شام معاصر با یک تغییر الگوی محاسبهشده مواجه است که در آن ویرانی ساختاری نه بهعنوان خسارت جانبی، بلکه بهعنوان معماری استراتژیک بنیادین دولت عمل میکند.
با ارزیابی کمپینهای نظامی منطقهای، واضح است که دکترین اسرائیل انکار دائمی سرزمینی و تخریب سیستماتیک محیطهای متخاصم را بر دیپلماسی تاریخی یا چارچوبهای بازسازی پس از جنگ اولویت میدهد.
این رویکرد امنیتی نهادینهشده بهطور بنیادین ماتریس منطقهای را تغییر میدهد و بهجای جستجوی سنتی توافقهای سیاسی، شرایط پایدار بیثباتی مدیریتشده را جایگزین میکند و اطمینان میدهد که دکترین اسرائیل جنگ دائمی را نه بهعنوان پلی موقت به یک توافق، بلکه بهعنوان خود توافق نهایی میبیند.
دکترین اسرائیل استراتژی امنیتی جدید منطقهای را آغاز میکند
از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل اقداماتی نظامی در غزه، لبنان، کرانه باختری، سوریه، عراق و ایران انجام داده است. این کشور جمعیتها را جابهجا کرده، مساحتهای وسیعی از مسکن، مدارس و زیرساختها را ویران کرده و با شمار تلفات نزدیک به شش رقم مواجه است. حملات ۷ اکتبر با از دست دادن وحشتناک جانها و دههها جنگ متناوب در جبهههای غزه و لبنان، پسزمینهای برای این تغییر کمی و کیفی فراهم میکند. اما سیاست اسرائیل نمیتواند به سرگردانی، خشم، بداههپردازی یا فرصتطلبی بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، تقلیل یابد. همه اینها وجود دارند، اما چیزی عمیقتر در حال کار است.
آنچه که ظهور کرده، رویکرد جدیدی به امنیت اسرائیل است، یکی از تسلط بدون توافق، تخریب بدون بازسازی، انکار سرزمینی بدون افق سیاسی و جنگ نه بهعنوان پلی به یک توافق بلکه بهعنوان خود توافق. خطر در این نیست که رهبران اسرائیلی بدون توجه به عواقب عمل کردهاند. خطر در این است که آنها این عواقب را میپذیرند. بنابراین من از مدتی پس از ۷ اکتبر این را مطرح کردهام. اما آنچه بهصورت جزئی قابل مشاهده بوده و بهعنوان غیرعمدی تلقی شده، اکنون واضح و بهطور گستردهای بهعنوان یک استراتژی شناخته شده است. و این نیاز به یک سری بیانیههای صریح برای توصیف دارد.

تخریب عمدی که دکترین اسرائیل را بهطور محکم تثبیت میکند
نخستین نکته این است که این امر عمدی و صریح است. ساختار تقریباً از ابتدا قابل مشاهده بود و به طور فزایندهای روشنتر شده است: ویرانی، مناطق حائل، عدم بازگشت، عدم بازسازی، ادامه کنترل امنیتی اسرائیل، حکومتداری تضعیفشده و جلوگیری از بازسازی دشمنان. تنها چیزی که گسترش یافته، دامنه آن است. این منطق ابتدا در غزه ظاهر شد و سپس به مناطق کرانه باختری گسترش یافت. اکنون بخشهای عمدهای از لبنان و بخشهای کوچکتری از سوریه و به شیوهای متفاوت حتی ایران را در بر میگیرد. دشمنان تنها برای بازدارندگی، شکست یا چانهزنی نیستند؛ بلکه باید به قدری تضعیف شوند و محیطهای آنها به قدری تغییر کند که بازسازی دشوار یا غیرممکن شود.
چنین نتیجهگیریهایی تلاشی برای حدس زدن نیت اسرائیل نیست، بلکه بازتاب آن چیزی است که به طور عمومی در اسرائیل بیان میشود. یک گزارش اخیر و غیر استثنایی به زبان انگلیسی از آنچه یک خبرنگار روزنامه جروزالم پست به آن “دکترین ویرانه” نامیده است، بخوانید. یک شهر لبنانی که به ویرانه تبدیل شده، تنها به عنوان نتیجهای ناگوار از جنگ ارائه نمیشود. خود ویرانه به بخشی از مفهوم امنیت اسرائیل تبدیل شده است. به همین دلیل است که شکایت قدیمی مبنی بر اینکه کشور “هیچ برنامهای برای روز بعد ندارد” همیشه نکته را از دست داده است. ویرانه به دکترین تبدیل شده، نه به محصول جانبی.
در retrospect، برخی از مقامات در دولت بایدن گفتند که این نتایج را مشاهده کرده و هشدار دادند که اسرائیل در حال نزدیک شدن به فاجعه است. به گفته یکی از آنها، محتملترین پیامد “جنین در استروئید” بود، به این معنا که “تفنگها خاموش خواهند شد، گروگانها به خانه خواهند آمد و کمکهای انسانی به آرامی وارد خواهند شد – اما هیچ توافق یا حرکتی برای آنچه که بعد از آن میآید وجود نخواهد داشت.” اما اگر آنها نتیجه را به وضوح دیدند، به طور کامل خود را فریب دادند که این نتیجهای است که باید از آن هشدار داد. در واقع، این امر توسط رهبران اسرائیل – به طور علنی، صریح و مکرر – به عنوان یک فرصت استراتژیک در نظر گرفته شد (هرچند نه فرصتی که در آن تفنگها کاملاً خاموش باشند).
[caption id="attachment_21518" align="alignleft" width="1024"]
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در یک مراسم در اورشلیم، اسرائیل، ۲۱ آوریل ۲۰۲۶ (ایلیا یفیموویچ/استخر/رویترز)
مسئولیتپذیری و جنگافزاری فراتر از دکترین اسرائیل
دومین بیانیه این است که بله، حماس مسئولیت ۷ اکتبر را بر عهده دارد، اما این مجوزی برای نادیده گرفتن قوانین جنگ نیست. حماس قطعاً به ایجاد این فاجعه کمک کرده است. جنایات ۷ اکتبر اعمالی از بیرحمی قاتلانه نسبت به بسیاری از قربانیان بود و بیمسئولیتی سیاسی فاجعهبار نسبت به خود فلسطینیها را نشان داد.
من این نکته را به طور عمدی با کلمات تند بیان کردهام: کسانی که به لانه زنبور حمله میکنند، نمیتوانند از مسئولیت آنچه که پس از آن رخ میدهد، فرار کنند. حتی اگر آنها دیدگاههای به شدت غیرانسانی نسبت به دشمنان خود داشته باشند، رهبران حماس باید با آنچه که آزاد کردهاند، به طور جدیتری مواجه میشدند. هفتم اکتبر آسیبپذیری اسرائیل را نمایان کرد، اما همچنین رویدادهایی را به وجود آورد که حماس نتوانست کنترل کند و فلسطینیها به شدت از آن رنج بردند.
با این حال، این مسئولیت یک عذر اخلاقی برای هر آنچه اسرائیل انجام داده، نیست. این مسئولیت، تخریب عمدی به مقیاس وسیع — و با تلفات شگفتانگیز — را به خسارتهای جانبی ناخواسته و قابل تاسف تبدیل نمیکند. این مسئولیت، جابجاییهای اجباری جمعیت را به مدیریت امنیت مشروع تبدیل نمیکند. این مسئولیت، فتح و سلطه را به دفاع از خود تبدیل نمیکند. این مسئولیت، جمعیتهای غیرنظامی غزه، کرانه باختری و جنوب لبنان را به طور فردی و جمعی مسئول تصمیمات سیاسی و نظامی کسانی که ادعا میکنند به نام آنها عمل میکنند، نمیسازد.

دکترین اسرائیل فراتر از شخصیتهای رهبری منفرد است
سوم، این فقط به بنیامین نتانیاهو مربوط نمیشود. نتانیاهو مهم است. ائتلاف او مهم است. بقای سیاسی او مهم است. تمایل او به تساهل، قدرت دادن و وابسته بودن به افراطیترین نیروها در سیاست اسرائیل مهم است. اما کاهش این تغییر به نتانیاهو گمراهکننده است. این حرکت وسیعتر شامل دکترین نظامی، نظر عمومی، تفکر امنیتی میانهرو، سکوت مخالفان، فروپاشی اعتماد به بازدارندگی و اجماعی پس از هفتم اکتبر است که اسرائیل باید نه تنها از دشمنان خود بازدارندگی کند، بلکه همچنین از بازسازی آنها جلوگیری کند. یک اسرائیل پس از نتانیاهو ممکن است مدیریت بهتری بر واشنگتن داشته باشد. اما بعید است که به سادگی به رویکرد قدیمی بازگردد. مشکل فقط افراطگرایی نتانیاهو نیست، بلکه عادیسازی یک منطق امنیتی است که اکنون فراتر از او گسترش یافته است.
چهارم، بله، این بار اوضاع متفاوت است. برخی اسرائیل یا حتی صهیونیسم را به طور ذاتی به معنای گسترش و تحمیل خشونتآمیز، بدون دیپلماسی یا مذاکره میدانند. من اینگونه نمیبینم. استراتژی اسرائیل هرگز ملایم نبوده است. تأسیس این دولت شامل اخراج انبوه بود. دهههای بعدی اشغال، شهرکسازی، حملات تنبیهی، محاصرهها، ترور، تسلط اطلاعاتی و تمایل به استفاده از نیروی قاطع را به همراه داشت.
با این حال، استراتژی قبلی اسرائیل همچنین شامل این ایده بود که استفاده از نیروی نظامی ممکن است در کوتاهمدت جنگ را بازدارند و در نهایت به یک توافق سیاسی منجر شود. جنگ هنوز هم اغلب به عنوان وسیلهای برای دستیابی به چیز دیگری توضیح داده میشد: بازدارندگی، دیپلماسی، مصالحه سرزمینی، عادیسازی به شکل روابط دیپلماتیک کامل، یا حداقل یک وضعیت پایدارتر.
رهبران اسرائیل سالها شکایت داشتند که همتایان عربشان با آنها همکاری نمیکنند. اما پس از مذاکرات سخت، توافقهای صلحی با مصر و اردن به امضا رسید. در دهه ۱۹۹۰، تمایل به تعامل با فلسطینیان به عنوان یک ملت وجود داشت. در دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰، دو رهبر اسرائیلی (یکی متمایل به چپ و دیگری به راست) تلاشهای جدی برای رسیدن به توافق صلح با سوریه انجام دادند.

طیف تغییر یافته، دکترین اسرائیل را در بلندمدت عادی میکند
این تاریخ است. اکنون رئیسجمهور سوریه است که بهطور علنی به اسرائیل نزدیک میشود و ادعا میکند که این تلاشها بیپاسخ ماندهاند. اسرائیل بهطور یکجانبه توافق disengagement نیمقرنۀ خود با کشور او را پاره کرده است. رهبران اردن و مصر دیگر احساس نمیکنند که روابط صلحآمیزشان با رهبران اسرائیل مقدس است. توافقهای صلح و دیپلماسی با دشمنان سابق دیگر هدف مرکزی اسرائیل نیست.
دیپلماسی هنوز هم مهم است، اما بهطور فزایندهای به عنوان وسیلهای برای مدیریت، مشروعیتبخشی یا تحکیم واقعیتهای قهری عمل میکند، نه به عنوان راهی به سوی شناسایی متقابل یا توافق سیاسی. صلح، اگر اصلاً ظاهر شود، ثانویه به تسلط و انکار است. دیپلماسی ناپدید نشده است. اما بهطور فزایندهای به عنوان ابزاری برای مدیریت میدان نبرد عمل میکند، نه به عنوان جایگزینی برای آن.
پنجم، طیف سیاسی اسرائیل تغییر کرده است. اگر کسی بخواهد بداند که چپ افراطی چه میگوید، باید به ابتکار سیاسی به نام A Land for All گوش دهد که خواستار “مدل کنفدرالی، مبتنی بر حقوق بینالملل، نیازهای محلی و درسهای سختکوشی از دههها مذاکرات ناموفق” است. اگر کسی بخواهد بداند که چپ صهیونیست میانهرو چه میگوید، پاسخ اغلب سکوت است. این گروه از نظر اخلاقی نگران، از نظر سیاسی بیخانمان و از نظر استراتژیک بیصدا با فروپاشی فرآیند اسلو است.
مرکز اسرائیل به نوبه خود، یک اردوگاه صلح نیست. بحثهای امنیتی اکنون بر نقش منطقهای اسرائیل، مناطق حائل، جابجایی جمعیتهای فلسطینی، جزایر خودمختاری فلسطینی که تحت نظارت اسرائیلی و گاهی عربی فعالیت میکنند، و ترتیبات سیاسی رسمی فقط با کسانی که این اهداف را تأیید میکنند، متمرکز است. گاهی صحبت از “بازگرداندن بازدارندگی” میشود، اما مشخص نیست که این به جز پذیرش نقش قوی اسرائیل در منطقه چه معنایی دارد.
راستگرایان توسط “طرح قاطع” بتزاله اسموتریچ نمایندگی میشوند که خواستار “ضمیمهسازی، حذف فلسطینیها به عنوان یک مانع ملی-سیاسی، اقامت دائم در بهترین حالت برای فلسطینیها و اخراج برای کسانی که با این ترتیب موافق نیستند” است. به همین دلیل است که بسیاری از نظرات خارجی به نکته اصلی نمیپردازند. برخی از تحلیلگران در خارج هنوز میپرسند که اسرائیل چه زمانی به فرآیند دو دولتی بازخواهد گشت، آیا یک دولت معتدلتر دیپلماسی را احیا خواهد کرد، یا اینکه روز بعد چه فرمول بازسازی تکنوکراتیک به ارمغان خواهد آورد. با این حال، سوالی که بیشتر در داخل کشور مورد بحث قرار میگیرد این نیست که چگونه بر تسلط پایان دهیم. بلکه این است که چگونه آن را مدیریت کنیم.
ششم، برای اکثر اسرائیلیها، فلسطینیها مزاحم هستند اما دیگر یک ملت نیستند. برخورد با فلسطینیها به عنوان یک ملت—نوآوری واقعی توافقنامههای اسلو—به یک نگرانی حاشیهای برای چپ تبدیل شده است؛ آپارتاید موضع میانه است؛ اخراج موضع راستگرایانه است. من اغراق نمیکنم.
در سیاستهای اصلی یهودیان اسرائیلی، مرکز ثقل برابری، حاکمیت یا حق تعیین سرنوشت مذاکرهشده نیست. بلکه این است که چگونه ساکنان فلسطینی در کرانه باختری و غزه را مدیریت کنیم، با اطمینان از آرامش بدون اعطای حاکمیت یا تابعیت به آنها. و این برای بازگرداندن عناصر دوره اسلو است که شامل برخی خودگردانی و رهبران فلسطینی همکاریکننده بود، اما به عنوان یک بنبست، نه راهی به توافق دائمی بین اسرائیلیها و فلسطینیها.
در راست اسرائیل، طرحهایی برای اخراج، خالیسازی سرزمینی و حذف فلسطینیها به عنوان یک مانع سیاسی و جمعیتی وجود دارد. این موضع اکنون بخشی از مباحثات سیاسی اسرائیل است که توسط مرکز مورد مخالفت قرار گرفته است، زیرا چنین سیاستی به ننگ بینالمللی منجر خواهد شد بدون اینکه آرامش به ارمغان آورد. اما حتی آن مخالفان نیز نه در قالب حقوق ملی فلسطینیها بلکه در بهترین راه برای اداره امور داخلی فلسطینیها در جزایر ایزوله فکر میکنند. زوال نهادهای ملی فلسطینی عمیق است و معکوس کردن آن دشوار خواهد بود.
هفتم، برخی ناظران تغییر در رویکرد اسرائیل را به وضوح مشاهده میکنند. اما چرا این تغییر برای بسیاری اینقدر طول کشیده است که متوجه آن شوند؟ بسیاری از اظهارات اسرائیلیها را به عنوان محصولاتی از آسیبدیدگی رد کردند. برخی از اظهارات اسرائیل با فهرستهای دقیقی بیان شده بودند که پیامدهای انسانی آنها واضح بود اما به صورت صریح بیان نشده بودند. در کشورهای عربی، به جز امارات متحده عربی، نگرانی درباره تغییر اسرائیل به وضوح احساس میشود، اما این نگرانی غالباً در زبان دیپلماتیک با تمایل به حفظ حمایت واشنگتن نرم میشود—بهویژه با تعریف از رئیسجمهور دونالد ترامپ و اجتناب از رویارویی مستقیم با رویکردی اسرائیلی که دولت او بهطور عمده آن را پذیرفته است.

با این حال، خارج از دایرههای رسمی، صراحت بالاخره شنیده میشود. در اسرائیل و در میان ناظران نزدیک به سیاستهای اسرائیل، افرادی مانند دالیای شاینلین، میراو زونسین و خبرنگاران مرتبط با مجله آنلاین +972 هشدارهای زودهنگام و روشنی را مطرح کردهاند. برخی از تحلیلگران بینالمللی—معین ربانی، ولید حذبان، مارک لینچ و یزید سیاح—به عنوان مثال، با تأکیدات متفاوت و از مکانهای مختلف، درک کردهاند که آنچه در حال وقوع است تنها ناکامی دولت اسرائیل در تفکر درباره پیامدهای اقداماتش نیست.
در حالی که من تمام نتایج آنها را نمیپذیرم، به نظر میرسد که ما در نگرانی عمیقمان درباره موضع استراتژیک اسرائیل مشترک هستیم، موضعی که با جنگهای مکرر، سلطه دائمی، انکار سرزمینی و حکومتداری فرسوده به عنوان راهی برای تأمین امنیت ملی تعریف میشود.
من سعی کردهام این تغییر را از هفتههای اول پس از ۷ اکتبر توصیف کنم و بحثی را ترسیم کنم که شکل بسیار متفاوتی از بحثهای قبلی به خود گرفته است. آنچه جالب است این است که نه تنها این تغییر ناگهان قابل مشاهده شده است، بلکه توصیف آن به عنوان تصادف، انحراف یا پیامد ناخواسته دشوارتر میشود.
سرانجام، هشتم، این احتمالاً به بدی پایان خواهد یافت. دکترین ساخته شده بر پایه سلطه، فرسایش و عدم بازسازی، موفقیتهای تاکتیکی را به همراه داشته است. این دکترین زیرساختها را ویران کرده، فرماندهان و سربازان را کشته، مناطق را خالی از سکنه کرده، حملات را به تأخیر انداخته، هزینههایی را تحمیل کرده و به عموم مردم ترسیده اطمینان داده است که اقداماتی قاطع در حال انجام است.
با این حال، جنگ دائمی به عنوان یک وضعیت حاکم نه تنها برای منطقه بد است، بلکه حتی به لحاظ خود، در درازمدت چیزی برای اسرائیل ارائه نمیدهد. آرامشی که از ویرانهها به وجود میآید، صلح نیست. این تنها یک فاصله است قبل از اینکه ویرانههای بیشتری لازم باشد. این نقص مرکزی در این دکترین است. این موضوع ناتوانی را با حل و فصل اشتباه میگیرد. این فرض میکند که اگر دشمنان به اندازه کافی تضعیف شوند، اگر جمعیتها به اندازه کافی تکهتکه شوند، اگر جوامع سیاسی به اندازه کافی از شکلهای نهادی محروم شوند، درگیری بنیادی میتواند به طور نامحدود مدیریت شود.
اما یک نظم منطقهای که بر اساس تصاحب، ناامنی دائمی و تخریب مکرر بنا شده است، به سادگی به این دلیل که امنیت نامیده میشود، پایدار نخواهد شد. این نظم مقاومت، رادیکالیسم، مواجهه با قوانین بینالمللی، فرسایش داخلی و جنگهای بیشتر را به وجود خواهد آورد.

