چگونه آمریکا کنترل خود بر روی آبراههای جهانی را از دست داد، داستانی از شکست ناگهانی نیست، بلکه فرسایش ساختاری آهستهای است. بسته شدن تنگه هرمز تنها آنچه را که پهپادهای ارزان و کاهش صنعتی از قبل تعیین کرده بودند، نمایان کرد: چگونه آمریکا محاسبات اقتصادی کنترل دریایی را از دست داد و برتری بینظیر را با بیاهمیتی غیرقابل تحمل عوض کرد.
چگونه آمریکا در دریای سرخ باخت
بسته شدن تنگه هرمز توسط ایران و ناکامی ایالات متحده در بازگرداندن جریان آزاد ترافیک دریایی، توجه را به این نکته جلب کرده است که اقتصاد جهانی چقدر به توانایی کشتیها برای عبور بدون مانع از آبراههای کلیدی وابسته است و این حق چقدر شکننده است. اما قبل از بسته شدن این تنگه، یک دوره طولانی از دریاهای آزاد در حال پایان بود.
نقاط بحرانی دریایی در سراسر جهان با خطرات جدیدی مواجه شدهاند. به عنوان مثال، از اواخر سال 2023، شبهنظامیان حوثی تحت حمایت ایران در یمن، عبور از دریای سرخ را محدود کرده و مجبور کردهاند که حملکنندگان بزرگ از کانال سوئز و تنگه باب المندب دور شوند.
از حداقل سال 2022، چین تمرینات و فعالیتهای به طور فزایندهای تهاجمی را در اطراف تنگه تایوان انجام داده است که نگرانیهای زیادی درباره آسیبپذیری زنجیرههای تأمین نیمههادیها ایجاد کرده است. جنگ ترکیبی روسیه در دریای بالتیک، موفقیت غیرمنتظره اوکراین در حمله به کشتیهای روسی در دریای سیاه و حتی کمپین مرگبار ایالات متحده علیه قایقهای متهم به قاچاق مواد مخدر و تعقیب داغ تانکرهای ناوگان سایه، همگی تأثیر تصور اینکه اقیانوسها نسبتاً آزاد برای ناوبری هستند را به شدت متزلزل کردهاند.
این چالشهای شتابان برای ناوبری آزاد، سیستم تجاری قبلاً باز را تکهتکه میکند. در طول هشت دهه پس از جنگ جهانی دوم، کسانی که در تجارت دریایی تجاری مشغول بودند—که تقریباً 80 درصد از تجارت جهانی را تشکیل میدهد—به طور کلی میتوانستند این نوع تهدیدات را نادیده بگیرند.
چارچوبی از معاهدات چندجانبه و هنجارهای قانونی نظم را در مناطق ساحلی (مناطق ساحلی و تنگههای باریکی که تجارت را هدایت میکنند) برقرار کرده است که پیشتر تحت کنترل هر کسی بود که میتوانست به طور مؤثر بر آنها تسلط یابد. با قدرت نظامی بینظیر در طول بخش عمدهای از این دوره، ایالات متحده این منطقه نسبتاً آزاد تجارت را تحت نظارت داشت. اکنون، گسترش چالشها برای ناوبری آزاد، سیستم تجاری باز جهان را تهدید میکند. واشنگتن هنوز بر بلندیها و عمقهای استراتژیک تسلط دارد و نیرویی از هواپیماها، ناوها و زیردریاییهای توانمند جهان را به کار میگیرد و همچنین بر ارتباطات فضایی تسلط دارد. اما تغییرات در الگوهای تجاری، فناوری نظامی و اقتصاد جنگ، کارایی قدرت نظامی ایالات متحده را در مناطق ساحلی مورد منازعه تضعیف میکند.
مانند وایل ای. کایوتی که از صخره میافتد و تا زمانی که به پایین نگاه نکند در هوا معلق میماند، واشنگتن بهطور دیرهنگام متوجه شده است که قدرت نظامیاش نمیتواند برای بلندپروازیهای جهانیاش کافی باشد. بدون توانایی کنترل آبراههای حیاتی، تنگهها و سایر مناطق ساحلی، ایالات متحده دیگر نمیتواند بهطور قابل اعتمادی سیستم اقتصادی را که دوره بیسابقهای از آزادی و رفاه را پشتیبانی کرده است، تأمین کند. امروز، هم بازیگران کوچک و هم بزرگترین رقیب ایالات متحده، چین، دیگر نیازی به چالش مستقیم برتری نظامی متعارف ایالات متحده در این حوزهها ندارند. آنها میتوانند بهطور غیرمستقیم و نامتقارن این کار را انجام دهند، با استفاده از پهپادها و موشکهای ارزان اما با برد طولانی یا ابزارهای اقتصادی که دسترسی آزاد را بدون شلیک یک گلوله جلوگیری میکنند.
حتی اگر ایالات متحده منابع فوقالعادهای را برای تلاش در جهت بازگرداندن کنترل بالا بر منابع عمومی سرمایهگذاری کند، بازگرداندن نظم دریایی قدیمی دیگر هدف واقعبینانهای نیست. تغییرات اساسی در فناوری نظامی و تولید صنعتی، قابلیت اساسی یک نظم واقعاً باز را تضعیف میکند. مواجهه با این تغییر ساختاری یک چالش نسلی است که باید با پذیرش این واقعیت آغاز شود که روش جنگ آمریکایی با جغرافیای استراتژیک و اقتصادی دنیای معاصر همخوانی ندارد.

دقیقاً چگونه آمریکا آزادی عمل خود را از دست داد
آزادی عمل
ترتیب دریایی مدتهاست که با تنشی میان تمایل دولتها به ناوبری آزاد در دریاها و وسوسه آنها برای کنترل فضای دریایی تعریف شده است. بین اوایل قرن هجدهم و میانه قرن بیستم، این خواستههای متضاد با قاعده معروف به قاعده شلیک توپ reconciled شد، یک رسم که طبق آن، اقتدار یک دولت بر دریا تنها به اندازهای که توپهایش میتوانستند برسند، گسترش مییافت، دامنهای که حدود سه مایل دریایی در نظر گرفته میشد.
این قاعده عرفی، که تنها توسط قدرتهای استعماری شناخته شده بود، به قویترین ناوگانهای دریایی و تجاری اجازه میداد تا بر منابع دریایی تسلط یابند و امپراتوریهای جهانی بسازند در حالی که به سایر دولتها حداقل مقداری کنترل بر نزدیکترین سواحل خود را تضمین میکرد. در عمل، این قاعده مزایای زیادی را به تعداد محدودی از قدرتهای دریایی، به ویژه امپراتوری بریتانیا، اعطا کرد. کشتیهای پیشرفته و پایگاههای دریایی دوردست آنها، اولین مسیرهای تجاری واقعاً جهانی را ایجاد کرده و سایر دولتها را که قادر به اعمال قدرت فراتر از نوار ساحلی باریک نبودند، تحت سلطه قرار دادند.
این توافق در اوایل قرن بیستم شروع به فروپاشی کرد، با ظهور جنگهای مدرن زیر دریایی و مین و پیشرفت فناوری تسلیحاتی که دامنه حمله را از هوا، زمین و دریا گسترش داد.
پس از جنگ جهانی دوم، قاعده سنتی شلیک توپ به تدریج زیر یک ساختار چندجانبه پیچیده دفن شد، که با کنوانسیونهای ژنو در 1958 آغاز و به سومین کنوانسیون سازمان ملل متحد در مورد حقوق دریاها (UNCLOS III) در 1982 رسید. حداقل روی کاغذ، این قوانین رسمی به همه دولتهای ساحلی حقایق جغرافیایی مشخصی را اختصاص دادند—مناطق قضایی که توسط معاهده تعیین شده بودند، نه توسط تناژ دریایی یا توپخانه ساحلی. همه دولتها از آزادی ناوبری، پرواز و نصب کابلهای زیر دریایی در هر جایی خارج از دریای سرزمینی کاملاً حاکمیتی 12 مایلی برخوردار بودند.
واشنگتن به نگهبان این چارچوب تبدیل شد—یک متعادلکننده فراساحلی که در فاصله جغرافیایی راحتی عمل میکرد، با قدرتی که از ناوهای بسیار مانورپذیر، زیردریاییهای پنهان، ناوهای کروز و ناوشکنهای آبهای آبی و هواپیماهای پنهان پرتاب میشد. با قوانین رسمی معاهدهای که توسط قدرت formidable نظامی ایالات متحده و حضور ubiquitous آن پشتیبانی میشد، هر کشتی تجاری که در اقیانوسهای جهان حرکت میکرد، در زمان صلح از سطح بیسابقهای از امنیت برخوردار بود. این دوره از حقوق معاهدهای چندجانبه الگوی عمومی دسترسی آزاد به منابع و بازارها در هر جا را نهادینه کرد و دورهای از جهانیسازی بدون قید و شرط را آغاز کرد.
اگرچه کشورهای دیگر قابلیتهای موشکی، هوایی و دریایی را به کار گرفتند که میتوانستند به مراتب فراتر از مناطق ساحلی خود گسترش یابند، قدرت آمریکا پایهگذار سیستمی بود که در آن بیشتر کشورها بهرهمند شدند و تعداد کمی به چالشهای علنی پرداختند. البته در برخی مواقع، واشنگتن نیز خود را به قدری قدرتمند میدید که از محدودیتهای حقوق بینالملل معاف باشد و به طور سرسختانه، به عنوان مثال، از پیوستن رسمی به کنوانسیون حقوق دریاها (UNCLOS III) به دلیل نگرانیهای نسبتاً جزئی درباره رژیم استخراج از بستر دریا امتناع میکرد. با این حال، تعهد ایالات متحده به ناوبری آزاد همچنان یک هنجار اساسی بود، یک چک قابل اعتماد بر قابلیتهای قدرتنمایی که به سمت دریا پیش میرفت.
تا آغاز قرن بیست و یکم، ایالات متحده به آنچه که بارری پوزن، در سال 2003، “کنترل مشترک” نامید، دست یافته بود: توانایی بینظیر برای استفاده از اقیانوسها، هوا و فضا برای مقاصد نظامی، همراه با ظرفیت انکار استفاده مشابه به دشمنان در زمان درگیری. پوزن همچنین با احتیاط مرزهای این کنترل را مشخص کرد. او استدلال کرد که ایالات متحده در فضای هوایی زیر 15,000 پا یا در اقیانوس در فاصله چند صد مایلی از یک ساحل نسبتاً خوب دفاع شده، آسیبپذیر است.
دو دهه قبل از اینکه ترکهای کنترل مشترک آمریکا به طور کامل نمایان شود، او به درستی قدرتهایی را که احتمالاً به آزمایش این مرزها میپرداختند، نام برد: چین و ایران. اگرچه زیردریاییهای ایالات متحده بر فضای نبرد زیر دریا سلطه داشتند و نیروی هوایی آن در ارتفاعات بالا حاکم بود، این کنترل بدون چالش به طور ضروری در نزدیکی سرزمینهای دشمن نازکتر میشد.
شکافهای عمیق که توضیح میدهند چگونه آمریکا باخت
شکافهای عمیق
با این حال، استراتژیهای دفاعی پنتاگون به طور مکرر به مفهوم پوزن استناد میکردند و آن را به حوزههایی گسترش میدادند که او به صراحت از آنها مستثنی کرده بود، از جمله فضای سایبری. واشنگتن به این باور رسید که هم کنترل تقریباً بدون محدودیتی بر بالاترین ارتفاعات، عمیقترین عمقها و خطرناکترین سواحل دارد و هم اینکه باید این کنترل را حفظ کند—تا بتواند تقریباً در هر جا، در هر زمان، و در یک لحظه اقدام کند.
اما کنترل ایالات متحده بر مشترکات، و به ویژه آبهای ساحلی، همیشه محدودتر از آنچه در اسناد استراتژیک پنتاگون تصور میشد، بود. این فرضیات اکنون در سختترین آزمون خود در تنگه هرمز قرار دارند و چارچوبهای نظامی، قانونی و اقتصادی که آزادی ناوبری را پشتیبانی میکردند، تحت فشارهای جدید و فزاینده در حال تضعیف هستند.
موشکهای دقیق با برد بلند و پهپادهای ارزانقیمت که از توپخانههای متحرک شلیک میشوند، اکنون میتوانند تقریباً هر چیزی را که هزاران مایل از ساحل دور است هدف قرار دهند و هر چیزی را که زیر ۱۰۰,۰۰۰ فوت بالای سطح زمین پرواز میکند به چالش بکشند. این پیشرفتها در فناوری تهاجمی باعث بازگشت به میانگین تاریخی شده است. قانون شلیک توپ دوباره خود را تحمیل میکند، زیرا برد یک “توپ” بهطور چشمگیری افزایش یافته و دشمنان شروع به آزمایش فرضیهای کردهاند که ارتش ایالات متحده غیرقابل لمس و همهجا حاضر است. برای طیف وسیعتری از بازیگران، بهمراتب آسانتر شده است که دسترسی به نقاط تنگهای را که تجارت جهانی روزگاری بهراحتی از آن عبور میکرد، به تأخیر بیندازند یا آن را انکار کنند.
با این حال، در نهایت، تغییرات در فناوری نظامی تنها بهطور جزئی مسئول فروپاشی آزادی ناوبری هستند. تعادلهای تهاجم و دفاع بهطور اجتنابناپذیری تغییر میکنند. اما تغییر در اقتصاد دفاع و تجارت چالش عمیقتر و پایدارتر است. حوثیها در یمن میتوانند یک پهپاد تهاجمی را با چند هزار دلار خریداری کنند؛ برای رهگیری آن، ایالات متحده از یک رهگیر استفاده میکند که هزینهاش تقریباً ۲ میلیون دلار است. برای مقابله با یک موشک شاهد که ایران میتواند آن را به قیمت حدود ۳۵,۰۰۰ دلار بهدست آورد، به یک گلوله پاتریوت ۳ میلیون دلاری نیاز است.
در تقریباً سه سال تلاش برای بهطور کامل ناکام گذاشتن کمپین حوثیها برای مختل کردن حمل و نقل دریایی در دریای سرخ، نیروی دریایی ایالات متحده حدود ۲ میلیارد دلار برای مهمات صرف کرده است تا از کشتیهای خود محافظت کند—قبل از اینکه هزینههای مربوط به خدمه و نگهداری این کشتیها و هواپیماها، هزینههای فرصت عدم استقرار آنها (یا عدم استقرار آنها در جاهای دیگر) و آسیبهای غیرقابل اندازهگیری به اعتبار ناشی از مبارزه با یک میلیشیا نامنظم به تساوی را حساب کنیم. برای جلوگیری از خطر، شرکتهای بزرگ حمل و نقل دریایی—و نیروهای دریایی ایالات متحده—ادامه دادهاند که از راه دورتر به دور کیپ امید بروند.
در حال حاضر، هر دفاعی از آزادی ناوبری در سواحل متنازع، محدود به یک پایگاه صنعتی دفاعی است که سالها طول میکشد تا مهمات را دوباره پر کند. در آمریکا، یک سرآشپز ماهر در حال تهیه شامهای آهسته و با کیفیت است، اما دشمنان آنها اکنون آشپزهای سریع هستند که وعدههای غذایی آمادهای را با اجزای تجاری تأمینشده توسط مازاد صنعتی عظیم چین تهیه میکنند. محاسبات استراتژیک چین در چنین شرایطی کاملاً واضح است: هر رهگیر کمیاب ایالات متحده که برای مقابله با یک پهپاد کوچک دشمن استفاده میشود، یک رهگیر است که ایالات متحده نمیتواند علیه تهدیدات بسیار توانمندتر و متعددتر در اقیانوس آرام استفاده کند.

چگونه آمریکا باخت به تراژدی مشترک تبدیل میشود
تراژدی مشترک
در عمل، ایده واشنگتن مبنی بر اینکه باید بر هر دریا در تمام زمانها تسلط داشته باشد، بارهای غیرقابل مدیریتی را بر دوش پنتاگون گذاشت، که به استراتژی، پایه صنعتی و مدل اقتصادیای گرفتار شد که دیگر برای هدف خود مناسب نبود. تا سال ۲۰۱۳، زمانی که نیروی دریایی ایالات متحده شروع به استقرار پیشرفته کشتیهای جنگی ساحلی (کشتیای که برای آبهای ساحلی متنازع طراحی شده بود) کرد، این کشتی نتوانست ثابت کند که طراحی مدولار و تسلیحات سبک آن برای عملیات مورد نظر کارایی دارد.
این آزمایش ناموفق به ناوچههای کلاس کانستلاسیون منجر شد، که یک کشتی جنگی کوچک دیگر بود که قبل از اینکه هیچیک از کشتیهای این کلاس به آب بیفتند، کنار گذاشته شد. هر دو برنامه به دلیل نارساییهای قابل اجتناب در فرآیند خرید و پایه صنعتی ایالات متحده با مشکل مواجه شدند، اما همچنین به این دلیل که کشتی جنگی ارزانقیمت با خدمه به طور کامل از بین رفته بود، ناکام ماندند. این کشتیها برای بقا در نبردهای سطح بالا که رقابت قدرتهای بزرگ نیاز دارد، بسیار آسیبپذیر بودند و هزینه آنها برای استفاده به عنوان نیروی انبوه در برابر تسلیحات ارزان و دقیق بسیار بالا بود. در کارخانههای کشتیسازی و تنگهها، یک قانون جدید شلیک توپ به تدریج تسلط ایالات متحده بر دریا را تضعیف کرده و هیچ زمین میانی سودآوری باقی نگذاشته است.
در همین حال، چین در حال پیگیری برنامهای برای مدرنیزاسیون نظامی بود که به منظور به چالش کشیدن کنترل کامل ایالات متحده بر آبهای جهانی طراحی نشده بود، بلکه هدف آن انکار فضای دریایی، هوایی، زیرآبی و اطلاعاتی محلی به رقیب تنها خود بود.
گزارش سالانه پنتاگون درباره قدرت نظامی چین این سیستم انکار منطقهای را به عنوان مجموعهای از حلقههای برد، قوسهای هممرکز که از سواحل سرزمین اصلی چین تابش میکنند، توصیف میکند که هر یک نشاندهنده دسترسی نوع خاصی از موشک است. سیستمهای موشکی کوتاهبرد و میانبرد چین اکنون در دریاهای نزدیک خود اشباع شدهاند و مجموعهای از موشکهای کروز پرتابشده از زیردریایی و بمبافکن میتوانند پایگاههای ایالات متحده در اقیانوس آرام مرکزی را هدف قرار دهند. این سیستمها به مراتب پیشرفتهتر از پهپادهای حوثی هستند. اما استراتژی پشت آنها بر همان اصل عمل میکند: کمیت بر کیفیت غلبه خواهد کرد. این استراتژی در نهایت ریشه در یک منطق اقتصادی دارد.
مقیاس پایه صنعتی چین امکان دسترسی قهری را فراهم میکند که احتمالاً دسترسی و مانور آزاد را که برنامههای استراتژیک ایالات متحده به آن وابسته است، شکست میدهد. یکی از جبرانکنندههای این نقیصه مقیاس این است که ایالات متحده هنوز در ناوگان زیردریایی خود یک مزیت واضح و شاید پایدار دارد. چین در ساخت زیردریاییهای هستهای قابل مقایسه با مشکل مواجه است. روسیه قابلیتهای نزدیک به همتای خود را در اختیار دارد (که تا کنون از انتقال آن به چین خودداری کرده است)، اما با محدودیتهای شدید ظرفیت مواجه است، بهویژه از زمانی که در سال ۲۰۲۲ به اوکراین حمله کرد.
با این حال، حتی این مزیت نیز در حال کاهش است زیرا حسگرهای ثابت و متحرک زیرآبی جدید—بسیاری از آنها در اقیانوس آرام غربی متمرکز شدهاند—پنهان شدن زیردریاییها را به طور فزایندهای دشوارتر میکند. پهپادهای اوکراین ناوگان دریای سیاه روسیه را به شدت آسیبپذیر کردهاند—این یک دستاورد واقعاً شگفتانگیز برای کشوری است که نیروی دریایی ندارد و شاید قویترین مثال از ماهیت به شدت مختلکننده قاعده جدید شلیک توپخانه باشد.
رقابت زیرآبی حتی عمیقتر میرود—به بستر دریا، جایی که کابلهای قدرت، انرژی و دادههای فیبر نوری میتوانند بهراحتی قطع شوند و تنها با هزینههای زیاد در زمان و منابع تعمیر شوند.
قایقهای ماهیگیری ساده و بارجها میتوانند کابلها را با لنگرهای کشیده قطع کنند و این کار را بهطور مکرر در دریای بالتیک و تنگه تایوان انجام دادهاند. انواع حسگرهای صوتی جدید—از جمله آنهایی که در کابلهای داده ادغام شدهاند—و دیگر حسگرهایی که امضاهای مغناطیسی، هیدرودینامیکی و لرزهای را شناسایی میکنند، پنهان شدن زیردریاییها را دشوارتر میسازند. چین بهویژه به شدت در حسگرهای زیرآبی ثابت و متحرک سرمایهگذاری کرده است. این شبکه ممکن است از نظر دامنه جغرافیایی و کارایی اثباتشده به سیستمهای آمریکایی کمبود داشته باشد، اما به شدت در اقیانوس آرام غربی متمرکز است—که پکن آن را به عنوان تنها صحنه احتمالی درگیری قدرتهای بزرگ مینگرد—به عنوان یک “دیوار بزرگ زیرآبی.”
به جز چالش مستقیم چین در اقیانوس آرام غربی، قدرت دریایی ایالات متحده توسط یک ناوگان رقیب غصب نمیشود بلکه توسط تاکتیکهای نامتقارن که بهطور قابل توجهی زیر عمقهای تعیینشده زیردریاییهای نیروی دریایی ایالات متحده قرار دارند، تهدید میشود.
در همین حال، در بالای سر، تصاویر و ارتباطات تجاری ارزان و بهراحتی در دسترس که توسط ماهوارههای روسی و چینی فراهم شدهاند، اکنون آگاهی میدان نبرد و دقت هدفگیری یک ابرقدرت را به دشمنانی ارائه میدهند که نمیتوانند منابع و پیچیدگیهای فنی لازم برای ایجاد صورتهای فلکی خود را فراهم کنند. بهطور کلی، ابزارهای بهطور گستردهای پخششده، بهطور قابلتوجهی مؤثر و اغلب غیرقابل انتساب اکنون با هزینههای ناچیز در دسترس هستند. این روند برای شیوه جنگی آمریکایی که به سیستمهای دقیق و گرانقیمت اهمیت میدهد، خوشایند نیست—و همچنین وعدهای برای از سرگیری سریع دوران ناوبری تجاری آزاد نمیدهد.

از کار افتادگی غیرقابل پیشبینی و چگونگی شکست آمریکا
از کار افتادگی غیرقابل پیشبینی
در سال ۱۹۸۰، رئیسجمهور ایالات متحده، جیمی کارتر، دکترین کارتر را اعلام کرد و خلیج فارس را به عنوان یک منافع کلیدی آمریکایی شناسایی کرد و اعلام کرد که هرگونه تلاش دیگر بازیگر برای کنترل این منطقه ساحلی با قاطعیت پاسخ داده خواهد شد. این موضع، نیازهای نفت و گاز ایالات متحده در آن زمان را منعکس میکرد.
اما در چند دهه گذشته، انقلاب شیل ایالات متحده را به یک صادرکننده خالص انرژی تبدیل کرده است و نفت و گاز عبوری از تنگه هرمز اکنون به طور عمده به آسیا، به چین و همچنین به متحدان ایالات متحده در شرق آسیا جریان دارد. تعهد ایالات متحده به حفظ باز بودن تنگه به یک خدمت رایگان برای رقیب استراتژیک اصلیاش و مشتریان متحدی که از تقسیم هزینه خودداری میکنند، تبدیل شده است—هزینهای که با مهمات، هواپیماها، کشتیها و دیگر منابع کمیاب که استراتژی کلان ایجاب میکند باید در اقیانوس آرام قرار گیرد، پرداخت میشود.
هزینههای فرماندهی بر دیگر آبراههای مورد منازعه دیگر به صرفه نیست. رقابت استراتژیک ایالات متحده با چین عمدتاً نظامی نیست، بلکه بیشتر در میدانهای اقتصادی، فناوری و صنعتی در حال شکلگیری است. چین به دنبال برتری از طریق تسلط بر پردازش مواد معدنی حیاتی و تولید کالاهای واسطهای مورد نیاز برای فناوریهایی مانند رادارها و یخچالها بوده است. منابع ایالات متحده باید به سمت ساخت ظرفیت صنعتی هدایت شود نه آمادهسازی برای نبردهای دریایی قاطع علیه رقبایی که ترجیح میدهند بازی متفاوتی را انجام دهند. و با افزایش قیمت کنترل آبهای مورد منازعه، مزایای تلاش برای انجام این کار بیشتر کاهش مییابد.
حمله تمامعیار چین به تایوان یا درگیری نظامی مستقیم با ایالات متحده در چند سال آینده بسیار بعید به نظر میرسد. چنین حمله قاطعی انتخاب منطقی نیست وقتی که پکن هنوز کارتهای با ارزشتری برای بازی دارد. نیروی نظامی چین، قدرتمندترین سلاح آن نیست—بلکه توانایی اثباتشدهاش برای مختل کردن تجارت بدون شلیک یک گلوله است. با استفاده از کنترلهای صادراتی و دیگر مقررات، اقدامات جدید “مسدودکننده” که رژیم تحریمهای پکن را در برابر ایالات متحده قرار میدهد، و فهرستی از اقدامات تجاری قهری که به خوبی مورد استفاده قرار گرفتهاند، چین در حال به چالش کشیدن تلاش نیروی دریایی ایالات متحده برای تأمین جریانهای اقتصادی آزاد از طریق آبراههای جهانی بدون آغاز یک رویارویی نظامی قاطع است.
چین در حال حاضر به قدرت دریایی پیشرو جهان تبدیل شده است، اگرچه هنوز به قدرت دریایی پیشرو تبدیل نشده است. بیش از نیمی از کشتیهای تجاری جهان اکنون در کارخانههای کشتیسازی چین ساخته میشوند و این کشور بزرگترین شبکه بندرهای داخلی و خارجی را دارد؛ چین به دلیل صنایع دریاییاش، نه به خاطر قدرت دریاییاش، به ملت پیشرو تجاری جهان تبدیل شده است. مقیاس صنعتی خالص، تقاضا برای منابع و تولید صنعتی، پکن را به بازیگر مرکزی و پتانسیل مختلکننده در بسیاری از زنجیرههای تأمین جهانی تبدیل کرده است.
این تهدید اقتصادی نامتقارن کارایی روشهای نظامی کنترل دریاها را تضعیف میکند. پکن در حال حاضر رهبران ملی و شرکتی را که نمیخواهند از بازار چین کنار گذاشته شوند، مجبور به انتخاب بین چین و واشنگتن میکند.
اخیراً، تحلیلگران چینی شروع به توصیف رابطه دوجانبه بین کشورشان و ایالات متحده به عنوان “بنبست استراتژیک” کردهاند—رقابتی که در کوتاهمدت غیرقابل پیروزی است اما به تدریج به نفع چین خواهد بود زیرا موقعیت ساختاری آمریکا تضعیف میشود. اگر رویکرد چین این باشد که درگیریهای طولانیمدت در زمان صلح را قیمتگذاری کند به جای اینکه نتیجهای را تحمیل کند، آنگاه واکنشهایی که به طور طبیعی به واشنگتن میآید—استفاده سریع از نیروی نظامی و تحمیل تعرفهها و رژیمهای تحریمی گسترده—به طرز معکوس، ناوبری آزاد و اقتصادهای باز را که نظام تحت رهبری ایالات متحده را تعریف میکند، تضعیف میکند.

آیندهای از اقیانوسهای تکهتکه و چگونگی شکست آمریکا
آیندهای از اقیانوسهای تکهتکه
اجماع دیرینه در واشنگتن که اقیانوس هند-آرام به عنوان مرکز ثقل استراتژیک در قرن بیست و یکم باقی مانده است، صحیح است. این تنها صحنهای است که ایالات متحده با یک نیروی نظامی بالقوه برتر مواجه است و احتمالاً کانون رشد اقتصادی در چند دهه آینده خواهد بود. تعادل موفق چین و حفظ دسترسی تجاری به این منطقه بستگی به این دارد که آیا سیاستگذاران آمریکایی میتوانند استراتژی نظامی کشور را با واقعیتهای اقتصادی همراستا کنند یا خیر. رقابت استراتژیک بلندمدت نیاز به حفظ مزایای تاکتیکی بیش از این دارد. سوال نهایی این است که آیا یک نظم اقتصادی باز که توسط ناوبری آزاد حمایت میشود، ارزش حفظ کردن دارد و با چه هزینهای.
ممکن است واشنگتن بتواند کارگاههای کشتیسازی خود را بازسازی کرده و انبارهای خود را پر کند؛ دفاعهای ارزان و قابل از بین رفتن را به تعداد مورد نیاز برای تسلیحات ارزان و قابل از بین رفتن طراحی و بسازد؛ متحدان خود را مجبور کند تا سهم خود را برای دفاع بپردازند و بار عملیاتی سنگینتری را به دوش بکشند؛ و درجهای از برتری نظامی جهانی را دوباره برقرار کند که آزادی ناوبری را بازگرداند و چالشهای نقاط تنگ را شکست دهد. این یک شگفتی خوشایند خواهد بود. اما ایالات متحده در برابر جریانات ساختاری شنا میکند که برای دهههای آینده قوی خواهند ماند.
در این میان، واضح شده است که عبور دریایی و تجارت وابسته به آن لزوماً در تماس با مجموعهای از ابزارهای ارزان که اکنون به طور آزاد در دسترس طیف وسیعی از بازیگران قرار دارد، زنده نخواهد ماند. طرح عوارضی که تهران در تنگه هرمز آغاز کرده است، نشانهای از رژیم ناوبری تکهتکه و بینظم است که ممکن است در آینده نزدیک به وجود آید، جایی که هر نقطه تنگ ممکن است نیاز به صلح جداگانهای برای هر کشور تجاری یا حتی هر کشتی داشته باشد.
ترتیب آینده نه دریاهای بسته کابوسهای مرکانتیلیستی، بلکه چیزی قدیمیتر و بینظمتر خواهد بود: دریاهای دروازهدار، که در آن عبور آزاد در یک بازار ژئوپولیتیکی مذاکره و خریداری میشود و نه بهطور قانونی تضمین میشود. حملکنندگان تجاری ممکن است نیاز داشته باشند که ریسک سیاسی را در هر مسیر به قیمتگذاری کنند، همانطور که اکنون هزینههای سوخت و وضعیت آب و هوا را قیمتگذاری میکنند. عبورهای روتین از نقاط تنگ ممکن است نیاز به استخدام نیروهای امنیتی خصوصی با تسلیحات بیشتر یا حتی کاروانهای دریایی داشته باشد.
در چنین سناریوی وخیمی، حملکنندگان تجاری ناچار خواهند بود با هر قدرت محلی که کنترل مسیرهای دریایی محلی را در دست دارد، تعامل کنند، در اینجا عوارض عبور بپردازند، در آنجا درخواست اسکورت کنند و زمانی که محاسبات ریسک عملیاتی ایجاب کند، به سادگی از مسیر طولانیتری در آبراههای مورد منازعه عبور کنند. ناوگانها به محافظت از پرچمهای خود باز خواهند گشت و به حمله به تجارت دشمنان خواهند پرداخت. تأکید دولت ترامپ بر کانال پاناما و نیمکره غربی گامی در این جهت است و ممکن است یک امتیاز واقعی به واقعیت ساختاری در حال ظهور باشد.
این تکهتکه شدن در حال حاضر در حال وقوع است—اما ایالات متحده به طور غیرضروری آن را تسریع میکند. نسبت فزایندهای از تجارت جهانی، به ویژه در نفت، بر روی یک ناوگان سایهای از تناژ غیرشفاف و بدون بیمه که محمولههای تحریمی را جابجا میکند، حمل میشود. اگر ایالات متحده به استراتژیای روی آورد که به سرعت به تحریمهای تنبیهی یا تعرفهها متوسل شود به جای اینکه به گزینههای دیگر فکر کند، حتی کشتیهای بیشتری را به سمت تاریکی سوق خواهد داد و به تجارت جهانی خواهد آموخت که دلار و بازار بیمه مستقر در لندن را دور بزند.
واشنگتن باید به جای آن، تحریمها را بهطور هدفمند اعمال کند و قدرت دریایی را در جایی متمرکز کند که محاسبات هزینه-فایده هنوز به نفع مدافع است، نه اینکه آن را بهطور همزمان در همهجا پراکنده کند. همچنین باید به چارچوبهای قانونی روی آورد تا تجارتهایی که هنوز بر اساس حاکمیت قانون عمل میکنند، تقویت شود، نه بهعنوان ابزاری علیه بازیگرانی که هرگز از چنین قوانینی نمیترسند. وظیفه ایالات متحده این نیست که آزادی ناوبری را که بر اساس فرمان عمومی استوار بود و دیگر از آن برخوردار نیست (و حتی در اوج خود نیز محدود بود) بازگرداند. بلکه، وظیفهاش این است که بهدقت مزایای باقیماندهاش را حفظ کند تا بتوانند برای مدتی بیشتر دوام بیاورند.

