دو اسلام اکنون چشمانداز ایدئولوژیک دوران پس از ۱۱ سپتامبر را تعریف میکنند و شکاف بین آنها عمیقتر از برخورد تمدنها است که ساموئل هانتینگتون پیشبینی کرده بود. در بخشهای زیادی از خاورمیانه و آسیا، دولتها به سمت عملگرایی، عادیسازی و پذیرش برتری غرب به عنوان یک واقعیت ژئوپولیتیکی روی آوردهاند.
توافقنامههای ابراهیم، همکاریهای دفاعی مراکش و امارات، و چشمانداز ۲۰۳۰ عربستان سعودی همه این تغییر را منعکس میکنند. با این حال، در جوامع دیاسپورای غربی، دو اسلام شکل متفاوتی به خود گرفتهاند—شکلی که با نظریههای جهان سوم و پسامستعمراتی ترکیب شده و سیاستی از مقاومت دائمی را تولید کرده که همکاری با نظم تحت رهبری آمریکا را به عنوان تسلیم یا خیانت میبیند. دانشگاهها، بنیادهای خیریه، انجمنهای حرفهای و سیاستهای انتخاباتی این ایدهها را فراتر از وزن جمعیتیشان جذب کردهاند.
نتیجه این است که تصادمی بین نهادهای غربی که روایتهای انقلابی را تقویت میکنند و متحدان منطقهای که همان روایتها را به عنوان تهدیدهای مستقیم مینگرند، به وجود آمده است. شکاف بین این دو دیدگاه رقیب اکنون از شکاف بین اسلام و غرب که هانتینگتون پیشبینی کرده بود، فراتر رفته است. چالش اصلی برای واشنگتن نه از اسلام تمدنی بلکه از نسخهای خواهد بود که غرب در درون مرزهای خود پرورش داده است.
ظهور دو اسلام پس از جنگ سرد
کتاب «برخورد تمدنها» ساموئل هانتینگتون که در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، پیشبینی کرد که با پایان جنگ سرد، درگیری جهانی بر اساس شکاف بین تمدنهای اسلامی و غربی متمرکز خواهد شد. اما سی سال بعد و یک ربع قرن پس از ۱۱ سپتامبر، خط اصلی گسل در خود اسلام قرار دارد و دو دنیای ایدئولوژیک را از هم جدا میکند.
در جوامع دیاسپورای غربی، اسلام با نظریههای جهان سوم و پسامستعمراتی در هم آمیخته است، که هر دو امپریالیسم غربی را به عنوان بزرگترین شر دوران مدرن میبینند. در همین حال، بخش زیادی از خاورمیانه و آسیا به سمت عملگرایی، عادیسازی و پذیرش برتری غرب به عنوان یک واقعیت ژئوپولیتیکی روی آورده است. شکاف بین این دو دیدگاه رقیب اکنون از شکاف بین اسلام و غرب که هانتینگتون پیشبینی کرده بود، فراتر رفته است.

چرا چالش اسلامگرایی به کجا رفت
پس از حملات ۱۱ سپتامبر، استراتژی آمریکا بر روی اسلام سیاسی متمرکز شد. القاعده و شاخه اسلامی آن، داعش، طالبان، اخوان المسلمین، حماس، حزبالله و جمهوری اسلامی ایران در الهیات و تاکتیکها تفاوتهای شدیدی داشتند، اما همگی آرزوی انقلابی برای براندازی نظم تحت رهبری غرب را به اشتراک میگذاشتند. امروز، این چالش اسلامی به تکهتکه شدن انجامیده است. القاعده تکهتکه شده، داعش خلافت خود را از دست داده، مصر اخوان المسلمین را غیرقانونی اعلام کرده و سلطنتهای خلیج فارس به طور فزایندهای به جنبشهای اسلامی به عنوان تهدید نگاه میکنند.

ایران به عنوان پایگاه انقلابی باقی مانده است
ایران به عنوان پایگاه اصلی انقلابی باقی مانده است. جمهوری اسلامی خود را از طریق مخالفت با ایالات متحده و اسرائیل تعریف میکند و در عین حال یک شبکه منطقهای از نمایندگان مسلح را حفظ میکند. با این حال، بنیادهای این پروژه تضعیف شده است. حزبالله خسارات عمدهای در میدان نبرد متحمل شده، نفوذ ایران در سوریه کاهش یافته، اعتراضات سراسری در سالهای ۲۰۱۹ و ۲۰۲۲ نارضایتی عمیق داخلی را نمایان کرده و آرمانهای انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ در میان نسلهای جوان enthusiasm کمی دارد. تهران هنوز ایدئولوژی انقلابی خود را صادر میکند، اما نفوذ آن در سراسر خاورمیانه به طور مداوم کاهش مییابد.
سالگرد ۴۴ام انقلاب ایران، ۱۱ فوریه، تهران، ایران
چرا دولتهای خاورمیانه انقلاب را رها کردند
بخش عمدهای از خاورمیانه مسیر متفاوتی را انتخاب کرده است. توافقات ابراهیم همکاریهای امنیتی و تجاری با اسرائیل را نهادینه کرده است. مراکش روابط خود را با اورشلیم گسترش داده تا دیپلماسی، دفاع و رشد اقتصادی را تقویت کند. امارات متحده عربی شراکتهایی در زمینههای هوش مصنوعی، هوانوردی، مالی و دفاع ایجاد کرده است. عربستان سعودی نرمالسازی را از منظر تضمینهای امنیتی، فناوری پیشرفته، برنامه مدرنسازی چشمانداز ۲۰۳۰ و ثبات منطقهای ارزیابی میکند. در سرتاسر منطقه، شراکتها کمتر بر اساس ایدئولوژی و بیشتر بر اساس قابلیتهایی که ارائه میدهند، قضاوت میشوند.
این تحول بازتابی از تغییرات وسیعتری است که در نحوه درک دولتداری توسط کشورهای عربی و مسلمان مشاهده میشود. کشفهای علمی، صنعتی شدن و نوآوریهای نهادی مدتهاست که جوامعی را که پیشرفتهترین فناوریهای جهان را بدون توجه به منبع آنها به کار میگیرند، پاداش دادهاند. دولتهای خاورمیانه پس از تجربه هزینههای مقاومت در برابر نوآوریهای غربی، همان منطق را پذیرفتهاند—بهویژه محدودیت چند قرنی امپراتوری عثمانی بر چاپ به خط عربی تا سال 1727، که باعث شد این منطقه در گسترش دانش، مدتها پس از پیشرفت اروپا، عقب بماند.
این رکود تاریخی موجب ظهور یک قرن گفتمان فکری عربی حول بحران مدرنیته شد: سوال دردناک اینکه چرا جوامع اسلامی از غرب عقب ماندهاند. اندیشمندانی مانند شکیب ارسلان، در آثار خود مانند «زوال ما: علل و درمانها»، انزوا فرهنگی و پسافتادگی تکنولوژیکی را به عنوان ریشه مشکل تشخیص داده و به تقلید انتخابی از پیشرفتهای غربی تأکید کردند. فناوریهای پیشرفته به داراییهای استراتژیک تبدیل شدهاند زیرا قابلیت نظامی، رقابت اقتصادی و نفوذ ژئوپولیتیکی را تعیین میکنند. رهبرانی که زمانی از طریق مقاومت ضدغربی مشروعیت مییافتند، اکنون موفقیت را از طریق مدرنیزاسیون اندازهگیری میکنند.

نهادهای غربی شکاف را تشدید میکنند
زندگی فکری غربی مسیر متفاوتی را دنبال کرده است. دانشگاهها خاورمیانه را از طریق نظریه پسااستعماری تفسیر میکنند و «شرقشناسی» ادوارد سعید به یکی از متون اساسی این حوزه تبدیل شده است. در این چارچوب، درگیری اسرائیل و فلسطین به عنوان داستان الگوئی استعمار نشین و مقاومت عمل میکند. پس از 7 اکتبر، این ایدهها فراتر از دانشگاه به اعتراضات دانشگاهی، کمپینهای سرمایهگذاری، انجمنهای حرفهای، سازمانهای خیریه و انتخابات گسترش یافت. فلسطین به نماد سازماندهندهای برای انتقادات وسیعتر از نفوذ آمریکایی، سرمایهداری و نظم بینالمللی لیبرال تبدیل شد. هویت اسلامی با روایتهای از دسترفتن و مقاومت ادغام شد.
پیامدها فراتر از دانشگاهها گسترش مییابد. فعالیتهای ضد اسرائیل که زمانی عمدتاً محدود به سازمانهای اسلامی بود، اکنون به راحتی در سیاستهای پیشرو عمل میکند. انتصاب رمزی قاسم توسط زهران ممدانی—که نماینده احمد الدربی پس از محکومیت او به خاطر بمبگذاری MV Limburg مرتبط با القاعده بود—به عنوان مشاور ارشد شهر نیویورک، این جابجایی نهادی را نشان میدهد. اردوگاههای دانشگاهی، مصوبات شهرداری که به “از رودخانه تا دریا” اشاره میکنند و ائتلافهای سازمانیافته حول دکولونیسازی، همان تکامل را منعکس میکنند. اسلام انقلابی اکنون از طریق نظریههای پسامستعمراتی به جای دکترین مذهبی ابراز وجود میکند. شبکههای روحانی همسو با ایران در مکانهایی مانند دیرن، میشیگان، زندگی عمومی را حول مخالفت با نفوذ آمریکایی و همبستگی با تهران شکل میدهند.
اروپا الگوی مشابهی را دنبال میکند
همین شکاف در اروپا نیز سخت شده است، جایی که فعالیتهای دیاسپورا با عملگرایی دولتهای خاورمیانه در تضاد است. دانشگاهها و نهادهای پیشرو، پسامستعمراتیسم را پذیرفتهاند و روایتهای مقاومت دائمی را تثبیت کرده و به افزایش شدید ضدسامیت، به ویژه در دانشگاههای بریتانیا، کمک کردهاند، جایی که حوادث پس از ۷ اکتبر بیش از چهار برابر افزایش یافته است. کشورهای خلیج فارس این محیطها را به عنوان کانونهای رادیکالیسم مینگرند. به عنوان مثال، امارات متحده عربی دانشگاههای بریتانیایی را از برنامه بورس تحصیلی دولتی خود حذف کرد—هرچند که تقریباً ۹۰۰۰ دانشجوی اماراتی در سالهای اخیر در بریتانیا تحصیل کرده بودند—در حالی که همچنان به تحصیل در اسرائیل کمک مالی میکند.
این روندها نشاندهنده رویارویی پایدار هستند. نسخهای از اسلام که در دانشگاههای غربی، گروههای فعال و سیاستهای پیشرو ظهور کرده، با هر دو جامعههای غربی که در آن عمل میکند و دولتهای خاورمیانه که اکنون سیاستهای انقلابی را رها کردهاند، در تضاد است.
سه نیروی مختلف این برخورد را به وجود میآورند. اول، طرفهای متضاد از منابع مختلفی مشروعیت سیاسی میگیرند. بسیاری از فعالیتهای دیاسپورا ریشه در نارضایتی تاریخی، مبارزه ضد استعماری و مخالفت با نفوذ غرب دارد و جهانینگری ضدسیستمی را تولید میکند که در آن همکاری با نظم تحت رهبری ایالات متحده خود میتواند به معنای تسلیم یا خیانت باشد. دولتهای عملگرای خاورمیانه به طور فزایندهای همکاری با ایالات متحده و اسرائیل را به عنوان وسیلهای برای تقویت امنیت، جذب سرمایهگذاری، کسب فناوری و تسریع رشد اقتصادی مینگرند. این شکاف اکنون در دموکراسیهای غربی بروز میکند، جایی که تحریمها، اعتراضات دانشگاهی، مصوبات شهری و کمپینهای انتخاباتی هم به دولتهای عربی که به دنبال این مشارکتها هستند و هم به نهادهای غربی که از آنها حمایت میکنند، هدف قرار میگیرد.
دو اسلام مسیر برخورد را ایجاد میکنند
دوم، اولویتها بین دولتها در خاورمیانه و شمال آفریقا و برخی از دیاسپوراهای آنها در غرب متفاوت شده است. دولتهای منطقه به طور فزایندهای بر سرمایهگذاری، فناوری، قدرت نظامی و رشد اقتصادی تمرکز میکنند. به عنوان مثال، عربستان سعودی و امارات متحده عربی به شدت در زمینه هوش مصنوعی و مراکز داده سرمایهگذاری میکنند. در همین حال، چندین حرکت حامی فلسطین در غرب کمپینهای خود را از مخالفت با قراردادهای فناوری اسرائیل به مخالفت با مراکز داده و زیرساختهای ابری که از آنها حمایت میکنند، گسترش دادهاند. این شکاف به طور فزایندهای فعالیتهای دیاسپورا را در تضاد با اولویتهای اقتصادی و فناوری دولتهای منطقه قرار میدهد و روابط با ایالات متحده را پیچیدهتر میکند.
چرا هانتینگتون خطای تشخیص داد
سوم، نهادهای غربی دیدگاه دیاسپورا را فراتر از وزن جمعیتی آن تقویت میکنند. دانشگاهها، بنیادهای خیریه، انجمنهای حرفهای، سازمانهای رسانهای و بخشهایی از سیاستهای انتخاباتی ایدههای پسامستعمراتی را جذب کردهاند که امور خاورمیانه را از منظر استعمارزدایی و عدالت نژادی بازتعریف میکند. در مقابل، محدودیتهای خلیج فارس بر تأمین مالی اسلامگرایان و گسترش همکاری با اسرائیل نشاندهنده تلاشی عمدی برای مهار همان جریانات ایدئولوژیک است که در زندگی عمومی غربی در حال گسترش است. بنابراین، ایالات متحده و اروپا تحت فشار از دو جهت قرار دارند: یک حرکت ایدئولوژیک که دامنه نهادیش را در داخل کشور گسترش میدهد؛ و متحدان منطقهای که آن حرکت را به عنوان تهدیدی مستقیم مینگرند.
هانتینگتون درست میگفت که فرهنگ پس از جنگ سرد اهمیت خواهد داشت، اما خطای او در شناسایی خط اصلی بود. تکامل سیاسی درون تمدنها بیشتر از مرزهای بین آنها اهمیت دارد.
ایالات متحده در قرن بیست و یکم به مقابله با اسلامگرایی ادامه خواهد داد. اما چالش اصلی نه از اسلام تمدنی هانتینگتون، بلکه از نسخهای خواهد بود که خود غرب به پرورش آن کمک کرده است: اسلامی دیاسپورا که تحت تأثیر جهان سومیگرایی، نارضایتی پساکولونیالی و سیاست مقاومت دائمی شکل گرفته است.

