نظم جهانی به سمت یک جهان چندقطبی و تکهتکهشده از جهانیگرایی غربی دور میشود. اندیشههای ضد استعماری به چالش کشیدن ایدهی یک اجماع واحد را مورد تأکید قرار میدهند و بر چندجهانیگرایی و سیستمهای دانش همزیست تأکید میکنند. آیندههای نوظهور به نفع نظمهای جهانی چندگانه و مذاکرهشدهای هستند که فراتر از وحدت تحمیلی قرار دارند.
اگرچه هیچکس بر سر اینکه جهان به کدام سمت میرود توافق ندارد، اما شناخت فزایندهای وجود دارد که ما در حال تجربه یک تحول عمیق هستیم. سوال دیگر این نیست که آیا نظم جهانی در حال تغییر است، بلکه این است که چگونه—و مهمتر از آن، آیا یک اجماع ضد استعماری جدید میتواند در یک جهان به طور فزایندهای تکهتکهشده ظهور کند. اگر خود ایدهی یک اجماع جهانی واحد توسط اندیشههای ضد استعماری به چالش کشیده شده است، آیا هنوز میتوانیم از توافق جهانی صحبت کنیم؟ یا باید به جای آن بپرسیم که آیا به یک چارچوب محلی نیاز داریم، یا به یک ضد استعمار اجماع خود؟
تحقیقات ضد استعماری به مدت طولانی ایدهی یک چارچوب واحد و جهانی که جهان را سازماندهی کند، رد کرده است. مفاهیمی مانند چندجهانیگرایی بر همزیستی چندین سنت، فرهنگ، اپیستمولوژی و جهانهای زندگی تأکید میکنند. با این حال، به طرز پارادوکسی، سیاستهای جهانی همچنان تحت تأثیر ایدههایی شکل میگیرند که ادعای جهانی بودن دارند—چه از طریق زبان «تمدن» از قرن نوزدهم تا گفتمانهای معاصر درباره «دموکراسی»، «بازارهای آزاد»، «حقوق بشر» یا «امنیت جمعی» که به طور تاریخی برای مشروعیتبخشی به سیاستهای مداخلهجویانه کشورهای غربی خدمت کردهاند.
این تنش ریشههای خود را به قرن پانزدهم میرساند، زمانی که گسترش دریایی اروپا آغاز شد. جهانیسازی مدرن اولیه به طور فوری با تسلط کامل مشخص نمیشد؛ همانطور که ادبیات تاریخی نشان میدهد، سیاستهای گسترشطلبانه اروپایی در ابتدا به عنوان یک «امپراتوری ضعیف» عمل میکردند. از اواخر قرن پانزدهم به بعد، قدرتهای اروپایی در قارههای آمریکا، بخشهایی از شرق آسیا و سواحل آفریقا پایگاههایی را تأسیس کردند و به عمد از رویارویی مستقیم با قدرتهای زمینی formidable آن زمان—عثمانیها، صفویها، روسها و چینیهای سلسلههای مینگ و چینگ—اجتناب کردند.
اما در اواخر قرن هجدهم و بهویژه در قرن نوزدهم، این دینامیک دچار یک تغییر زلزلهای شد. غرب یک مکانیزم قدرت پیشرفته در اقتصاد سیاسی به همراه یک انحصار اپیستمیک جهانی برای توجیه تسلط استعماری خود بر بقیه جهان ایجاد کرد. ما شاهد ظهور رویکردهای استعماری به ظاهر جهانی در تولید دانش بودیم که تحت پرچم علم و فلسفه مدرن نهادینه شدند.
این موضوع را میتوان در انسانشناسی از دیدگاه عملی اثر ایمانوئل کانت مشاهده کرد، که در آن به تحلیل “شخصیتهای ملی” در سرتاسر کره زمین میپردازد و بدین ترتیب تمدنهای باستانی را از منظر غربی به “ملتها” تقلیل میدهد. این به این معناست که از آنجا که سایر نقاط جهان از دولت-ملتهای به سبک اروپایی برخوردار نبودند، هنوز به سطح لازم توسعه تمدنی نرسیده بودند.
بهطور مشابه، گئورگ ویلهلم فریدریش هگل تقسیم واضحی بین ملتهای “متمدن” غربی و سایر نقاط جهان قائل شد و به نقد معماری، الهیات و هنر ملل غیرغربی پرداخت. بر اساس یک دیدگاه پیشرفته و هدفمند از تاریخ، هگل ادعا کرد که سایر نقاط جهان موظف به پیروی از غرب هستند. این طبقهبندی یوروسنتریک بیشتر توسط طبقهبندیهای زیستشناختی چارلز داروین تقویت شد که بهطور مستقیم بر علوم اجتماعی قرن نوزدهم تأثیر گذاشت و سلسلهمراتب نژادی و فرهنگی را ایجاد کرد.
بر اساس این چارچوب، برای اینکه فردی “متمدن” تلقی شود، لازم بود که مفاهیم خاص جامعه مدنی و سیاسی نهفته در دولت-ملت اروپایی را بپذیرد.
کنفرانس برلین (1884–85) “هجوم به آفریقا” را بهطور رسمی تثبیت کرد، زیرا قدرتهای اروپایی—به همراه ایالات متحده—بر سر قواعد تقسیم و کنترل قاره توافق کردند و این امر نشاندهنده تغییر از روابط تجاری ساحلی با جوامع آفریقایی به استعمار مستقیم سرزمینی بود. با انگیزه رقابت شدید، منافع اقتصادی و آرزوهای شخصیتهایی مانند پادشاه لئوپولد دوم بلژیک، دولتهای اروپایی به سرعت به درون قاره پیشروی کردند و بهطور کامل به اقتدار بومی بیتوجهی کردند و نقشه سیاسی آفریقا را بهطور خشونتآمیزی دوباره ترسیم کردند. این فرآیند رقابتهای ژئوپولیتیکی را در اروپا تشدید کرد و در عین حال پایههای استثمار استعماری بلندمدت و نابرابری ساختاری را در سرتاسر قاره آفریقا بنا نهاد.
نتیجه منطقی این درگیریها و رقابتهای تقسیم استعماری بر سر این سرزمینها با جنگ جهانی اول به وقوع پیوست. فروپاشی امپراتوریها ماهیت بدبینانه این نظم شناختی را نمایان ساخت.
انتشار مخفی توافق سایکس-پیکو (1916) توسط بلشویکها، برنامههای پنهانی امپراتوریهای بریتانیا، فرانسه و روسیه را برای تقسیم امپراتوری عثمانی فاش کرد، در حالی که اسناد دیگر تقسیم دودمان قاجار را بین امپراتوریهای بریتانیا و روسیه نشان داد.
پس از جنگ، جامعه ملل بر اساس اصول غربی تأسیس شد. با این حال، این تنها سلسلهمراتبهای امپریالیستی قدیمی را کدگذاری کرد و به ادامه طبقهبندی بیشتر جوامع غیرغربی بهعنوان “ملتها” پرداخت که نیاز به نظارت “ملتهای متمدن” تحت رژیم قیمومیت جامعه ملل داشتند، بهظاهر برای آمادهسازی آنها برای مدلهای دولتی و ملی به سبک غربی.
در دوران جنگ سرد، اجماع جهانی حول یک مبارزه ایدئولوژیک دو قطبی بین لیبرالیسم غربی و کمونیسم شوروی شکل گرفت. با این حال، جنبشهایی مانند کنفرانس باندونگ (۱۹۵۵) و جنبش عدم تعهد نمایانگر آرزویی کاملاً متفاوت بودند: نه تنها ایستادن بهطور بیطرف بین دو بلوک رقیب، بلکه تصور جهانی فراتر از سلسلهمراتب استعماری. باندونگ تنها یک رویداد ژئوپولیتیکی نبود؛ بلکه یک گسست معرفتی بود—تلاشی برای بازتعریف نظم جهانی از منظر مستعمرهشدگان.
با این حال، با دستیابی جنبشهای ضد استعماری به استقلال رسمی، این چشمانداز بدیل از شتاب خود افتاد. انرژی آرمانگرایانه دکولونیسازی به تدریج محو شد در حالی که شرایط ساختاری وابستگی اقتصادی و فرهنگی عمدتاً دست نخورده باقی ماند. روشن شد که دکولونیسازی تنها به معنای کسب حاکمیت نیست؛ بلکه نیاز به یک تحول عمیقتر و سیستماتیک در دانش، نهادها و سلسلهمراتب جهانی دارد.
ظهور و افول دوران اجماع واشنگتن
دوران پس از جنگ سرد دو قطبیگرایی ایدئولوژیک را با یک دکترین جدید جایگزین کرد: اجماع واشنگتن، که بر اساس آزادسازی بازار، خصوصیسازی و مقرراتزدایی بنا شده بود. برای مدتی، به عنوان مدل نهایی و جهانی توسعه معرفی شد. با این حال، ناکامیهای آن—افزایش نابرابری، بحرانهای مالی مکرر و بیثباتی اجتماعی عمیق—به سرعت محدودیتهای ساختاری و اخلاقی آن را نمایان کرد.
این خستگی بهطور صریح توسط معماران اصلی آن مورد تأیید قرار گرفته است. به عنوان مثال، در سخنرانی خود در کنفرانس امنیتی مونیخ در فوریه ۲۰۲۶، وزیر امور خارجه ایالات متحده، مارکو روبیو، تغییر قابل توجهی را نشان داد: او اعلام کرد که ایالات متحده دیگر این سیاستهای تجاری دگماتیک گذشته را دنبال نخواهد کرد، که به گفته او به قدرتهای رقیب اجازه داده بود از سیستم بهرهبرداری کنند و در عین حال میراث تمدنی و مسیحی غرب را تضعیف کنند. او به جای آن، استدلال کرد که این هویت باید بازسازی شود و تأکید کرد که سیاستهایی دنبال خواهد شد تا تداوم برتری آمریکایی تضمین شود، صرفنظر از هزینهها.
ارزیابی مدل اجماع پکن تحت رهبری دولت
به طرز عجیبی، یکی از بزرگترین بهرهبرداران از ساختار اقتصادی اولیه چین بود. با ادغام انتخابی در اقتصاد جهانی در حالی که حاکمیت دولتی را حفظ کرد، پکن به چالش نسخههای اقتصادی غربی پرداخت. این امر به بحثهایی درباره اجماع پکن منجر شد که با توسعه تحت رهبری دولت، سرمایهگذاری در زیرساختها و آزمایشهای عملی مشخص میشود.
با این حال، این مدل همچنین آسیبپذیریهای قابل توجهی را نشان میدهد: تصمیمگیری بسیار متمرکز خطر شکست کامل را به همراه دارد، همانطور که عدم تعادلهای جمعیتی طولانیمدت ناشی از سیاست یکفرزندی یا برنامهریزی اقتصادی بیش از حد متمرکز نشان میدهد. جالب اینجاست که حتی فرانسیس فوکویاما، که بهخاطر مفهومسازی دوران پس از جنگ سرد تحت هژمونی آمریکایی لیبرالیسم بازار مشهور است، اهمیت و موفقیت مدل پکن را مورد توجه قرار داده و در یک مصاحبه اخیر اشاره کرده است که بسیاری از کشورهای در حال توسعه به طور فزایندهای احتمال دارد که از آن تقلید کنند.
امروز، حتی معماران نظم لیبرال نیز شروع به فاصلهگیری از اصول اولیه آن کردهاند. انتقادات داخلی از درون نهاد سیاستگذاری غربی نشان میدهد که معیارهای سنتی دیگر مشروعیت جهانی ندارند.
خستگی مشابهی در اروپا قابل مشاهده است. “رویای اروپایی” که بهطور طولانیمدت جشن گرفته میشد—همانطور که متفکرانی مانند جرمی ریفکین آن را بیان کردهاند و یک عرصه پساملی از صلح، پایداری و حقوق بشر را تصور کردهاند—اکنون بهطور فزایندهای شکننده به نظر میرسد. آنچه زمانی بهعنوان یک مدل هنجاری برای وحدت منطقهای ارائه میشد، در حال حاضر با تکهتکه شدن شدید داخلی، واکنشهای پوپولیستی و کاهش شدید نفوذ جهانی دست و پنجه نرم میکند. علاوه بر این، اروپا به شدت به حفاظت نظامی آمریکا وابسته است و قادر به پیشبرد خودمختاری استراتژیک نیست و عمدتاً تحت سیاستهای استراتژیک آمریکایی در پی جنگ اوکراین باقی مانده است.
در پاسخ به این بحرانها، تلاشهای جدیدی برای بازنگری در هماهنگی جهانی در حال ظهور است. “اجماع لندن”، که توسط نهادهایی مانند مدرسه اقتصاد لندن (LSE) آغاز شده، نشاندهنده تغییر به سمت تابآوری اقتصادی و اجتماعی است که برای تنظیم سیستم سرمایهداری کنونی طراحی شده است. اما حتی این چارچوبهای جایگزین نیز درون ساختارهای جهانی سرمایهداری که به دنبال اصلاح آن هستند، گنجانده شدهاند.
فراتر از مدلهای غربی، دیدگاههای منطقهای جایگاه قابل توجهی را در بحثهای اجماع جهانی به خود اختصاص میدهند. همانطور که کیشور مهبوبانی و آمیتاو آچاری در مورد قرن آسیا استدلال میکنند، تغییر غیرقابل برگشت قدرت از غرب به شرق یک ناهنجاری تاریخی نیست بلکه یک بازسازی است. ظهور آسیا غرب را وادار میکند تا از خودبزرگبینی تاریخیاش دست بردارد و واقعیت چندقطبی را بپذیرد که در آن اجماع خود تنها یکی از صداهای متعدد است.
تمدنهای مسلح و رقابت استراتژیک تهاجمی
با تضعیف مدلهای اقتصادی، ژئوپولیتیک خام به مرکز امور جهانی بازگشته و انتظارات پایهای برای یک اجماع ضد استعماری پایدار را تغییر داده است. در حالی که بحثها در مورد تمدن جهانی میتواند به طور ایدهآل بر اساس احترام متقابل و چندگانه بنا شود، اما تأثیرگذارترین میراث در دهههای اخیر همچنان نظریه تقابل تمدنها ساموئل پی. هانتینگتون است. روایتهای متنوعی به طور تاریخی ظهور کردهاند: پیشنهاد محمد خاتمی برای “گفتوگوی تمدنها” در ایران در اواخر دهه ۱۹۹۰؛ “ائتلاف تمدنها” که بهطور مشترک توسط ترکیه و اسپانیا حمایت شد؛ و امروز، “ابتکار تمدن جهانی” (GCI) چین.
با این حال، ما همچنین شاهد تسلیح گفتمان تمدنی هستیم. چه از طریق تأکید بر “سنت یهودی-مسیحی” در ایالات متحده توسط نیل فرگوسن، و چه همراستایی ایدئولوژی دینی-ژئوپولیتیکی دولت روسیه با روایتهای مسیحی ارتدوکس توسط الکساندر دوگین، گفتمان ‘تمدن’ بین جستجوی زمین مشترک و تحریک درگیری نوسان دارد. در نهایت، این تغییر گفتمانی پژواکی از دوگانگیهای استعماری قرن نوزدهم است که هر چیزی را خارج از حوزه غرب به عنوان ‘بربر’ برچسب میزند و توجیهات فکری برای درگیریهای معاصر و رقابتهای شدید استراتژیک ایجاد میکند.
با نگاهی به جنگهای کنونی، جنگ در اوکراین تغییر عمیق جهانی به سمت سیاستگذاری متمرکز بر امنیت را تسریع کرده است. هزینههای دفاعی در حال افزایش است، ائتلافها به بلوکهای صفر-مجموع سخت میشوند و اصطکاک صنعتی در حال تشدید است. حتی میتوان از یک ‘اجماع امنیتی’ نوظهور صحبت کرد—که بخشی از آن الهامگرفته از رویکرد جامع واشنگتن و مسکو به درگیری است، که نه تنها جنگهای سنتی بلکه امنیتسازی فناوری، انرژی، قابلیتهای هستهای و همراستاییهای دیپلماتیک استراتژیک را در بر میگیرد. ما شاهد جهانی هستیم که در آن نظامیگری، حاکمیت سرزمینی و قدرت سخت بار دیگر بر روابط بینالملل تسلط دارند.
در عین حال، مناطق دیگری نشاندهنده دینامیکهای تخریبیتری هستند. در خاورمیانه، درگیریهای مداوم، جابجایی و جنگهای نامتقارن به فرآیندهایی اشاره دارند که تنها میتوان آنها را به عنوان توافق بازاستعمار توصیف کرد. در اینجا، مداخلات خارجی، تکهتکه شدن داخلی و عدم تعادلهای قدرت خشونتآمیز، سلسلهمراتبهای استعماری قدیمی را در اشکال جدید بازتولید میکنند. این الگوی نظمدهی از طریق اسرائیلزدایی عمل میکند، بهویژه ادامه سیاستهای استعماری اسرائیل در سرزمینهای فلسطینی. این بهعنوان یک دکترین دیپلماتیک رسمی عمل نمیکند، بلکه بهعنوان یک شیوه تسلط سلسلهمراتبی است که اولویت را بر containment نظامی به جای حقوق بینالملل میدهد.
در این مقطع، اگر بخواهیم حقوق بینالملل و نظام بینالمللی را ارزیابی کنیم، اتهامات نسلکشی علیه رژیم اسرائیل در چارچوب سازوکارهای قضایی بینالمللی، محدودیتهای شدید حاکمیت جهانی را آشکار کرده است. سیستم چندجانبه سازمان ملل به شدت به دلیل ناتوانیاش در متوقف کردن نقضهای سیستماتیک مداوم مورد سوال قرار گرفته است. با این حال، بسیاری از کشورها همچنان به تعامل دیپلماتیک تمایل دارند و انتقادات قابل توجهی مطرح شده است—مانند درخواستهای مداوم ترکیه برای اصلاح شورای امنیت سازمان ملل در برابر ربودن آن توسط پنج کشور دائمیاش (که در شعار «جهان بزرگتر از پنج است» خلاصه شده است). این سؤال فوری را زنده نگه میدارد: آیا یک سیستم چندجانبه بهطور مؤثر بازساخته شده میتواند پایهگذار یک توافق جهانی مشروعتر باشد؟
نتیجهگیری: توافق ضد استعماری یا توافق در حال ضد استعمار؟
آنچه از این چشمانداز تکهتکه شده بهدست میآید، نه یک نظم جهانی واحد و منسجم، بلکه تعدد چارچوبهای اقتصادی، سیاسی و امنیتی رقیب است. هر یک ادعای اعتبار جهانی دارد، اما هیچیک نمیتواند به آن دست یابد.
سؤال عمیقتر این است که آیا جستجوی یک توافق جهانی جدید خود یک تلاش نادرست است. اندیشه ضد استعماری پیشنهاد میکند که مشکل، نبود توافق نیست، بلکه فرضیه مداوم و اروپامحور این است که باید یک توافق وجود داشته باشد. یک جهان واقعاً چندگانه نیاز به یک چارچوب واحد و یکپارچهای که از بالا تحمیل شود، ندارد. از این منظر، وظیفه فوری پیش روی ما این است که نه یک جایگزین معماری برای مدلهای قدیمی بسازیم، بلکه به دنبال ضد استعمار توافق خود باشیم.
data-path-to-node=”34″>شاید ما در زمانی مناسبتر از هر زمان دیگری برای پیشبرد این تغییر زندگی میکنیم. غرب دیگر به عنوان یک الگوی جهانی مطلق قرار ندارد، زیرا با بحرانهای داخلی شدیدی دست و پنجه نرم میکند که نمیتواند در مرزهای خود حل کند. به طور همزمان، سیستمهای تولید جهانی دچار تحول عمیقی شدهاند. دوران پسافوردیستی هویتهای انبوه یکپارچهای را که در دوران انقلاب صنعتی ساخته شده بودند، از هم گسسته و ساختارهای چندگانه و غیرمتمرکزی را به وجود آورده است که نه تنها در سطح جهانی بلکه در درون کشورهای مستقل نیز مورد بحث قرار میگیرند و نیاز فوری به گزینههای جدید را برجسته میسازند.
این تغییر بحرانی به طور عمیق در سری صداهای ضد استعماری در انجمن جهانی ضد استعمار بررسی شده است که میزبان دانشمندان برجستهای از جمله والتر میگنولو، فاریش نور، سید فرید آلتاس، جوزف مسعد و فرناندای بیگل است. در حالی که شک و تردید عمیق نسبت به یک مسیر جهانی واحد به طور مداوم از این گفتگوها به وجود آمد، دانشمندانی مانند سلیمان باچیر دیگنه، ابراهیم موسا و فاریش نور نیز به حوزههای همگرایی معنادار جهانی اشاره کردند. به ویژه، تأکید دیگنه بر بازنگری سیستم چندجانبه برای ایجاد جهانی صلحآمیزتر نشان میدهد که ضد استعمار نیز به همان اندازه برای چارچوب فلسفی و مفهومی خود غرب ضروری است.
در نهایت، این نیازمند یک تغییر بنیادی از تحمیل یکنواختی جهانی به سوی امکانپذیری واقعی چندگانگی است—جهانی که قادر به مذاکره در مورد تفاوتها بدون resorting به محو یا تسلط باشد.

