ایالات متحده قدرت نظامی بینظیری دارد، اما سوابق مداخلههای نظامی ایالات متحده از سال 1945 الگوی نگرانکنندهای از بنبست و شکست را نشان میدهد. جنگ کره به تساوی ختم شد، ویتنام با شکست واضحی همراه بود و جنگهای عراق و افغانستان به باتلاقهای پرهزینهای تبدیل شدند. حتی درگیری کنونی با ایران نیز نشانهای از دستیابی به اهداف واشنگتن ندارد و ممکن است دست تهران را تقویت کند.
این عملکرد مداوم ضعیف نمیتواند به بودجههای ناکافی، کمبود آتشافروزی یا هرگونه فقدان شجاعت نسبت داده شود. توضیح عمیقتر در یک بیماری استراتژیک نهفته است: تمایل به جنگهای اختیاری با اهداف حداکثری، که منافع محدود ایالات متحده را در برابر رقبایی قرار میدهد که این جنگ را وجودی میدانند. مخالفان مصمم به تحمل هر هزینهای هستند، در حالی که واشنگتن به دنبال اهدافی است که مطلوب اما حیاتی نیستند.
این عدم تقارن در منافع، آسیبپذیری ساختاری ایجاد میکند که مداخلههای نظامی ایالات متحده را به آزمونهای استقامت تبدیل میکند—آزمونهایی که طرف ضعیف به سادگی با عدم شکست در آن پیروز میشود. جنگ خلیج فارس در سال 1991 به همین دلیل موفق بود، زیرا رئیسجمهور جورج هربرت واکر بوش اهداف محدود را با منافع محدود همراستا کرد و از وسوسه اشغال بغداد جلوگیری کرد. بدون آن انضباط، هر جنگ انتخابی بعدی همان اشتباه تراژیک را تکرار کرده است. مگر اینکه استراتژی آمریکایی بهطور مستقیم با این عدم تقارن مواجه شود، مداخلات آینده همچنان به ناامیدیهای پرهزینه ادامه خواهند داد.
چرا مداخلههای نظامی ایالات متحده همچنان شکست میخورند؟
اگر شما آمریکایی هستید، ممکن است از شکست در جنگها به شدت خسته شده باشید. من که خستهام. و ممکن است از خود بپرسید، “چرا این اتفاق مدام میافتد؟” این یک معما جذاب و ناامیدکننده است: با اینکه ایالات متحده برای دههها بهطور قابل توجهی قدرتمندترین کشور جهان بوده است، با نظامی که بودجه و تواناییهای خام آن بینظیر است، در تاریخ اخیر عمدتاً سوابق باختی را جمعآوری کرده است. این شامل جنگ کنونی با ایران است که هنوز هیچیک از اهداف اعلام شده دولت ترامپ را محقق نکرده و احتمالاً به پایان میرسد که ایران در موقعیت استراتژیک بهمراتب قویتری قرار دارد.
به فهرست نگاه کنید. جنگ کره به تساوی ختم شد (در مورد آن بعداً بیشتر خواهیم گفت). ویتنام یک شکست واضح بود، همانطور که جنگ عراق در سال 2003 و “جنگ ابدی” در افغانستان نیز چنین بودند. جنگ کوزوو در سال 1999 بههیچوجه یک پیروزی نبود، زیرا صربستان در پایان جنگ شرایط بهتری نسبت به آنچه قبل از آغاز جنگ به آن پیشنهاد شده بود، به دست آورد.
مگر اینکه اشغال کشور کوچک جزیرهای گرانادا در سال ۱۹۸۳ را در نظر بگیرید (یک ناهماهنگی آشکار که به سختی قابل محاسبه است)، تنها پیروزی واضح ایالات متحده در این سالها جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ بود. بله، میدانم: ایالات متحده و متحدانش “جنگ سرد” را “بردند”، استثنایی که قاعده را اثبات میکند زیرا این یک “جنگ” بود که هرگز شامل درگیری مستقیم تسلیحاتی با اتحاد جماهیر شوروی نشد.

محدودیتهای آتش قدرت و پول
چرا ایالات متحده اینقدر ضعیف عمل کرده است؟ قطعاً به دلیل کمبود پول نیست، با توجه به اندازه بودجه دفاعی ایالات متحده و تمایل کنگره برای رأیگیری به تأمین بودجههای اضافی هر زمان که درخواست شود. این به دلیل کمبود آتش قدرت نیست، زیرا ایالات متحده همچنان در تخریب اشیاء بسیار خوب عمل میکند، حتی در فاصلههای قابل توجهی از سواحل خود. این ظرفیت ممکن است در حال حاضر تا حدی کاهش یافته باشد، با توجه به اینکه رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ و وزیر دفاع ایالات متحده، پیت هگست، منابع موشکهای پیشرفته کشور را در جنگ احمقانه علیه ایران هدر دادهاند، اما این عامل توضیح نمیدهد که چرا پیروزی اینقدر دشوار بوده است.
این به دلیل شجاعت ناکافی در نیروهای مسلح ایالات متحده نیست، که همچنان مایل به قرار دادن خود در معرض خطر هستند و اغلب بهطور قهرمانانه عمل میکنند. و قطعاً به این دلیل نیست که سربازان آمریکایی از نظر تستوسترون کافی کمبود دارند، هرچند که وزیر ناامید ما در (باخت یک) جنگ ممکن است چنین فکر کند.
زمانی که ریسکها نتیجه را تعیین میکنند
در عوض، دلایل واقعی که ایالات متحده به طور مداوم در جنگها شکست میخورد، استراتژیک و ساختاری هستند. این کشور در حال انجام جنگهای انتخابی است که منافع اندک ایالات متحده را با اهداف بسیار بلندپروازانه ترکیب میکند، مانند تلاش برای بازسازی یک جامعه خارجی به سبک ایالات متحده. نتیجه این است که مخالفان معمولاً از واشنگتن عزم بیشتری دارند، زیرا آنها در خطر بیشتری قرار دارند.
آنها برای بقا یا حداقل حفظ استقلال و خودمختاری خود میجنگند، در حالی که در بیشتر موارد، ایالات متحده برای دستیابی به اهدافی که به طور قابل بحثی مطلوب هستند اما در نهایت حیاتی نیستند، میجنگد. در این شرایط، انتظار میرود که مخالفان بسیار بیشتر از ایالات متحده حاضر به فداکاری باشند. همانطور که در بیشتر، اگر نه تمام، درگیریهای نامتقارن، طرف ضعیف نه با پیروزی کامل در میدان جنگ، بلکه با عدم شکست و انتظار برای اینکه قدرت قویتر متوجه شود که ریختن بیشتر سربازان و پول به یک باتلاق فقط ارزشش را ندارد، پیروز میشود.
کره و ویتنام: مطالعهای در اراده
این فرمول ساده به ما اطلاعات زیادی درباره تمام این جنگهای اخیر میدهد. ایالات متحده در حال دفاع از منافع قابل توجهی در شبهجزیره کره بود، زیرا پیروزی بدون چالش کمونیستها در آنجا ممکن بود تأثیر قابل توجهی بر جنگ سرد در آسیا داشته باشد. اما چین تلاشهای ایالات متحده برای متحد کردن شبهجزیره را به عنوان یک تهدید وجودی دید و در نهایت حداقل ۲۰۰,۰۰۰ سرباز (و احتمالاً بسیار بیشتر) را قربانی کرد تا از آن نتیجه جلوگیری کند.پس از سه سال جنگ تلخ، نتیجه اساساً یک تساوی بود.

در ویتنام، ایالات متحده با ملیگرایی شدید جنبش کمونیست ویتنام روبرو بود، نیرویی که قبلاً قدرت استعماری فرانسه را شکست داده و اثبات کرده بود که غیرقابل خاموش کردن است. اگرچه رهبران ایالات متحده توانستند آمریکاییها را متقاعد کنند که جلوگیری از پیروزی کمونیستها یک منافع حیاتی است برای مدتی—بیشتر با استناد به ترسهای اغراقآمیز از افتادن دومینوها و از دست دادن اعتبار—در نهایت، عموم مردم علیه جنگ به ظاهر بیپایان موضع گرفتند، خروج ایالات متحده را مجبور کردند و راه را برای پیروزی نهایی هانوی هموار کردند.
عراق و افغانستان: چرخه باتلاق
بخش زیادی از همان سرنوشت نتایج نامطلوب در عراق و افغانستان را رقم زد. صدام حسین یک مزاحم مکرر بود، اما او تا سال ۲۰۰۳ مهار شده بود، برنامههای تسلیحاتیاش از بین رفته بود و او هیچ نقشی در حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر نداشت. سرنگونی او یک منافع حیاتی ایالات متحده نبود؛ بنابراین، مهم نیست که نئوکونهای آمریکایی که در آرزوی تبدیل خاورمیانه به دریایی از دموکراسیهای طرفدار آمریکا بودند، چه گفته باشند.
از بین بردن صدام آسان بود (که نشاندهندهی خطر کمی بود که او واقعاً ایجاد میکرد)، اما نیروهای اشغالگر به زودی با یک شورش قدرتمند مواجه شدند که مخالف سلطه خارجی بود و از سوی ایران و سوریه که هیچ تمایلی به قرار گرفتن در فهرست هدفهای واشنگتن نداشتند، حمایت میشد. یک جنگ دیگر با انگیزههای انتخابی به یک شکست پرهزینه تبدیل شد. آیا این موضوع برایتان آشناست؟
در افغانستان، ترکیبی از نادانی، ایدهالیسم و اهمیت استراتژیک محدود در نهایت تلاشهای جنگی ایالات متحده را در آنجا محکوم کرد. واشنگتن دلایل خوبی برای تعقیب اسامه بن لادن و میزبانان طالبانش داشت، اما ماندن در آنجا برای تبدیل افغانستان به یک دموکراسی به سبک غربی، مقاومت شدیدی را از جامعهای که بهطور کامل شایستهی شهرتش به عنوان “گورستان امپراتوریها” بود، برانگیخت. در نهایت، شورشیان بیشتر به بیرون راندن ایالات متحده اهمیت میدادند تا اینکه کشور به شکست دادن آنها اهمیت بدهد—اگر این حتی ممکن بود—و در نهایت ترامپ، در دورهی اول خود، و سپس رئیسجمهور ایالات متحده جو بایدن، به یک درگیری که مدتها بود یک تمرین بیفایده بود، پایان دادند.
استثنای خلیج فارس در مداخلات نظامی ناموفق ایالات متحده
جنگ خلیج فارس در سال 1991 استثنای واضحی بر سوابق ناامیدکنندهی واشنگتن است. بهطور دقیق، این نیز یک “جنگ انتخابی” بود، بهطوریکه ایالات متحده میتوانست اجازه دهد عراق کویت را حفظ کند بدون اینکه با تهدیدات فوری برای امنیت خود مواجه شود. اما با گذشت زمان، کنترل عراق بر کویت و درآمدهای نفتی آن میتوانست تعادل قدرت در خلیج را به شیوههای نگرانکنندهای تغییر دهد و دولت جورج اچ. و. بوش نگران بود که اجازه دادن به موفقیت یک تهاجم بدون مقاومت، ممکن است یک پیشسابقه خطرناک ایجاد کند. اما بسیار مهم است که در این مورد، اهداف ایالات متحده کاملاً با منافع ایالات متحده همراستا بود.
ایالات متحده و متحدانش عراق را از کویت اخراج کردند، قدرت نظامی عراق را نابود کردند و بازرسیهای مداخلهجویانه سازمان ملل را تحمیل کردند که برنامههای تسلیحاتی آن را از بین برد. اما رئیسجمهور ایالات متحده جورج اچ. و. بوش با حکمت تصمیم گرفت که “به بغداد نرود” و رژیم را سرنگون نکند، زیرا انجام این کار فراتر از مجوز ارائه شده توسط شورای امنیت سازمان ملل بود و ایالات متحده را مجبور به اشغال و اداره یک جامعه تقسیم شده و کینهتوز میکرد. زیرا اهداف ایالات متحده با منافع ایالات متحده همراستا بود و بوش جنگ را به سرعت به پایان رساند، به درستی به عنوان یک موفقیت شگفتانگیز دیده میشود.
مسئولیتپذیری و راه پیش رو
با این حال، برای یک ابرقدرت آسان نیست که منافع و اهداف خود را همسو کند. زیرا ایالات متحده به قدری قدرتمند و به طور عینی امن است که در آنجا درگیریهای زیادی وجود نخواهد داشت که منافع حیاتی واقعاً در خطر باشند و قربانیهای عمده—مانند آنچه آمریکاییها در طول جنگ جهانی دوم انجام دادند—به راحتی توجیه شوند.
در عین حال، قدرت و برتری فناوری ایالات متحده همچنین باعث میشود که مداخله در انواع مختلف مکانها آسان باشد و سیاستگذاران بتوانند خود را متقاعد کنند که این درگیریها به راحتی قابل پیروزی خواهند بود. مشکل، به طور خلاصه، این نیست که ایالات متحده در جنگها بد عمل میکند. مشکل این است که معمولاً در جنگهای نادرست برای اهداف نادرست میجنگد که این امر اعتماد متحدان به قضاوت ایالات متحده را تضعیف کرده و رقابت با رقبای واقعی مانند چین را دشوارتر میکند.

چرا این موضوع همچنان ادامه دارد، حتی در دوره یک رئیسجمهور که ادعا کرد مخالف جنگهای ابدی است و اصرار داشت که او “نامزد صلح” است؟ دلایل زیادی وجود دارد، اما یکی از آنها عدم تمایل نخبگان سیاست خارجی ایالات متحده به پاسخگویی و یادگیری از اشتباهات گذشته است. یک نمونه کامل از این مشکل را میتوان در مصاحبه اخیر رابرت کاگان با Responsible Statecraft یافت.
به اعتبار او، کاگان به طور علنی جنگ ترامپ با ایران را مورد انتقاد قرار داده است، اما او همواره حامی رویکردی قوی به سیاست خارجی ایالات متحده بوده و یکی از برجستهترین حامیان عمومی جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ بود. وقتی از او پرسیده شد که آیا آن جنگ اشتباه بود، او پاسخ داد: “نمیدانم اعتراف به اینکه این یک اشتباه بود چه فایدهای دارد. این کار کسی را به زندگی برنمیگرداند.” او افزود که بزرگترین تأسف او این است که جنگ حمایت عمومی از نوع سیاست خارجی مداخلهجویانهای که او طرفدار آن است را کاهش داد.
تا زمانی که عدم تمایل به اعتراف به اشتباهات و پذیرش مسئولیت در میان دایرههای سیاست خارجی—از جمله بخش بزرگی از دنیای MAGA در این مقطع—گسترده باقی بماند، آمریکاییها باید به ناامیدی عادت کنند.

