چشمانداز ژئوپلیتیکی خاورمیانه بهطور رادیکالی دگرگون شده است، اما آسیبپذیریهای ساختاری کریدورهای انرژی جهانی همچنان بهطرز خطرناکی نمایان است. پیمایش در این محیط ناپایدار نیازمند محاسبات سردی از اهرمهای دریایی نامتقارن است، زیرا میدان عملیاتی جاری نشان میدهد که برتری تاکتیکی در قطع رهبری دولتی نمیتواند ناکامی سیستماتیک در تأمین نقاط حیاتی تنگههای دریایی را جبران کند. رویکردی پیچیده به بحران کنونی نشان میدهد که مهار استراتژیک رقبای منطقهای بهطور کامل به چارچوبهای امنیت دریایی پیشگیرانه وابسته است و نه به درگیریهای کینتیک واکنشی. تثبیت تجارت انرژی جهانی نیازمند یک چارچوب جامع و چندملیتی است که به آسیبپذیریهای مسیرهای کشتیرانی حیاتی رسیدگی کند و اطمینان حاصل کند که پیروزیهای عملیاتی توسط محاصرههای تلافیجویانه قابل پیشبینی تضعیف نمیشوند.
استراتژی هرمز برای مهار خواسته شده است
جنگ علیه ایران توجیهپذیر بود. جمهوری اسلامی دههها بهعنوان موتور اصلی بیثباتی در خاورمیانه عمل کرده و از میليشیاهای نیابتی از لبنان تا یمن حمایت و هدایت کرده، حزبالله و حماس را مسلح کرده، دولتهای عربی را بیثبات کرده، به تجارت دریایی حمله کرده، شهروندان خود را قتلعام کرده و بهدنبال قابلیتهای هستهای تحت بهانههای غیرواقعی مدنی بوده است.
و از نظر نظامی، این کمپین دقیقاً به آنچه طراحان آن قصد داشتند، دست یافت. رژیم ایران ویران شد. علی خامنهای و دهها تن از معاونانش حذف شدند. عناصر اصلی ساختار فرماندهی سپاه پاسداران، پلیس سرکوبگر بسیج، خدمات اطلاعاتی، زیرساخت موشکی، نیروی دریایی و بخش زیادی از برنامه موشکی و هستهای آسیب دیدند. جمهوری اسلامی ضربه بزرگی متحمل شد.
با این حال، ویژگی واقعاً شگفتانگیز این جنگ در این واقعیت نهفته است که بهدلیل یک اشتباه آمریکایی که بهعنوان یکی از بزرگترین اشتباهات استراتژیک در تاریخ معاصر شناخته میشود، زنده ماند.
این واقعیت تقریباً غیرقابل درک است که ایالات متحده بهنظر میرسد جنگی علیه ایران را بدون یک برنامه منسجم و هماهنگ بینالمللی برای تنگه هرمز آغاز کرده است، با وجود اینکه هرمز همیشه تنها نقطه واضح تلافی و اهرم ایران بوده است. این ناکامی آنقدر بارز، آنقدر مرکزی و آنقدر تاریخی قابل پیشبینی است که بهسختی قابل باور بهنظر میرسد. این موضوع در زمره بزرگترین نمونههای حماقت استراتژیک قرار میگیرد که تاریخنگاران برای نسلها مطالعه میکنند.
بیاحتیاطی، فقدان چشمانداز هرمز را تعریف میکند
برای دههها، CENTCOM بهطور دقیق برای این سناریو برنامهریزی کرده بود. تمام حرفهها در داخل تأسیسات نظامی ایالات متحده حول این احتمال میچرخید که ایران، ناتوان از شکست ایالات متحده بهطور متعارف، به جنگ دریایی نامتقارن در خلیج فارس روی خواهد آورد. استراتژیستهای دریایی به مطالعه مینها، موشکهای ضدکشتی، پهپادها، حملات زنجیرهای، عملیات خرابکاری، حملات نیابتی، آزار نفتکشها و اختلال در بیمه پرداختند. تنگه هرمز، سناریوی مرکزی بود. همه میدانستند که اهرم واقعی ایران از تهدید به این شریان باریک ناشی میشود که سهم عظیمی از تأمین انرژی جهان از آن عبور میکند و از شلیک به سمت کشورهای نفتی خلیج فارس که به متحدان مهم ایالات متحده تبدیل شدهاند.
با این حال، به نظر میرسد که رهبری سیاسی وارد جنگ شده است با این فرض که تنها نیروی قاطع میتواند مشکل را حل کند.
این فرض اکنون در بیاحتیاطی خود فوقالعاده به نظر میرسد.
تاریخ چندین مشابهت ترسناک را ارائه میدهد. آلمان در جنگ جهانی اول جنگ زیر دریایی نامحدود را از سر گرفت و معتقد بود که بریتانیا میتواند قبل از اینکه ایالات متحده بهطور کامل بسیج شود، خفه شود. در عوض، برلین آمریکا را به جنگ کشاند و تعادل استراتژیک را علیه خود تغییر داد. ژاپن در پرل هاربر یک پیروزی تاکتیکی چشمگیر بهدست آورد تنها برای اینکه خشم صنعتی و سیاسی ایالات متحده را بیدار کند. ناپلئون با پیروزی به مسکو marched در حالی که درک نمیکرد که روسیه تنها نیاز دارد تا زنده بماند، عقبنشینی کند و لجستیک فرانسوی را تا زمانی که زمان خود ارتش مهاجم را نابود کند، کش دهد.

اشتباهات تاریخی که هرمز را به خطر میاندازند
بهتازگی عراق بهعنوان شاید واضحترین مثال آمریکایی از همه مطرح شد. ایالات متحده رژیم صدام حسین را در عرض چند هفته نابود کرد. بغداد با سرعت شگفتانگیزی سقوط کرد. با این حال، واشنگتن با اطلاعات نادرست درباره یک برنامه فرضی تسلیحات کشتار جمعی عراقی وارد جنگ شد و هیچ طرح سیاسی جدی برای نظمی که بعد از آن به وجود میآمد، نداشت. نتیجه یک شورش گسترده، فروپاشی فرقهای، گسترش جهادگرایی، بیثباتی منطقهای و عراقی بود که تحت سلطه همسایهاش، ایران قرار گرفت.
بحران کنونی به طور فزایندهای به عنوان یک فصل دیگر در همان الگوی غمانگیز احساس میشود زیرا مشکل هرگز تنها این نبود که آیا ایران میتواند آسیب ببیند بلکه این بود که پس از آنکه ایران ضربه را جذب کرد، چه اتفاقی خواهد افتاد.
پاسخ اکنون در حال روشن شدن است. رژیم به اندازه کافی دوام آورد تا سازگار شود. گفته میشود که لحن اولیه از سوی کاخ سفید، کمپین را تقریباً به عنوان یک عملیات تنبیهی کوتاه توصیف کرده است، چیزی که در هفتهها به جای ماهها اندازهگیری میشود. اما ایران به پیروزی در میدان نبرد نیاز نداشت. آن تنها به استقامت نیاز داشت. و هنگامی که رژیم استقامت کرد، کل ساختار سیاسی درون ایران دگرگون شد.
پوشش قدیمی روحانی به طور مؤثری تحت فشار جنگ فروپاشید. سیاستمداران به اصطلاح “منتخب” جمهوری اسلامی همیشه به طور عمده به عنوان شخصیتهای نمایشی در یک سیستم مضحک از تأیید ایدئولوژیک که توسط روحانیون و نهادهای امنیتی غیرمنتخب کنترل میشد، عمل کردهاند. تا زمانی که رژیم ثبات را حفظ میکرد، این فیکشنها میتوانستند زنده بمانند. اما بحران وجودی توهم را از بین برد. مانند همیشه، مردان مسلح به طور علنی کنترل را به دست گرفتند.

هرمز تحت سلطه رژیمهای نظامی
ایران امروز به طور فزایندهای به یک دیکتاتوری نظامی خالص شباهت دارد که تحت سلطه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و سازمانیافته حول بقا رژیم است.
رژیمهای ایدئولوژیک حداقل برخی از سهمها را در حکمرانی، مدیریت اقتصادی و مشروعیت اجتماعی حفظ میکنند. رژیمهای بقا بیرحمتر، غیرقابل پیشبینیتر و بیشتر وابسته به اهرم نامتقارن هستند زیرا دیگر بر این باور نیستند که رفاه یا مشروعیت میتواند آنها را حفظ کند. و در هرمز، ایران دقیقاً نوع اهرمی را که نیاز داشت، کشف کرد.
این موضوع سؤال مرکزی را که درگیر این درگیری است، مطرح میکند: چگونه میتوان جنگی علیه ایران را بدون یک استراتژی هرمز جامع و پشتیبانی شده از سوی متحدان که از ساعت اول در دسترس باشد، آغاز کرد؟
و تصویر استراتژیک بدتر شد زیرا واشنگتن با دیپلماسی ضعیف وارد بحران شد. به جای رهبری یک ائتلاف گسترده، ایالات متحده پس از اصطکاکهای غیرضروری با متحدان، از جمله درگیریهای مکرر با شرکای ناتو بر سر مسائلی مانند گرینلند و تقسیم بار ائتلاف، به جنگ نزدیک شد.
این ممکن است نیاز به اشغال نظامی بخشی از سرزمین اصلی ایران در اطراف تنگه داشته باشد. این ممکن است نیاز به یک فشار قاطعتر برای بهواقع سرنگون کردن رژیم داشته باشد. این ممکن است نیاز به تمایل جهانی برای تحمل ماهها درد اقتصادی در حالی که رژیم بهطور قاطع تحت محاصره کامل زمینی، هوایی و دریایی قرار میگیرد، داشته باشد. این قطعاً نیاز به مدیریت ائتلاف، گشتهای دریایی مشترک، تضمینهای بیمهای، تثبیت اقتصادی هماهنگ، همکاریهای لجستیکی و مشروعیت بینالمللی دارد.

پیامدهای ژئوپلیتیکی در کریدور هرمز
در عوض، آمریکا در انزوا قرار دارد در حالی که بازارهای جهانی دچار وحشت شدهاند.
این به توضیح خشم فزاینده در داخل کاخ سفید کمک میکند. رئیسجمهور ترامپ به وضوح به دنبال یک راه خروج است و گزارشها حاکی از آن است که او در طول یک تماس تلفنی با بنیامین نتانیاهو این هفته به شدت عصبانی شده است، زمانی که تشدید تنشهای اسرائیلی در لبنان باعث شد ایران تهدید به ترک مذاکرات آتشبس کند.
بر اساس گزارشهای متعدد، ترامپ به نتانیاهو فریاد زده، خواسته است بداند “چه کار لعنتی” میکند، اسرائیل را به بدتر کردن وضعیت متهم کرده و عصبانی شده که اکنون جهان هم اسرائیل و هم نتانیاهو را نفرت میکند. این انفجار عاطفی واقعیت استراتژیک زیرین را فاش کرد: رئیسجمهوری که وارد جنگ شده بود و انتظار داشت قدرت خود را به سرعت نشان دهد، اکنون خود را در یک سناریوی بدون گزینههای خوب گرفتار یافته است که قابل پیشبینی بود.
تاریخنگار باربارا تاچمن در کتاب نمادین خود در سال 1984 با عنوان “راهپیمایی حماقت” چنین اشتباهاتی را توصیف کرده است: دولتها سیاستهایی را دنبال میکنند که برخلاف منافع خودشان است، با وجود هشدارهای فراوان و خطرات واضح. بارها و بارها، رهبران خود را متقاعد میکنند که برتری نظامی میتواند جایگزین پیشبینی سیاسی شود. آنها بر روی حمله اولیه تمرکز میکنند و زنجیره واکنشهایی که بهطور اجتنابناپذیر دنبال میشود را نادیده میگیرند.
باور نکردنی به نظر میرسد، و با وجود اینکه تلاش آنها توجیهپذیر است، ایالات متحده و اسرائیل، با نداشتن برنامهای برای هرمز، فصل کاملی برای یک ویرایش بهروز شده نوشتهاند. این یکی از بزرگترین اشتباهات استراتژیک عصر مدرن است.

