استراتژی دریایی ایران وارد مرحله جدیدی شده است که به طور بنیادی از سناریوهای بسته شدن تنگه هرمز که دههها برنامهریزی اضطراری ایالات متحده را تحت تأثیر قرار داده بود، فاصله میگیرد. با پیوند دادن نقطه تنگه هرمز به باب المندب از طریق نمایندگان حوثی خود در یمن، تهران یک سیستم فشار یکپارچه ایجاد کرده است که جریانهای انرژی جهانی و مسیرهای حمل و نقل تجاری را تهدید میکند بدون اینکه نیاز به یک محاصره پایدار داشته باشد.
منطق استراتژیک پشت این تغییر از عدم تقارن بین داراییهای اختلال کمهزینه—مینهای دریایی و پهپادها—و هزینه مالی عظیمی که این اختلالات بر تجارت بینالمللی تحمیل میکنند، بهرهبرداری میکند. حق بیمههای بیمه افزایش مییابد، مسیرهای حمل و نقل به دور دماغه امید نیک منحرف میشوند و اثر تجمعی، پیشبینیپذیری را که زنجیرههای تأمین جهانی را پشتیبانی میکند، تضعیف میکند.
این استراتژی دریایی ایران به دنبال شکست نیروی دریایی ایالات متحده در نبرد مستقیم نیست؛ بلکه به طور سیستماتیک منابع دریایی آمریکا را خسته میکند، اعتبار ضمانتهای امنیتی آمریکا را فرسایش میدهد و شرایطی را ایجاد میکند که واشنگتن ممکن است برای بازگرداندن آرامش، امتیازات مذاکرهای را بپذیرد. ادغام هرمز و باب المندب در یک تئاتر عملیاتی واحد، وضعیت نیروهای ایالات متحده را پیچیدهتر میکند و داراییهای دریایی محدود را در دو دروازه دریایی دور اما وابسته به هم گسترش میدهد. با تنظیم تشدید در زیر آستانه بسته شدن کامل، ایران انکارپذیری معقولی را حفظ میکند در حالی که همان اثر قهری را به دست میآورد: کاپیتانهای کشتی و بیمهگران خود را از اقدام بازمیدارند و عرصههای عمومی جهانی به طور ظاهری باز اما مورد مناقشه باقی میمانند.
کابوس تنگه هرمز
به مدت چهار دهه، برنامهریزان جنگ آمریکایی همان سناریوی کابوسوار را در تنگه هرمز تمرین کردهاند: مینها، موشکها و قایقهای تهاجمی سریع ایرانی، تنگه را به روی ترافیک تجاری میبندند و یکپنجم از عرضه نفت جهان را قطع میکنند و شوکی به هر اقتصاد روی زمین وارد میآورند.
تأثیر این سناریو بر برنامهریزی استراتژیک آمریکا را نمیتوان نادیده گرفت. بازیهای جنگی حول چنین بحرانی طراحی شدهاند و ناوهای هواپیمابر ایالات متحده به طور مکرر به خاورمیانه اعزام شدهاند تا از آن جلوگیری کنند. جلوگیری از بسته شدن تنگه هرمز توسط ایران به مهمترین اصل سازماندهی استراتژی دریایی ایالات متحده در خاورمیانه تبدیل شده است.

استراتژی دریایی ایران فراتر از هرمز تکامل مییابد
این سناریو اکنون بهروزرسانی نیاز دارد—نه تنها به این دلیل که توانایی ایران برای بسته شدن تنگه اکنون برای همه روشن است، بلکه به این دلیل که تهران استراتژیای توسعه داده است که حتی مؤثرتر است. با کمک گروههای نیابتی همپیمان در سایر نقاط منطقه، رهبران ایرانی دیگر به هرمز بهطور جداگانه فکر نمیکنند.
آنها به این نتیجه رسیدهاند که بسته شدن هرمز میتواند با فشار بر سایر نقاط تنگهای قابل توجه—بهویژه بابالمندب در انتهای جنوبی دریای سرخ، که میتواند به دلخواه توسط حوثیهای همپیمان با ایران در یمن بسته شود—تقویت شود. ایران در حال ساخت یک استراتژی دریایی است که هرمز و بابالمندب را به یک سیستم فشار واحد متصل میکند، که در آن اختلال در تجارت جهانی میتواند به یک ابزار عادی دیپلماسی تبدیل شود نه یک گزینه آخرالزمانی دور.
آیا بسته شدن کامل حتی ضروری است؟
خطر هرگز توانایی ایران برای بسته شدن کامل هر دو تنگه نبوده است. در برابر نیروی دریایی ایالات متحده و شرکایش، بسته شدن کامل به مدت طولانی احتمالاً پایدار نیست. خطر، در واقع، در توانایی ایران برای ایجاد ناامنی مداوم و غیرقابل پیشبینی در عبور از این آبها نهفته است.

فشار اقتصادی بدون محاصره کامل
در یک اقتصاد جهانیشده، ایران نیازی به بستن راه آبی ندارد تا پیروز شود؛ تنها کافی است هزینه استفاده از آن را به شدت افزایش دهد. یک مین دریایی یا پهپاد که هزینهای در حدود دهها هزار دلار دارد میتواند یک نفتکش و محمولهاش را غیرفعال یا غرق کند، که معمولاً هزینهای در حدود صدها میلیون دلار دارد. با مواجهه با این خطر، کاپیتانهای کشتی و بیمهگذاران از استفاده از راههای آبی خطرناک هر زمان که ممکن باشد خودداری خواهند کرد و ترجیح میدهند هزینههای steep اما قابل پیشبینی زمان طولانی سفر دور از دماغه امید نیک را به احتمال کم از دست دادن فاجعهآمیز با عبور از باب المندب ترجیح دهند. ایران میتواند این سناریو را بارها و بارها به دلخواه خود تکرار کند.
تهران درس را درونی کرده است که نیازی به شکست قدرت دریایی آمریکا در یک درگیری دریایی مستقیم ندارد. هدف آن اکنون خستگی آمریکا است—تخلیه منابع نیروی دریایی ایالات متحده و، مهمتر از آن، فرسایش اعتبار قدرت آمریکایی. پس از ماهها جنگ کمهزینه و استراتژیک که به لحاظ اقتصادی فرسایشی بوده است، تهران بر این باور است که سیاستگذاران آمریکایی بیشتر مایل خواهند بود که به پایان درگیری بر اساس شرایطی که میخواهد، تن دهند—شاید شامل امتیازاتی از سوی ایالات متحده مانند کاهش تحریمها یا آزادسازی داراییها، یا حتی وضع عوارض بر عبور کشتیها از هرمز. هرچه ایالات متحده خستهتر باشد، این شرایط جذابتر به نظر خواهد رسید.
خلیج فارس و دریای سرخ یک جبهه هستند، نه دو جبهه
بزرگترین اشتباه تحلیلی در واشنگتن عادت به در نظر گرفتن دریای سرخ و خلیج فارس به عنوان میدانهای نبرد جداگانه است، با منابع دریایی جداگانهای که به هر یک اختصاص داده شده است. از دیدگاه ایران، هرمز و باب المندب یک جبهه دریایی واحد را تشکیل میدهند: هرمز خروج هیدروکربنهای خلیج فارس به تمام بازارهای جهانی را کنترل میکند، در حالی که باب المندب ورود آنها به اروپا از طریق کانال سوئز را مدیریت میکند. به طور کلی، این دو راه آبی تقریباً یکسوم از تمام تجارت روزانه نفت را شامل میشوند و فشار آوردن به هر دو به طور همزمان، اختلال کلی در اقتصاد جهانی را افزایش میدهد و توانایی آمریکا برای پاسخگویی را کاهش میدهد.
این همان چیزی است که تهاجم اخیر متحدان ایران علیه عربستان سعودی—که از ماه گذشته با اعلام حوثیها مبنی بر محاصره ترافیک نفتی عربستان از طریق باب المندب آغاز شد، سپس حملات موشکی حوثیها به نفتکشهای سعودی در دریای سرخ و خلیج عدن، و اخیراً گزارشهایی مبنی بر آمادهسازی شبهنظامیان حامی ایران در عراق برای حمله به بنادر و فرودگاههای سعودی—در واقع برای ایران به ارمغان آورده است.
برخی تحلیلگران اقدامهای حوثیها را عمدتاً به اختلافات با عربستان سعودی و تمایل به از سرگیری جنگ داخلی یمن از موضع قدرت نسبت دادهاند. اما در حقیقت، تشدید تنش تقریباً هیچ ارتباطی با رویدادهای داخلی یمن ندارد؛ تمام نشانهها حاکی از آن است که حوثیها به طور مستقیم بر اساس دستورات تهران عمل میکنند. حوثیها از لحاظ خود به خودی، سود چندانی از تجدید محاصره نمیبرند. اما ایران از عمق دریایی صدها مایل دورتر از سواحل خود بهرهمند میشود و واشنگتن را مجبور میکند که از چندین کریدور به طور همزمان با کشتیها و مهمات محدود دفاع کند.

ایران همچنین نیاز به تعدیل تشدید خود را بر اساس سیگنالهای سیاسی آموخته است. یک تلاش واقعی برای بستن کامل هرمز و قطع کامل تردد، فشار مداوم برای یک پاسخ ویرانگر آمریکایی ایجاد میکند.
تنها تبدیل هرمز به یک منطقه پرخطر به تهران این امکان را میدهد که از انکار معقولی برخوردار باشد و پاسخ کمتری را دعوت کند. تا زمانی که تنگه به طور ظاهری “باز” بماند اما با مینهای دریایی پر شده باشد، کاپیتانهای کشتی به طور مستقل تصمیم میگیرند که از عبور ریسک نکنند و ایالات متحده نمیتواند به طور منطقی ایران را به ممانعت مداوم متهم کند. این استراتژی به گونهای تنظیم شده است که زیر آستانهای باقی بماند که توجیهکننده تشدید جنگی باشد که تهران نمیخواهد و از آن به شدت آسیب خواهد دید.
ایران در تلاش است تا “پلیس جهانی” را بیاعتبار کند
جنگ جاری نخستین باری نیست که ایالات متحده در درگیریهای خاورمیانه دخالت کرده است. در دهه 1970، رئیسجمهور جیمی کارتر “دکترین کارتر” را promulgate کرد، نظریهای که بر اساس آن ایالات متحده از نیروی نظامی برای دفاع از منافع ملی خود در خلیج فارس استفاده میکند. جانشین کارتر در مقام، رونالد ریگان، عملیات ارنست ویل را برای حفاظت از نفتکشها در خلیج راهاندازی کرد و کشتیهای کویتی را پس از جنگ ایران و عراق که آزادی ناوبری را به خطر انداخته بود، تحت پرچم آمریکایی قرار داد.
دولتهای جورج بوش و باراک اوباما نیز به طور قاطع به اپیدمی دزدی دریایی سومالی در نزدیکی شاخ آفریقا در اواخر دهه 2000 و اوایل دهه 2010 پاسخ دادند. اگرچه کشتیهای آمریکایی قربانیان اصلی آن بحران نبودند، اما میلیاردها دلار هزینه اضافی بر تجارت جهانی تحمیل کرد، که توسعهای بود که به طور مستقیم برای واشنگتن نگرانکننده بود.
در تمام این موارد، ایالات متحده بازیگر اصلی مسئول رسیدگی به اختلالات منطقهای بوده و انتظار میرود که در آینده نیز چنین باشد. این وضعیت مزیت نامتقارنی برای رقبای منطقهای آمریکا ایجاد میکند. با ایجاد شرایطی که نیروی دریایی ایالات متحده قادر به کنترل کامل آنها نیست، به کاهش جایگاه ایالات متحده در منطقه و تضعیف روابط آن با متحدان محلی کمک میکند.
سیاستگذاران آمریکایی از این عدم تقارن ناامید هستند و این ناامیدی به جاست. چین، به عنوان مثال، به شدت به دریای سرخ و هرمز برای تجارت و واردات انرژی خود وابسته است. این کشور یک پایگاه نظامی در جیبوتی دارد که در دسترس باب المندب قرار دارد و اگر بخواهد میتواند به امنیت منطقه کمک کند. با این حال، پکن تقریباً هیچ کمکی به تأمین امنیت سیستمی که به آن وابسته است نمیکند؛ از سال 2023، این کشور به طور مکرر با حوثیها توافقاتی برای اجازه عبور کشتیهای خود انجام داده و ایالات متحده را مجبور کرده تا مشکل را برای سایرین حل کند.
این ترتیب شاید زمانی قابل تحمل بود که برتری آمریکایی بدون چالش بود و بار رهبری جهانی نسبتاً ارزان بود. اما با گسترش تهدیدات نامتقارن، کاهش موجودیهای سامانههای دفاعی، افزایش توجه به منطقه هند-پاسیفیک و گسترش فاصله بین آنچه واشنگتن تضمین میکند و آنچه میتواند به طور پایدار تأمین کند، این وضعیت به طور فزایندهای غیرقابل تحمل میشود.

استراتژی دریایی ایران برای بازدارندگی
برای مواجهه با این واقعیت جدید، ایالات متحده نیاز دارد تا امنیت دریایی در منطقه را بازتعریف کند. حملات واکنشی و مقطعی آن پس از هر حمله به وضوح نتوانستهاند بازدارندگی را احیا کنند. آنچه اکنون مورد نیاز است، یک رویکرد یکپارچه است که مسیرهای دریایی از خلیج تا سوئز را به عنوان یک تئاتر استراتژیک واحد در نظر بگیرد: توجه فرماندهی یکپارچه، تقسیم بار بیشتر با شرکای اروپایی و منطقهای و دیگر قدرتهای جهانی، اطلاعات متمرکز بر قطع زنجیرههای تأمین که نیروهای نیابتی را مسلح میکنند، قابلیتهای سایبری متمرکز بر هدف قرار دادن شبکهها و حفاظت از کابلهای زیر دریایی و زیرساختهای انرژی که اهداف بعدی واضح هستند.
ایالات متحده همچنین باید به طور قابل اعتماد هزینههایی را بر روی کشورهایی که حملات نیابتی را تسهیل میکنند، تحمیل کند و نه تنها بر روی خود نیابتیها. اگر حوثیها تنگه باب المندب را ببندند، گزینههای ایالات متحده برای انتقامگیری مستقیم از اهداف حوثی محدود است. یک استراتژی مؤثرتر این خواهد بود که عواقب بیشتری را به طور مستقیم بر ایران تحمیل کند و از ظاهرسازی تهران در انکار قابل قبول غفلت کند. بالاتر از همه، باید نشان دهد که میتواند و خواهد توانست به طور قابل اعتماد به بازیگران منطقهای سرکش که قصد کاهش اعتبارش در برابر متحدانش را دارند، آسیب برساند.
پیامدها فراتر از خاورمیانه گسترش مییابد. اگر ایران در ایجاد مدلی موفق شود که در آن پهپادهای ارزان، موشکها، مینهای دریایی و نیروهای نیابتی بتوانند هزینههای نامتناسبی را بر نیروی نظامی قدرتمندترین کشور جهان تحمیل کنند و شریانهای تجارت جهانی را تهدید کنند، دیگران متوجه خواهند شد. هر کشور یا بازیگر غیردولتی که بر یک آبراه حیاتی چشم بپوشد، میتواند آن آبراه را به گروگان بگیرد و عواقب فاجعهباری برای اقتصاد جهانی به همراه داشته باشد.
برعکس، اگر واشنگتن قبل از اینکه این مدل به یک وضعیت عادی جدید تبدیل شود، بازدارندگی قابل قبولی را احیا کند، بیشتر از تنگه هرمز یا باب المندب را محافظت کرده است: آن یکی از اصول تعیینکننده نظم بینالمللی پس از ۱۹۴۵ را دفاع کرده و نشان داده است که ایالات متحده میتواند منابع عمومی جهانی را باز و ایمن نگه دارد—اگرچه دیگر به تنهایی، حداقل با کمک شبکه جهانی متحدان و شرکایش. آن اصل، نه امنیت هر آبراهی، اساس واقعی رهبری آمریکاست.

