—ادغام آن در یک استراتژی محور منسجم همچنان محدود خواهد ماند.
واقعیتهای غیرمتمرکز که محور مقاومت را به چالش میکشد
میلیشیاهای عراقی تحت حمایت ایران، به ویژه آنهایی که به نیروهای بسیج مردمی (PMF) وابسته هستند، توانایی خود را در انجام حملات پهپادی و راکتی در طول جنگ نشان دادهاند. با این حال، انسجام آنها در حال کاهش است. به نظر میرسد ایران به فرماندهان میدانی در عراق خودمختاری بیشتری میدهد و به طور مؤثری کنترل را غیرمتمرکز میکند. در حالی که این ممکن است انعطافپذیری عملیاتی کوتاهمدت را افزایش دهد، اما همچنین توانایی تهران را برای هماهنگی استراتژی تضعیف میکند و احتمال فactionalism را افزایش میدهد.
این مشکل با محیط سیاسی ناپایدار عراق پیچیدهتر میشود. تقسیمات داخلی، واکنش عمومی علیه فعالیتهای میلیشیا و فشار از سوی بازیگران خارجی فضای فعالیت این گروهها را محدود میکند.
نتیجه یک پارادوکس است. میلیشیاهای عراقی ممکن است در کوتاهمدت فعال بمانند و حتی حملات را تشدید کنند، اما ادغام آنها در یک استراتژی محور منسجم در حال کاهش است. با گذشت زمان، آنها ممکن است به بازیگران نیمهخودمختار تبدیل شوند که به دنبال دستورکارهای محلی تحت پرچم سست “مقاومت” هستند، به جای اینکه ابزارهای منضبط سیاست ایران باشند.
محدودیتهای استراتژی پیشرو محور مقاومت
حوثیها در یمن موقعیت متفاوتی در این محور دارند. رابطه آنها با ایران، هرچند که مهم است، به لحاظ تاریخی کمتر از حزبالله یا حتی حماس نهادینه شده است.
در طول درگیریهای ۲۰۲۶، حوثیها بهطور قابل توجهی محتاط بودهاند. با وجود اینکه توانایی مختل کردن حمل و نقل منطقهای و انجام حملات دوربرد را دارند، به دلیل اولویتهای داخلی و ترس از تلافی، از ورود کامل به جنگ خودداری کردهاند. این موضع در تضاد آشکار با موضع آنها در سالهای ۲۰۲۳–۲۴ است، زمانی که در پاسخ به حمله اسرائیل به غزه، حوثیها تنگه بابالمندب را مسدود کردند و عملاً ترافیک از طریق دریای سرخ را متوقف کردند.
محاسبات استراتژیک فعلی آنها کمتر تحت تأثیر همراستایی ایدئولوژیک با تهران است و بیشتر به ملاحظات محلی—کنترل سرزمینی، حکمرانی، بقا اقتصادی و مشروعیت داخلی—مربوط میشود.
بازسازی قابلیتهای شبکه در چارچوب محور مقاومت
در نهایت، چشماندازهای این محور به خود ایران بستگی دارد. جنگ ۲۰۲۶ نمایانگر تلاشی بیسابقه برای مختل کردن رهبری و زیرساختهای نظامی و اقتصادی رژیم ایران است. اگر تهران نتواند ساختارهای فرماندهی و زنجیرههای تأمین خود را بازسازی کند، کل شبکه آسیب خواهد دید. علاوه بر این، تعهد ایدئولوژیکی که محور را پشتیبانی میکند، همچنان برقرار است. روایتهای مشترک مقاومت در برابر سلطه غرب و اسرائیل این بازیگران را به هم پیوند میدهد.
احتمالاً نتیجهای که بهدست خواهد آمد، بازگشت به محور پیش از جنگ نیست، بلکه تحول آن است. شبکه در حال تکامل از یک سیستم نسبتاً هماهنگ به یک مجموعه شلتر از بازیگران است—به هم پیوسته اما نه بهطور محکم.
بنابراین، محور مقاومت ممکن است در شکل قبلی خود بازنگردد، اما همچنین نخواهد ناپدید شد. در عوض، احتمالاً به عنوان یک شبکه پراکندهتر و کمتر هماهنگ از بازیگران که به ایدئولوژی مشترک مقاومت در برابر سلطه آمریکایی و اسرائیلی پیوند دارند، اما به طور فزایندهای تحت تأثیر الزامات محلی قرار میگیرد، ادامه خواهد یافت. به عبارت دیگر، محور احتمالاً خم میشود و سازگار میشود اما بهطور کامل نمیشکند، همانطور که از سوی آغازکنندگان جنگ علیه ایران انتظار میرفت. تأثیر آن بر سیاستهای خاورمیانه ممکن است کاهش یابد، اما ناپدید نخواهد شد.

