درگیری جاری با ایران نمایانگر یک تغییر بنیادین در ژئوپولیتیک جهانی است و نشان میدهد که عصر برتری بیچون و چرای آمریکا به سرعت در حال پایان است. در حالی که تلاشهای نظامی با موانع بیسابقهای مواجه است، فرض تاریخی برتری مطلق آمریکا با تاکتیکهای نامتقارن و اراده منطقهای به چالش کشیده میشود. این انتقال نیاز به ارزیابی مجدد اساسی در مورد چگونگی نفوذ ایالات متحده در جهانی که در آن تسلط دیگر تنها با قدرت خالص تضمین نمیشود، ایجاد میکند.
پایان برتری بیچون و چرای آمریکا
جنگ در اوکراین یک فرضیه اساسی درباره تسلط قدرتهای بزرگ را در هم شکست: اینکه اندازه و قدرت نظامی کافی است تا اراده خود را تحمیل کرد. اوکراین خلاف این را نشان داد. با استراتژی، جغرافیا و اراده مناسب، یک کشور ضعیف میتواند زنده بماند و مانع شود – و در جنبههای کلیدی حتی یک رقیب بسیار قویتر را شکست دهد.
درسهایی از اوکراین و قدرت جهانی
ایالات متحده اکنون با یک مشابه ناخوشایند مواجه است. جنگ با ایران محدودیتهای مشابهی را برای قدرت آمریکا آشکار میکند.
برای دههها، استراتژی کلان ایالات متحده بر پایه برتری استوار بوده است – این باور که قابلیتهای نظامی بینظیر آمریکا به آن اجازه میدهد تا ثبات جهانی را حفظ کند و نتایج را در مناطق مختلف شکل دهد.
هزینه غیرقابل تحمل برتری آمریکا
پس از شکستها در عراق و افغانستان، بسیاری از آمریکاییها به یک نتیجه روشن رسیدهاند: هزینه برتری دیگر قابل تحمل نیست – و دیگر به منافع ایالات متحده خدمت نمیکند. استراتژی که به تسلط نظامی در همه جا و در تمام زمانها وابسته است، به ناچار به معنای در جنگ بودن در جایی، در تمام زمانها است. جنگهای بیپایان آمریکا تصادفی نیستند؛ آنها محصول این رویکرد هستند. و اگر یک نقطه نادر توافق در کشوری عمیقاً تقسیم شده وجود داشته باشد، این است: آمریکاییها از جنگ خسته شدهاند.
با این حال، علیرغم عمومی خسته از جنگ، فشار مالی فزاینده و سیاستمدارانی که وعده میدهند جنگهای بیپایان را پایان دهند، بیحرکتی – و منافع اقتصادی قدرتمند مرتبط با جنگ – برتری را حفظ کرده است.
سوال اکنون این است که آیا شکست در ایران سرانجام این الگو را خواهد شکست. نشانههای اولیه نشان میدهد که پیامدهای آن ممکن است حتی از جنگ انتخابی جورج بوش در عراق فراتر رود.
به این موضوع توجه کنید: ایالات متحده جنگ عراق را در کمتر از سه هفته به پایان رساند. برتری نظامی آن هرگز مورد تردید نبود. اما در حفظ صلح شکست خورد و نتوانست کشور را پس از بهوجود آمدن شورش تثبیت کند.
مقایسه مرحله نظامی در ایران
اما در ایران، ایالات متحده حتی در مرحله نظامی نیز پیروز نشد، با وجود اینکه با نیروی متعارف بسیار ضعیفتری مواجه بود. ایران از جغرافیا و تاکتیکهای نامتقارن برای کاهش قدرت آمریکایی و وارد کردن یک شکست استراتژیک استفاده کرد. حتی جالبتر اینکه، ادعاهای اولیه مبنی بر اینکه حملات هوایی ایالات متحده به طور قابل توجهی تواناییهای پهپاد و موشکی ایران را کاهش داده است، اکنون به نظر میرسد که اغراقآمیز بودهاند. درس واضح است: کنترل آسمانها تضمینی برای کنترل نتایج نیست. بدون اراده برای بهکارگیری نیروهای زمینی و بدون توانایی برای تبدیل قدرت هوایی به نتایج قاطع، برتری آمریکایی به طور فزایندهای توخالی به نظر میرسد.
دوم، همانطور که استیون والت اشاره کرده است، اگرچه جنگ عراق در نهایت شکست خورد، اما به هدف فوری خود یعنی سرنگونی صدام حسین دست یافت. در ایران، به نظر میرسد که عکس این موضوع در حال وقوع است. به جای تضعیف رژیم، جنگ احتمالاً آن را تقویت کرده است — انسجام داخلی را تقویت کرده و کنترل سختگیرانه را تقویت میکند.
والت همچنین اشاره میکند که در حالی که جنگ عراق منطقه را بیثبات کرد، پیامدهای جهانی آن نسبتاً محدود بود. این جنگ بحران نفتی، کمبود گسترده غذا یا اختلالات عمده در زنجیره تأمین را به وجود نیاورد. در مقابل، جنگ ایران قبلاً بازارهای انرژی را به آشفتگی کشانده است — قیمتهای نفت و گاز را به بالاترین سطح تاریخی رسانده و بحرانهای انرژی را در چندین کشور به وجود آورده است. این جنگ همچنین ممکن است به طور بنیادی چشمانداز ژئوپلیتیکی خلیج فارس را برای سالهای آینده تغییر دهد.
همانطور که استیون ورتهایم استدلال کرده است، برتری همیشه یک انتخاب بوده است — نه یک ضرورت. جنگ ایران نشان میدهد که ممکن است دیگر حتی یک گزینه قابل اجرا نباشد. استراتژیای که بر اساس برتری در تشدید بنا شده است، زمانی که خود تشدید به اندازه کافی پرخطر شود، شکست میخورد. استراتژیای که به پیروزیهای قاطع تکیه دارد، زمانی که دشمنان بتوانند به طور مداوم بنبست ایجاد کنند، از هم میپاشد.
حرکت به سمت یک نظم بینالمللی متفاوت
آنچه به جای آن ظهور میکند، نوع متفاوتی از نظم بینالمللی است — نظمی که نه با برتری، بلکه با انکار متقابل تعریف میشود. در این جهان، قدرتهای بزرگ نمیتوانند به راحتی اراده خود را تحمیل کنند و کشورهای کوچک میتوانند با هزینهای قابل تحمل در برابر آنها مقاومت کنند. نتیجه نه هرج و مرج، بلکه محدودیت است.
نتیجهای که از ایستادگی کنونی ایالات متحده و ایران محتملتر است، نه توافقی است و نه بازگشت به جنگ، بلکه یک تعادل ناپایدار و طولانیمدت است. این نیز نشانهای از زمانه است. ایالات متحده ممکن است از مذاکرات خارج شود، اما بعید است که دوباره به جنگی تمامعیار وارد شود. نه به این دلیل که توانایی ندارد — بلکه به این دلیل که آزادی استراتژیک برای استفاده از آن را ندارد.
برای کشورهایی که تصمیم به وابستگی به حفاظت آمریکایی گرفتهاند، این باید زنگ خطری باشد.
این به این معنا نیست که اتحادها فرو میپاشند. اما به این معناست که آنها تغییر خواهند کرد. متحدان بیشتر احتیاط خواهند کرد، روابط امنیتی خود را متنوعتر خواهند کرد و بر تعادلهای منطقهای قدرت تأکید بیشتری خواهند داشت تا وابستگی به یک ضامن واحد.
از این منظر، جنگ ایران نه یک گسست، بلکه تسریعکننده یک روند در حال انجام است. عراق و افغانستان محدودیتهای اشغال و تغییر رژیم را نمایان کردند. اوکراین آسیبپذیری نیروهای بزرگ متعارف را نشان داد. ایران اکنون محدودیتهای خود اجبار را نمایان میسازد. همانطور که همکار من در مؤسسه کوئینسی، مونیكا توفت، استدلال میکند، قدرتهای کوچکتر نیازی به یک آبراه حیاتی مانند تنگه هرمز ندارند تا بهطور مؤثر یک ابرقدرت را محدود کنند. شکلدهی به زمین و جغرافیا — همانطور که اوکراینیها انجام دادهاند — کافی است. بهطور خلاصه: استراتژی ایران در جاهای دیگر نیز قابل تکرار است.
انطباق با پایان برتری آمریکایی
بهطور کلی، این درگیریها به جهانی چندقطبیتر اشاره دارند — نه به این دلیل که قدرتهای بزرگ جدید بهطور کامل ظهور کردهاند، بلکه به این دلیل که قدرتهای موجود دیگر نمیتوانند مانند گذشته تسلط داشته باشند.
خطر برای واشنگتن نه بیاهمیتی است. بلکه این است که ما به دنبال استراتژیای هستیم که برای جهانی طراحی شده که دیگر وجود ندارد. این برای کشورهایی که تصمیم به وابستگی به برتری آمریکایی گرفتهاند نیز صادق است.
برتری وعده کنترل را میدهد. جنگ ایران محدودیت را نمایان میسازد. و در فاصله بین وعده و واقعیت، پایان یک دوره نهفته است. برندگان کسانی خواهند بود که انطباق پیدا کنند.
