نیمه اول سال 2026 محدودیتهای یک سیاست ایران واکنشی را که بین محدودیتهای اخلاقی و استفاده محدود از نیروی نظامی نوسان داشت، آشکار کرد. تغییرات واشنگتن تنها ناشی از ترس از تکرار عراق و افغانستان نبود. این تغییرات بر اساس یک فرضیه آرامتر استوار بود: اینکه خاورمیانه اهمیت کمتری دارد و درگیریها در آنجا قابل مدیریتتر شده است. این فرضیه زمانی فروپاشید که ایالات متحده در فوریه 2026 با ایران وارد جنگ شد. این درگیری دستاوردهای استراتژیک کمی به همراه داشت، مهمات را تخلیه کرد، اتحادها را تحت فشار قرار داد و تنگه هرمز را آسیبپذیر کرد.
همچنین نشان داد که موشکها، پهپادها و نمایندگان ایران اکنون بیشتر از برنامه هستهای آن به منافع آمریکایی تهدید وارد میکنند. یادداشت تفاهم 17 ژوئن، کاهش تحریمها را در ازای امتیازات هستهای اندک معامله کرد و به سرعت از هم پاشید و عدم وجود یک طرح منسجم را آشکار ساخت. یک رویکرد هوشمندانه باید ابزارهای قهری را حفظ کند، آزادی ناوبری را تقویت کند و شراکتهای شکسته را بازسازی کند. همچنین باید اهداف را با وسایل مطابقت دهد و به جای دنبال کردن آرزوهای بزرگ به صورت ارزان، به واقعیتهای موجود توجه کند. به جلو، یک سیاست ایران پایدار نمیتواند تنها به نیروی نظامی تکیه کند؛ بلکه باید فشار اقتصادی، صبر دیپلماتیک و تقسیم بار منطقهای را ترکیب کند. بدون چنین انضباطی، واشنگتن در چرخههای تشدید گرفتار خواهد ماند و سیاست ایران آن همچنان در آزمون اهداف و وسایل شکست خواهد خورد.
سیاست ایران پس از جنگ
نیمه اول سال 2026 شاهد تغییر شدیدی در رویکرد ایالات متحده نسبت به خاورمیانه بود—هرچند شاید این تغییر کوتاهمدت بود. پس از جنگها در عراق و افغانستان که آمریکاییها آنها را بسیار پرهزینه و ناموفق ارزیابی کردند، روسایجمهور ترامپ و بایدن از تکرار این اشتباهات خودداری کردند. با این حال، این عدم تمایل به اشکال مختلفی بروز یافت. رئیسجمهور بایدن اخلاقگرایی دوره قبلی را حفظ کرد اما به اتکای آن به نیروی نظامی پایان داد. رئیسجمهور ترامپ اخلاقگرایی را به نفع منافع محدود خود رد کرد در حالی که به استفاده محدود از نیروی نظامی ادامه داد، مانند یمن در اوایل 2025 یا ایران در ژوئن 2025.
این تغییرات به طور کامل ناشی از ترس از تکرار اشتباهات پیشینیان نبود. بلکه بر اساس این تصور بود که ایالات متحده در خاورمیانه منافع کمتری دارد و این منطقه آرامتر و کمتر مستعد درگیری نسبت به گذشته است. در سال 2023، پیش از حمله 7 اکتبر حماس به اسرائیل، جیک سالیوان، مشاور امنیت ملی وقت نوشت: “اگرچه خاورمیانه همچنان با چالشهای همیشگی مواجه است، این منطقه آرامتر از دههها پیش است.” به طور مشابه، استراتژی امنیت ملی دولت ترامپ در سال 2025 تأکید کرد: “درگیری همچنان دینامیک مشکلساز خاورمیانه است، اما امروز این مشکل کمتر از آن چیزی است که تیترها ممکن است به آن اشاره کنند.”
این انگیزهها و ارزیابیها به طور کلی سیاست آمریکایی را نسبت به منطقه در مقایسه با دهههای گذشته محدودتر و بلندمدتتر کرد. دهه 2016-2026 شاهد به کارگیری موفق دیپلماسی بود که منجر به توافقات ابراهیم شد؛ استفاده معقول از نیرو که به دفاع موفق از اسرائیل و دیگر شرکای ایالات متحده پس از حملات 7 اکتبر 2023 کمک کرد و همچنین تضعیف برنامه هستهای ایران در سال 2025؛ و به کارگیری صبر که به سقوط نهایی رژیم بشار اسد در اواخر 2024 کمک کرد.
این سالها همچنین شاهد تلاشهای دو حزبی برای جذب کشورهای خلیج فارس به همکاری با ایالات متحده در تلاشهای جهانی برای ترویج منافع مشترکشان بود، به عنوان مثال در تأمین سرمایهگذاریهای فناوری و زنجیرههای تأمین یا در توسعه منابع انرژی تجدیدپذیر. در حالی که ایالات متحده همچنین با شکستهایی در منافع خود مواجه شد، شروع به دیدن خاورمیانه به عنوان منبعی از فرصتها، نه فقط مشکلات، و کشورهای آنجا به عنوان شرکایی به جای اشیاء سیاست کرد.

جنگ با ایران
این موفقیتها تصمیم رئیسجمهور ترامپ برای آغاز جنگ علیه ایران در فوریه ۲۰۲۶ را بیشتر گیجکننده کرد. در این راستا، او با تکرار فصلهای قبلی سیاست آمریکا در منطقه flirt کرد، که با مفاهیم نئوکانزرواتیو گسترش دموکراسی از طریق مداخله نظامی مانند عراق یا افغانستان، یا اعمال “مسئولیت برای حفاظت” از جمعیتهای غیرنظامی در برابر رژیمهای خشن، مانند لیبی، مشخص میشد. این جنگها اساساً غیر استراتژیک بودند، به این معنا که اهداف آنها نمیتوانست با وسایلی که ایالات متحده مایل یا قادر به اختصاص آنها برای دستیابی به آنها بود، سازگار باشد. در تلاش برای دستیابی به آرزوهای بزرگ اقتصادی، این درگیریها مشکلات ثانویهای مانند شورش در عراق یا تجزیه لیبی را به وجود آوردند.
شاید با در نظر گرفتن این نمونههای هشداردهنده، دولت ترامپ به دنبال یک نتیجه سریع برای این درگیری بود. اما مانند پیشینیانش، رئیسجمهور ترامپ با دو معضل مواجه شد—یک مشکل غیرمنتظره که خود جنگ به وجود آورد، یعنی بسته شدن تنگه هرمز توسط ایران، و ضرورت سیاسی برای توجیه هزینههای صرف شده جنگ، بهویژه هزینههای منابع نظامی ایالات متحده و افزایش هزینههای انرژی و دیگر موارد.
دولت احتمالاً یادداشت تفاهم (MOU) ایالات متحده و ایران در ۱۷ ژوئن را به عنوان کمهزینهترین گزینه برای حل این معضلات دید. این یادداشت تفاهم یک معامله بود—ایران به نظر میرسید که موافقت کرده است تنگه هرمز را دوباره باز کند (اگرچه در عین حال حق خود را برای دریافت هزینه عبور در آینده محفوظ نگه داشت) در ازای مشوقهای اقتصادی از ایالات متحده، از جمله کاهش تحریمها و وعدهای برای آزادسازی حداقل برخی از داراییهای ایرانی نگهداری شده در خارج.
به این تبادل، توافقی برای جستجوی یک “توافق نهایی” در یک جدول زمانی ۶۰ روزه جاهطلبانه اضافه شد که تسهیلات اقتصادی جامع برای امتیازات هستهای از ایران را تصور میکرد. این ممکن است به عنوان یک پوشش برای هر طرف بوده باشد تا یادداشت تفاهم و جنگ را به عنوان یک پیروزی در داخل کشور به تصویر بکشد؛ اگر چنین بود، در ایالات متحده به نتیجه معکوس انجامید، زیرا به نظر میرسید به شدت به نفع ایران است و کل یادداشت تفاهم را به عنوان تسلیم آمریکا به تصویر کشید. با این حال، ایران به سرعت این توافق را نقض کرد، شاید با احساس بیصبری آمریکاییها برای پیشرفت.
چالشها و فرصتهای پس از جنگ
درگیری مارس-ژوئن ۲۰۲۶ با ایران برای ایالات متحده دستاورد چندانی نداشت، بهویژه زمانی که هزینههای آن را در نظر بگیریم که شامل از دست دادن جانها در هر دو طرف، کاهش قابل توجه مهمات سختجایگزین، کاهش فشار بر روسیه و تضعیف ناتو بهدلیل خشم رئیسجمهور ترامپ از حمایت سرد همپیمانان آمریکایی از این درگیری و از دست رفتن اعتبار آمریکا در منطقه و فراتر از آن بود.
با این حال، بهطرز عجیبی، دستاورد عمده دوره دوم ترامپ، که عمدتاً در ژوئن ۲۰۲۵ محقق شد، نابودی برنامه هستهای ایران و کاهش تهدید آن به پایینترین سطح خود در قرن بیست و یکم بوده است. این موضوع، با این حال، تمایل دولت ترامپ به مبادله تمامی تحریمهای باقیمانده ایالات متحده علیه ایران برای امتیازات هستهای اندکی که ایران هنوز برای ارائه دارد را بیشتر گیجکننده میکند، در حالی که درگیری اخیر نشان میدهد که موشکها، پهپادها و نیابتیهای ایران در حال حاضر تهدید بزرگتری برای منافع ایالات متحده و ثبات منطقهای به شمار میروند.
به جلو، ایالات متحده همچنان با تعدادی چالش از سوی ایران مواجه خواهد بود.

یک رژیم باقیمانده بازسازی میشود
یک رژیم سختگیر و باقیمانده ایرانی. حملات ایالات متحده و اسرائیل رهبری رژیم ایرانی را نابود کرد و ممکن است تنها پس از جنگ مشخص شود که چه کسی ایران را رهبری میکند، کنترل آنها چقدر محکم است و نگرش آنها نسبت به ایالات متحده چگونه خواهد بود. این کاملاً ممکن است که رژیم به درگیریهای داخلی دچار شود، یا اینکه ایرانیان دوباره قیام کرده و به چالش قدرت رژیم بپردازند.
با این حال، منطقی است که حداقل برای مدتی فرض کنیم که اعضای باقیمانده رژیم ایرانی حتی بیشتر از پیشینیان خود به استفاده از زور تمایل خواهند داشت و سعی خواهند کرد عناصر کلیدی قدرت ملی ایران، از جمله شبکه نیابتی، نیروی موشکی و قابلیت هستهای را بازسازی کنند. پایان جنگ به معنای پایان نیاز به تمرکز شدید سیاست ایالات متحده بر ایران نخواهد بود، که شامل فشار اقتصادی و دیپلماتیک بر رژیم، نظارت نزدیک بر سایتها و فعالیتهای هستهای و موشکی و حمایت قویتر از مردم ایران خواهد بود.
مقابله با این تهدیدات به معنای اجتناب از توافق هستهای است که ابزارهای قهری قدرتمند ایالات متحده را در ازای امتیازات هستهای نسبتاً ناچیز از تهران معامله میکند.
تهدیدات علیه آزادی ناوبری
تهدیدات مداوم علیه آزادی ناوبری. پس از موفقیت در بستن تنگه هرمز از طریق بازدارندگی، رژیم ایران ممکن است به تهدید کشتیهای تجاری و ناوهای نظامی که قصد عبور از این نقطه تنگ را دارند، ادامه دهد و شورشیان حوثی یمن نیز ممکن است به طور دورهای همین کار را در تنگه باب المندب انجام دهند. حذف تهدید تهاجمی که هر دو به وجود میآورند، به دلیل فراوانی موشکها و پهپادهایی که برای تحقق بازدارندگی خود به کار میبرند، احتمالاً غیرعملی خواهد بود. در نتیجه، این تهدیدات باید از طریق ترکیبی از حضور نظامی، دفاعهای بهتر در برابر موشکها و پهپادها، و دیپلماسی مورد رسیدگی قرار گیرند.
ایالات متحده باید به اصل آزادی ناوبری از طریق این نقاط تنگ دریایی متعهد بماند، صرف نظر از هر توافقی که کشورهای عرب خلیج فارس با تهران منعقد کنند، و باید یک ائتلاف دریایی چندجانبه را به منطقه اعزام کند تا حمایت گسترده بینالمللی از این اصل را نشان دهد.
شراکتهای شکسته
شراکتهای شکسته. ناامیدی از پیگرد قانونی ایالات متحده در جنگ با ایران، افزایش رقابت میان کشورهای خلیج فارس، و نارضایتی فزاینده عمومی آمریکاییها از اسرائیل احتمالاً همگی به دشواریهای مدیریت سیستم شراکتهای ایالات متحده در خاورمیانه کمک خواهند کرد. در حالی که هیچ رویکرد کلی برای حل این مشکلات وجود ندارد، یک رویکرد منسجمتر و همکاریجویانهتر در تعامل ایالات متحده با شرکای خود برای رسیدگی به منافع مشترک و تلاش برای ارتباط با آمریکاییها درباره مزایای این تعامل، گامهای اولیه مهمی هستند.

بازنگری در سیاست ایران
با وجود نتایج ناامیدکنندهاش، جنگ اهمیت مداوم خاورمیانه را برای منافع ایالات متحده روشن کرد و نشان داد که شرکای آمریکایی در این منطقه قادر و در بسیاری از موارد، مایل به تحمل سهم بیشتری از بار تأمین این منافع هستند. اسرائیل، امارات متحده عربی و عربستان سعودی همگی در عملیات تهاجمی قابل توجهی در ایران شرکت کردند و کشورهای بیشتری در تلاش برای دفاع در برابر حملات موشکی و پهپادی ایران مشارکت داشتند.
فرصتهای روشنی در آینده در این منطقه وجود دارد: برای ساخت یا تقویت دولتهایی در لبنان و سوریه که با ایالات متحده همراستا باشند و ادامه دادن به تقویت قابلیتها و همکاری میان شرکای ایالات متحده. اما بهرهبرداری از این فرصتها نیازمند رهبری منطقی ایالات متحده، تمایل به در نظر گرفتن منافع و دیدگاههای شرکا و از همه مهمتر، یک فرآیند برنامهریزی سیاسی دقیقتر است که بهطور جدی اهداف را با وسایل مطابقت میدهد.

