اختلال استراتژیک ایران اکنون به عنوان مهمترین معیار کمپین چند ساله اسرائیل علیه تهران و ساختار منطقهای آن محسوب میشود. بحث بر سر اینکه آیا اسرائیل در جنگهای 2025 و 2026 “پیروز” شد یا نه، سوال اساسی را نادیده میگیرد: آیا اقدام نظامی در تخریب استراتژی یکپارچهای که ایران دههها برای ساخت آن تلاش کرده بود، موفق بوده است؟ این استراتژی هرگز به یک برنامه تسلیحات هستهای محدود نمیشد. این استراتژی شامل سه رکن تقویتکننده متقابل بود: شبکه نیابتی “حلقه آتش” که اسرائیل را احاطه کرده است، زرادخانه عظیم موشکها و راکتهای دوربرد که قادر به غلبه بر دفاع هوایی است، و برنامه هستهای که عمدتاً برای تأمین مصونیت استراتژیک طراحی شده بود تا قابلیت تهاجمی.
حمله 7 اکتبر این ساختار را به طور زودهنگام افشا کرد و به درگیری منطقهای که ایران امیدوار بود به تعویق بیندازد، دامن زد. تخریب بعدی حماس، حزبالله و رژیم اسد تهران را مجبور کرد تا تلاشهای هستهای و موشکی خود را به عنوان جبران تسریع کند. بنابراین، حملات اسرائیل در ژوئن 2025 و مارس 2026 نه عملیات پیشگیرانه جداگانه، بلکه مراحل متوالی از اختلال استراتژیک ایران بود که هدف آن جلوگیری از بازسازی آن ساختار نظامی یکپارچه بود. سوال مرکزی این است که آیا رژیم ایران زنده میماند یا نه، بلکه آیا میتواند سیستم استراتژیکی را که روزی تهدیدی برای وجود اسرائیل بود، بازسازی کند.
چرا پیروزی معیار نادرستی است
موفقیت کمپینهای اسرائیل در سالهای 2023 تا 2026 علیه ایران، نیابتیها و متحدانش نباید با معیارهای سادهانگارانهای از قبیل اهداف تخریبشده یا وجود یا عدم وجود رژیم ایرانی قضاوت شود، بلکه باید بر اساس اینکه آیا استراتژی کلان ایران مختل شده است یا نه، ارزیابی شود. به جای اینکه برنامه هستهای ایران را به طور جداگانه بررسی کنیم، آن را به عنوان یکی از ارکان یک استراتژی یکپارچه تفسیر میکنیم که همچنین شامل شبکه نیابتی “حلقه آتش” و نیروهای موشکی دوربرد بود.
پس از تضعیف بخش زیادی از این ساختار منطقهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، ایران برنامههای هستهای و موشکی خود را به منظور بازگرداندن موقعیت استراتژیک خود تسریع کرد. بنابراین، کمپینهای اسرائیل علیه خود ایران بهتر است به عنوان تلاشهایی برای جلوگیری از بازسازی این ساختار نظامی یکپارچه درک شود تا به عنوان تلاشهایی برای تغییر رژیم یا دستیابی به پیروزی نظامی قاطع. موفقیت اسرائیل باید با ارزیابی اینکه آیا این هدف محقق شده است و با محاسبه اینکه ایران چه مدت طول میکشد تا دوباره تهدیدی وجودی برای اسرائیل باشد، اندازهگیری شود.
جنگها مسابقات ورزشی نیستند
بحثهای عمومی درباره جنگ اغلب شبیه به تحلیلهای پس از یک رویداد ورزشی است. سیاستمداران، روزنامهنگاران و حتی تحلیلگران نظامی به سرعت برندگان و بازندگان را اعلام میکنند و میپرسند آیا یک طرف “برنده” یا “بازنده” شده است، گویی جنگها امتیازهای واضح و فوری تولید میکنند. این تمایل نشاندهنده یک خواسته قابل درک برای پاسخهای ساده است، اما ماهیت جنگ و رقابت استراتژیک را درک نمیکند.
جنگها مسابقات ورزشی نیستند که سوت نهایی و امتیاز دقیق داشته باشند. آنها فرآیندهای سیاسی و استراتژیک هستند که پیامدهای آنها در طول زمان گسترش مییابد، اغلب در چندین کمپین در یک درگیری طولانی و حتی درگیریهای متوالی. پیروزیهای نظامی که به نظر قاطع میرسند ممکن است بعداً گذرا باشند، در حالی که شکستهای ظاهری میتوانند معکوس شوند زیرا کشورها بهبود مییابند، سازگار میشوند، اتحادهای جدیدی شکل میدهند، تغییرات فناوری را بهرهبرداری میکنند یا از تحولات سیاسی غیرمنتظره بهرهبرداری میکنند.
پیگیری موفقیتآمیز یک جنگ با پیگیری موفقیتآمیز یک درگیری سیاسی یکسان نیست. تاریخ مثالهای بیشماری را ارائه میدهد که در آن اهمیت یک کمپین نظامی تنها سالها پس از وقوع آن قابل درک بوده است، زمانی که اثرات استراتژیک بلندمدت آن (یعنی اثر نتیجه نظامی جنگ بر وضعیت سیاسی) آشکار شده است. بنابراین، قضاوت درباره پیروزی بلافاصله پس از خاموش شدن سلاحها اغلب زودهنگام است.
استراتژی کلان ایران واقعاً چه بود
این تمایز به یک مشکل تحلیلی وسیعتر اشاره دارد: موفقیت عملی نباید با موفقیت استراتژیک اشتباه گرفته شود و موفقیت استراتژیک نیز نباید با موفقیت سیاسی اشتباه گرفته شود. عملیاتهای نظامی برای نابود کردن نیروها، تصرف سرزمین یا کاهش قابلیتهای خاص طراحی شدهاند. در مقابل، استراتژی از آن نتایج عملی برای شکلدهی به توانایی بلندمدت یک رقیب در دستیابی به اهداف سیاسی خود در حالی که اهداف خود را نیز محقق میسازد، استفاده میکند. دستاوردهای تاکتیکی و عملیاتی تنها به اندازهای اهمیت دارند که آن هدف استراتژیک بزرگتر را پیش ببرند. بنابراین، معیار واقعی موفقیت، صرفاً این نیست که چه چیزی در میدان نبرد نابود شده است، بلکه این است که آیا اقدام نظامی توانایی رقیب را برای پیگیری استراتژی کلیاش تغییر داده است یا خیر.
این مشاهدات بهویژه در مورد درگیری جاری بین اسرائیل و ایران مرتبط هستند. از زمان کمپینهای اسرائیلی و سپس مشترک اسرائیلی-آمریکایی علیه ایران در سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶، بخش عمدهای از بحث عمومی بر این متمرکز شده است که آیا اسرائیل “پیروز” شده است: آیا برنامه هستهای نابود شده است؟ آیا بازدارندگی بازگردانده شده است؟ آیا ایران به اندازه کافی تضعیف شده است؟ آیا رژیم ایرانی سقوط کرده است؟ اینها سوالات مهمی هستند، اما به اصل موضوع نمیپردازند.
ما در اینجا استدلال میکنیم که معیار صحیح کمپین اسرائیل این نیست که آیا پیروزی قاطع بر ایران به دست آورده است یا خیر. همچنین ما به توضیح استراتژی آمریکایی نمیپردازیم که بدون شک منعکسکننده مجموعهای وسیعتر از ملاحظات منطقهای و جهانی فراتر از آنچه اسرائیل است، بوده است. در عوض، تمرکز در اینجا تنها بر استراتژی اسرائیل است. از منظر اسرائیل، سوال مرکزی این است که آیا کمپینهای نظامی آن توانسته است استراتژی بلندمدت ایران را که تهدید به وجود آوردن و در نهایت حذف دولت یهودی است، مختل کند.
از این منظر، کمپینهای ژوئن ۲۰۲۵ و مارس ۲۰۲۶ بهعنوان عملیاتهای نظامی جداگانه دیده نمیشوند، بلکه بهعنوان مراحل متوالی در یک رقابت استراتژیک وسیعتر که نتیجه آن در نهایت نه با زبان پیروزی یا شکست، بلکه با این سنجیده میشود که آیا ایران میتواند ساختار استراتژیکی را که مدتها به آن وابسته بوده، بازسازی کند یا خیر.
سه رکن یک طراحی یکپارچه
برای ارزیابی اینکه آیا اسرائیل بهطور موفقیتآمیزی استراتژی ایران را مختل کرده است، ابتدا باید فهمید که آن استراتژی در واقع چه بوده است. بخش عمدهای از بحث عمومی به برنامه هستهای ایران بهعنوان هدف استراتژیک اصلی تهران پرداخته است. این دیدگاه، با این حال، یک قابلیت حیاتی را با خود استراتژی اشتباه میگیرد.
تفسیر قانعکنندهتری این است که برنامه هستهای ایران تنها یکی از اجزای یک استراتژی کلان وسیعتر بود که به دنبال تغییر تعادل قدرت منطقهای به نفع تهران و در نهایت غیرقابل تحمل کردن اسرائیل از نظر استراتژیک بود—به زبان ایرانی، “حذف اسرائیل از نقشه”. به جای اینکه برنامه هستهای، نیروی موشکی بالستیک و آنچه بهعنوان “حلقه آتش” شناخته میشود، بهعنوان ابتکارات جداگانه دیده شوند، بهتر است بهعنوان ارکان تقویتکننده متقابل یک طراحی استراتژیک واحد درک شوند.
اولین رکن، ساخت تدریجی یک شبکه نظامی وسیع منطقهای در اطراف اسرائیل بود. در طول بیش از دو دهه، ایران منابع سیاسی، مالی و نظامی عظیمی را برای توسعه حزبالله در لبنان، حماس و جهاد اسلامی فلسطینی در غزه، شبهنظامیان شیعه در سوریه و عراق، حوثیها در یمن و دیگر سازمانهای همراستا در سراسر منطقه سرمایهگذاری کرد. این کشور کار بر روی پروژههای مشابهی را در یهودا و سامره و در اردن آغاز کرده بود. بهطور جمعی، این نیروها آنچه تحلیلگران اسرائیلی بهعنوان “حلقه آتش” نامیدهاند را ایجاد کردند: یک معماری نظامی چندجهته که بهطور همزمان اسرائیل را از چندین جبهه تهدید میکند.
حلقه آتش به معنای تهاجم بود
استراتژی تنها به حفظ فشار نظامی، اقتصادی و روانی مستمر از طریق راکتها، موشکهای دقیق، پهپادها، قابلیتهای سایبری و اختلال دریایی محدود نمیشد. این استراتژی همچنین به دنبال ایجاد شرایطی برای تهاجمهای زمینی هماهنگ و وسیع به سرزمین اسرائیل از چندین جهت بود. حمله ۷ اکتبر نشان داد که چگونه شرکای ایران تصور میکردند که آتشباران انبوه را با تهاجم مرزی نیروهای بزرگ و تصرف جوامع اسرائیلی ترکیب کنند. در شکل کاملاً توسعهیافتهاش، حلقه آتش بهنظر میرسد که بهمنظور تکرار و گسترش آن مدل در مقیاس بسیار بزرگتر طراحی شده بود، که احتمالاً شامل نفوذهای همزمان توسط چندین نیروی نیابتی ایرانی در چندین جبهه بود.
بنابراین، حمله ۷ اکتبر باید نه تنها بهعنوان یک عملیات حماس بلکه بهعنوان اولین نمایش بزرگمقیاس مفهوم عملیاتی نهفته در استراتژی وسیعتر منطقهای ایران درک شود: ادغام آتشباران انبوه موشکی، حملات پهپادی و نفوذهای زمینی هماهنگ علیه اسرائیل.
اگر حلقه آتش به آن شکلی که تهران قصد داشت، به بلوغ میرسید، حملات مشابهی میتوانست به طور همزمان از لبنان، غزه، سوریه و احتمالاً جبهههای اضافی آغاز شود. با اقدام زودهنگام و برخلاف اراده ایران، سینوار به طور مؤثری درگیری منطقهای را که ایران امیدوار بود تا زمان بلوغ کامل ساختار نظامی یکپارچهاش به تأخیر بیندازد، به راه انداخت. با این کار، او سیستم استراتژیکی را که تهران با زحمت بیش از دو دهه ساخته بود، در معرض خطر قرار داد و در نهایت به تخریب آن کمک کرد.
موشکها ایجاد فلج استراتژیک کردند
ستون دوم، گسترش مستمر زرادخانه موشکی دوربرد ایران به همراه زرادخانههای وسیع موشک و راکتهای کوتاهبرد نمایندگان آن بود. این نیروها به منظور فراهم کردن توانایی تهران برای ضربه زدن به اسرائیل به طور مستقیم طراحی شده بودند و در عین حال عملیات شبکه نمایندگان منطقهای آن را تکمیل میکردند. اما نقش آنها فراتر از افزایش توانایی ضربهزنی ایران بود. به همراه زرادخانههای عظیم راکت و موشک که توسط حزبالله و دیگر نمایندگان انباشته شده بود، ایران تلاش کرد تا حجم و شدت آتش را به وجود آورد که قادر به غلبه بر سیستمهای دفاع هوایی و موشکی چندلایه اسرائیل باشد.
هدف تنها وارد کردن تخریب فیزیکی نبود، بلکه دستیابی به فلج استراتژیک بود: فلج کردن زیرساختهای حیاتی نظامی و غیرنظامی، مختل کردن بسیج ذخیره و عملیات نظامی، تضعیف اقتصاد، تضعیف روحیه عمومی و محدود کردن تصمیمگیری سیاسی و نظامی اسرائیل. چنین بمبارانهای چندجهتی و پایدار، شرایط را برای حملات زمینی هماهنگ از سوی نمایندگان ایرانی از جبهههای متعدد فراهم میکرد.
به عبارت دیگر، کمپین موشکی به گونهای طراحی شده بود که توانایی اسرائیل را برای پاسخ مؤثر در حالی که نیروهای زمینی حلقه آتش به سرزمین آن حمله میکردند، سرکوب کند. بنابراین، نیروی موشکی تنها یک قابلیت پشتیبانی نبود، بلکه ستونی ضروری از استراتژی یکپارچه ایران برای شکست اسرائیل از طریق ترکیبی از فلج استراتژیک و تهاجم متعارف هماهنگ بود.
برنامه هستهای به عنوان مصونیت استراتژیک
ستون سوم—و شاید بیشترین سوءتفاهم در مورد آن وجود دارد—برنامه هستهای بود. بخش عمدهای از بحثهای بینالمللی فرض کردهاند که هدف اصلی آن این بود که ایران در نهایت بتواند حمله هستهای به اسرائیل انجام دهد. با این حال، چنین نتیجهای بهطور استراتژیک غیرمحتمل به نظر میرسد. ایران، مانند بقیه جهان، بر این باور است که اسرائیل دارای سلاحهای هستهای است. بنابراین، هرگونه حمله هستهای عمدی تقریباً بهطور قطع واکنش تلافیجویانه ویرانگری را به همراه خواهد داشت و بقای جمهوری اسلامی را تهدید خواهد کرد. تفسیر معقولتر این است که برنامه هستهای عمدتاً برای ایجاد مصونیت استراتژیک طراحی شده بود تا فراهم کردن قابلیت جنگی تهاجمی.
بهطور گستردهای بر این باورند که زرادخانه هستهای اسرائیل بهعنوان “گزینه سامسون” عمل میکند—به این معنا که اگر با شکست فاجعهبار مواجه شود، اسرائیل از آن برای “مردن با فلسطینیها” استفاده خواهد کرد. با این حال، اگر این گزینه با تلافی هستهای مواجه شود، اسرائیل ممکن است تردید کند و ترجیح دهد که شکست در جنگ متعارف را بپذیرد که میتواند نجات بخشی از جمعیتش را ممکن سازد، بهجای هولوکاست هستهای که بیشتر آن را خواهد کشت. بازدارندگی هستهای ایران را آسیبپذیر نمیکند، اما بهطور قابل توجهی خطرات سیاسی و نظامی مرتبط با اقدام اسرائیل را افزایش میدهد. بنابراین، گزینه هستهای ایران بهعنوان سلاح تهاجمی اصلی آن دیده نمیشد، بلکه بهعنوان پشتیبانی دفاعی برای نیروهای متعارف و نیابتیاش که به اسرائیل حمله میکنند، تلقی میشد.
این یکی از دلایلی است که ایران در ایجاد اولین سلاح هستهای خود عجلهای نداشت. ابتدا باید قابلیت تهاجمی متعارف خود را کامل میکرد. دلیل دیگر این است که داشتن تنها یک سلاح هستهای میتواند حمله فوری برای نابودی آن را تحریک کند، در حالی که توانایی تولید تعداد زیادی از آنها در زمان کوتاه، آن قابلیت را محافظت میکند. بنابراین، هدف اصلی ایجاد توانایی تولید سریع تعداد زیادی سلاح هستهای بود و آغاز یک دوره تولید تنها پس از دستیابی به آن توانایی. در همین حال، تهدید موشکی و راکتی علیه غیرنظامیان اسرائیل بهمنظور بازداشتن اسرائیل از آغاز یک جنگ پیشگیرانه طراحی شده بود.
اختلال استراتژیک ایران ضروری شد
اهمیت این تفسیر در درک تعامل میان سه ستون نهفته است. شبکه نیابتی فشار نظامی مداومی ایجاد کرد؛ نیروی موشکی مقیاس، دامنه و اعتبار آن فشار را افزایش داد؛ و برنامه هستهای هر دو را با افزایش هزینههای اقدام پیشگیرانه محافظت کرد. هیچیک از این قابلیتها بهطور مستقل طراحی نشده بودند. ارزش استراتژیک آنها از ادغام در یک معماری نظامی-سیاسی واحد ناشی میشود.
از دیدگاه اسرائیل، توسعه بحرانی تنها این نبود که استراتژی ایران تغییر کرده است، بلکه تهران به نظر میرسید که بر اساس این واقعیت استراتژیک جدید عمل میکند. تا زمانی که ایران هنوز در حال ساخت دو رکن اول استراتژی کلان خود، یعنی حلقه آتش و زرادخانه موشکی دوربرد خود بود، انگیزه استراتژیک چندانی برای شتاب در تکمیل برنامه هستهای نداشت.
از این منظر، تمایل ایران به پذیرش محدودیتها تحت برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) قابل درک است. زیرا ساختار نظامی متعارفی که استراتژی وسیعتر آن به آن وابسته بود هنوز به طور کامل بالغ نشده بود، به تعویق انداختن تکمیل رکن هستهای هزینه استراتژیک نسبتاً کمی به همراه داشت و در عین حال انگیزه برای حمله به آن را کاهش میداد و بدین ترتیب زمان ارزشمندی برای ادامه تقویت موقعیت منطقهای خود خریداری میکرد.
چرا ایران پس از ۷ اکتبر شتاب گرفت
این محاسبه استراتژیک پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ شروع به تغییر کرد. این تغییر در دسامبر ۲۰۲۴ به اوج خود رسید که پس از شکستهای دراماتیک حماس و سپس حزبالله و از دست دادن متحد سوری، دسترسی از طریق سوریه به اسرائیل و لبنان مختل شد. با کاهش شدید حلقه آتش، تهران دیگر نمیتوانست به اعضای خود برای بازدارندگی اسرائیل از حمله پیشدستانه مستقیم به آن تکیه کند.
بر اساس ارزیابیهای اطلاعاتی اسرائیل، ایران به این وضعیت پاسخ داد و تلاشها برای تقویت دو رکن باقیمانده استراتژی خود را تسریع کرد. این تلاشها به گزارشها شامل فعالیتهای تسریعشده برای ایجاد زرادخانه تسلیحات هستهای و گسترش قابل توجه تولید موشکهای دوربرد بود. مجموع این تحولات نشان میدهد که تهران در تلاش بود تا با بازسازی سریع مصونیت استراتژیک لازم برای بازسازی بازدارندگی متعارف خود، به از دست دادن آن جبران کند.
منطق برنامه تسلیحات هستهای از حمایت از یک حمله متعارف به اسرائیل به بازدارندگی یک حمله احتمالی اسرائیلی به ایران تغییر کرده است. منطق برنامه موشکی نیز از شرکت در آن حمله متعارف به بازدارندگی یک حمله اسرائیلی تغییر یافته است. استراتژی تهاجمی ایران از هم پاشیده شده و آن را مجبور کرده است که آن را با یک استراتژی دفاعی جایگزین کند—حداقل برای مدتی، تا زمانی که بتواند یک استراتژی تهاجمی جدید برای نابودی اسرائیل ایجاد کند.
بازنگری در کمپینهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶
به این ترتیب، استراتژی کلان ایران بر یک سیستم تسلیحاتی واحد متمرکز نبود، بلکه بر ایجاد یک محیط استراتژیک یکپارچه بود که در آن اسرائیل به تدریج آزادی عمل خود را از دست میداد، با فشار نظامی چندجهتی فزاینده مواجه میشد، و در نهایت خود را ناتوان از جلوگیری از گسترش مستمر قدرت منطقهای ایران مییافت و در نهایت به یک حمله چند جبههای تسلیم میشد که آن را به حد انقراض سیاسی ویران میکرد. اگر این تفسیر صحیح باشد، ارزیابی کمپینهای اخیر اسرائیل نیازمند این است که بپرسیم آیا آنها یک تأسیسات خاص را نابود کردند یا غنیسازی اورانیوم را به تأخیر انداختند یا اینکه آیا آنها این طراحی استراتژیک یکپارچه را مختل کردند.
از دیدگاه اسرائیل، توسعه حیاتی تنها این نبود که استراتژی ایران تغییر کرده است، بلکه این بود که تهران به نظر میرسید که بر اساس این واقعیت استراتژیک جدید عمل میکند. علاوه بر این، وجود یک زرادخانه بزرگ از موشکهای دوربرد (دهها هزار اگر برنامه متوقف نشود) که برخی از آنها میتوانند سلاحهای هستهای حمل کنند، تهدیدی وجودی جدید برای اسرائیل ایجاد میکند، اگر و زمانی که ایران از وضعیت دفاعی تحمیلی خود بهبود یابد و استراتژی تهاجمی خود را از سر بگیرد. برعکس، پشت این تهدید، ایران میتواند تواناییهای نظامی نیابتی متعارف را که اسرائیل با هزینه زیاد از اکتبر 2023 نابود یا از بین برده است، بازسازی و بهبود بخشد.
کمپین اسرائیل در ژوئن 2025 بنابراین پاسخی مستقیم به تسریع برنامه تسلیحات هستهای ایران و تولید موشکهای دوربرد بود. پس از آن کمپین، نخستوزیر اسرائیل اعلام کرد که بازسازی این برنامهها موجب حمله دیگری از سوی اسرائیل خواهد شد.
زمانی که ایران پس از حملات اولیه اسرائیل این تلاشها را از سر گرفت، اسرائیل—به همراه ایالات متحده—در مارس 2026 کمپین وسیعتری را آغاز کرد. این عملیاتها تنها علیه تأسیسات هستهای یا سایتهای تولید موشک نبودند (اگرچه آنها ابتدا به این اهداف متمرکز بودند) بلکه به اهداف فرعی که به ایران اجازه میداد استراتژی نظامی بلندمدت خود را علیه اسرائیل بازسازی کند، نیز معطوف بودند.
آنچه واقعاً برای اسرائیل مهم است
درک استراتژی کلان ایران به طور بنیادی نحوه ارزیابی کمپینهای نظامی اسرائیل را تغییر میدهد. اگر هدف تهران تنها به دست آوردن سلاح هستهای نبوده بلکه ساخت یک سیستم استراتژیک یکپارچه شامل شبکههای نیابتی، نیروهای موشکی دوربرد و چتر هستهای باشد، آنگاه عملیاتهای اسرائیل نمیتوانند تنها بر اساس تعداد سانتریفیوژهای تخریبشده، موشکهای حذفشده یا تأسیسات آسیبدیده ارزیابی شوند. سوال مهمتر این است که آیا این عملیاتها توانایی ایران را در اجرای استراتژی وسیعترش مختل کرده است یا خیر.
کمپینهای اسرائیلی در ژوئن ۲۰۲۵ و مارس ۲۰۲۶ به نظر استراتژیک منسجم میرسند. اینها حملات پیشگیرانهای نبودند که به طور جداگانه علیه قابلیتهای نظامی فردی انجام شوند، بلکه مراحل متوالی یک تلاش وسیعتر برای از بین بردن ارکان متقابلاً تقویتکننده استراتژی کلان ایران بودند. پس از تخریب شدید حلقه آتش پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، تصمیمگیرندگان اسرائیلی ارزیابی کردند که ایران در تلاش است تا با تسریع برنامههای هستهای و موشکی خود جبران کند. بنابراین، جلوگیری از بازسازی این قابلیتها توسط تهران به طور منطقی ادامه همان کمپین استراتژیک شد.
این تفسیر همچنین توضیح میدهد که چرا موفقیت یا شکست این عملیاتها نمیتواند با این معیار سنجیده شود که آیا آنها تغییر رژیم را به همراه داشتند یا هر جنبهای از قابلیت نظامی ایران را به طور دائمی از بین بردند. این نتایج، در حالی که مطلوب و حتی آرزومندانه بودند، نه ضروری بودند و نه لزوماً قابل دستیابی. هدف استراتژیک واقعبینانهتر این بود که ایران را از ساختار نظامی یکپارچهای که برای پیگیری استراتژی بلندمدت خود علیه اسرائیل نیاز دارد، محروم کند.
اینکه آیا ایران در نهایت روشهای جایگزینی برای نمایش قدرت توسعه میدهد یا خیر، سوالی باز باقی مانده است، اما بازسازی استراتژیای که در دو دهه گذشته دنبال کرده است، به طور قابل توجهی دشوارتر و پرهزینهتر شده است. هرچه تأخیر بیشتری ایجاد شود، اندازه موفقیت اسرائیل بیشتر خواهد بود، هرچند که اندازهگیری این موفقیت تنها در آینده ممکن خواهد بود.
موفقیت کامل تنها در صورتی محقق خواهد شد که رژیم کنونی سقوط کند و با رژیمی جایگزین شود که هدف نابودی اسرائیل را کنار بگذارد و تلاشهای خود را از ایجاد قابلیتهای لازم برای دستیابی به آن هدف به سمت دیگرانی که تهدیدی برای اسرائیل ندارند، منحرف کند. در غیر این صورت، ممکن است اسرائیل در آینده مجبور شود دوباره قابلیتهای تهدیدآمیز ایران را از بین ببرد.
منطق دیوار آهنین ادامه دارد
جنگ به احتمال زیاد با یک توافق سیاسی قاطع یا تسلیم تشریفاتی به پایان نخواهد رسید و ایران تقریباً به طور قطع به جستجوی راههای جدید برای بازگرداندن نفوذ منطقهای و قدرت نظامی خود ادامه خواهد داد. اندازهگیری پیروزی بر اساس این نتایج بیمعناست. سوال مرتبطتر این است که آیا اسرائیل به طور بنیادی ساختار استراتژیکی را که برنامه ایران برای نابودی دولت یهودی را پشتیبانی میکرد، مختل کرده است یا خیر.
معماران امنیتی اسرائیل، از زمانی که جابوتینسکی مقالهاش را با عنوان دیوار آهنی در سال ۱۹۲۳ نوشت، همیشه میدانستهاند که برای اسرائیل، درگیری سیاسیاش با ملتهای اطرافش به طور کامل با شکست دادن و تحمیل شرایط بر آنها به پایان نخواهد رسید.
لحظهای برای پرچم قرمز بر روی رایشستاگ وجود نخواهد داشت. پیروزی اسرائیل در بقای آن و رونق آن نهفته است. شاید ملتهای دشمن در نهایت با وجود آن آشتی کنند و تلاش برای نابودی آن را متوقف کنند. معیار موفقیت استراتژیک اسرائیل در هر دور از جنگ این است که آیا تهدید افزایش یافته یا کاهش یافته است، حداقل به طور موقت. در ۴۵ سال گذشته، برخی از دشمنان اسرائیل واقعاً با آن آشتی کردهاند. دیگران هنوز به دنبال نابودی آن هستند. برخی از دشمنی خود را حفظ میکنند اما ترجیح میدهند بر اهداف ملی دیگر تمرکز کنند.
بر اساس این معیار، جنگ کنونی که توسط حمله حماس آغاز شده و شامل اپیزودهای جداگانه اما یکپارچه است و هنوز به پایان نرسیده، تا کنون موفق بوده است. دشمنان شرکتکننده در این جنگ خاص همچنان وجود دارند و خصمانه باقی ماندهاند، اما وضعیت استراتژیک اسرائیل و روندی که در حال توسعه است، از روز قبل از حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ به طرز چشمگیری بهبود یافته است. در آن زمان، ائتلافی از نمایندگان و متحدان تحت رهبری ایران در حال توسعه تهدیدی به طور فزاینده خطرناک برای اسرائیل بود در حالی که به اسرائیل به اندازه کافی بهانهای برای پیشگیری از آنها ارائه نمیکرد. این وضعیت در ۷ اکتبر تغییر کرد.
در طول تقریباً سه سال گذشته، اسرائیل به طور متوالی به حمله و به شدت کاهش بیشتر اجزای استراتژی ایران برای نابودی خود پرداخته است—اولین نمایندگان و متحدان خطرناکتر، و سپس دو رکن قابلیت نظامی دوربرد ایران نیز. این به این معنا نیست که منابع آن تهدید ناپدید شدهاند؛ آنها قطعاً ناپدید نشدهاند. اما برنامه کلی ایران و ساختار سیاسی و نظامی که برای ساخت آن تلاش زیادی کرده است، ویران شده است. همانطور که گفته شد، تا زمانی که رژیم کنونی در قدرت باشد، به احتمال زیاد، زود یا دیر، سعی خواهد کرد یک استراتژی تهاجمی جدید علیه اسرائیل بسازد، اما آن تهدید به طور قابل توجهی کاهش یافته و به تأخیر افتاده است.
اسرائیل بدون شک امیدوار بود که فشار نظامی مداوم ممکن است به بیثباتی داخلی در ایران کمک کند و شاید حتی شرایطی را ایجاد کند که در نهایت رژیم را سرنگون کند. با این حال، حتی اگر رژیم زنده بماند—چنانکه رهبران اسرائیل احتمالاً درک کرده بودند که این نتیجه محتملتری است—منطق استراتژیک برای این کمپینها همچنان برقرار است. هدف آنها عمدتاً سرنگونی رژیم نبود، بلکه جلوگیری از هرگونه رهبری در تهران از دستیابی به قابلیتهای نظامی یکپارچهای بود که برای اجرای استراتژی کلانی که ایران به آرامی در طول بیش از دو دهه ساخته بود، لازم بود.
با این استاندارد اندازهگیری، کمپینهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ باید نه به عنوان پیروزیها یا شکستهای نظامی جداگانه، بلکه به عنوان مراحل مهمی در یک رقابت استراتژیک مداوم درک شوند که نتیجه نهایی آن بستگی به این دارد که آیا ایران میتواند آن استراتژی را بازسازی کند یا استراتژی جدیدی طراحی کند—و اینکه آیا اسرائیل میتواند به جلوگیری از این کار ادامه دهد.

