حذف سوریه از فهرست حامیان دولتی تروریسم ایالات متحده، فراتر از یک بازنگری سیاستی است. این اقدام نشاندهنده یک بازتنظیم بنیادی در ساختار استراتژیک خاورمیانه است، جایی که یک سوریه قوی به عنوان ستونی از نظم منطقهای ظهور میکند و نه میدان نبردی برای جنگهای نیابتی. به مدت بیش از یک دهه، تکهتکه شدن سوریه به عنوان صحنه عملیاتی برای شبکههای شبهنظامی ایران، نمایش قدرت روسیه و دکترینهای امنیتی ترکیه عمل کرده است.
بلاتکلیفی غربیها این خلأ را تشدید کرد و مؤسسات دولتی را توخالی و نفوذ خارجی را بیچک و چانه گذاشت. آن دوران اکنون در حال پایان است. منطق انزوا دائمی جای خود را به درک این واقعیت داده است که ضعف مزمن دعوتگر مداخله است، در حالی که بهبودی مؤسسهای میتواند کل زیرمنطقهها را پایدار کند. یک سوریه قوی، مدل نفوذ از طریق هرج و مرج که ایران به مدت طولانی پرورش داده است را به چالش میکشد، مدلی که به دولتهای توخالی و گروههای مسلح غیر دولتی متکی بود.
در جای آن، یک چشمانداز رقیب شکل میگیرد: چشماندازی که توسط مؤسسات حاکم، ادغام اقتصادی و اتصال زیرساختی که خلیج فارس را به مدیترانه متصل میکند، هدایت میشود. این تغییر نه تنها وضعیت طرد سوریه را پایان میدهد؛ بلکه مدار الکترونیکی ژئوپلیتیک منطقه را دوباره سیمکشی میکند و شراکتهای اقتصادی را از ظرفیتهای شبهنظامی مهمتر میسازد. مسیر پیش رو نامشخص است، اما پیشفرض واضح است. خاورمیانه در حال کشف دوباره این واقعیت است که نظم سیاسی پایدار از دولتهای توانمند ناشی میشود، نه از عدم وجود آنها. برای اولین بار در یک نسل، آینده سوریه نه بر اساس ظرفیت آن برای ایجاد درگیری، بلکه بر اساس توانایی آن برای جذب سرمایهگذاری و ایجاد اتصال اندازهگیری خواهد شد.
چرا یک سوریه قوی همه چیز را تغییر میدهد
در سیاست بینالملل لحظاتی وجود دارد که یک تصمیم قانونی یا اداری تحولی ژئوپلیتیکی بسیار عمیقتر را فاش میکند. تصمیم اخیر واشنگتن برای حذف سوریه از فهرست حامیان دولتی تروریسم یکی از این لحظات است. این اقدام تنها معکوس کردن یک تعیینکرده چند دههای نیست؛ بلکه نشاندهنده یک درک رو به رشد است که بسیاری از فرضیات پایهگذار سیاست غربی نسبت به سوریه در حال فروپاشی هستند.
برای بیش از یک دهه، از اواسط سال ۲۰۱۱ تا سقوط بشار اسد از قدرت در سال ۲۰۲۴، سوریه به عنوان یک بازیگر کاملاً مستقل عمل نکرد و به جای آن به کانون پروژههای رقیب منطقهای و بینالمللی تبدیل شد. ایران این کشور را به عنوان پلی ضروری برای اتصال تهران به مدیترانه میدید. روسیه آن را به عنوان یک دروازه استراتژیک به خاورمیانه تلقی میکرد. ترکیه شمال سوریه را به عنوان یک حائل امنیتی حیاتی در نظر گرفت. اسرائیل تجزیه دولت سوریه را فرصتی برای بازسازی محیط امنیتی فوری خود میدانست و کنترل بر بلندیهای جولان را تقویت کرده و روابط خود را با دروزیهای سوریه مستحکمتر میکرد. در همین حال، قدرتهای غربی بین تحریمها، انزوا و تعامل محدود نوسان میکردند بدون اینکه یک پایان سیاسی منسجم را بیان کنند.
در میان این فشارها، نهادهای سوریه تضعیف شدند: بازیگران خارجی در داخل کشور نفوذ پیدا کردند، در حالی که دولت مرکزی به تدریج ظرفیت خود را برای حکومتداری از دست داد. امروز، این روند در حال معکوس شدن است.
محدودیتهای انزوا
حذف سوریه از فهرست تروریسم—آخرین اقدام انجام شده توسط دولت ترامپ برای بازگرداندن کشور به جامعه بینالمللی، پس از کاهش گسترده تحریمها در اوایل سال ۲۰۲۵ و لغو قانون سزار در اواخر همان سال—بسیار فراتر از یک اقدام اداری ساده است. این اقدام یکی از مهمترین موانع ساختاری را که مانع از ارتباط دوباره کشور با سیستم مالی بینالمللی میشد، از بین میبرد.
برای سالها، تحریمها و محدودیتهای مرتبط با تروریسم سوریه را به قرنطینه مالی تقریباً کامل دچار کرده بودند. بانکهای بینالمللی از انجام معاملات سوریه اجتناب میکردند، سرمایهگذاران به رغم فرصتهای بالقوه، از ورود به بازار خودداری میکردند و مؤسسات توسعه چندجانبه عملاً از فعالیت در کشور منع شده بودند. پیامدها قابل پیشبینی بود: سقوط نهادهای اقتصادی رسمی بازارهای غیررسمی را تقویت کرد، شبکههای مسلحی که خارج از کانالهای بانکی سنتی فعالیت میکردند را توانمند ساخت، قاچاق مواد مخدر غیرقانونی را تشویق کرد و وابستگی سوریه به بازیگران خارجی را عمیقتر کرد. انزوا سوریه به طور مؤثری بیثباتی منطقهای را نهادینه کرد.
واشنگتن اکنون به نظر میرسد که به این نتیجه رسیده است که انزوا اقتصادی دائمی به ندرت منجر به اعتدال سیاسی میشود، نتیجهای که بسیاری از دولتهای منطقه در سالهای اخیر به آن دست یافتهاند. به مراتب بیشتر، انزوا موجب تضعیف حکومتداری، گسترش نفوذ بازیگران غیر دولتی و ایجاد فرصتهایی برای قدرتهای رقیب به منظور تحکیم حضورشان میشود.

ایران خواهان هرج و مرج در سوریه بود
شاید مهمترین پیامد reintegration سوریه به ایران مربوط باشد. اگرچه ایران روابط نزدیکی با رژیم اسد حفظ کرده است، اما از یک متحد قوی در دمشق کمتر بهرهمند شده است تا از هرج و مرجی که سوریه در منطقه ایجاد کرده است. دکترین منطقهای ایران در جایی شکوفا شده است که نهادهای ملی تضعیف شدهاند: در عراق پس از ۲۰۰۳، در لبنان از طریق حزبالله، در یمن از طریق حوثیها و در سوریه در طول جنگ داخلی.
عمق استراتژیک ایران هرگز عمدتاً از طریق اتحادهای نظامی متعارف ساخته نشده است. اگرچه تهران در جاهایی که میتوانست، این اتحادها را پذیرفت، اما شرایط بسیار مفیدتر یک خلأ نهادی بود که در آن بازیگران غیر دولتی با دسترسی به سلاحهای ایرانی، منابع مالی و ناظران نیروی قدس میتوانستند شکوفا شوند.
بازگشت سوریه به دیپلماسی عربی، هرچند تدریجی باشد، نمایانگر چیزی فراتر از نرمالسازی نمادین است؛ این موضوع به طور مستقیم به معماری ژئوپولیتیکی که ایران دههها برای ساخت آن تلاش کرده است، چالش میکشد. سوریهای که به شبکههای اقتصادی عربی، چارچوبهای سرمایهگذاری خلیج فارس و پروژههای زیرساختی منطقهای پیوسته است، به طور قابل توجهی کمتر به حامیان نظامی خارجی وابسته خواهد شد. چنین انتقالی میتواند به طور بنیادی تعادل نفوذ در داخل کشور را تغییر دهد. برای اولین بار در سالها، نفوذ در سوریه ممکن است به طور فزایندهای نه به قابلیتهای میلیشیا بلکه به شراکتهای اقتصادی، تأمین مالی بازسازی، همکاریهای فناوری و اتصال منطقهای بستگی داشته باشد.

چشمانداز جایگزین خلیج فارس
پاسخ مثبت کشورهای خلیج فارس به تصمیم واشنگتن، بازتابدهنده یک تحول گستردهتر در سراسر جهان عرب است. بر خلاف دهههای گذشته، استراتژی معاصر خلیج فارس عمدتاً بر ثبات منطقهای، توسعه اقتصادی و تابآوری دولتها متمرکز است تا رقابت ایدئولوژیک.
<p
این تغییر اغلب به اشتباه درک میشود. کشورهای خلیج فارس لزوماً به دنبال جایگزینی یک حوزه نفوذ با حوزه دیگر نیستند. بلکه، آنها در حال پیشبرد یک مدل بنیادی متفاوت از نظم منطقهای هستند. رویکرد ایران به شدت به شبکههای نیابتی، گروههای مسلح و گسترش انقلابی وابسته بوده است. در مقابل، کشورهای خلیج فارس به طور فزایندهای بر نهادهای حاکمیتی، ادغام اقتصادی، توسعه زیرساختها، سرمایهگذاری و ظرفیت دولتی تأکید میکنند.
اینها تنها مجموعههای متفاوتی از ابزارهای سیاستی نیستند؛ بلکه نمایانگر دیدگاههای رقیب برای آینده خاورمیانه هستند. یک مدل به تداوم رویارویی میانجامد. دیگری به دنبال این است که ثبات را از نظر اقتصادی ارزشمند و از نظر سیاسی پایدار کند. این تمایز احتمالاً سیاستهای منطقهای را در طول دهه آینده شکل خواهد داد.
معضل استراتژیک اسرائیل
اسرائیل همچنین با یک محیط استراتژیک در حال تغییر مواجه است. برای سالها، ضعف سوریه به اسرائیل مزایای نظامی تاکتیکی ارائه میداد. حاکمیت تکهتکه شده امکان عملیات مکرر در داخل خاک سوریه را با هزینههای سیاسی نسبتاً محدود فراهم میکرد. در واقع، در پایان سال 2024، سوریه قادر به پاسخگویی نبود زمانی که اسرائیل یک کمپین بمباران گسترده علیه انبارها و زرادخانههای سوریه آغاز کرد و به طور مؤثری آنچه را که از ذخایر تسلیحاتی اسد باقی مانده بود، صاف کرد قبل از اینکه دولت جدید بتواند آنها را تصاحب کند.
با این حال، حتی اسرائیل نیز ممکن است به ارزش یک دولت قوی سوری پی ببرد. تاریخ نشان میدهد که کشورهای همسایه به طور مزمن ضعیف به ندرت امنیت پایداری ایجاد میکنند. با فروپاشی نهادهای دولتی، دیگر بازیگران مسلح و سیاسی به طور اجتنابناپذیری برای گسترش نفوذ خود اقدام میکنند. به طور پارادوکسیکال، منافع امنیتی بلندمدت منطقه، از جمله منافع اسرائیل، ممکن است در نهایت کمتر به ضعف سوریه وابسته باشد و بیشتر به بهبودی نهادهای آن. دولتهای پایدار تمایل دارند رفتار پیشبینیپذیرتری نسبت به دولتهای تکهتکه شده تولید کنند.
یک سوریه صلحآمیز خاورمیانه را تثبیت خواهد کرد
نظم منطقهای در حال ظهور به طور فزایندهای نه تنها توسط اتحادهای نظامی بلکه همچنین توسط کریدورهای اقتصادی و شبکههای زیرساختی شکل میگیرد. خلیج فارس دارای سرمایهگذاری قابل توجهی است. ترکیه ظرفیت صنعتی و زیرساختهای لجستیکی را ارائه میدهد. سوریه یکی از ارزشمندترین موقعیتهای جغرافیایی منطقه را اشغال میکند که خلیج فارس، شام و مدیترانه را به هم متصل میکند.
اگر ثبات سیاسی ادامه یابد، سوریه میتواند از یکی از خطوط گسل ژئوپلیتیکی اصلی جهان به یکی از ارزشمندترین مراکز ارتباطی خاورمیانه تبدیل شود. راهآهنها، کریدورهای انرژی و مسیرهای تجاری میتوانند به طور فزایندهای به نقش منطقهای سوریه مرکزیتر شوند و جایگزین درگیری به عنوان اهمیت استراتژیک اصلی کشور گردند. چنین تحولی نمایانگر یک دگرگونی عمیق در نحوه اعمال قدرت در سراسر منطقه خواهد بود.
درس کلی فراتر از سوریه است. خاورمیانه پس از ۲۰۱۱ شاهد ظهور بازیگران غیردولتی به عنوان نیروهای ژئوپلیتیکی عمده بود. شبهنظامیان، شبکههای نیابتی، جنبشهای ایدئولوژیک فراملی و حاکمیتهای تکهتکه شده ویژگیهای تعیینکننده سیاستهای منطقهای شدند.
به نظر میرسد آن دوران اکنون به پایان خود نزدیک میشود. اگرچه گروههای مسلح همچنان در نقاطی از خاورمیانه فعالیت میکنند، اما این نقاط در حال کوچک شدن هستند. با گذشت زمان، منطقه در حال کشف دوباره یک واقعیت ژئوپلیتیکی پایدار است: دولت تنها سازماندهنده بادوام نظم سیاسی باقی میماند.
فصل بعدی سوریه فراتر از دمشق اهمیت دارد. خاورمیانه وارد مرحله استراتژیک جدیدی میشود که در آن جغرافیا ممکن است دوباره به یک دارایی تبدیل شود نه منبعی برای درگیری. بنابراین، اهمیت واقعی تصمیم واشنگتن این نیست که انزواي سوریه را به پایان میرساند، بلکه این است که واقعیت منطقهای وسیعتری را به رسمیت میشناسد که آینده خاورمیانه توسط کشورهایی شکل خواهد گرفت که قادر به ایجاد ثبات و رفاه هستند. پس از یک دهه هرج و مرج، سوریه اکنون راهی به سوی نظم دارد. نباید آن را هدر دهد.

