کمپین کنونی ایالات متحده علیه ایران نمایانگر اوج یک الگوی استراتژیک ۴۷ ساله است که به طور مداوم در دستیابی به اهداف اعلام شده خود ناکام مانده است. فشار حداکثری، که از طریق حملات نظامی، مسدود کردن بنادر و تحریمهای اقتصادی اعمال میشود، بر این فرض استوار است که تشدید اجبار در نهایت تهران را وادار به تسلیم خواهد کرد. سوابق تاریخی این فرض را نقض میکند. ایران به طور مکرر فشارهای خارجی را تحمل کرده و در عین حال هویت انقلابی خود را حفظ کرده و نفوذ منطقهای خود را گسترش داده است.
جنگ ۲۰۲۶ نشان داده است که جمهوری اسلامی میتواند حملات هوایی ویرانگر را تحمل کند، از طریق تنگه هرمز تلافی کند و هزینههای اقتصادی متقابل را بر ایالات متحده و متحدانش تحمیل کند. این دینامیک یک عدم تقارن بنیادی را نشان میدهد: ایران حاضر است سختیهای داخلی بسیار بیشتری را تحمل کند تا آنچه که افکار عمومی آمریکا در یک درگیری که به طور فزایندهای به عنوان اختیاری میبیند، تحمل خواهد کرد.
نتیجه این است که فشار حداکثری اعتبار واشنگتن را تضعیف کرده و در عین حال انسجام داخلی و موقعیت استراتژیک تهران را تقویت کرده است. ناکامی این رویکرد تنها تاکتیکی نیست بلکه ساختاری است. این ناکامی نشاندهنده ناتوانی عمیقتری در شناسایی ماهیت دوگانه ایران به عنوان یک کشور ایدئولوژیک و عملگرا است. مگر اینکه سیاستگذاران آمریکایی به طور کامل کتابچه راهنمای فشار را کنار بگذارند، آنها در معرض تکرار همان محاسبات نادرستی هستند که از سال ۱۹۷۹ سیاست آمریکا در قبال ایران را تعریف کرده است.
چرا فشار حداکثری همچنان ناکام میماند
به مدت ۴۷ سال، جمهوری اسلامی رؤسای جمهور ایالات متحده را به چالش کشیده است. بحران گروگانگیری ایران در سال ۱۹۷۹ به شکست تلاشهای انتخاباتی جیمی کارتر کمک کرد. رسوایی ایران-کانترا در اواسط دهه ۱۹۸۰ به شدت اعتبار سیاست خارجی رونالد ریگان را خدشهدار کرد. و توافق هستهای باراک اوباما در سال ۲۰۱۵ با ایران، برنامه جامع اقدام مشترک (JCPOA)، به وضعیتی بیسابقه منجر شد که کنگره ایالات متحده یک رهبر خارجی، نخستوزیر اسرائیل بنیامین نتانیاهو، را به واشنگتن دعوت کرد تا علیه آن استدلال کند.
در فوریه، زمانی که او جنگ خود را علیه ایران آغاز کرد، رئیسجمهور دونالد ترامپ اعلام کرد که قصد دارد این الگوی شرمآور را برای همیشه بشکند. با شکست نظامی ایران و ایجاد تغییر رژیم، او به این نکته اشاره کرد که در حالی که سایر رؤسای جمهور تنها درباره تهدید ایران صحبت کردهاند، او اقدام قاطعانهای برای پایان دادن به آن انجام میدهد.
اما شش ماه بعد، ترامپ به یکی دیگر از روسایجمهور ایالات متحده تبدیل شده است که با تحقیر خطرناکی مرتبط با ایران مواجه است؛ پیامدهای این سفر تهدیدی برای چشماندازهای حزب او در انتخابات میاندورهای به شمار میآید. اکنون، شاید در ناامیدی، ترامپ در تلاش است تا تهران را با یک حلقه اقتصادی تحت فشار قرار دهد. اما همانطور که این عملیات فشار اقتصادی طراحی شده است، تهدیدی بزرگتر برای اعتبار ایالات متحده نسبت به اقتصاد ایران به شمار میآید.
در حقیقت، جنگ چندوجهی که ترامپ آغاز کرده است، نه یک انقطاع از پیشینه بلکه اوج همان استراتژی معیوبی است که از زمان تأسیس جمهوری اسلامی در سال ۱۹۷۹، سیاست ایالات متحده در قبال ایران را زیر بنای خود قرار داده است. رژیم تئوکراتیک ایران به طور مداوم دولتهای ایالات متحده را به چالش کشیده است، بخشی به این دلیل که شامل تناقضات عمیق است. این رژیم همزمان ایدئولوژیک و معاملاتی است. تهران همچنان به ویژگیهای اصلی ایدئولوژی انقلابی خود، از جمله سیاست خارجی ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی خود، پایبند است، اما میتواند در مواقعی که شرایط ایجاب میکند، با عملگرایی رفتار کند.
به عنوان مثال، ایران در سال ۲۰۱۵ محدودیتهای معناداری را بر برنامه هستهای خود پذیرفت و در سال ۲۰۲۳ با عادیسازی روابط، دههها خصومت با عربستان سعودی را معکوس کرد. رابطه ایران با منافع ملی ایالات متحده نیز گیجکننده است. رژیم به دلیل برنامه هستهای غیرقانونی خود تهدیدی مستقیم برای ایالات متحده به شمار میآید.
و مدتها قبل از آغاز جنگ کنونی، تروریسم و شبهنظامیانی که ایران تأمین مالی میکرد، شهروندان و حمل و نقل ایالات متحده را از طریق دریای سرخ تهدید میکردند. با این حال، برای اکثر آمریکاییها، ایران همچنان یک یادآوری دور از ذهن است. جنگی که به طور گستردهای زیرساختهای ایرانی را ویران کرده، اقتصاد کشور را تحریف کرده و یک رده کامل از رهبران و همچنین هزاران سرباز و غیرنظامی را کشته است، تقریباً هیچ تأثیری بر ایالات متحده نداشته است جز افزایش قیمت بنزین.

آیا تهران میتواند تحت فشار به طور منطقی عمل کند؟
برای پرداختن به این دوگانگیها، واشنگتن اغلب از ظرافت در سیاستگذاری کاسته و استراتژی ایالات متحده را حول فشار به عنوان ابزار اصلی برای مهار ایران و وادار کردن آن به رفتار متفاوت متمرکز کرده است. این استراتژی فشار بر دو پایه استوار است: ایجاد تهدید نظامی معتبر و استفاده از اجبار اقتصادی. اما به جای حل معماهای گیجکنندهای که جمهوری اسلامی مطرح کرده، این رویکرد تنها آنها را عمیقتر کرده است—بهویژه در حالی که ترامپ تلاش کرده است استراتژی فشار را تشدید کند.
موجی از اعتراضات داخلی در ژانویه نشان داد که ایران از درون قابل اشتعال است، اما جنگ ثابت کرد که جمهوری اسلامی مقاوم است و تسلیم نخواهد شد. حملات هوایی رژیم را از نظر نظامی تضعیف کرده اما موقعیت آن را در داخل تقویت کرده است. ایران اذعان دارد که به کاهش تحریمها نیاز دارد، اما همچنین در حال یادگیری است که زمان به نفع اوست و با کنترل تنگه هرمز میتواند عواقب متقابل برای فشار را تحمیل کند.
ایرونی جنگ ناموفق ترامپ علیه ایران—و مذاکرات متوقف و شروع شده او برای تلاش به پایان دادن به آن—این است که به شدت توانایی واشنگتن برای اعمال فشار بر تهران را تضعیف کرده است به گونهای که هیچ دولت آیندهای هرگز نخواهد توانست به کتاب بازی سنتی ایالات متحده بازگردد. اما این میتواند تنها جنبه مثبت جنگی باشد که قبلاً هزینه سنگینی بر مهمات ایالات متحده و اقتصاد جهانی تحمیل کرده است. جنگ میتواند—و باید—مجبور کند که با ۴۷ سال استراتژی ناموفق به طور گستردهای مواجه شویم و رویکرد واشنگتن را برای همیشه تغییر دهد.
راه ما یا بزرگراه
در سال ۲۰۰۶، هنری کیسینجر، وزیر امور خارجه پیشین ایالات متحده، در روزنامه واشنگتن پست نوشت که رهبران ایران باید “تصمیم بگیرند که آیا نماینده یک ملت هستند یا یک آرمان.” او استدلال کرد که ایران باید بین اولویت دادن به ثبات و رفاه مردم خود—از طریق تعامل منطقی با دیگر کشورها—یا ادامه دادن به پیشبرد آرمانهای انقلابی و ایدئولوژیکی که انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ را تعریف کرده، انتخاب کند.
این ایده سیاست ایالات متحده را در قبال ایران در طول ۵۰ سال گذشته منعکس میکند. واشنگتن میخواهد ایران ریشههای انقلابی خود را رها کند و سیاست ایالات متحده را به سمت وادار کردن به این نتیجه هدفگذاری کرده است. این کشور به طور مداوم تلاش کرده است تا نفوذ ایران را مهار کند و تهران را وادار به رفتار منطقی کند با استفاده از ترکیبی از چند هویج و تعداد زیادی چماق؛ بزرگترین چماق تهدید حمله ایالات متحده بود.
تهران خود نیازی به اتخاذ چنین انتخاب مشخصی احساس نکرده است. جمهوری اسلامی به طور متناوب—یا همزمان—همچون یک علت و یک ملت منطقی رفتار کرده است. با وجود تمام شجاعتهای عمومیاش، رژیم ایران مدتها تلاش کرد تا از درگیری مستقیم با ایالات متحده اجتناب کند.
اولین رهبر عالی جمهوری اسلامی، آیتالله روحالله خمینی، به طور مشهور اظهار داشت که تهران از ارتش آمریکا نمیترسد، اما هم او و هم جانشینش، علی خامنهای، به گونهای حکومت کردند که گویی میترسند. به عنوان مثال، در سال ۱۹۸۸، خمینی در نهایت موافقت کرد که جنگ خود با عراق را پس از آنکه ایالات متحده به درگیریهای مستقیم با کشتیهای نیروی دریایی ایران پرداخت، پایان دهد و این امر او را به ترس از این که رونالد ریگان ممکن است به طور رسمی با رژیم صدام حسین همپیمان شود، واداشت. به همین ترتیب، پس از آنکه ایالات متحده در سال ۲۰۰۳ به عراق حمله کرد، ایران—که از این میترسید که نوبت آن باشد—به دنبال گزینههای مختلف کاهش تنش با دولت جورج بوش بود، از جمله توقف برنامه تسلیحات هستهای خود و ارسال نمایندگانی به وزارت امور خارجه و کاخ سفید برای بررسی تنشزدایی.
زمانی که من در نیمه اول سال ۲۰۲۵ در تیم مذاکرهکننده ایران در دولت ترامپ خدمت میکردم، از این که مذاکرهکنندگان ایرانی کمتر بر روی کسب تسهیلات تحریمی و بیشتر بر روی تأمین وعدههای عدم تجاوز از ایالات متحده و اسرائیل تمرکز داشتند، شگفتزده شدم. عدم تمایل به جنگ آشکار با ایالات متحده بخشی از دلایل توسعه شبکه شبهنظامیان نیابتی ایران بود. ایران میدانست که نمیتواند در یک درگیری مستقیم پیروز شود و بنابراین به دنبال مزایای دیگری بود.

حملات هوایی عزم ایران را تقویت کرد
اما جنگ امسال سه درس جدید به رژیم آموخته است. این رژیم آموخته است که میتواند حملات هوایی گسترده ایالات متحده و اسرائیل که رهبرانش را نابود کرده و آسیبهای قابل توجهی به زیرساختهای نظامی و غیرنظامیاش وارد میکند، تحمل کند. با وجود تمام اینها، قابلیتهای پهپاد و موشکیاش به اندازهای سالم باقی مانده است که به آن اجازه میدهد تلافی کند و ترافیک دریایی از طریق تنگه هرمز را متوقف کند. تهران همچنین دریافته است که ایالات متحده تمایلی به ارسال نیروهای زمینی به قلمرو آن ندارد.
اوایل جنگ امسال، ایالات متحده و اسرائیل در نظر داشتند عملیات زمینی برای استخراج مواد هستهای را آغاز کنند، اما هرگز این کار را انجام ندادند و آن را بسیار پرخطر و غیرمحتمل برای تأثیرگذاری بر تصمیمگیری رژیم دانستند. جنگ امسال نشان داد که تغییر رژیم در ایران بدون یک حمله زمینی امکانپذیر نیست، اما حتی تندروترین سیاستمداران آمریکایی نیز بهطور عمومی چنین حملهای را توصیه نکردهاند—که نشان میدهد تهران در واقع، واشنگتن توانایی محدودی برای شکست نظامیاش دارد.
در نهایت، ایران ریسک کرد که میتواند در یک درگیری فرسایشی از ایالات متحده پیشی بگیرد و این شرط تا کنون عاقلانه به نظر میرسد. رژیم ایرانی حاضر است مردم خود را به رنج و درد اقتصادی بیشتری نسبت به آنچه که مردم آمریکا حاضر به تحمل آن هستند، دچار کند، بهویژه از آنجا که آمریکاییها بهطور کلی جنگ را اختیاری و بهطور فزایندهای بهعنوان یک باتلاق میبینند. در چندین مورد، ترامپ تهدید به تشدید کرده است، اما زمانی که قیمت انرژی افزایش مییابد، عقبنشینی کرده است. تهدید به استفاده از نیروی نظامی اکنون دیگر به اندازه قبل از جنگ ارزش ندارد—به همین دلیل است که تهدیدات مکرر نظامی ترامپ از زمان آتشبس اول در آوریل، بهطور قابل توجهی اقدامات تهران را تغییر نداده است.
چرخش یکطرفه
دومین پایه تاریخی استراتژی فشار ایالات متحده، اجبار اقتصادی بوده است. برخی تحریمها، مانند آنهایی که برای محدود کردن توانایی تهران در فروش نفت طراحی شدهاند، تأثیر عمیقی بر اقتصاد ایران داشتهاند. اما عمدتاً در تحقق تغییرات سیاستی که برای آن طراحی شده بودند، ناکام ماندهاند. پس از تصرف سفارت ایالات متحده در تهران در سال 1979—و پذیرش این تصرف توسط خمینی—کارتر مجموعهای از اقدامات تنبیهی را اعمال کرد، از جمله تحریم سرمایهگذاری و تجارت ایالات متحده با ایران.
این اقدام، شراکت عمیق تجاری و دفاعی دو کشور را پایان داد، اما تأثیر چندانی بر صادرات ایران به سایر نقاط جهان نداشت. در سال 1996، کنگره رویکرد فشار اقتصادی را با قانون تحریمهای ایران گسترش داد که حتی توانایی غیرآمریکاییها برای سرمایهگذاری در بخش انرژی ایران را محدود کرد. در سال 2012، کنگره و همچنین اتحادیه اروپا، درآمد نفتی ایران و بانک مرکزی آن را هدف قرار دادند و صادرات نفت ایران را تقریباً بهطور ناگهانی نصف کردند. این مقررات تحت برجام تسهیل شد، سپس در سال 2018 توسط ایالات متحده پس از خروج ترامپ از توافق و توسط اروپا در سال 2025 زمانی که یک بند به اصطلاح بازگشت فوری فعال شد، دوباره اعمال گردید.
استراتژی “فشار حداکثری” دولت اول ترامپ در ابتدا به عنوان ابزاری برای تأمین توافق هستهای بهتر تبلیغ شد. هنگامی که این هدف محقق نشد، تحریم ایران به هدفی در خود تبدیل شد. اکنون بیش از ۳۰۰۰ تحریم ایالات متحده تقریباً هر جنبهای از دولت و اقتصاد ایران را هدف قرار داده است. این تحریمها به طور عمدی پیچیده و با اختیارات همپوشان لایهلایه شدهاند که باعث میشود لغو آنها دشوار باشد. اما بسیاری از آنها همچنین نمادین هستند. با گذشت زمان، فشار اقتصادی—به ویژه تحریمها—به یک سیاست پیشفرض آسان برای دولت ایالات متحده تبدیل شد، حتی اگر بسیاری از اقدامات تأثیر ملموسی نداشتند، زیرا به نظر میرسید واشنگتن در حال اقدام است و آمریکاییها به ندرت هزینه مستقیم متحمل میشدند.
در جنگ کنونی، ترامپ فشار اقتصادی را به اوج خود رسانده است و با محاصره بنادر ایران، این فشار را افزایش داده است. با این حال، جنگ در نهایت عواقبی را بر عموم مردم آمریکا تحمیل کرد زمانی که ایران تنگه هرمز را بست و زیرساختهای انرژی خلیج را هدف قرار داد و اختلالاتی در حمل و نقل انرژی جهانی ایجاد کرد. اقتصاد ایران پیش از جنگ تحت فشار شدید بود و محاصره این فشار را تشدید کرده است. اما ترامپ پس از ۶۶ روز محاصره اول را رها کرد. او به تازگی محاصره دومی و یک کمپین فشار گستردهتر را که هدف آن کاهش تجارت باقیمانده ایران است، اعمال کرده و آن را در شبکههای اجتماعی به عنوان “بزرگترین عملیات اقتصادی که تاکنون علیه هر کشوری انجام شده” تبلیغ میکند.
شکی نیست که این کمپین به ایران و اقتصاد آن آسیب خواهد زد. اما تقریباً مطمئناً در وادار کردن تهران به تسلیم شکست خواهد خورد. به جای تسلیم شدن به فشار، تاریخ اخیر نشان میدهد که ایران از برنامه موشکی و پهپادی خود برای تحمیل هزینههای اقتصادی سنگین بر اقتصاد جهانی—یا در تنگه هرمز یا علیه کشورهای خلیج—استفاده خواهد کرد تا بار دیگر محاسبات ریسک ترامپ را تغییر دهد. جمهوری اسلامی معتقد است که میتواند اراده ایالات متحده برای اعمال فشار اقتصادی را از بین ببرد، همانطور که میتواند در برابر فشار نظامی ایالات متحده دوام بیاورد.
فشار حداکثری کتابچه راهنمای قدیمی را پاک میکند
جنگ و محاصرههای ناموفق، همچنین رویکرد ترامپ به مذاکرات در سال جاری، به طور دائمی کارایی فشار اقتصادی را تغییر خواهد داد. در حالی که کاهش تحریمها زمانی پاداشی بود که ایالات متحده میتوانست به ایران برای محدود کردن آرزوهای هستهایاش ارائه دهد، ترامپ در مارس بدون هیچ گونه امتیاز ایرانی معافیتهای صادرات نفت صادر کرد و دوباره در ژوئن در ازای یک وعده صرفاً برای حفظ تنگه هرمز باز.
صرف نظر از اینکه این جنگ چگونه به پایان میرسد، ایالات متحده قادر نخواهد بود به استراتژیای که ۴۷ سال روابطش با ایران را اداره میکرد، بازگردد. جانشینان جمهوریخواه بالقوه ترامپ، معاون رئیسجمهور جی دی ونس و وزیر امور خارجه مارکو روبیو، در دیدگاههای خود درباره اقدام بعدی تفاوتهای چشمگیری دارند. در اظهارات عمومی اخیر، روبیو تمایل خود را به گسترش استراتژی فشار ابراز کرده و در اوایل اوت به فاکس نیوز گفته است که رژیم ایران باید بهطور بنیادی تغییر کند و استدلال کرده که ایالات متحده باید “هزینه” عدم همکاری را بیشتر افزایش دهد. با این حال، استراتژی فشار تنها در صورتی پایدار بود، اگرچه ممکن است مؤثر نبوده باشد، که از مردم آمریکا خواستههای زیادی نداشته باشد.
و با کنترل جدید خود بر تنگه هرمز، ایران توانایی بیشتری برای تحمیل هزینه به ایالات متحده و متحدان کلیدی خاورمیانهاش به خاطر اعمال فشار دارد. در مقابل، ونس به نظر میرسد که به کاهش حضور در ایران و بهطور کلی در خاورمیانه تمایل دارد—رویکردی که بهطور غیررسمی شبیه به رویکرد ترامپ و رئیسجمهور جو بایدن در افغانستان است، که خسارات ایالات متحده را بهطور کامل کاهش داد. اما ایران کشوری است که کنار گذاشتن آن دشوارتر است. برنامه هستهای و موقعیت استراتژیک آن بهطور مستقیم بر ایالات متحده و اقتصاد جهانی تأثیر میگذارد به گونهای که افغانستان هرگز اینگونه نبود.
هنوز زود است که بدانیم یک دولت دموکراتیک چه مسیری را در پیش خواهد گرفت و پاسخهای آسانی برای نحوه برخورد با ایران وجود ندارد. درخواستهای موجهی برای اینکه دیپلماسی نقش برجستهتری در سیاستهای ایالات متحده ایفا کند، وجود خواهد داشت. اما مانند فشار، دیپلماسی نمیتواند بهعنوان یک هدف در خود عمل کند. یک رویکرد جدید باید دوگانگیهای مداوم جمهوری اسلامی و همچنین نقش در حال تغییر ایالات متحده در خاورمیانه را شناسایی کند. در طول ۲۰ سال، حضور قابل توجه ایالات متحده در منطقه ثباتی به ارمغان نیاورده و افزایش آن حضور نتایج بهتری به همراه نداشته است.
در عین حال، نارضایتیهای داخلی که منجر به موج عظیم اعتراضات در ژانویه در ایران شد، هنوز وجود دارد. ایالات متحده ممکن است در نظر داشته باشد که از فشار عقبنشینی کند و رهبری ایران را وادار کند که بیشتر بر حکومتداری تمرکز کند و کمتر بر بقا در جنگ. به جای اقدام یکجانبه، واشنگتن باید ابتدا نظر و همکاری پایتختهای متحد را جستجو کند. و به جای تلاش بیپایان برای ایجاد فشار بیشتر، باید بهتر از آنچه که قبلاً جمعآوری کرده است، استفاده کند.
بهترین کاری که واشنگتن در این مرحله میتواند انجام دهد، متوقف کردن اقدام بدون تفکر است. و سیاستگذاران آمریکایی باید بیشتر به درسهای گذشته توجه کنند. فشار نظامی و اقتصادی گاهی اوقات بر تصمیمگیریهای ایران تأثیر گذاشته است. فشار به ایران کمک کرد تا بهطور موقت برنامه هستهای خود را در دوران ریاستجمهوری جورج بوش متوقف کند و بعداً به پذیرش برجام (JCPOA) تن دهد. اما فشار جمهوری اسلامی را سرنگون نکرد، امنیت ایالات متحده را افزایش نداد و زندگی مردم عادی ایران را بهبود نبخشید؛ در واقع، استراتژی فشار ایالات متحده احتمالاً سختیهای غیرنظامیان ایرانی را عمیقتر کرد.
در نهایت، آنچه واشنگتن بیشتر از همه میخواهد این است که ایران بهطور سازنده با همسایگان خود تعامل داشته باشد، برنامه هستهای غیرقانونی را کنار بگذارد و رفاه مردم خود را ترویج کند. اما خواه این را بپسندند یا نه، جمهوری اسلامی در آنچه در آینده در ایران رخ میدهد، نقشی دارد. چهل و هفت سال اولویت دادن به فشار به جنگی پرهزینه منجر شد که محدودیتهای این رویکرد را آشکار کرد. اگر شکست جنگ ایران باعث شود که واشنگتن به بازنگری در تصورات پیشداشته خود درباره ایران و کتاب راهنمای کهنهای که به این بنبست منجر شده است، بپردازد، این یک نکته مثبت خواهد بود.

