جنگ ایران ۲۰۲۶ به سرعت یک اشتباه مکرر آمریکایی را نمایان کرده است: باور به اینکه ویرانی نظامی میتواند به تسلیم سیاسی بهطور دلخواه منجر شود. پنج ماه حملات هوایی و دریایی به تأسیسات مرتبط با برنامه هستهای ایران آسیب رسانده، فرماندهان ارشد را کشته و نفتکشها را مجبور به تغییر مسیر به دور آفریقا کرده است، اما هیچ دولتی در ایران که مایل به پذیرش شرایط واشنگتن باشد، ظهور نکرده است.
در عوض، ایالات متحده خود را در وضعیتی آشنا مییابد—به اندازه کافی عمیق درگیر است که بدون هزینههای قابل توجهی از نظر اعتبار خارج نشود، اما به اندازه کافی عمیق نیست که بتواند نتیجهای را تحمیل کند. این درگیری به ریتمی خستهکننده از تهدیدات ریاستجمهوری در مورد “بزرگترین حمله از زمان جنگ جهانی دوم” تبدیل شده است، که به سرعت با صحبت از مذاکرات قریبالوقوع که تهران بهطور معمول آنها را انکار میکند، دنبال میشود. این یک استراتژی منسجم نیست بلکه یک ابرقدرت است که در زمان واقعی کشف میکند که فاصله بین آنچه که نیروی هوایی میتواند ویران کند و آنچه که واقعاً میتواند به ارمغان بیاورد، بسیار زیاد است.
جنگ ایران ۲۰۲۶ اکنون نه بهعنوان یک وضعیت اضطراری در حال حرکت به سمت حل و فصل، بلکه بهعنوان خط پایه جدیدی از نظم منطقهای ایستاده است، وضعیتی که توسط سه فرضیه نادرست که به آرامی بر پیگیری جنگ حاکم بودهاند، حفظ میشود—فرضیههایی که اگر به چالش کشیده نشوند، اطمینان حاصل میکنند که ایالات متحده مدتها پس از توقف بمباران در تله باقی بماند.
بمباران ایران را وادار به تسلیم نخواهد کرد
پنج ماه پس از آنچه که تاریخنگاران احتمالاً آن را جنگ ایران ۲۰۲۶ خواهند نامید، واشنگتن خود را در وضعیتی مییابد که قبلاً در ویتنام، عراق و افغانستان تجربه کرده است: به اندازه کافی عمیق درگیر است که نتواند بهراحتی خارج شود، اما به اندازه کافی عمیق نیست که بتواند بگوید پیروز شده است.
تهدیدات گاه و بیگاه رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، برای آزاد کردن آنچه که او به آن “بزرگترین حمله از زمان جنگ جهانی دوم” میگوید، که به سرعت با اعلام اینکه مذاکرات “نزدیک” است، دنبال میشود و سپس تهران هرگونه مذاکرهای را بهطور کامل انکار میکند، یک استراتژی مذاکره نیست.
این صدای یک ابرقدرت است که در زمان واقعی کشف میکند که نیروی هوایی میتواند کشوری را ویران کند بدون اینکه تسویه سیاسی مورد نظر را به ارمغان بیاورد.

چرا نیروی هوایی به تنهایی نمیتواند نتیجه دهد
این الگو همان چیزی است که واقعگرایان از زمان آغاز انباشت هشدار دادهاند: فاصله بین آنچه نیروی نظامی میتواند نابود کند و آنچه میتواند تحویل دهد. ایالات متحده و اسرائیل زیرساختهای نظامی ایران را تضعیف کرده، تأسیسات مرتبط با برنامه هستهای را آسیب زده و فرماندهان را کشتهاند.
آنچه آنها انجام ندادهاند، تولید دولتی ایرانی است که حاضر به تسلیم در شرایطی باشد که واشنگتن بتواند آن را پیروزی بنامد، یا یک نظم منطقهای که نیازی به نیروی دریایی ایالات متحده برای باز نگهداشتن تنگه هرمز بهطور نامحدود نداشته باشد. نفتکشها در حال حاضر در حال تغییر مسیر به دور آفریقا هستند. این خود باید به سیاستگذاران چیزی درباره اینکه این جنگ چقدر “محدود” است بگوید.
خروجی که ترامپ مدام از آن غافل است
غریزه ترامپ برای خروج از این وضعیت نادرست نیست. هر چه دیگر درباره او گفته شود، او بارها از حمله حداکثری که تهدید میکند، عقبنشینی کرده و به درخواستهای کشورهای حاشیه خلیج فارس اشاره کرده است که بهتر از اکثر مردم در واشنگتن میفهمند که یک جنگ وسیعتر به نفع هیچکس جز سختگیران ایران و پیمانکارانی که مهمات را تأمین میکنند، نیست.
مشکل این است که او بارها به تهدید به عنوان اهرم فشار بازمیگردد و اهرمی که هرگز به عمل تبدیل نمیشود، در نهایت دیگر مورد اعتماد قرار نمیگیرد. وزارت امور خارجه ایران که مذاکرات در حال انجام نیست را رد میکند، حتی در حالی که کاخ سفید اصرار دارد که آنها روز دوشنبه آغاز میشوند، نمونهای است از اینکه وقتی تهدیدی بارها تکرار شود، طرف مقابل دیگر به آن واکنش نشان نمیدهد.
فرضیات نادرست جنگ ایران ۲۰۲۶
یک خروج واقعی نیاز به رها کردن سه فرضیه دارد که به آرامی این جنگ و بیشتر تلاشهای واشنگتن در خاورمیانه را قبل از آن هدایت کردهاند.
اولین فرض این است که قطع کردن قابلیتهای یک رژیم، وضوح استراتژیک تولید میکند نه انحراف استراتژیک. این به ندرت چنین بوده است.
عراق، لیبی و اکنون این جنگ همه یک درس مشابه را نشان میدهند: تخریب بخش آسان است و رسیدن به میز مذاکره هر چه بمبارانها طولانیتر شود، سختتر میشود نه آسانتر، زیرا سختگیران داخلی در هر دو طرف از طولانی شدن جنگ بهرهمند میشوند.

چرا همپیمانان خلیج فارس ترمز میزنند
دومین نکته این است که شرکای منطقهای به شدت خواهان یک نظم تضمینشده آمریکایی هستند و حاضرند هزینههای آن را تأمین کنند. ولیعهد عربستان سعودی بهطور علنی ترامپ را به گفتوگو دعوت میکند که نشاندهنده این موضوع است.
کشورهای خلیجفارس که زمانی بهطور خاموش فشار بر تهران را تشویق میکردند، اکنون در حال ترمز گرفتن هستند، زیرا آنها کسانی هستند که در کنار تنگه هرمز زندگی میکنند و گزینهای برای عقبنشینی به آن سوی اقیانوس در زمان بسته شدن آن ندارند.
زمانی که «عدم توافق» به عنوان مبنای اصلی تبدیل میشود
سومین نکته، که واشنگتن به شدت با آن مخالفت میکند، این است که «عدم توافق» یک وضعیت خنثی نیست در حالی که جنگ ادامه دارد. هر هفته بدون توافق، هفتهای است که جنگ ایران ۲۰۲۶ به وضعیت پایهای منطقه تبدیل میشود و نه یک وضعیت اضطراری که باید حل شود. جنگهایی که پایان مشخصی ندارند، بهطور طبیعی راه خود را به سیاستها مینویسند.

خروج دیپلماتیک از جنگ ایران ۲۰۲۶
خروج واقعی در ماههای مه و ژوئن قابل مشاهده بود، زمانی که کشورهای خلیجفارس برای اولین بار ترامپ را از حملات منصرف کردند و یک چارچوب تقریباً برقرار شد. اکنون این موضوع در مذاکرات میانجیگری عمان درباره حمل و نقل در هرمز، هرچند که محتاطانه باشد، قابل مشاهده است.
آنچه که کمبود دارد، نه فرصت، بلکه انضباط است: تمایل به اینکه یک توافق باریک و قابل تأیید در مورد تنگه به عنوان هدف واقعی در نظر گرفته شود، نه اینکه آن را به عنوان یک پل به سمت تسلیم بزرگتر که دولت ایران، با فشارهای داخلی خود، در نقطه تهدید به بمباران تسلیم نخواهد کرد، تلقی کنند.
ترامپ بخشی از هویت سیاسی خود را بر اساس تحقیر جنگهایی بنا کرده است که پیشینیانش نتوانستند به پایان برسانند. خروج از این جنگ با شرایطی بهتر از بنبست نیازمند انضباط سختتری است که اکنون به پذیرش یک توافق متواضع منجر شود، نه خیالپردازی رضایتبخشتر تسلیم کامل در آینده.
امپراتوریهایی که همچنان منتظر ضربه قاطع هستند که در نهایت طرف دیگر را وادار به تسلیم کند، معمولاً پس از سالها، هنوز در حال انتظار میمانند.

