چند روز پیش، یک ویدئوی کوتاه در اینترنت منتشر شد. این ویدئو نشان میداد که لبنانیها در منطقه نکاچه، چند کیلومتر شمال بیروت، در رستورانها و کلوپها در حال صرف غذا، خندیدن و به هم زدن لیوانها هستند. این ویدئو به وضوح قصد داشت پیامی آشنا (و برای بسیاری، اکنون خستهکننده) از لبنان را منتقل کند: تابآوری. زندگی ادامه دارد. ما از شادی خود دست نمیکشیم، حتی زمانی که آسمان بالای سرمان تهدید میکند.
در عرض چند دقیقه، بخش نظرات به میدان نبردی تبدیل شد.
مردم این ویدئو را به عنوان بیاحساس، ناپسند و حتی غیرانسانی محکوم کردند. چگونه ممکن است کسی جشن بگیرد در حالی که دیگر لبنانیها در خیابانها خوابیدهاند، آواره بمبارانها در جنوب یا حومه بیروت هستند؟ چگونه ممکن است موسیقی پخش شود در حالی که خانوادهها به دنبال پناهگاه هستند؟
انتقادات به سرعت رنگ و بوی دیگری به خود گرفت. این ویدئو در یک منطقه عمدتاً مسیحی فیلمبرداری شده بود. برای بسیاری از نظردهندگان، این دیگر فقط درباره زندگی شبانه نبود. این به مدرکی — واقعی یا خیالی — از شکاف عمیقتری تبدیل شد: اتهام قدیمی که برخی لبنانیها میتوانند “به طور عادی” زندگی کنند در حالی که دیگران بهای جنگ را میپردازند.
ناگهان این ویدئو دیگر به عنوان یک نمونه دلگرمکننده از استعداد لبنانیها برای مقابله با مشکلات دیده نمیشد و به چیزی سنگینتر تبدیل شد: یک تمثیل خشن از لبنان خود، کشوری که فراموش کرده است، خواه بهطور عمدی یا غیرعمد، چگونه خود را به عنوان یک بدن واحد ببیند.
در پس این خشم، سوالی نهفته است که به ندرت بهطور صادقانه مطرح میشود: مردم دقیقاً چه باید بکنند وقتی که جنگ فقط در یک قسمت از یک کشور شکسته شده رخ میدهد؟ لبنان دهههاست که در این معضل اخلاقی زندگی میکند. جنگهای ما به ندرت کامل هستند. آنها بهطور نامنظم، بهصورت انتخابی از نظر جغرافیایی، سیاسی و مذهبی به وقوع میپیوندند. یک محله میسوزد در حالی که محلهای دیگر دست نخورده باقی میماند. یک خانواده فرار میکند در حالی که خانوادهای دیگر به صرف شام ادامه میدهد. کشور بین دو اتهام نوسان میکند: بیاحساسی از یک سو و نظارت اخلاقی از سوی دیگر. هر دو واکنش ناشی از درد واقعی هستند.
کسانی که آواره شدهاند، یا بستگانشان زیر پهپادها زندگی میکنند، بهطور قابل درکی صحنههای زندگی بیخیال و شاد را به عنوان خیانت تجربه میکنند. نه به این دلیل که از شادی دیگران حسادت میکنند، بلکه به این دلیل که رنج انسان را منزوی میکند. این احساس تحقیرآمیز را ایجاد میکند که درد شما تنها به شما تعلق دارد و به اندازه کافی مهم نیست که همدردی ایجاد کند.
در عین حال، افرادی که در آن رستورانها نشستهاند لزوماً در حال جشن گرفتن بدبختی دیگران نیستند. بسیاری از آنها خودشان از سالها فروپاشی، فاجعه مالی و انتظار بیپایان فاجعه خسته شدهاند. آنها به زندگی عادی چنگ میزنند مانند کسی که در حال غرق شدن است و به هوا چنگ میزند.
این توجیه نیست. این صرفاً یک مشاهده است. در لبنان، تابآوری و انکار اغلب یک چهره دارند.
اما این نظرات زیر ویدئو، نه خود ویدئو، بودند که بیشترین افشاگری را داشتند. مرور آنها مانند تماشای یک کشور بود که جمله به جمله در حال شکستن است. افراد و جوامع یکدیگر را متهم میکنند. کینههای فرقهای قدیمی با سرعت ترسناکی دوباره ظاهر میشوند. همدلی تحت فشار خشم تبخیر میشود. افراطها بدون هیچ توانایی برای قرار دادن خود در کفش دیگری به هم برخورد میکنند. تصور اینکه چگونه میتوان گفتوگوی مادری را که میگوید: “ای کاش همه پسرانم در این مبارزه مقدس بمیرند!” با فریاد صریح: “بیایید با اسرائیل صلح کنیم!” پل زد، دشوار است.
ویدئوی فوقالذکر یک مورد منحصر به فرد نیست. تقریباً هر رشتهای از رسانههای اجتماعی را این روزها دنبال کنید و شاهد همان نمایش خواهید بود: لبنان با خود در حال بحث است. برای برخی، حزبالله تنها یک حزب یا میليشیا نیست. این یک سپر است. ناقص، شاید بحثبرانگیز، اما با این حال یک سپر. بسیاری از کسانی که اینگونه فکر میکنند از جنوب، یا ضاحیه (حومه عمدتاً شیعه بیروت) آمدهاند، یا خانوادهای در آنجا دارند. آنها صدای پهپادها را به خوبی میشناسند، همانطور که دیگران صدای باران را میشناسند. آنها جنگها را نه به عنوان اپیزودهای ژئوپولیتیکی، بلکه به عنوان خانههای ویران، تشییع جنازههای شتابزده و کودکانی که خیلی زود جغرافیای پناهگاهها را یاد گرفتند، به یاد میآورند.
هفته گذشته با عابد، دوستی از. صحبت کردم. خانه خانوادگی او سه بار در سه جنگ مختلف آسیب دیده است. او به آرامی گفت: “وقتی مردم از حزبالله میخواهند که سلاحش را زمین بگذارد، میخواهم از آنها بپرسم: پس چه کسی از ما محافظت خواهد کرد؟” اما وقتی از او میپرسم: “اما اگر خانهات سه بار ویران شده، حزبالله چگونه واقعاً از تو محافظت کرده است؟”، او برای پاسخ دادن دچار مشکل میشود. برای او، این حزب یک ایدئولوژی نیست. با وجود همه چیز و بر خلاف تمام منطق، “بیمه” است — شاید تنها بیمهای که برای او در دولتی که بارها در دفاع از او و امثال او شکست خورده، وجود دارد. حتی دولت کنونی نخستوزیر نواف عبدالله سلیم سلام، که به بسیاری از لبنانیها امید داده، تاکنون نتوانسته ارتش لبنان را به آنچه باید سالها پیش میبود، تبدیل کند: تنها محافظ مشروع کشور.
اما همه ساکنان جنوب یا ساکنان ضاحیه این احساس را ندارند.
تعداد فزایندهای احساس میکنند که به اندازه کافی رسیدهاند. حتی کسانی که روزگاری از گفتن این موضوع بهطور عمومی در جنگهای قبلی میترسیدند یا تردید داشتند، اکنون شروع به صحبت کردن بهطور آزادتر کردهاند. بسیاری از شیعیانی که روزگاری حامیان سرسخت حزبالله بودند، به شبکههای اجتماعی روی آوردهاند تا خشم، ناامیدی و ناامیدی خود را ابراز کنند. گویی ترس قدیمی از انتقام، که روزگاری انتقادات را درون جامعه، حتی درون خانه، خاموش نگه میداشت، به آرامی در حال از بین رفتن است. مردم معمولاً از “قبل از سحسوح و بعد از سحسوح” صحبت میکردند — یعنی، قبل از کتک و بعد از کتک — به عنوان یک اصطلاح برای خطوط قرمز ناگفتهای که روزگاری انتقادات از حزبالله را خاموش میکرد. امروز برخی از همان صداها به نظر میرسد کمتر مایل به سکوت هستند، گویی وزن جنگها و خسارات مکرر سرانجام شروع به غلبه بر ترسی کرده که روزگاری آنها را کنترل میکرد.
“چرا ما همیشه میدان جنگ هستیم؟” مریم، یک زن جوان شیعه، آنلاین فریاد زد، در حالی که صورتش بهطور کامل قابل مشاهده بود و تحت تأثیر واکنش منفی جامعه و حتی خانوادهاش قرار نگرفته بود. “چرا باید برای جنگهایی که مال ما نیستند، هزینه بدهیم؟ چه کسی گفت که میخواهم برای خامنهای بمیرم؟” او در ضاحیه زندگی میکند. او یک کسبوکار کوچک در آنجا دارد که به سختی از فروپاشی مالی و جنگ 2024 جان سالم به در برده است. برای او، هر تشدید به معنای کمترین مشتری، بیشتر ترس، و یک میخ دیگر در تابوت کشوری است که در حال حاضر برای نفس کشیدن در تلاش است. وقتی میشنود که حزبالله ممکن است جبهه دیگری باز کند یا درگیریاش را عمیقتر کند، دیگر به مقاومت یا عزت فکر نمیکند. او به آوارگی، تحقیر، ورشکستگی، تابستانی دیگر و نسلی دیگر که مجبور به ترک میشود، فکر میکند. خشم او به هیچ وجه منحصر به فرد نیست. بسیاری از لبنانیها در جوامع مختلف خود را در آن میبینند.
بین کسانی که اصرار دارند حزبالله تنها محافظ آنهاست و کسانی که به سادگی به اندازه کافی رسیدهاند، بین عابد و مریم، درهای وجود دارد که پر کردن آن به نظر غیرممکن میرسد. خشم در هر دو طرف واقعی است. خستگی نیز.
دوستی به من گفت که او مجبور شده است خواندن نظرات زیر پستهای خبری را متوقف کند زیرا آنها او را بهطور فیزیکی بیمار میکنند. “این دیگر حتی اختلاف سیاسی نیست”، او گفت. “این نفرت است. نفرت خالص.” در واقع، نظرات کمتر شبیه به بحث و بیشتر شبیه به تمرین برای یک جنگ داخلی جدید به نظر میرسند. واژههایی مانند خائن، ترسو، همکار، افراطی به راحتی بین افراد رد و بدل میشود. مردم طوری صحبت میکنند که گویی دشمنان هستند نه همسایگان و شهروندان یک کشور. در چنین لحظاتی، لبنان شروع به شباهت به خانهای میکند که ساکنان آن دیگر یکدیگر را نمیشناسند.
با این حال، در زیر فریادهای آنلاین، ترسهایی وجود دارد که اغلب به طرز عجیبی مشابه هستند.
کسانی که از حزبالله حمایت میکنند، از رها شدن، آسیبپذیری و این احتمال میترسند که بدون مقاومت مسلحانه همه چیز، از جمله خانهها، زمینها و هویتهای خود را از دست بدهند، و نمیتوانند بپذیرند که بسیاری از چیزها از قبل از دست رفته است. کسانی که مخالف حزبالله هستند، از چیزی بهطور برابر وجودی میترسند: اینکه لبنان به طور دائمی به گروگان جنگهای منطقهای و نبردهای ایدئولوژیکی که هرگز انتخاب نکرده، باقی بماند.
دو ترس. دو روایت. هر دو ریشه در تجربه واقعی دارند. آنچه تقریباً ناپدید شده است، گفتوگو بین آنهاست.
رسانههای اجتماعی، که زمانی وعده ارتباط را میدادند، اکنون بدترین غریزههای یک جامعه شکسته را تقویت میکنند. ظرافتها ناپدید میشوند. همدلی فرو میریزد. خشم با سادگی خام گسترش مییابد. اگر به اندازه کافی نظرات را بخوانید، یک فکر سرد شروع به نفوذ میکند: شاید عمیقترین تراژدی تنها جنگ نیست، بلکه نحوهای است که نشان میدهد ایده مشترک هویت لبنانی چقدر شکننده شده است.
و با این حال، گاهی لبنان دیگری ظاهر میشود: یک راننده اوبر از جنوب که به من گفت خسته است از اینکه به او گفته میشود ترسهایش غیرمعتبر است، اما همچنین از جنگها، از شروع دوباره و دوباره خسته است. یک صاحب فروشگاه در اشرفیه که مخالف حزبالله است اما پتو و غذا به خانوادههای آواره ارسال میکند. گروهی از دانشجویان که به شدت درباره سیاست بحث میکنند و سپس برای قهوه با هم مینشینند.
این لحظات کوچک هستند. شکننده. تقریباً زیر سر و صدا و دشمنی نامرئی. اما مهم هستند. به ما یادآوری میکنند که فراتر از شعارها و اتهامات، انسانهایی وجود دارند که در تلاشند، به شیوههای ناقص و ترسیده خود، از آنچه دوست دارند محافظت کنند. شاید تراژدی لبنان این باشد: همه ادعا میکنند که از کشور دفاع میکنند، اما هیچکس بر سر چگونگی نجات آن توافق ندارد.
و بنابراین، بحثها ادامه دارد، به طور بیپایان در صفحهنمایشهای ما اسکرول میشود، ملتی که با صدای بلند، خشمگین و ناامید به خود صحبت میکند، هنوز در جستجوی زبانی است که شاید روزی به عنوان یک ملت واحد صحبت کند.
آنچه این لحظه به آن نیاز دارد چیزی ساده، اما به طرز بینهایتی نادر است: توانایی نگهداشتن دو حقیقت به طور همزمان. به رسمیت شناختن اینکه شادی در یک مکان رنج در مکان دیگر را محو نمیکند، بلکه رنج در هر کجای این کشور باید همبستگی را در همه جا بیدار کند.
نه محکومیت. نه خیانتپنداری. نه رقابت بر سر اینکه چه کسی بیشتر آسیب دیده یا قیمت بالاتری را میپردازد. بلکه همبستگی.
زیرا واقعاً زشتترین چیز این نیست که برخی لبنانیها در نکاچ سرگرم بودند در حالی که دیگران در خیابان خوابیده بودند.
واقعاً زشتترین چیز این خواهد بود که ما توانایی احساس اینکه هر دو واقعیت به یک کشور تعلق دارند را از دست بدهیم.

