موافقتنامه با ایران یک پارادوکس استراتژیک نگرانکننده را نمایان میسازد: قدرت قهری که به نظر کافی میرسد، در اجرا میتواند به دشمنان آسیبپذیری را نشان دهد. هنگامی که جنگ ایران با شرایطی که منتقدان آن را به نفع تهران میدانند به پایان رسید، خطر این وجود داشت که تصویری خطرناک از خستگی آمریکاییها را به نمایش بگذارد، دقیقاً همانطور که جنگ زمستانی آمریکا برای اتحاد جماهیر شوروی استالین انجام داد. اکنون باید جنگ ایران را از این منظر بررسی کرد، زیرا میراث جنگ زمستانی آمریکا ممکن است نه در نتایج میدانی آن، بلکه در تصورات آن میان کسانی که به دنبال نشانههای ضعف هستند، نهفته باشد.
جنگ زمستانی آمریکا و تله برداشت نادرست
موافقتنامه اخیر بین ایران و ایالات متحده سوال مهمی را در میان تحلیلگران و منتقدان مطرح کرده است: آیا واشنگتن جنگ ایران را بر اساس شرایطی متوقف کرده است که به نظر خیلی به نفع تهران میرسد و آیا این برداشت میتواند دشمنان آمریکا را به آزمایش محدودیتهای قدرت ایالات متحده ترغیب کند؟ برخی منتقدان استدلال میکنند که این توافق محدودیتهای قهری آمریکا را نمایان میسازد و ممکن است کشورهای رقیب را به اقدامهای تهاجمیتر ترغیب کند، با فرض اینکه واشنگتن تمایل یا توانایی تحمل هزینههای تشدید را ندارد.
این نگرانی نباید به سادگی نادیده گرفته شود؛ تاریخ نشان میدهد که جنگهای پرهزینهای که توسط قدرتهای بزرگ انجام میشود میتواند برداشتهای خطرناکی را در میان دشمنانشان ایجاد کند. یک کمپین نظامی ممکن است در شرایط محدود موفق شود، اما اگر به نظر کندتر، پرهزینهتر یا کمتر قاطع از آنچه انتظار میرفت به نظر برسد، هنوز هم میتواند ضعف را به نمایش بگذارد.
یکی از واضحترین نمونهها در این زمینه، حمله شوروی به فنلاند در سالهای ۱۹۳۹–۴۰ است که به عنوان جنگ زمستانی شناخته میشود. ارتش سرخ در نهایت فنلاند را مجبور به پذیرش واگذاریهای سرزمینی سخت کرد، اما عملکرد متوسط آن در برابر یک رقیب بسیار کوچک، شهرت نظامی اتحاد جماهیر شوروی را در اروپا به شدت آسیب زد. آلمان نازی که از پیروزیهای سریع خود در لهستان و فرانسه به شدت جسور شده بود، از مشکلات ارتش سرخ در فنلاند نتیجهگیریهای نادرستی کرد.
همراه با پاکسازیهای دیکتاتور شوروی، جوزف استالین، از کادر افسران شوروی، جنگ زمستانی به تقویت باور آلمان کمک کرد که اتحاد جماهیر شوروی میتواند به سرعت شکست داده شود. این محاسبه نادرست به اعتماد به نفس پشت عملیات بارباروسا، تهاجم آلمان به اتحاد جماهیر شوروی در ژوئن 1941، کمک کرد—عملیاتی که در نهایت آلمان نازی را محکوم کرد و سرنوشت جهان را تغییر داد.

اهداف مشروع و جنگ زمستانی آمریکا
مقایسه بین جنگ زمستانی و جنگ اخیر ایالات متحده و ایران نباید بیش از حد پیش برود. ایالات متحده شوروی استالین نیست و ایران فنلاند نیست. با این حال، این تشبیه مفید است زیرا هر دو مورد نشان میدهند که چگونه یک قدرت بزرگ میتواند با نگرانیهای امنیتی مشروع وارد جنگ شود در حالی که همچنین دارای جاهطلبیهای سیاسی وسیعتری است که درگیری را پیچیده کرده و پیامدهای آن را تحریف میکند. در هر دو مورد، فاصله بین اهداف امنیتی اعلام شده و اهداف سیاسی وسیعتر شکلدهنده درک ناظران خارجی از جنگ بود.
نگرانیهای امنیتی ایالات متحده و شوروی باعث ماجراجوییهای احمقانه میشود
در مورد شوروی، نگرانیهای امنیتی مسکو کاملاً خیالی نبودند. لنینگراد به طور خطرناکی نزدیک به مرز فنلاند قرار داشت و رهبران شوروی از این میترسیدند که سرزمین فنلاند، جزایر در خلیج فنلاند، یا تأسیسات دریایی میتوانند توسط یک قدرت متخاصم برای تهدید شهر و دسترسی شوروی به دریای بالتیک استفاده شوند. در اکتبر 1939، استالین خواستار تعدیلات مرزی در شبهجزیره کارلیا، واگذاری چندین جزیره فنلاند در خلیج فنلاند، بخشی از شبهجزیره ماهیگیران، و اجاره بندر هانکو برای تأسیسات دریایی و هوایی شوروی شد. هدف اعلام شده ایجاد یک حائل استراتژیک در اطراف لنینگراد بود.
نزدیک به یک قرن بعد، ایالات متحده با نگرانیهای امنیتی مشابهی وارد جنگ خود شد. برنامه هستهای ایران، قابلیتهای موشکی آن، و شبکهای از شرکای منطقهای و نمایندگان آن مدتهاست که چالشهایی برای منافع ایالات متحده و متحدان آمریکایی در خاورمیانه ایجاد کرده است. نگرانیها در مورد گسترش هستهای، حملات به نیروهای آمریکایی و نفوذ منطقهای ایران اختراع نشده بودند. اینها هسته توجیه اعلام شده واشنگتن برای اقدام نظامی و مذاکرات بعدی را تشکیل میدادند.
در هر دو مورد، با این حال، نگرانیهای امنیتی با جاهطلبیهای سیاسی وسیعتری همراه بود. در مورد اتحاد جماهیر شوروی، اهداف مسکو فراتر از امنیت مرزی محدود بود. تا اواخر نوامبر 1939، شورویها یک بلوک سیاسی حزب کمونیست فنلاندی تحت رهبری اتو ویله کوسینن تأسیس کرده بودند که نشان میداد نصب یک نظم سیاسی مطیع در فنلاند اکنون بخشی از برنامهریزی شوروی بود. آنچه به عنوان تقاضایی برای عمق استراتژیک در اطراف لنینگراد آغاز شده بود، به سرعت با احتمال بسیار جذابتر بازسازی آینده سیاسی فنلاند درهم آمیخته شد.
درسهایی از جنگ زمستانی آمریکا
ابهام مشابهی در رویکرد ایالات متحده به ایران وجود داشت. اگرچه واشنگتن جنگ را عمدتاً حول تهدیدات هستهای و منطقهای ایران چارچوببندی کرد، گزارشها و مباحثات عمومی نشان میداد که برخی از مقامات آمریکایی و اسرائیلی همچنین سناریوهای سیاسی برای ایران پس از جنگ را در نظر گرفتهاند، از جمله نقش ممکن رئیسجمهور سابق محمود احمدینژاد یا شخصیتهای مخالف در تبعید مانند ولیعهد رضا پهلوی. اینکه آیا این ایدهها نمایانگر سیاست جدی، برنامهریزی اضطراری یا صرفاً خیالپردازی سیاسی بودند، مرز بین دیپلماسی قهری و تفکر تغییر رژیم را مبهم کرد. این ابهام اهمیت دارد زیرا دشمنان به ندرت یک جنگ را تنها بر اساس اهداف رسمیاش قضاوت میکنند؛ آنها آن را بر اساس انتظارات سیاسی که ایجاد میکند و نتایجی که قادر به ارائه نیست، قضاوت میکنند.
موفقیتهای کوچک میتواند منجر به اعتماد به نفس بیش از حد و شکستهای بزرگتر شود
چندین شباهت دیگر نیز وجود دارد. هم جنگ زمستانی و هم درگیری اخیر ایران تحت تأثیر رویدادهای خارجی شکل گرفتند که اعتماد به نفس بیش از حد را تشویق کردند. برای استالین، پیمان مولوتوف-ریبنتروپ در اوت 1939 محدودیت فوری آلمان را از بین برد و آزادی عمل بیشتری به مسکو در اروپای شرقی داد. تقسیم لهستان و توافق موقت با هیتلر این تصور را ایجاد کرد که اتحاد جماهیر شوروی میتواند بدون مواجهه با یک جنگ وسیعتر اروپایی علیه فنلاند عمل کند.
در مورد آمریکایی، عملیات عزم مطلق، تصرف دیکتاتور ونزوئلا نیکولاس مادورو در ژانویه 2026، ممکن است اعتماد به نفس را در مؤثر بودن اقدام نظامی قاطع علیه رژیمهای خصمانه تقویت کرده باشد. یک عملیات سریع و موفقیتآمیز از نظر تاکتیکی در یک جبهه میتواند انتظارات خطرناکی را زمانی که به یک محیط استراتژیک بسیار متفاوت اعمال میشود، ایجاد کند.
رویدادهای مورد مناقشه نیز پیش از هر دو جنگ رخ دادند. در جنگ زمستانی، اتحاد جماهیر شوروی به حادثه ماینلا در ۲۶ نوامبر ۱۹۳۹ استناد کرد و ادعا کرد که نیروهای فنلاندی به خاک شوروی شلیک کردهاند. این ادعا در آن زمان به شدت مورد سوال قرار گرفت و از آن زمان بسیاری از تاریخنگاران آن را به عنوان یک جعل شوروی که برای توجیه حمله استفاده شده، تلقی کردهاند. در مورد ایالات متحده و ایران، رئیسجمهور دونالد ترامپ ادعا کرد که ایران به آستانه خطرناک هستهای نزدیک میشود و اقدام نظامی برای جلوگیری از تسلیحاتی شدن ضروری است. این ادعا به شدت مورد مناقشه قرار گرفته است، از جمله در میان جامعه اطلاعاتی و سیاستگذاری ایالات متحده؛ همچنین این ادعا با ادعای ترامپ مبنی بر اینکه او برنامه هستهای ایران را در سال گذشته “نابود” کرده، در تضاد است.
جنگ زمستانی آمریکا و پژواکهای استراتژیک
این به این معنا نیست که این دو جنگ یکسان هستند. این بدان معناست که ممکن است اثر استراتژیک مشابهی تولید کنند: یک قدرت بزرگ وارد یک درگیری با نگرانیهای واقعی امنیتی میشود، اهداف سیاسی خود را گسترش یا مبهم میکند، با هزینههای بیشتری نسبت به آنچه انتظار میرفت مواجه میشود و سپس نتیجهای را میپذیرد که منتقدان آن را کمتر از قاطع تعبیر میکنند. خطر تنها این نیست که ایران ممکن است پیروزی را ادعا کند. خطر بزرگتر این است که سایر رقبای ایالات متحده ممکن است جنگ را مطالعه کنند و به این نتیجه برسند، چه درست و چه نادرست، که قدرت آمریکاییها محدودیتهایی دارد که میتوان از آنها بهرهبرداری کرد.
قدرت ایالات متحده و شوروی تضمینی برای پیروزی نیست
در این زمینه، هر دو جنگ با نیروی فراوان و انتظارات بالا آغاز شدند. اتحاد جماهیر شوروی با مزایای عظیم در نیروی انسانی، زره، توپخانه و هواپیما وارد جنگ زمستانی شد. مسکو انتظار داشت که هلسینکی به سرعت تحت فشار شوروی سقوط کند. ایالات متحده نیز جنگ خود با ایران را به طور مشابه با نیروی قوی آغاز کرد. در ۲۸ فوریه، واشنگتن و اسرائیل حملات عمدهای علیه رهبری سیاسی و نظامی ارشد ایران، دفاع هوایی، تأسیسات موشکی، داراییهای دریایی و زیرساختهای فرماندهی انجام دادند. در مرحله اول این کمپین، هواپیماها و ناوهای جنگی ایالات متحده بیش از هزار هدف ایرانی را مورد حمله قرار دادند.
با این حال، هر دو جنگ ناهماهنگی استراتژیک و دکترینال را نمایان کردند. در هر مورد، قدرت حملهکننده فرض کرده بود که نیروی فراوان نتایج سیاسی سریعی به همراه خواهد داشت. شورویها انتظار پیروزی سریع بر فنلاند را داشتند. در مورد آمریکایی، ترامپ و مقامات ارشد جنگ را به عنوان یک کمپین کوتاه و قاطع که تواناییهای نظامی ایران را تضعیف کرده و امتیازات سیاسی را به اجبار به دست میآورد، ارائه کردند. اما هر دو جنگ پیچیدهتر از آنچه برنامهریزان انتظار داشتند، شدند. کمپین شوروی بیش از سه ماه طول کشید و با پیمان صلح مسکو در مارس ۱۹۴۰ به پایان رسید.
فنلاند مجبور شد سرزمینهای مهمی را واگذار کند، از جمله بخشهایی از کارلیا و شبهجزیره هانکو، اما استقلال و نظام سیاسی موجود خود را حفظ کرد؛ کُوسینن، که استالین او را برای رهبری فنلاندی سوسیالیستی انتخاب کرده بود، به سرعت به فراموشی سپرده شد. در مقابل، ایالات متحده در ایران از نظر نظامی شکست نخورد، اما نتوانست به اهداف سیاسی اصلی خود دست یابد؛ جنگ (حداقل در حال حاضر) با یک یادداشت تفاهم موقت به پایان رسید، نه یک توافق قطعی در مورد مسائل هستهای، موشکی، نیابتی یا تغییر رژیم.
خواندن درست جنگ زمستانی آمریکا
اتحاد جماهیر شوروی در جنگ زمستانی از نظر سرزمینی پیروزی باریکی به دست آورد، اما این پیروزی هزینه استراتژیک بالایی داشت. آمار رسمی شوروی در زمان جنگ از نزدیک به ۴۹,۰۰۰ کشته و ۲۰۷,۰۰۰ تلفات کل خبر میدهد. با این حال، برآوردهای غیررسمی تلفات کل را بین ۳۲۰,۰۰۰ تا ۳۹۰,۰۰۰ تخمین میزنند، با احتمال اینکه تلفات واقعی سه برابر بیشتر از شمار رسمی باشد.
به مراتب مهمتر، این جنگ تصوری خطرناک از ضعف شوروی در میان دشمنان مسکو، بهویژه آلمان نازی ایجاد کرد. هیتلر و ژنرالهایش نتیجهگیری کردند که ارتش سرخ ضعیفتر از آن چیزی است که واقعاً هست و اینکه اتحاد جماهیر شوروی میتواند در یک کمپین کوتاه شکست بخورد؛ همانطور که هیتلر بهطور مشهور گفت: “ما فقط باید در را لگد بزنیم و کل ساختار فاسد فرو خواهد ریخت.” همانطور که رویدادهای بعدی نشان داد، این یک محاسبه فاجعهبار از سوی برلین بود.
عملیات بارباروسا تنها از جنگ زمستانی ناشی نشد، اما کمپین فنلاندی اعتماد به نفس آلمان را تقویت کرد که سیستم شوروی از نظر نظامی شکننده است. نتیجه این جنگ، هرچند که در نهایت آلمان نازی را شکست داد، میلیونها زندگی را برای اتحاد جماهیر شوروی به قیمت داشت.
دشمنان ایالات متحده چه چیزی از جنگ ایران خواهند آموخت؟
این نقطهای است که بسیاری از ناظران اکنون یک مقایسه با ایالات متحده انجام میدهند. آنها استدلال میکنند که دشمنان آمریکا، بهویژه چین، روسیه و خود ایران، ممکن است به جنگ ایالات متحده و ایران نگاه کنند و نتیجه بگیرند که تحمل واشنگتن برای تشدید تنش کمتر از آن چیزی است که قدرت نظامیاش نشان میدهد.
این استدلال برخی اعتبار دارد، اما نیاز به توضیح دارد. تفاوتهای عمدهای بین اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۴۰ و ایالات متحده امروز وجود دارد. اتحاد جماهیر شوروی بخش عظیمی از قدرت نظامی موجود خود را به کارزار فنلاند اختصاص داد، از جمله یک چهارم نیروی انسانی ارتش سرخ و نیمی از قدرت زرهی خود. ایالات متحده به این شکل با ایران جنگ نکرد. این کشور نیروهای زمینی بزرگی به ایران نفرستاد؛ حتی استقرار سه ناو هواپیمابر در خلیج فارس، که تمرکز نیروهایی بود که از سال ۲۰۰۳ بیسابقه بود، تنها حدود یک چهارم از کل قدرت ناو هواپیمابر آمریکا و بخش بسیار کوچکتری از ظرفیت نظامی جهانی آن را نمایندگی میکرد.
تلفات ایالات متحده، هرچند از نظر سیاسی مهم بودند، در مقایسه با مقیاس کارزار محدود بودند. ایالات متحده همچنین قابلیتهای عملیاتی قابل توجهی را نشان داد: این کشور بخش زیادی از شبکه دفاع هوایی ایران را تضعیف کرد، به هزاران هدف حمله کرد، در سراسر منطقه با آزادی نسبی عمل کرد و خسارات شدیدی به زیرساختهای نظامی متعارف ایران وارد کرد.
بنابراین، دشمنان آمریکا احمق خواهند بود اگر نتیجهگیری کنند که ایالات متحده از نظر نظامی ضعیف است. این یک برداشت جدی نادرست خواهد بود، شاید حتی کشنده؛ یک حمله مستقیم به نیروهای آمریکایی یا منافع اصلی ایالات متحده هنوز هم انتقام ویرانگری را به دنبال خواهد داشت. ارتش ایالات متحده همچنان از هر نیروی رقیب دیگر توانمندتر، باتجربهتر و قابل استقرار در سطح جهانی است. بر خلاف اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۴۰، ایالات متحده ناتوانی نظامی خود را نشان نداد. در نهایت، این ماجرا چیز متفاوتی را فاش کرد: محدودیتهای تحمل سیاسی در یک جنگ منطقهای طولانی.
تأملات احتیاطآمیز از جنگ زمستانی آمریکا
فشار واقعی بر واشنگتن عمدتاً نظامی نبود، بلکه سیاسی و اقتصادی بود. مخالفت در داخل کشور، تقسیم درون ائتلاف سیاسی ترامپ، نگرانیهای بازار، اختلال در انرژی و فشاری که به واسطه توانایی ایران در تهدید یا مانع شدن از تنگه هرمز ایجاد شده بود، همگی مسیر را به سوی یادداشت تفاهم شکل دادند. از این نظر، مؤثرترین اهرم ایران پیروزی در میدان نبرد نبود، بلکه توانایی افزایش هزینههای سیاسی و اقتصادی ادامه جنگ بود.
این تمایز اهمیت دارد. چین و روسیه احتمالاً از جنگ نتیجهگیری خواهند کرد که در حالی که نمیتوانند ایالات متحده را بهطور مستقیم شکست دهند، ممکن است نیازی به این کار نداشته باشند. جنگ شواهد روشنی است که واشنگتن بهطور فزایندهای reluctant است تا تعهدات پرهزینهای را به نمایندگی از متحدان و شرکای خود در سراسر جهان حفظ کند. این نگرانی در بحثها درباره کمک به اوکراین، در خستگی فزاینده در برخی از بخشهای حزب جمهوریخواه و در انتقاد از جنگ ایران از سوی شخصیتهای نزدیک به پایگاه سیاسی ترامپ قابل مشاهده است. پیامی که دشمنان ممکن است دریافت کنند این نیست که آمریکا از دفاع از خود امتناع میکند، بلکه این است که تمایل آمریکا برای جنگیدن برای دیگران—اوکراین، تایوان، اسرائیل یا شرکای خلیج—ممکن است از قبل شکنندهتر باشد.
در اینجا نیز، جایی برای اشتباه محاسباتی وجود دارد. در سال 1941، آلمان نازی ضعف شوروی را نادرست تفسیر کرد و تابآوری شوروی را دست کم گرفت. امروز، دشمنان آمریکا ممکن است اشتباه متفاوت اما بههمان اندازه خطرناکی مرتکب شوند: آنها ممکن است بین قابلیت نظامی ایالات متحده و اراده سیاسی ایالات متحده تمایز قائل شوند و نتیجهگیری کنند که اولی formidable است اما دومی قابل مذاکره است. آن نتیجهگیری ممکن است نادرست از آب درآید؛ حمله صدام حسین به کویت در سال 1990 بر اساس تفسیر مشابهی از عزم ایالات متحده بود. اما اینکه آیا نتیجهگیری درست است یا نه، کمتر از این مهم است که آیا آنها به آن باور دارند. جنگها اغلب نه به این دلیل آغاز میشوند که قدرتی وجود ندارد، بلکه به این دلیل که قدرت بهدرستی تفسیر نمیشود.
جنگ زمستانی درس هشداردهندهای ارائه میدهد. یک قدرت بزرگ میتواند در میدان نبرد پیروز شود اما هنوز هم تفسیرهای خطرناکی از محدودیتهای خود را تشویق کند. ایالات متحده در ایران دچار شرم نظامی به سبک شوروی نشد. اما اگر جنگ رقبای خود را متقاعد کند که واشنگتن تمایلی به تحمل هزینهها برای متحدانش ندارد، عواقب استراتژیک ممکن است از خود یادداشت فراتر رود. خطر بزرگتر این است که دیگران باور کنند جنگ الگوی خاصی را نشان داده است: آمریکا همچنان قدرتمند است، اما صبر آن کوتاهتر، اجماع داخلی آن ضعیفتر و تعهدات آن آسانتر برای آزمایش است. این نتیجهگیری است که نباید به دشمنان ایالات متحده تشویق شود تا آن را آزمایش کنند و واشنگتن باید مراقب باشد که آن را تأیید نکند.

