پارادوکس برگزاری یک جام جهانی در خاک آمریکای شمالی با اشتیاق سرکوبشده، یک تغییر عمیقتر را نمایان میسازد: تسلط سنتی این تورنمنت بر توجه جهانی در حال سست شدن است، نه به این دلیل که محبوبیت فوتبال کاهش یافته، بلکه به این خاطر که شور و شوق جام جهانی توسط رقابتهای باشگاهی در طول سال بلعیده شده است. این بیتوجهی به جام جهانی نشانهای از تغییر در نحوهی هدایت انرژی قبیلهای طرفداران مدرن است که دسترسی دائمی را بر نمایشهای چهار ساله ترجیح میدهد.
ظهور آرام بیتوجهی به جام جهانی
آنها قبلاً جام جهانی را بدون هیچ تردیدی بزرگترین رویداد ورزشی سیاره مینامیدند. اما این رویداد قرار است همینجا در آمریکای شمالی آغاز شود و به نظر میرسد که کسی چندان اهمیتی نمیدهد. هزاران بلیت هنوز به فروش نرفته است و فقط چند هفته پیش، بلیتهای دیگر با قیمتی بسیار پایینتر از قیمت رسمی دوباره به فروش میرسیدند. در شهرهای مختلف ایالات متحده، ترافیک هوایی به وجود نیامده و هتلهایی که به درآمد میلیونها دلار اضافی امیدوار بودند، به جای آن در حال تماشای کاهش درآمد هستند. فیفا مجبور شده است رزروهای گروهی اتاقها را لغو کند و صحبت از یک تحریم جهانی به عنوان نوعی اعتراض به رئیسجمهور ترامپ وجود دارد — جنگهای او، سیاستهای مرزیاش، و بیادبی امپریالیستیاش.
زمانی که بازیها واقعاً آغاز شوند، قطعاً علاقه افزایش خواهد یافت. اما در حال حاضر به نظر میرسد که انتظاری کمتر از آنچه برای فینال لیگ قهرمانان فوتبال باشگاهی بین آرسنال و پاری سن ژرمن در آخر هفته گذشته وجود داشت، وجود دارد. و من واقعاً فکر میکنم که این ممکن است چیزی فراتر از دنیای ورزش به ما بگوید، دربارهی چشمانداز جهانی سیاست و فرهنگ.
در ایالات متحده، این بیتوجهی ممکن است چندان تعجبآور نباشد، حتی اگر این رویداد عمدتاً در خاک ایالات متحده برگزار شود. تیم ملی ایالات متحده از گذشته بااستعدادتر است اما در سالهای اخیر به طرز چشمگیری تأثیرگذار نبوده است. فوتبال هنوز یک ورزش در حال رشد است و نه یک ورزش غالب در این کشور، و بسیاری از آمریکاییها این روزها احساس میکنند که از سادگی میهنپرستی دور شدهاند. به علاوه، قیمت بلیتها به شدت بالا بوده است.
آنچه برای من بیشتر جالب است، عدم علاقهی محسوس بقیهی جهان است که هر چهار سال یک بار به مدت تقریباً یک ماه به یک نمایش جهانی اما با ریسک پایین از ملیگرایی قبیلهای مشغول میشد. این روزها، جام جهانی دیگر به اندازهی گذشته بر سایر بخشهای دنیای ورزش سایه نمیافکند، در حالی که فوتبال باشگاهی در دوازده سال گذشته به یک فراگیری جهانی جدید دست یافته است — اگرچه به طور کامل جام جهانی را در راس سلسله مراتب فوتبال جابجا نکرده، اما حداقل در کنار آن قرار گرفته است.
رقابت باشگاه و جام جهانی
آنچه این تغییر را به شدت جالب میکند این است که این تغییر همزمان با افزایش ملیگرایی سیاسی در سراسر جهان رخ داده است، که ممکن است فکر کنید باعث افزایش ملیگرایی در فوتبال نیز خواهد شد. اما به جای آن، عصر پوپولیسم جهانی با علاقهی شدید به بزرگترین تیمهای باشگاهی همزمان شده است — فهرستهای بازیکنانی که عمدتاً از استعدادهای بینالمللی توسط شرکتهای بزرگ که از کنسرنهای خارجی حمایت مالی میگیرند، تشکیل شدهاند. آن تیمها که از نخبگان محلی تشکیل شدهاند و رنگهای ملی خود را به تن دارند و با عشق به کشورشان بازی میکنند؟ البته برای طرفداران هنوز هم مهم هستند. اما هیچکس حتی نمیتواند ادعا کند که عصر پوپولیسم جهانی را با صحبت دربارهی شدت احساسات عمومی نسبت به تیمهای ملی توصیف کند.
شاید این به این دلیل است که اگر فوتبال بینالمللی زمانی احساسات ملیگرایانه را به سمت رقابتهای ورزشی هدایت میکرد، در عصر ملیگرایی واقعی ممکن است به یک خروجی کمتر برای آن احساسات نیاز داشته باشیم. یا ممکن است به این دلیل باشد که، همانطور که فرانکلین فُر چند دهه پیش در کتاب «چگونه فوتبال جهان را توضیح میدهد» پیشنهاد کرد، قبیلهگرایی فوتبال باشگاهی یک مانع طبیعی بر احساسات ملیگرایی بود — و خود یک نوع مقاومت در برابر جهانیسازی. یا شاید به سادگی به این دلیل است که فوتبال باشگاهی بیشتر سال را در جریان است، به جای یک ماه هر چهار سال، با بازیهایی که به صورت هفتگی و گاهی بیشتر برگزار میشود. طرفداران چقدر فوتبال میتوانند جذب کنند؟ چند فرصت برای ابراز احساسات نیاز دارند؟
اما این الگو با این حال برای من مانند یک معما به نظر میرسد. شاید بخشی از این موضوع به این دلیل باشد که یکی از توصیفهای دوران جدید پوپولیسم در روزهای اولیهاش به این نکته اشاره کرده بود که این جنبش توسط افرادی که خود را از نخبگان کشورشان رها شده احساس میکردند، به حرکت درآمده است؛ افرادی که از طریق ثروت و جهانیگرایی به نوعی از فضای کسبوکار جهانی ارتقا یافته بودند — تقریباً مانند ستارههای محلی فوتبال که به باشگاههای بزرگتر میروند و ریشههای خود را پشت سر میگذارند.

قطع ارتباط عجیب ملیگرایی با جام جهانی
این همچنین توصیف نسبتاً خوبی از چگونگی تغییر جهانیسازی در خود فوتبال باشگاهی است. از اوایل دهه ۱۹۹۰ و سپس با شتابی قوی در دهههای ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰، لیگهای پیشرو (بهویژه لیگ برتر انگلیس و لالیگای اسپانیا) و باشگاههای پیشرو (مانند رئال مادرید، منچستریونایتد و بارسلونا) شروع به پر کردن فهرستهای خود با استعدادهای جهانی کردند و سپس این استعدادها را از طریق تلویزیون کابلی و ماهوارهای که به سرعت در حال گسترش بود، به مخاطبان جهانی ارائه کردند.
این یک پیشنهاد تجاری فوقالعاده موفق بوده است، اما پیامدهای فرهنگی آن کمی عجیبتر به نظر میرسد — بهعنوان مثال، شهردار هندیتبار متولد اوگاندا در نیویورک قهرمانی آرسنال در لیگ برتر و پیشرفت آن در لیگ قهرمانان را به همان اندازه که برای صعود نیویورک نیکس به فینال NBA ابراز شادی میکند، جشن میگیرد، و دیو پورتنوی، گادفلی متولد ماساچوست در بارستول اسپورتس، با همان اشتیاقی که معمولاً برای پاتریوتها یا رد ساکس نشان میدهد، از اجتناب تاتنهام از فاجعه سقوط در روز پایانی فصل ابراز شادی میکند. وقتی به فوتبال باشگاهی میرسیم، طرفداری اکنون بهطور کلی جهانی است — به این معنا که در بسیاری از موارد کاملاً دلخواه است.
بهطور نظری، تیمهای ملی باید جذابیت متفاوتی ارائه دهند، جذابیتی که کمتر دلخواه باشد. و راهی برای کسانی که احساس میکنند کشورهایشان از میهنپرستی و هویت ملی خالی شدهاند تا فانتزی خود را برای تجدید این احساسات به واقعیت تبدیل کنند. در زمان ماریان لوپن، ممکن است انتظار داشته باشید که هواداران فوتبال فرانسوی بهویژه درباره لز بلو، بهعنوان مثال، بسیار پرشور باشند، به جای اینکه از انتقاد ستاره سیاه تیم، کیلیان امباپه، عصبانی شوند.
در دوران اصلاحات بریتانیا، ممکن است انتظار یک نوع احیای ملی از هولگانیزم افتخارآمیز دورانهای گذشته، که کمتر جهانی شده بودند، را داشته باشید. ممکن است این هولگانیزم را در خیابانهای تجمعات “اتحاد پادشاهی” تامی رابینسون ببینید، اما وقتی به فوتبال میرسیم، لندن به نظر میرسد بیشتر درباره آرسنال هیجانزده است تا شیرها. تور بازگشت اوزیس ممکن است برای وحدت ملی رویدادی بزرگتر از جام جهانی باشد.
چرا اینگونه است؟ یک پاسخ ساده این است که فوتبال باشگاهی برای تعداد زیادی از مردم بسیار بزرگ و مهم شده است و گاهی اوقات بازیهایی را در سطحی بسیار بالاتر از آنچه رقابتهای بینالمللی میتواند ارائه دهد، نشان میدهد. دیگران استدلال کردهاند که رسوایی فساد فیفا در سال ۲۰۱۵ تأثیر منفی گذاشته است، اینکه رئیس ناخوشایند این سازمان فیفا را به سمت اشتباهی هدایت کرده یا اینکه دوره اخیر میزبانها — روسیه، قطر، ایالات متحده — هزینهای به همراه داشته است. و از آنجا که تیمهای ملی به ندرت با هم بازی میکنند و بازیکنان از لیگهای مختلف گاهی برای یک آخر هفته به منظور بازی در یک مسابقه انتخابی جام جهانی به میدان میآیند، خود نمایش احساس میشود که کمی از معنا تهی شده است — کمی بیشتر شرکتی، نازک و بیروح.
اما من فکر میکنم ممکن است چیزی عمیقتر در حال کار باشد. به واقعهای در فرانسه نگاه کنید، جایی که امباپه با ابراز نگرانی از افزایش حزب ملیگرای لوپن، جنجالی راستگرا را برانگیخت و این موضوع چه معنایی برای آینده کشور دارد. هر زمان که ورزشکاران درباره سیاست صحبت میکنند، خطر واکنش منفی وجود دارد — به مثال لورا اینگرام با “سکوت کن و بسکتبال بازی کن” فکر کنید، یا به دردسر اخیر درباره معرفی رئیسجمهور ترامپ توسط کوارتربک تیم جاینز، جکسون دارت در یک تجمع سیاسی.
اما در اینجا ما با یک تضاد حتی غیرقابل سازشتر مواجه بودیم، جایی که چهره تیم ملی کشور اعلام کرد که یکی از احزاب اصلی آن به نظر نمیرسد جایی برای او در چشمانداز فرانسه داشته باشد، حداقل به طوری که او میدید — و سپس رهبران آن حزب با نشان دادن این نکته پاسخ دادند، او را بیشتر به عنوان یک نفوذی خائن و نوعی ظرف نالایق برای افتخار ملی خودشان تلقی کردند.

جام جهانی در مقابل پاروکالیسم جدید
این نوع درگیری دیگر چندان غیرمعمول نیست، بهطوریکه فهرستهای تیمهای ملی اکنون از دیاسپوراهای مختلف و جیبهای داخلی مهاجرتهای اخیر تشکیل شده و کمتر به خیالپردازیهای خون و خاک راستگرایان بیپرده شباهت دارد. این نوع توسعه ممکن است باراک اوباما را وادار کند تا پیروزی فرانسه در جام جهانی ۲۰۱۸ را جشن بگیرد، اما ممکن است معنای متفاوتی برای، بگذارید بگوییم، کسانی که امیدوارند مرکزیت قومیت را برای هویت ملی دوباره تأکید کنند، ارائه دهد.
و این ممکن است چیزی درباره پدیده وسیعتر نیز به ما بگوید. بهعبارتی، آنچه ما بهعنوان ملیگرایی در امور جهانی شناسایی میکنیم، ممکن است بهتر بهعنوان نوعی محلیگرایی توصیف شود، با این حال پوپولیستها ادعاهای خاصی را نه درباره ملت بهطور کلی، بلکه درباره روشهایی که باید اصلاح شود، مطرح میکنند — بهاحتمال زیاد به سمت یک ایده واکنشی، که مرزهای آن اغلب بیشتر محلی از آنکه واقعاً ملی باشد، است. در این خوانش، جهانیسازی تنها باعث ایجاد واکنشی در میان کسانی نشده است که از صنعتیزدایی، فرار سرمایه و زندگی بدون دولت میلیاردرهای جهان ناراضیاند.
این همچنین باعث شده است که خود ملت بهعنوان واحدی از سازماندهی سیاسی و اجتماعی برای بسیاری از افراد در جناح راست بهنوعی غیرقابلاعتماد به نظر برسد. برای آنها، آنچه زمانی ممکن بود بهعنوان منبعی از میهنپرستی و افتخار عمل کند، اکنون احساسات خشم و پشیمانی را تولید میکند. نه اینکه لیبرالها این روزها درباره ملیگرایی احساس راحتی کنند. برای همه ما، حمایت از آرسنال یا پی.اس.جی. ممکن است اکنون بهدلیل اینکه اساساً بیمعناست، جذابتر باشد.

