استراتژی ایالات متحده در قبال ایران وارد مرحلهای شده است که در آن اجبار نظامی و اقتصادی بدون یک توافق سیاسی بهوضوح بیانشده عمل میکند. کمپین کنونی، که بهعنوان فشار حداکثری چارچوببندی شده است، حملات هوایی و حضور دریایی را با تحریمها ترکیب میکند تا تغییر رفتار را تحمیل کند. با این حال، عدم وجود یک برنامه تحت رهبری غیرنظامی به این معنی است که فشار ایالات متحده بر ایران علیه هدفی متحرک اعمال میشود نه یک وضعیت نهایی مشخص. سوابق تاریخی از عراق و افغانستان نشان میدهد که موفقیت در میدان نبرد بهطور خودکار به نتایج سیاسی پایدار تبدیل نمیشود.
در هر دو مورد، عدم تعیین مسئولیتهای پس از جنگ قبل از اعزام نیروها منجر به استقرارهای طولانیمدت و انحراف استراتژیک شد. الگوی مشابه اکنون در درگیری ۲۰۲۶ دوباره ظاهر میشود، جایی که دستاوردهای تاکتیکی نتوانستهاند نتیجه مطلوب رژیم را روشن کنند. بدون یک توافق مذاکرهشده، فشار ایالات متحده بر ایران نمیتواند اختلافات بنیادی بر سر زیرساخت هستهای یا امنیت منطقهای را حل کند. در عوض، این فشار استقرارهای ناوهای هواپیمابر را گسترش میدهد، آمادگی نظامی را تحت فشار قرار میدهد و بار سیاستهای حلنشده را بر دوش اعضای خدمات منتقل میکند.
این وضعیت نشاندهنده یک عدم تعادل عمیقتری در نهادها است: نظامیها دارای ظرفیت برنامهریزی استراتژیک قوی هستند، در حالی که نهادهای غیرنظامی فاقد برنامههای استراتژیست حرفهای معادل هستند. نتیجه این است که وابستگی بیش از حد به اجبار بهعنوان جایگزینی برای دیپلماسی وجود دارد. اگر رهبری منتخب اهداف سیاسی واضح و معیارهای خروج را تعیین نکند، کمپین کنونی در معرض خطر تبدیل شدن به یک تعهد بدون پایان دیگر است. سوابق تاریخی نشان میدهد که نیرو، زمانی که از توافق جدا شود، جنگها را پایان نمیدهد؛ بلکه فقط آنها را طولانیتر میکند.
چرا فشار ایالات متحده بر ایران شکست میخورد
آخرین استراتژی ایالات متحده در خاورمیانه بهعنوان یکی از “فشار حداکثری” تعریف میشود که شامل مهار نظامی و تحریمهای اقتصادی است تا ایران را به پذیرش یک توافق وادار کند. اما این استراتژی نتایج مشخص و تحت رهبری غیرنظامی ندارد و عدم تطابق مداوم بین ابزارهای نظامی و اهداف سیاسی را نشان میدهد.
فشار نظامی میتواند شرایطی را فراهم کند، اراده را نشان دهد و زمان را برای اقدام غیرنظامی خریداری کند. اما نمیتواند نتایج سیاسی را تعیین کند. زمانی که یک استراتژی غیرنظامی که بر اساس اهداف مشخص پایهگذاری شده است، قبل از اعزام نیروهای نظامی تعیین نشود، آن اعزامها به چرخشهای مداوم تبدیل میشوند؛ اینگونه است که «جنگهای ابدی» آغاز میشوند.

آیا زور میتواند رفتار دشمن را تغییر دهد؟
این مقاله به معنای مخالفت با استفاده از زور نیست. در برخی مواقع ضروری است و حتی دکترین احتیاط واقعگرایانه نیز این را میگوید. بلکه، این مقاله استدلال میکند که زور تنها یکی از بسیاری از ابزارهای امنیت ملی است؛ زمانی که سایر ابزارهای امنیت ملی، مانند دیپلماسی، به اندازه یا بیشتر از نظامی به کار گرفته نشوند، این نظامیان هستند که بیشترین هزینه را پرداخت میکنند.
مقالهای قبلی چارچوب این استدلال را ارائه داد؛ این مقاله نشان میدهد که عادت به اتکای بیش از حد به نظامی در عمل چگونه به نظر میرسد. این درباره این است که چه اتفاقی میافتد زمانی که برنامهریزی استراتژیک کل دولت قبل از شلیک اولین گلوله انجام نشود – که منجر به شکست استراتژیک میشود حتی اگر هدف نظامی محقق شود.
در تاریخ ۴ مارس ۲۰۲۶، ژنرال لانیو، معاون رئیس ستاد ارتش ایالات متحده، شهادت داد که بیش از ۱۰۸,۰۰۰ سرباز ارتش ایالات متحده تنها (بدون احتساب نیروهای نظامی از سایر خدمات) در ۱۶۰ کشور مستقر یا بهطور پیشرفته مستقر شدهاند. بسیاری، بیش از ۵۰,۰۰۰ نفر از تمام خدمات، به منطقه منافع فرماندهی مرکزی ایالات متحده در خاورمیانه مستقر هستند. آنها شامل ملوانانی هستند که هنوز در دریا بر روی ناو USS Abraham Lincoln هستند. این نیروها بهطور مکرر برای نشان دادن اراده ایالات متحده یا اعمال «فشار» مستقر شدهاند اما بیشتر از آنچه که آنها یا دیگران پیشبینی کرده بودند، در خارج از کشور باقی ماندهاند.
نظریهپرداز افسانهای بازدارندگی، توماس شلینگ، تفاوتی را بین استفاده از زور برای نابود کردن فیزیکی قابلیتهای یک دشمن و استفاده از زور به عنوان تهدید برای تغییر رفتار یک دشمن توصیف کرد. مورد اول یک وظیفه نظامی است؛ مورد دوم یک استراتژی سیاسی است که تنها در صورتی مؤثر است که یک توافق ممکن باشد. به گفته شلینگ، “قدرت آسیب رساندن، قدرت چانهزنی است.” اما زمانی که فشار بدون امکان توافق سیاسی اعمال میشود، زور تنها چیزی است که باقی میماند.
درس جنگ خلیج فارس ۱۹۹۱
در جنگ خلیج فارس در سال 1991، ارتش ایالات متحده پس از آزادسازی کویت متوقف شد و از پیشروی به سمت بغداد خودداری کرد. رهبری سیاسی و نظامی (پرزیدنت جورج ه. و. بوش و ژنرالهای کالین پاول و نورمن شوارتزکوف) توافق کردند که ادامه مسیر به بغداد، پیروزی نظامی قاطع را با اشغالی نامحدود که کشور برای آن آماده نبود، معاوضه خواهد کرد. این تصمیم سیاسی عاقلانهای بود که قبل از تعهد نیروها اتخاذ شد.
دوازده سال بعد، رهبری سیاسی ایالات متحده دستور حمله به عراق را صادر کرد بدون اینکه ابتدا به این سوال پاسخ دهد که چه کسی پس از انجام وظیفه نظامی، مسئولیت بازسازی را بر عهده خواهد گرفت. در حالی که مقامات غیرنظامی پس از جنگ تأسیس شدند، اما آنها خیلی دیر مستقر شدند و برنامهریزی پس از درگیری نتوانست مسئولیتها و منابع غیرنظامی برای امنیت فراتر از کنترل نظامی را تعیین کند. آنچه که کمبود داشت، استراتژی کلی دولت در مورد اینکه چه کسی، چه چیزی، کجا، کی و چگونه باید به نتیجه سیاسی مطلوب دست یابد، بود.
“شما قرار است مالک افتخارآمیز 25 میلیون نفر باشید”، کالین پاول، وزیر امور خارجه وقت، قبل از حمله به پرزیدنت جورج و. بوش هشدار داد. “شما مالک تمام امیدها، آرزوها و مشکلات آنها خواهید بود. شما همه چیز را خواهید داشت.” هشدار او که بعداً به قاعده «پوتری بارن» معروف شد — “اگر آن را بشکنید، شما مالک آن هستید” — اهمیت تخصیص مسئولیت برای برنامهریزی برای “روز بعد” از استفاده از نیرو را زیر خط زد. پاسخ باید همیشه رهبری غیرنظامی منتخب آمریکا باشد، نه اعضای نظامی؛ پاسخ به سوالات “چه کسی، چه چیزی، کجا” باید قبل از تعهد نیروها مشخص باشد، نه بعد از آن.

چگونه افغانستان اهداف سیاسی نداشت
در افغانستان، ارتش رژیم را سرنگون کرد و در میدان نبرد پیروز شد. اما چندین دولت ایالات متحده نتوانستند به این سوال پاسخ دهند که چه نتایج سیاسی خاص، قابل دستیابی و زمانبندی شدهای برای جنگ طراحی شده بود. در عوض، برنامههای کاهش نیرو بر اساس فرضیات خوشبینانه و آمادگی ناکافی برای خروج کامل بود. بنابراین، زمانی که تصمیم سیاسی در نهایت برای بازگرداندن نیروها به خانه و ترک کابل در سال 2021 اتخاذ شد، این کار به شیوهای شتابزده و بداهه انجام شد و عملیات را به یک تخلیه در حال حرکت و زیر آتش تبدیل کرد.
جنگ ایران در سال ۲۰۲۶ الگوی مشابهی را دنبال کرده است. در تاریخ ۲۸ فوریه، هواپیماهای آمریکایی و اسرائیلی به ایران حمله کردند و مرحله کنونی این درگیری را آغاز کردند. در حالی که نیروهای نظامی به اهداف تاکتیکی خود دست یافتند، استراتژی مشخصی از سوی غیرنظامیان برای دستیابی به هدف سیاسی اعلام شده مبنی بر سرنگونی رژیم ایران، یا حداقل وادار کردن آن به concessions قابل توجه، وجود نداشت. یک توافق موقت دورهای ۶۰ روزه برای مذاکرات نهایی تعیین کرد و عملیات نظامی را به طور موقت متوقف کرد، اما بدون یک استراتژی سیاسی واضح، این امید کمی برای موفقیت داشت.
نتیجه این وضعیت بازگشت به خشونت بوده است، زیرا هر دو طرف ادعا میکنند که کنترل، یا حتی مالکیت، تنگه هرمز را دارند. نیروهای آمریکایی بار دیگر به خاورمیانه اعزام شدهاند بدون اینکه افق روشنی در پیش باشد. آنچه به عنوان یک کمپین فشار نظامی برای ابتدا نابود کردن زیرساختهای مرتبط با هستهای و سپس حذف رژیم آغاز شد — چیزی که فشار به تنهایی (به ویژه فقط فشار هوایی) هرگز نمیتواند به آن دست یابد — به طولانیترین استقرار یک ناو هواپیمابر آمریکایی در دریا بدون توقف در بندر و یک درگیری “برای همیشه” تبدیل شده است.
معیارهای ششگانه وینبرگر همچنان معتبرند
سفارش استقرار نیروها آسان است، اما disengagement و redeployment کار سختی است. پاول از هشت سوال استفاده کرد و وزیر دفاع پیشین کاسپر وینبرگر شش معیار را تعیین کرد، از جمله الزامات اینکه نبرد باید آخرین راه حل باشد و اهداف باید قبل از تعهد به وضوح تعریف شوند. اینکه کدام مدل استفاده میشود چندان مهم نیست بلکه پایبندی به یک مدل اهمیت دارد. این انضباط است که نباید بدون یک استراتژی خروج وارد درگیری شد.
این موضوع به یکی از دلایلی اشاره دارد که چرا نظامیها بارها خواسته میشوند تا نتایج استراتژیک فراتر از مأموریت خود را محقق کنند. بر خلاف سایر نهادهای دولتی، نظامیها استراتژی و برنامهریزی را آموزش میدهند و در مقیاس وسیع. آنها مؤسسات آموزشی با مدرک کارشناسی ارشد اختصاصی و زمینههای شغلی خاص دارند، مانند حوزه عملکرد ۵۹ ارتش ایالات متحده (استراتژیست). در مقابل، وزارت امور خارجه دارای تخصص واقعی است و دیپلماتهای خدمات خارجی آن هر روز مأموریتهای دیپلماتیک پیچیدهای را اجرا میکنند، اما فاقد یک برنامه استراتژیست با یک سال اقامت و محدودیت شغلی است؛ همچنین سایر نهادهای اصلی که عناصر دیگر امنیت ملی را تشکیل میدهند نیز همین وضعیت را دارند.
استراتژیستهای غیرنظامی باید رهبری برنامهریزی را بر عهده بگیرند
راهحل این است که رئیسجمهور و کنگره ظرفیت غیرنظامی را ایجاد کنند که به پیشرفت شغلی مرتبط باشد، به همان اندازه که نظامیها در حال حاضر آن را دارند. سپس، زمانی که رهبری ملی کارشناسان امنیت ملی دولت را برای بررسی استفاده از نیروی نظامی گرد هم میآورد، این استراتژیست غیرنظامی است که باید به همان اندازه که برنامهریز نظامی شنیده شود، شنیده شود.
متأسفانه، زمانی که دولت فشار نظامی را معادل استراتژی میداند، از نیروهای نظامی میخواهد که کارهایی را انجام دهند که بهمراتب مناسبتر است که به همتایان سیاسی، دیپلماتیک یا توسعهای آنها واگذار شود. نیروهای نظامی برای نزدیک شدن به دشمن و نابود کردن آن طراحی شدهاند، نه برای مذاکره یا نظارت بر توافقات سیاسی.
استراتژی غیرنظامی، نه فشار آمریکا بر ایران
استقرار تیمها در محیطهای پرخطر و بازگرداندن آنها به خانه بهطور معمول بخشی از آمادهسازی عملیاتی است. هر واحدی که مستقر میشود این کار را انجام میدهد. هر فرماندهی رزمی این کار را انجام میدهد. آنچه که کمبود دارد، همان آمادهسازی در سطح بالاتر از لباس نظامی است، از رهبری سیاسی غیرنظامی که بر نظامیها منصوب شده است. قبل از اینکه آنها را بفرستید، بدانید چگونه و چه زمانی آنها را بازمیگردانید. هر چیزی کمتر از این، استراتژی نیست. این آغاز یک استقرار طولانی دیگر است.

