در یمن، سومالی و سودان، دولت دیگر به درستی عمل نمیکند. این موضوع نه تنها در خشکی بلکه در دریا نیز مشکلاتی ایجاد کرده و این سه کشور را به یک مسئله بزرگ و فوری بینالمللی تبدیل کرده است.
در سواحل دریای سرخ و خلیج عدن، چندین کشور ساحلی در بحران به سر میبرند. در سمت شمال آفریقا، سودان و سومالی هر دو با مشکلات بزرگی مواجه هستند، در حالی که در شبه جزیره عربی، یمن نیز وضعیت بهتری ندارد. این بحرانها جدا از هم نیستند. آنها به یک بحران بزرگتر تبدیل شدهاند که به سه شکل در حال وقوع است.
در اصل، این یک بحران دولتی است، یا بهتر بگوییم، فقدان دولت. در هر یک از این سه کشور، اقتدار دولت به حدی تضعیف شده که دیگر هیچ کنترلی بر سرزمین، چه به صورت جزئی و چه به صورت کلی، وجود ندارد. مجموع سواحل آنها در این آبراههای حساس حدود ۵۳۰۰ کیلومتر است که تنها کمی کمتر از فاصله بین مسکو و پکن است.
این خلأهای حاکمیتی فرصتی را برای فرصتطلبان فراهم میکند که به دنبال دخالت برای کسب نفوذ و سود هستند. مگر اینکه این خطر به چالش کشیده شود، منطقه در چرخهای از انکار و ویرانی گرفتار خواهد ماند، با بیثباتی از باب المندب تا کانال سوئز.
دریای سرخ دیگر تنها یک مسیر حمل و نقل جهانی نیست که عبور کالاها و انرژی را بین اروپا، آسیا و خلیج تسهیل کند. امروز، این دریا به بازتابی از فروپاشی دولتها در سواحل خود تبدیل شده است. وقتی دولت سقوط میکند یا دچار شکست میشود، دریا دیگر به عنوان یک مرز طبیعی که حاکمیت را محافظت میکند عمل نمیکند؛ بلکه به ابزاری برای فشار، ابزاری برای باجخواهی و عرصهای برای اقتصاد سیاه تبدیل میشود.
مشکلات امروز تصادفی جغرافیایی نیستند. بلکه، آنها نتیجهای مستقیم از تلاشهای بازیگران با دستور کارهای خاص هستند. این نتیجه، سواحل طولانی بدون هیچ اقتدار مرکزی برای نظارت بر آنها، بدون نهادهای دولتی با انحصار بر استفاده از زور و اقتصادهای جنگی است که از هرج و مرج و بینظمی تغذیه میکنند.
یمن شکسته
در یمن، دریا دیگر در حاشیه درگیری نیست؛ بلکه بخشی از آن است. باب المندب، یک نقطه تنگ که یکی از حیاتیترین شریانهای تجاری جهان را کنترل میکند، به گروگان حوثیهای مستقر در یمن درآمده است که در حال حاضر بر پایتخت یمن، صنعا، کنترل دارند. به طور کلیتر، تنگه به گروگان بازیگران مسلح غیر دولتی درآمده است که از اختلافات داخلی و تکهتکه شدن سیاسی بهرهبرداری میکنند. در واقع، آنها بر این نقطه تنگ دریایی تسلط یافتهاند.
حوثیها تنها مشکل یمن نیستند. در جنوب، جداییطلبان به شدت با کمکهای خارجی تشویق شدهاند، به حدی که در اواخر سال گذشته، عیدروس الزبیدی، رئیس سابق شورای انتقالی جنوبی (STC)، از نیروهای خود خواست تا چندین استان استراتژیک تحت کنترل دولت قانونی بینالمللی را تصرف کنند، در حالی که نمایندگان این دولت به طور همزمان از عدن اخراج شدند.
بنابراین، مشکلات یمن دیگر محدود به موشکها یا قایقها نیستند؛ آنها ناشی از فروپاشی خود مفهوم دولت هستند که به نوبه خود ناوبری را به خطر میاندازد و رنج میلیونها نفر را طولانیتر میکند. رویارویی که توسط دولت قانونی (نماینده شورای رهبری ریاستجمهوری) و نیروهای سپر ملیاش علیه جداییطلبان انجام میشود، نمیتواند خارج از این زمینه خوانده شود. اقدام سریع برای مهار STC نشاندهنده یک همراستایی جدید علیه میلیشیاها بود.
سومالی و سودان
در سومالی، همان معادله به شکلی دیگر دوباره ظاهر میشود. این کشور یکی از طولانیترین سواحل آفریقا را دارد، یک دولت مرکزی ضعیف مستقر در موگادیشو، مقامات رقیب و گروههای مسلحی که در قاچاق و دزدی دریایی فعالیت میکنند. این وضعیت باعث میشود که سواحل بدون حکومت، قانون بدون اجرا و بنادر هدفی برای شبهنظامیان باشند.
همانند یمن، سومالی با یک نهاد جداییطلب مواجه است که ادعای کنترل بر سرزمین معروف به سومالیلند را دارد. این نهاد خود را یک دولت اعلام کرده و به تازگی توسط اسرائیل به عنوان چنین شناخته شده است، اولین کشور عضو سازمان ملل که این کار را انجام داده است. این موضوع زنگ خطر را برای سایر کشورها در منطقه به صدا درآورد، به ویژه مصر. قاهره پرسید، چرا یک نهاد جداییطلب سومالی به طور دیپلماتیک و عملی حمایت میشود؟
در سودان، یک جنگ داخلی وحشیانه که به سال سوم خود نزدیک میشود، به بحرانی منجر شده که اکنون فراتر از مرزهای این کشور گسترش یافته است. سومالی، سومین کشور بزرگ آفریقا (و ۱۶مین کشور بزرگ جهان) به دلیل اندازه، تاریخ و موقعیت استراتژیک خود، به این معناست که وقتی شروع به تجزیه میکند، عواقب آن تنها در داخل کشور محدود نمیماند. در این مورد، عواقب آن به سواحل کل آفریقا در دریای سرخ سرایت میکند.
یک دولت بدون مرکز معتبر به معنای مرزهای نفوذپذیر، قاچاق سلاح، غارت و سواحل است که به پایگاههای اقدام تهاجمی تبدیل میشوند. به طور خلاصه، زمانی که دولت در خشکی سقوط میکند، ثبات در دریا نیز سقوط میکند.
دولتها درون دولتها
در سودان، جنگ بین نیروهای مسلح کشور (مستقر در بندر سودان) و نیروهای پشتیبانی سریع (RSF) مستقر در دارفور غربی، یک سازمان شبهنظامی قدرتمند است. حمایت نظامی، سیاسی و لجستیکی که ارتش سودان در مبارزه خود علیه RSF دریافت کرده، به یک مجموعه جدید از اتحادها اشاره دارد. این درگیری بین دولت و شبهنظامیان است.
یک دولت درون دولتی در سودان، که با سلاح و پول حمایت میشود، مدل سومالیلند را تکرار خواهد کرد. به همین دلیل، حمایت از دولت مرکزی و ارتش آن تنها به حفظ وحدت سرزمینی مربوط نمیشود، بلکه به رد آن ‘سومالیسازی’ سودان و عدم پذیرش این که تجزیه اجتنابناپذیر است، مربوط میشود.
خطرناکترین جنبه جنگ در این سه کشور، دوام آن است. تجزیه تنها به طولانیتر شدن درگیریها منجر نمیشود؛ بلکه این درگیری را به یک سیستم اقتصادی در خود تبدیل میکند. تعداد بیشتری از شبهنظامیان به معنای منافع بیشتر است، در حالی که یک مرکز ضعیف به معنای عدم تصمیمگیری است. در این خلأ، فرصتطلبان از هرج و مرج بهرهبرداری میکنند و در اقتصادهای جنگی سودهای کلانی به دست میآورند، به گونهای که خود صلح به زودی به تهدیدی تبدیل میشود.
این که جنگ باعث رنج انسانی بیشماری میشود، در جایی که پولی برای به دست آوردن و اهرمهایی برای کسب قدرت وجود دارد، در درجه دوم اهمیت قرار دارد. بدتر از آن، تأثیرات و پیامدهای جنگ به ابزارهایی تبدیل میشوند که در مبارزه علیه صلح به کار گرفته میشوند. قحطی، آوارگی، اختلال در آموزش و تخریب خدمات عمومی همگی راههایی هستند برای حفظ کنترل و به تعویق انداختن راهحلهای احتمالی.
زمان استفاده از تعابیر دیپلماتیک خاکستری به پایان رسیده است—این یک بحران است که نیاز به صحبت صریح دارد. هیچ راهحلی برای این مشکل منطقهای بدون بازگرداندن دولت مرکزی وجود ندارد. این نه یک شعار ایدئولوژیک است و نه نوستالژی برای دیکتاتوریهای گذشته. این، به سادگی، حداقل مورد نیاز برای جلوگیری از یک فروپاشی فاجعهبار است.
یک دولت میتواند به عنوان یک واحد جمعی با انحصار در استفاده مشروع از زور، وحدت در تصمیمگیری حاکمیتی، خزانهای واحد که منابعی مانند مالیات را جمعآوری میکند و ارتشی واحد که تابع قانون اساسی و دولت است، نه وفاداریهای هویتی و زیر دولتی، تعریف شود. بدون این موارد، بهترین چیزی که هر توافق سیاسی میتواند انجام دهد، مدیریت بحران است، نه حل آن.
یک دستورالعمل برای هرج و مرج
تجربه یمن، سومالی و سودان نشان میدهد که از هم پاشیدن دولت به نام آرزوهای محلی یا آنچه که بهعنوان “تعادل واقعیتها” تصور میشود، نه صلح و نه عدالت به ارمغان میآورد. بلکه، این امر به ظهور جنگسالاران با ظواهر سیاسی منجر میشود. تمرکززدایی اداری میتواند به توسعه کمک کند، اما از هم پاشیدن حاکمیت همواره دستورالعملی برای هرج و مرج بوده است. یک دولت قوی، عادل و توانمند برای حفاظت از تنوع، حقوق و توسعه ضروری است.
در غیاب چنین دولتی، منابع غارت میشوند، بنادر برای فعالیتهای غیرقانونی استفاده میشوند و ثروت بدون مالیات به سرعت از مرزها ناپدید میشود. این یک نقص جزئی نیست؛ بلکه نتیجه مستقیم یک مرکز غایب است. زمانی که آن منابع (که باید به خزانه کشور افزوده شوند) در واقع به سوختی برای جنگ تبدیل میشوند، مردم به حاشیه میروند و کمکهای بشردوستانه به درمانی تسکینی تبدیل میشود، نه درمانی واقعی. کمک بدون دولت صلح نمیسازد. این در یک اقتصاد هرج و مرج مدیریت میشود.
پیامی که باید بهطور منطقهای و بینالمللی درک شود، ساده اما تیز است: امنیت دریای سرخ در دریا آغاز نمیشود، بلکه در خشکی آغاز میشود. ناوهای جنگی میتوانند به طور موقت از کشتیهای غیرنظامی محافظت کنند؛ اما آنها دولت را بازسازی نمیکنند و تهدید را پیشگیری نمیکنند. تنها دولتهای همبسته میتوانند دریا را از منبع باجخواهی به فضایی برای توسعه، تجارت، ترانزیت و ادغام تبدیل کنند.
قربانیان یک خلأ
سودان، سومالی و یمن بار سنگینی بر دوش منطقه نیستند؛ بلکه قربانیان یک خلأ هستند که پایان یا راه حلی واضح ندارد. برخورد با آنها به عنوان بحرانهای بشردوستانه یا مسائل امنیتی جداگانه، به معنای از دست دادن اصل موضوع است. برای جامعه بینالمللی، عدم اقدام به معنای پذیرش نقشههای پارهپاره، سواحل بدون حاکمیت و دریای سرخ است که در لبه خطر دائمی زندگی میکند.
گزینه دیگر این است که بهطور جدی در بازسازی دولت سرمایهگذاری کنیم نه به عنوان تزئین سیاسی، بلکه به عنوان ستون فقرات ثبات. بازگرداندن این کشورها به عنوان دولتهایی که از مرزهای خود محافظت میکنند و وحدت، اقتدار و کنترل بر قلمرو دولت را اعمال میکنند، یک درخواست نظری یا یک تجمل سیاسی نیست؛ بلکه برای بقای منطقه ضروری است. اقدام به تأخیر افتاده تنها به نفع کسانی است که از هرج و مرج تغذیه میکنند.
تقویت دولت مرکزی لزوماً به معنای یک دولت سرکوبگر یا مرکزی نیست که تنوع را محو کند. بلکه، به اصل حاکمیت اشاره دارد. یک دولت حاکم، دولتی است که تصمیمات خود را میگیرد و آنها را اجرا میکند، یک ارتش واحد که تابع قانون اساسی و قوانین کشور است، یک نیروی پلیس که قانون را اجرا میکند و یک خزانه واحد که درآمدها را جمعآوری و سپس بهطور شفاف هزینه میکند.
بازسازی قدرت مشروع دولت و تصمیمگیری اقتصادی به معنای انکار تنوع محلی نیست، بلکه از آن محافظت میکند. این میتواند سپس بهطور اداری در خدمات و شهرداریها تمرکززدایی شود، در حالی که حاکمیت مرکزی در زمینههایی مانند امنیت، مرزها، سیاست خارجی و منابع استراتژیک حفظ میشود. این یک دستورالعمل است که برای صدها سال کار کرده است. و برای صدها سال، شکست یک دولت ویرانی به بار آورده است. زمان آن است که درسهای گذشته را به کار ببندیم و آنچه را که هرگز نباید رها میشد، دوباره احیا کنیم.

