دینامیکهای ساختاری در معماری امنیت خاورمیانه نشان میدهد که معاهدات رسمی به ندرت میتوانند قابلیتهای نامتقارن ریشهدار را خنثی کنند. در حالی که تغییرات دیپلماتیک ممکن است بهطور ظاهری تنشهای ژئوپولیتیکی آشکار را سرکوب کند، پروژه تروریستی ایران بهعنوان یک چارچوب ایدئولوژیک بنیادی عمل میکند که بهطور مستقل از درگیریهای متعارف دورهای فعالیت میکند. ابتکارات تثبیت بلندمدت باید به این نکته توجه کنند که مقابله با پروژه تروریستی ایران نیازمند استراتژیهایی است که بهدنبال از بین بردن شبکههای نیابتی فرامنطقهای باشد، نه اینکه فرض کنیم مشوقهای اقتصادی بهطور طبیعی باعث تعدیل دولتها خواهند شد.
پروژه تروریستی ایران بر استراتژی منطقهای تسلط دارد
هر رویکرد دیپلماتیک جدید بین ایالات متحده و ایران به سمت یک توافق بزرگ، سوال بنیادی را که سالها بدون پاسخ مانده است، دوباره زنده میکند: آیا چنین توافقی میتواند تغییر معناداری در رفتار منطقهای ایران ایجاد کند، یا تنها یک توقف موقت است که درگیری را به آینده موکول کرده و به جمهوری اسلامی فرصتی میدهد تا وضعیت استراتژیک و قابلیتهای خود را دوباره تنظیم و بازیابی کند؟ این سوال نمیتواند به پارامترهای فنی آستانههای غنیسازی یا توالی کاهش تحریمها تقلیل یابد. این سوال مستقیماً بر مسیر نظم منطقهای و بر ویژگی قدرتی که تعادل آن را در دهه آینده شکل خواهد داد، تأثیر میگذارد.
حامیان “توافق بزرگ” با ایران یک فرضیه داخلی منسجم را پیش میبرند. استدلال آنها از این پیشفرض آغاز میشود که تحریمهای طولانیمدت و فشار اقتصادی تجمعی بهطور قابل توجهی اقتصاد ایران را تضعیف کرده است و اینکه ادغام دوباره در سیستم اقتصادی جهانی، تهران را به اولویت دادن به توسعه بهجای درگیری ترغیب خواهد کرد. بر اساس این استدلال، دولتی که به سرمایهگذاری، تجارت و مالیه بینالمللی دسترسی داشته باشد، کمتر تمایل به ریسک نظامی خواهد داشت و بیشتر به رفاه داخلی و ثبات داخلی متمایل خواهد بود. در واقع، موضع حامیان مذاکرات بر این فرض استوار است که منافع اقتصادی محاسبات سیاسی را دوباره تنظیم خواهد کرد و رژیم در جایی که فرصت فراهم باشد، رفاه را بر ماجراجویی ترجیح خواهد داد.
مهمترین مزیت ملموس یک توافق به دسترسی به داراییهای ایرانی که در خارج از کشور مسدود شده است، مربوط میشود. برای مدت طولانی، تحریمهای ایالات متحده و بینالمللی دسترسی تهران به ذخایر قابل توجهی که در مؤسسات مالی خارجی نگهداری میشود را محدود کرده است. کاهش تحریمها، یا آزادسازی جزئی این داراییها، در مقطعی که با تورم، کاهش ارزش پول و افزایش هزینههای زندگی مشخص میشود، به جمهوری اسلامی آزادی مالی معناداری خواهد داد.
ارزیابی معیارهای پروژه تروریستی ایران دینامیک
اهمیت این وجوه، با این حال، تنها در اندازه آنها نیست بلکه در عملکرد سیگنالدهی سیاسی آنهاست. آزادسازی داراییهای مسدود شده نشان میدهد که مرحله جدیدی در روابط ایالات متحده و ایران آغاز شده و چارچوب “فشار حداکثری” که روابط دوجانبه را در سالهای اخیر تحت تأثیر قرار داده بود، به نفع تعامل کنار گذاشته شده است.
توافق هستهای ۲۰۱۵ در این زمینه یک پیشینه آموزنده ارائه میدهد. دولت اوباما پیشنهاد کرد که این توافق به بازیگران میانهرو در درون رژیم قدرت میدهد و منافع اقتصادی نوظهور، بازنگری در اولویتهای رژیم را اجبار میکند. سوابق تجربی به طور قابل توجهی از این انتظار منحرف شد. تهران آزادی اقتصادی و سیاسی به دست آورد، اما این به لیبرالسازی داخلی یا کاهش پروژه منطقهای آن تبدیل نشد.
برعکس، این دوره شاهد گسترش نفوذ نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و تحکیم بازیگران همراستا با ایران در سراسر منطقه بود. به عبارت دیگر، منابع موجود به سمت افزایش ابزارهای نفوذ هدایت شد نه تعدیل آنها—نتیجهای که فرض اولیه را به شدت زیر سؤال میبرد.
ستونهای دکترینال که پروژه تروریستی ایران را پشتیبانی میکنند
این به دشواری تحلیلی مرکزی در ارزیابی رفتار ایرانی اشاره دارد. حجم قابل توجهی از تحلیلهای غربی و عربی پرونده هستهای را به عنوان منبع تنش بین ایالات متحده و ایران چارچوببندی کردهاند. اما در حقیقت، این تنش بهتر است به عنوان ابراز یک پروژه استراتژیک وسیعتر و عمیقتر درک شود. نفوذ ایران که در عراق، سوریه، لبنان و یمن گسترش یافته، نه از برنامه هستهای ایران نشأت گرفته و نه به آن وابسته است. این نفوذ منعکسکننده دکترین سیاسی ریشهدار تهران است که بر این باور است که امنیت و نفوذ ایران نه در مرزهای سرزمینی بلکه از طریق شبکههای ائتلاف فراملی که محیط منطقهای را نفوذ میکنند و توازن منطقهای را به نفع ایران تغییر میدهند، تأمین میشود.
از این منظر، تعلیق غنیسازی یا کاهش تحریمها لزوماً به معنای تغییر کلی در ماهیت استراتژی ایران نیست. بر این اساس، یک توافق محدود با ایران ممکن است یک بحران خاص را در بر داشته باشد، اما به احتمال زیاد سوال مهمتری را حل نخواهد کرد: آیا تصور رژیم از نقش منطقهای خود تغییر کرده است، یا تنها ابزارهای آن تحت مذاکره قرار دارند در حالی که جهتگیری اساسی آن ثابت باقی مانده است.
حامیان مذاکره کنونی با دولت ترامپ ادعا میکنند که ایران معاصر به طور مادی با ایران سال ۲۰۱۵ متفاوت است. شبکههای همپیمان آن خسارات قابل توجهی را متحمل شدهاند، تحریمهای بینالمللی منابع آن را کاهش داده و توزیع قدرت در منطقه به طور قابل توجهی تغییر کرده است. بر این اساس، استدلال میشود که رهبری ایران مجبور خواهد بود که اولویت را به تحکیم داخلی نسبت به گسترش خارجی بدهد و برای بازسازی قدرت و مقابله با چالشهای داخلی، بر سر اولویتهای سیاست خارجی سازش کند.
پروژه تروریستی ایران هماهنگ با دیپلماسی
این موضوع محور شهادت مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، در برابر کنگره ایالات متحده در اوایل ژوئن بود، که در آن جنگ را بر اساس این که ایران را به میز مذاکره کشانده است توجیه کرد: “چشماندازی در برابر ماست… که برای اولین بار، قطعاً در حافظه من، آنها موافقت کردهاند که در مورد جنبههای برنامه هستهای خود مذاکره کنند که فقط یک ماه پیش… حتی حاضر به ذکر آن نبودند، چه رسد به اینکه وارد بحث درباره آن شوند.”
با این حال، این استدلال یک ملاحظه ساختاری مهم را کماهمیت جلوه میدهد: رژیمها به ندرت آموزههایی را که مشروعیت بنیادین آنها را تشکیل میدهند، رها میکنند. اگر دو دهه فشار نظامی و اقتصادی قابل توجه نتوانسته باشد فلسفه سیاسی ایران را تغییر دهد، فرض اینکه ورود منابع به تنهایی چنین تحولی را ایجاد خواهد کرد، از نظر تحلیلی ضعیف است. در واقع، شواهد تاریخی به شدت خلاف این را نشان میدهد.
رژیمهایی که تحت تهدید امنیتی درک شده عمل میکنند، تمایل دارند منابع جدید را ابتدا به تقویت قابلیتهای قهری و حفاظتی اختصاص دهند و اصلاحات اقتصادی و گشایش سیاسی را به تأخیر بیندازند. شرایط محاصره درک شده معمولاً غریزهای به سمت تقویت به جای لیبرالسازی را برمیانگیزد و هر گونه انتظاری از تحول خودجوش را از نظر روششناختی ناپایدار میسازد.
بازسازی پاسخها در برابر واقعیتهای پروژه تروریستی ایران
فرض بر این است که وجوه آزاد شده به سمت رفاه داخلی هدایت خواهد شد، اما این فرض فاقد پشتیبانی است. اولویتهای رهبری ممکن است به جای آن به سمت ظرفیتهای دفاعی و امنیتی متمایل شود، به ویژه با توجه به اعتقاد مداوم به اینکه رویارویی با رقبای منطقهای و بینالمللی به طور کامل منتفی نشده است. این نشاندهنده تفاوت بنیادی بین آنچه بازیگران خارجی انتظار دارند ایران با منابع خود انجام دهد و آنچه محاسبات امنیتی آن واقعاً تجویز میکند، است—انحرافی که به طور مداوم ارزیابیهای قبلی را تضعیف کرده است.
این مشاهدات به این معنا نیست که توافقی بین واشنگتن و تهران فاقد ارزش است یا از ابتدا باید رد شود. کاهش تنش همچنان اهمیت خود را حفظ میکند؛ جلوگیری از تشدید نظامی یک هدف مشروع و بهطور گستردهای مشترک در منطقه است و درگیری مداوم به نفع هیچ بازیگری در بلندمدت نیست.
خطای تحلیلی در این فرض نهفته است که یک توافق میتواند به خودی خود ماهیت جمهوری اسلامی را تغییر دهد یا دکترین استراتژیک آن را بازسازی کند. توافقها به عنوان ابزارهایی برای مدیریت درگیری عمل میکنند نه حل آن؛ آنها ممکن است رویارویی را به تعویق بیندازند بدون اینکه به علل بنیادی آن بپردازند و ممکن است یک بحران را تنظیم کنند بدون اینکه پروژهای را که آن را ایجاد کرده است، دوباره تعریف کنند. بنابراین، سوال مربوطه این نیست که آیا توافق موفق خواهد بود—موضوعی که به قدرت چانهزنی و محاسبات موقعیتی بستگی دارد—بلکه این است که آیا این توافق تغییر واقعی در رفتار منطقهای ایران ایجاد خواهد کرد، یا صرفاً آزادی موقتی و منابع اضافی برای بازسازی همان قابلیتهایی که موجب نگرانی شدهاند، فراهم خواهد کرد.
بین این دو نتیجه—تحول اساسی یا همراستایی موقت—ترکیب خاورمیانه در سالهای آینده تعیین خواهد شد. پاسخ نه از متن توافق، بلکه از رفتارهایی که پس از آن دنبال میشود، توزیع منابع جدید و انتخابهایی که رهبری در مواجهه با گزینه توسعه یا نفوذ انجام میدهد، ناشی خواهد شد.

