درگیری بهار ۲۰۲۶ بهطور قاطع معماری امنیتی خاورمیانه را دگرگون کرد و دینامیکهای منطقهای را از عادیسازی دیپلماتیک به همراستایی نظامی آشکار منتقل کرد. در حالی که بازیگران منطقهای به پیامدهای خاورمیانه پس از جنگ ایران میپردازند، کارایی استراتژیک توافقات ابراهیم از منظر واقعگرایی سختگیرانه مورد بازنگری قرار میگیرد، نه از منظر نمایشهای تاریخی. برای درک این دوره جدید بازدارندگی، تحلیلگران باید بررسی کنند که چگونه توافقات ابراهیم بهطور مؤثر واشنگتن و شرکایش را در وضعیت دائمی آمادگی دفاعی قفل کرده است.
تحقق تکامل توافقات ابراهیم
خوانش متعارف خاورمیانه پس از جنگ ایران در حال شکلگیری است و این داستانی از تأیید است. استدلال این است که توافقات ابراهیم در واکنش مشترک به تهران شکل گرفتهاند؛ جنگ بهار ۲۰۲۶ این واکنش مشترک را به سختترین آزمون خود کشاند و چارچوب آن پابرجا ماند. هیچ یک از امضا کنندگان از توافق خارج نشدند. اسرائیل یک باتری گنبد آهنین و اپراتورهای IDF را برای دفاع از فضای هوایی امارات مستقر کرد، این اولین بار بود که این سیستم دفاع هوایی پیشرفته خود را در خاک عربی مستقر میکرد. وال استریت ژورنال گزارش میدهد که امارات متحده عربی حملات خود را به ایران انجام داد. به اشتراکگذاری اطلاعات بهطور خاموش با ریاض، که هرگز بهطور رسمی تأیید نشد، بهطور گزارششدهای در طرح دفاع موشکی منطقهای که CENTCOM در طول ۱۲ هفته درگیری هماهنگ کرده بود، مرکزی بود.

درک تکامل توافقات ابراهیم
برای حامیان این توافقات، این نشانهای از اثبات مفهوم است. برای یک واقعگرا، این باید برچسب هشدار باشد.
با آنچه توافقات ابراهیم همیشه برای آن بودند، شروع کنید. بدون برچسبهای کتاب مقدس و نمایشهای عکاسی سپتامبر ۲۰۲۰، این توافقات یک توافق تعادل قدرت بودند. امارات متحده عربی و بحرین، در حالی که به گسترش نفوذ ایران از طریق عراق، سوریه، لبنان و یمن نگاه میکردند، محاسبه کردند که همراستایی آشکار با اسرائیل و از طریق اسرائیل با معماری نظامی آمریکایی، هزینه سیاسی داخلی را دارد. اسرائیل نیز به نوبه خود، شرکای عربی را برای یک ائتلاف ضدایرانی تأمین کرد و الحاق در کرانه باختری را بهعنوان ملاحظهای کنار گذاشت.
واشنگتن این توافق را میانجیگری کرد و بستههای تسلیحاتی، تعهدات F-35 به ابوظبی، شناسایی حاکمیت مراکش بر صحرای غربی و حذف سودان از فهرست حامیان دولتی تروریسم را اضافه کرد. این توافق صلح میان ملتها نبود بلکه مجموعهای از معاملات میان نخبگان در جستجوی یک نظم امنیتی بود. اینکه این توافق ماهیتی معاملاتی داشت هرگز نقصی به شمار نمیرفت. این طراحی بود. جنگ تأیید کرد که این طراحی کار میکند. آنچه همچنین تأیید شد، و این بخشی است که جشنگیران از آن چشمپوشی میکنند، این است که این طراحی واقعاً واشنگتن را ملزم به انجام چه کارهایی میکند.

واقعیتهای استراتژیک تحول توافقات ابراهیم
جغرافیای استراتژیکی را که جنگ نمایان کرد، در نظر بگیرید. زمانی که ایران در مارس انتقام گرفت، موشکهایش تنها بر اسرائیل فرود نیامدند. آنها بر بحرین، کویت، قطر، امارات متحده عربی و عربستان سعودی فرود آمدند. رسانههای دولتی ایران دکترین را بیان کردند که تهران اکنون میتواند امضاکنندگان توافقات را “به دلخواه” هدف قرار دهد. به عبارت دیگر، جغرافیای انتقام ایران، جغرافیای تعهد آمریکایی را ترسیم کرد و آن تعهد اکنون وسیعتر، متراکمتر و درهمتنیدهتر از سال 2020 است.
این چیزی است که یک شبهاتحاد قبل از اینکه کسی جرات کند آن را چنین بنامد، به نظر میرسد. هیچ معاهده دفاع متقابل تأیید شده توسط سنا با ابوظبی یا منامه وجود ندارد. چیزی awkwardتر وجود دارد: یک خوشه از فروشهای تسلیحاتی، ترتیبات پایگاهگذاری، دفاع هوایی یکپارچه و اکنون هماهنگی جنگی که ایالات متحده مسئولیتهای عملی یک اتحاد را بدون فرآیند مشورتی که معمولاً برای تشکیل اتحادیهها انجام میشود، بر عهده گرفته است. توافقات ابراهیم این خوشه را ممکن ساخت. کشورهای خلیج فارس بر واشنگتن و اورشلیم شرطبندی میکنند.
واشنگتن هنوز گفتگویی با مردم آمریکا درباره اینکه این شرطبندی چه معنایی دارد، نداشته است. انتقاد از احتیاط در اینجا این نیست که توافقات باید پاره شوند. آنها نخواهند شد و نیازی به این کار نیست. انتقاد این است که ترتیبی که به آمریکاییها به عنوان یک پیروزی دیپلماتیک فروخته شده است، که راه را برای یک ذوب دیرینه عربی-اسرائیلی و شکوفایی منطقهای باز میکند، به یک تعهد امنیتی سخت تبدیل شده است که هزینههای آن اکنون قابل مشاهده است.

تحول توافقات ابراهیم به نمایش درآمده است
پایگاههای آمریکایی در بحرین و قطر به اهداف ایرانی تبدیل شدند به دلیل ساختاری که توافقات به وجود آوردند. رهگیرهای آمریکایی در اردن به کار گرفته شدند، گروههای ضربتی ناوهای آمریکایی جابجا شدند، و نظامیان آمریکایی در معرض خطر قرار گرفتند: اینها مواردی هستند که در مراسم سپتامبر 2020 به طور مشخص ذکر نشدند. یک بحث جدی در سیاست خارجی باید بپرسد آیا ایالات متحده آنچه را که پرداخت کرده به دست آورده است و آیا صورتحساب تمام شده است.
همچنین ارزش این را دارد که پرسیده شود آیا بقای توافقات به اشتباه به عنوان گسترش آنها تلقی میشود. پرونده سعودی آزمون است. منطق استراتژیک ریاض برای عادیسازی، اگر چیزی باشد، پس از جنگ تیزتر شده است. ایران نشان داد که میتواند و خواهد توانست به زیرساختهای سعودی حمله کند و اکنون پادشاهی میبیند که یک دفاع منطقهای یکپارچه واقعاً چه چیزی را به ارمغان میآورد. اما افکار عمومی سعودی، که پیش از جنگ غزه به شدت مخالف توافقات بود، اکنون سختتر شده است.
پیگیری تحول توافقات ابراهیم
ولیعهد سعودی، محمد بن سلمان، خواننده دقیقی از خیابان خود است. پیشبینی واقعگرایانه این نیست که توافق سعودی-اسرائیلی به دلیل منطقی بودن آن پس از جنگ به وقوع بپیوندد، بلکه این است که به دلیل خطرناک بودن آن به تعویق میافتد. تهران کشف کرده و تبلیغ کرده است که همراستایی قابل مشاهده با اسرائیل هدفی بر روی پشت آن است. این بینش فراموش نخواهد شد. در عین حال، پروندهای که توافقات برای تعلیق آن طراحی شده بودند، حق تعیین سرنوشت فلسطینیها، در جایی که شش سال پیش بود، باقی مانده و بدتر شده است.
جنگ غزه توافقات ابراهیم را تغییر نداد؛ بلکه توافقات جنگ غزه را با اطمینان دادن به برنامهریزان اسرائیلی که هزینه امنیت عربی هر کمپین قابل مدیریت خواهد بود، تغییر داد. این نیز ویژگیای است، نه نقصی، از طراحی اولیه. در عین حال، تجارت کمحجم بوده است. گردشگری ضعیف بوده است. گشایش فرهنگی که پیشبینی شده بود، محقق نشده است. آنچه شکوفا شده دقیقاً همان چیزی است که قرارداد شده بود: کسبوکار دفاع مشترک.
بنابراین، حسابداری صادقانه به این صورت است. توافقات بیشتر از هر زمان دیگری به نظم امنیتی خلیج فارس مرتبط هستند، کمتر از هر زمان دیگری به مشکلات سیاسی که به طور اولیه گفته میشد به آنها پرداخته میشود، و برای ایالات متحده بیشتر از هر زمان دیگری درگیرکننده شدهاند. آنها به یک سیستم اتحاد در همه چیز به جز نام تبدیل شدهاند. واشنگتن باید حداقل از تظاهر به چیز دیگری دست بردارد و قبل از دور بعدی گسترش، بپرسد هزینه آخرین مورد چه مقدار بود.

