زنجیره فرماندهی در ژئوپولیتیک مدرن اغلب نه در میادین نبرد بلکه در اتاقهای شورای قطب شمال شکسته میشود. زمانی کهتدبیر ایران ترامپ به اعتماد اروپا نیاز داشت، عدم وجود آن کشنده بود؛استراتژی ایران ترامپ به دلیل تهدید قبلی به گرینلند که اعتبار ائتلاف را ذوب کرده بود، فروپاشید.
شکاف ایران ترامپ زود آغاز میشود
در حالی که ایران و ایالات متحده به سمت برخی از راهحلهای جنگ پیش میروند، آنچه که هماکنون واضح است این است که هیچ تسلیمی در کار نخواهد بود که در آن ایران تسلیحات هستهای، موشکها و شبهنظامیان نیابتی خود را رها کند در حالی که اصلاحات دموکراتیک را در داخل کشور انجام میدهد. تنها چیزی که رئیسجمهور دونالد ترامپ حتی امیدوار است، بازگشایی تنگه هرمز است که قبل از جنگ باز بود و توافقی که هیچ بهتر از توافق باراک اوباما در مورد مسئله هستهای نباشد.
اگر واقعاً اینگونه پیش برود، آنگاه ما شاهد کاهش چشمگیر اهداف اصلی جنگ خواهیم بود—زمانی که حتی امیدی به فروپاشی رژیم وجود داشت—و یکپیروزی استراتژیک ایرانی. و بخشی از این اتفاق افتاد زیرا زمانی که ترامپ به اروپا در بحران ایران نیاز داشت، اروپا به سادگی برای او در دسترس نبود. و این موضوع حیاتی بود.
پس از حدود شش هفته ضرب و شتم، با رهبری کلیدیاش کشته شده و نیروی نظامیاش تضعیف شده، ایران با اعتماد به نفس و سرسختی شگفتانگیزی وارد مذاکرات شد. این به این دلیل است که ایران متوجه شد که بستن تنگه حیاتی هرمز—که به وضوح قابل پیشبینی بود و به وضوح به طور کافی برای آن برنامهریزی نشده بود—میتواند یک مانور نامتقارن به طرز شگفتانگیزی مؤثر باشد.
این اقدام جهان را به هم ریخت، اما جهان را علیه آن متحد نکرد. هنگامی که رهبری ایران به آن سوی میز نگاه کرد، نه انزوا جهانی بلکه یک ائتلاف غربی شکسته را دید. دولتهای اروپایی به واشنگتن بیاعتماد به نظر میرسیدند و تمایلی به همراستایی کامل با استراتژی تشدید آمریکایی نداشتند. متحدان خلیج فارس نگران و آسیبپذیر به نظر میرسیدند. تهران تقسیم را دید و محاسبات خود را تنظیم کرد.
اکنون، خطوط کلی توافق در حال شکلگیری با ایران نشاندهنده آن ضعف است. به نظر میرسد این توافق بهگونهای طراحی شده که زیرساختهای موشکی باقیمانده ایران را دستنخورده باقی بگذارد، از رویارویی جدی با ساختار نیابتی تهران در سراسر منطقه اجتناب کند و بهطور کامل از پرسش دموکراتیک داخلی صرفنظر کند. در عین حال، ایران ممکن است از کاهش قابل توجه تحریمها و دسترسی به داراییهای مسدود شده به ارزش دهها میلیارد دلار بهرهمند شود. تهران مجازاتها را تحمل کرده و همچنان در موقعیتی قرار دارد که ابزارهای اصلی قدرت خود را حفظ کند.

تغییر محاسبات ایران ترامپ به گرینلند
ریشههای این نفاق ویرانگر غربی نه به تهران، هرمز یا بازارهای نفت، بلکه به گرینلند برمیگردد.
تهدیدات ترامپ برای استفاده از نیروی نظامی به منظور تصرف گرینلند، چه به خاطر ثروت معدنیاش و چه به خاطر دسترسی به قطب شمال، لحظهای را رقم زد که بسیاری از دولتهای اروپایی بهطور بنیادی تصمیم گرفتند که ایالات متحده دیگر یک متحد نیست—حداقل تا زمانی که ترامپ در قدرت باشد.
مسئله واقعاً درباره این نبود که آیا آمریکا بهطور واقعی به سرزمین دانمارک حمله خواهد کرد یا نه. مقامات اروپایی عمدتاً این تهدیدات را بهعنوان نمایشی از ترامپ میدیدند، اما همچنین آن را بهعنوان شواهدی از عدم درک این کاخ سفید از بنیادهای سیاسی اتحاد غربی در نظر میگرفتند. این تغییر پیامدهای استراتژیک عظیمی داشت.
در چندین گردهمایی استراتژیک در سال جاری، از جمله نشست سالانه مجمع جهانی اقتصاد و کنفرانس امنیتی مونیخ، گرینلند بر بحثهای خصوصی میان دیپلماتها، وزرا، مقامات نظامی و تحلیلگران سیاست سایه افکنده بود. همین امر در چندین کنفرانس که اخیراً در اروپا درباره ژئوپلیتیک و استراتژی شرکت کردم نیز صدق میکرد. این مسئله شدت غیرمعمولی داشت زیرا به یک فرضیه مرکزی پس از جنگ مربوط میشد: متحدان ناتو به یکدیگر از نظر سرزمینی حتی بهعنوان شوخی نیز تهدید نمیکنند.
این به این دلیل است که تضعیف اتحاد پیامدهای بسیار واقعی در مورد نگرانی اصلی آنها، که بازدارندگی از روسیه و بهطور کمتری چین در مورد مسئله تایوان است، به همراه دارد.
اروپاییها انتظار داشتند که در مورد تعرفهها، تقسیم بار و سیاست تجاری با ترامپ بحثهای دشواری داشته باشند. این اختلافات در چارچوب سیاستهای آشنا در اتحادها قرار میگرفت. گرینلند، پس از یک سال تحقیر و سرزنش از سوی ترامپ، به طور کامل در یک دسته متفاوت قرار گرفت.

آناتومی شکست ترامپ در ایران
این اشتباه نشاندهنده یک شکست استراتژیک عمیق بود: عدم درک ماهیت نفوذ آمریکایی. قدرت آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بخشی بر پایه تسلط اقتصادی و نظامی و همچنین بر اساس این باور استوار بود که واشنگتن در چارچوبی پایدار از قوانین اتحاد و احترام متقابل میان متحدان عمل میکند.
از طریق ناتو—که در واقع تنها حدود نیم میلیارد دلار در سال برای مالیاتدهندگان آمریکایی هزینه دارد—آمریکا صادرات تسلیحات عظیمی، دسترسی به دهها پایگاه در اروپا و فراتر از آن و رهبری جهان آزاد را تأمین کرد. با این حال، به نظر میرسید ترامپ نه این موضوع را میدانست و نه به آن اهمیت میداد.
انزواي ايران در دوران ترامپ رو به افزایش است
شوک کامل ناشی از این موضوع، رویکرد اروپا به ایران را شکل داد.
از دیدگاه واشنگتن، گرینلند و هرمز در پروندههای جداگانهای وجود داشتند. از دیدگاه اروپا، این دو به هم مرتبط شدند. دولتی که حاضر بود بهطور علنی بر دانمارک در مورد سرزمین فشار بیاورد، دیگر نمیتوانست بهطور خودکار انتظار داشته باشد که متحدانش در مورد تشدید تنشها در خلیج فارس به قضاوت آن اعتماد کنند.
این بدان معنا نیست که دولتهای اروپایی از ایران حمایت کردند. برعکس. بیشتر دولتهای اروپایی همچنان نگران عمیق برنامههای هستهای ایران، بیثباتی منطقهای و تهدیدات علیه امنیت دریایی هستند. آنها بسیاری از اهداف واشنگتن را مشترک دارند. اما اعتماد در مدیریت اتحاد اهمیت دارد. و اعتماد پس از گرینلند ناپدید شد.
این سوءتفاهم زمانی روشن شد که دولت بهطور واقعی از احتیاط و reluctanceای که در مذاکرات حول پاسخ مشترک به بسته شدن تنگه هرمز از سوی دولتهای اروپایی با آن مواجه شد، شگفتزده به نظر میرسید. ممکن است این یک اشتباه از سوی اروپاییها بوده باشد—در واقع، رئیس ناتو مارک روت به نظر میرسد که اینگونه فکر میکند—اما رهبران اروپایی هر درخواست آمریکایی را از طریق لنز جدیدی مشاهده کردند: این دولت یک بازیگر سرکش است.
بنابراین در حالی که دولتهای اروپایی هنوز به دنبال ثبات دریایی و بازدارندگی در خلیج فارس بودند، تنها به تعهدات محدود، محدودیتهای قانونی و خودمختاری عملیاتی بهطور مبهم از واشنگتن رضایت میدادند. برخی از دولتها شروع به بحث درباره راههایی برای کاهش آسیبپذیری در برابر سناریوهای تشدیدی کردند که عمدتاً تحت تأثیر تصمیمگیریهای آمریکایی شکل گرفته بود.
ایران متوجه این موضوع شد. و همچنین فهمید که کشورهای خلیج فارس، که عمدتاً از رژیم جمهوری اسلامی متنفرند، احساس میکنند که ایالات متحده برای محافظت از آنها در برابر موشکهایی که از چند ده مایلی در سرزمین اصلی ایران شلیک میشود، آماده نیست. رهبری کنونی ایران درک کرد که واشنگتن به دنبال یک راه خروج است و اینکه کشورهای خلیج فارس در حال حاضر از آرزوهای تغییر رژیم دست کشیدهاند و به دنبال آرامشی هستند که برای مدل کسبوکارشان حیاتی است: جذب کسبوکارهای غربی به یک واحه درخشان، نه یک منطقه جنگی.
یک موضع متحد غربی ممکن بود نتیجهای متفاوت به بار آورد. یک اتحاد ناتو منسجم میتوانست فشار را بر تهران از نظر دیپلماتیک و اقتصادی افزایش دهد در حالی که بازدارندگی در خلیج فارس را تقویت میکرد. در عوض، ایران با یک چشمانداز استراتژیک تقسیمشده مواجه شد و بهطور ماهرانهای از آن بهرهبرداری کرد.
در این مقطع سه راه برای پیشرفت وجود داشت:
ادامه جنگ: حملات وسیع و بیرحمانه برای بهطور واقعی فلج کردن رژیم، این بار بهطور نامحدود و شامل زیرساختهای نفتی، بهطوری که رژیم فکر نکند میتواند به انتظار حمله بنشیند—هرچند که ترامپ در انتخابات میاندورهای به خاطر این موضوع آسیب ببیند.
ادامه محاصره: رژیم در نهایت خفه خواهد شد، بله، اما این ممکن است ماهها طول بکشد، اگر نگوییم یک سال، و اقتصاد جهانی وارد رکود خواهد شد که ممکن است با اختلال دائمی در زنجیره تأمین همراه باشد.
پذیرفتن شرایط ایران: توافقی درباره برنامه هستهای در ازای کاهش شدید تحریمها و آزادسازی داراییها که به رژیم حیات میبخشد، اپوزیسیون ایرانی را ویران میکند و به هیچ بهبودی نسبت به توافق ۲۰۱۵ که ترامپ تحت فشار اسرائیل از آن خارج شد، منجر نخواهد شد.
اروپا به بنبست ایران ترامپ نگاه میکند
این بنبست استراتژیک است که ترامپ به آن وارد شده و به نظر میرسد که او به دلیل آن، گزینه آخر را انتخاب کرده و امیدوار است که این موضوع را به عنوان یک پیروزی در میان تعداد کافی از افراد سادهلوح جلوه دهد. این تسلیم ممکن است لازم نبوده باشد اگر ایران خود را در برابر تمام ناتو احساس میکرد. همه اینها ناشی از یک اشتباه غیرضروری است، زیرا دولت منافع استراتژیک مشروعی در قطب شمال داشت بدون اینکه تهدیدی برای گرینلند باشد.
چیزی قطعاً فاسد است، اما نه در دانمارک.

