سیاست ایران ایالات متحده در دوران دوم ریاستجمهوری ترامپ به یک خلأ استراتژیک افتاده است، بدون پیوند با ماشینآلات منظم بیندستگاهی که پیشتر تمایلات ریاستجمهوری را به اقدامهای منسجم تبدیل میکرد. اخراجهای گسترده کارکنان شورای امنیت ملی، حذف پستهای کلیدی مدیران ارشد، و دوشغله کردن وزیر امور خارجهای که تحت فشار است به عنوان مشاور امنیت ملی، سیستم طراحی شده برای آزمایش گزینهها و هماهنگی در پیادهسازی را تهی کرده است.
این سیاست ایران ایالات متحده به واشنگتن اجازه داده است که جنگی را بدون مسیر مشخصی برای حل و فصل پیش ببرد، با تدابیری مانند عوارض اعلام شده به سرعت در تنگه هرمز که ظرف یک روز از بین رفت. کاهش تخصص در سطوح عملیاتی به این معنی است که وقتی رئیسجمهور خواستار راهحلهای سریع میشود، فهرست گزینهها کم، بهخوبی بررسی نشده و عاری از مشاورههای همپیمانان است که برای هر نظم منطقهای پایدار ضروری است.
با عدم همافزایی پیروزیهای تاکتیکی به دستاوردهای استراتژیک، عدم وجود یک فرآیند سیاستگذاری کارآمد خطر ایجاد یک بنبست پرهزینه را به همراه دارد که صبر و تبلیغات ایران را پاداش میدهد. بدون تلاش عمدی برای احیای بیندستگاهی و ادغام مجدد حرفهایهای شاغل، این سیاست ایران ایالات متحده به تولید اشتباهات محاسباتی ادامه خواهد داد، اعتبار ایالات متحده را تضعیف کرده و گزینهها را به جز تشدید محدود خواهد کرد.
چگونه سیاست ایران ایالات متحده فروپاشید
رئیسجمهور دونالد ترامپ به طور مداوم تمایل بیشتری به غیرقابل پیشبینی بودن نسبت به یک چشمانداز استراتژیک روشن نشان داده است. این موضوع بهویژه در مورد ایران صادق است، جایی که از مراحل اولیه جنگ، ایالات متحده بدون پیروی از راهنماییهایی که درست قبل از آغاز درگیری صادر کرده بود، عمل کرده است. شکست مرتبط در سطح عملیاتی کمتر مشهود است: کاهشهای گسترده در کارکنان و عدم تمایل به توجه به مشاورههای افراد با تجربه در امنیت ملی و خاورمیانه، فرآیند سیاستگذاری بیندستگاهی را غیرفعال کرده است.
علاوه بر اطمینان از اینکه گزینههای سیاستگذاری پیچیده بهطور کامل مورد بررسی قرار میگیرند، این سطح «کاری» از مقامات برای هماهنگی اجرای تصمیمات و تعامل مستقیم با متحدان و شرکا حیاتی است. اگر دولت ترامپ بخواهد آسیب استراتژیک ناشی از جنگ نادرست خود با ایران را به حداقل برساند، باید برخی از انتخابهای پرسنلی که در اوایل دوره خود انجام داده است را دوباره بررسی کند و خلأهای کلیدی در خارج از کشور را پر کند.

چرا شورای امنیت ملی اهمیت دارد
شورای امنیت ملی (NSC) که توسط دولت ترومن در سال 1947 تأسیس شد، مکانیزم اصلی دولت برای گرد هم آوردن نهادهای مربوطه — وزارت دفاع، وزارت امور خارجه، وزارت انرژی، وزارت خزانهداری، جامعه اطلاعاتی و دیگران — برای توسعه و هماهنگی گزینههای سیاستگذاری برای رئیسجمهور است. اگرچه موقعیتهای ارشد معمولاً به منصوبان سیاسی داده میشود، اما NSC عمدتاً با پرسنل تفویضی پر شده است: مقامات میانی تا ارشد که بهطور رقابتی انتخاب شده و در میان کارشناسان با دانشترین در زمینه یا عملکرد خود قرار دارند.
به عنوان پرسنل شغلی به جای سیاسی، آنها معمولاً دورههای یک یا دو ساله را خدمت میکنند و حتی در طول انتقال ریاستجمهوری در محل باقی میمانند. بهطور مهم، این پرسنل تفویضی پیوندی به سازمانهای اصلی خود فراهم میکنند و بهطور منحصر به فردی واجد شرایط هستند تا هم اطمینان حاصل کنند که منافع دپارتمانها در طول بررسیهای سیاستگذاری نمایندگی میشود و هم اجرای تصمیمات پیچیده را در میان نهادها پس از اتخاذ آنها هدایت کنند. بهطور خلاصه، کارکنان NSC در هر فرآیند سیاستگذاری بهینه مرکزی هستند.

تجزیه و تحلیل کارکنان NSC
دولت دوم ترامپ به سرعت نشان داد که قصد دارد کارکنان NSC را بازسازی کند. در تاریخ 22 ژانویه 2025، تنها سه روز پس از آغاز دوره جدید، کاخ سفید بهطور مؤثر 160 نفر از پرسنل تفویضی NSC را بهطور یکجا حذف کرد و از آنها خواست که در صورت نیاز از خانه در دسترس باشند اما به محل کار مراجعه نکنند. به اعتراف خود، دولت به دنبال پرسنلی بود که به اجرای برنامه «آمریکا اول» متعهد باشند و احساس میکرد که این امر میتواند با یک تیم کوچکتر و با دقت بیشتری انتخاب شده محقق شود.
سپس، در آوریل ۲۰۲۵، حداقل چهار نفر دیگر از کارکنان شورای امنیت ملی (NSC) در میان دوازده مقام ارشد بهطور ناگهانی بهدلیل عدم وفاداری برکنار شدند. در ماه مه، مشاور امنیت ملی، مایکل والتز، به همراه معاونش، الکس وونگ، برکنار شد. پیش از پایان ماه، “بسیاری از دهها” مقام دیگر NSC نیز اخراج شدند، از جمله مدیران ارشد برای خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA) و برای اسرائیل و ایران، که هر دو توسط والتز استخدام شده بودند.
بهزودی، در اواخر ژوئن ۲۰۲۵، ایالات متحده عملیات چکش نیمهشب را در هماهنگی با عملیات شیر در حال ظهور اسرائیل انجام داد و به اهداف نظامی و هستهای در ایران حمله کرد. در این مرحله، NSC با کادر کاری بهطور قابل توجهی کاهشیافتهای فعالیت میکرد و هرچند در نهایت جانشینی بهعنوان مدیر ارشد برای MENA منصوب شد، اما سمت مدیر ارشد برای اسرائیل و ایران تا به امروز خالی مانده است.
در میان اخراجها و تغییرات کارکنان، چندین مقام که از مذاکرات با مقامات و واسطههای ایرانی حمایت کرده و در آن شرکت داشتند، درگیر شدند که به جنگ ۱۲ روزه معروف شد. از دست دادن این تخصص و حافظه نهادی در آستانه عملیات خشم حماسی، که در اواخر فوریه امسال آغاز شد، مشهود شد و همچنان به پیگیری واشنگتن برای یک خروج قابلقبول در حالی که جنگ ایران با پیشرفت حداقلی ادامه دارد، آسیب میزند.
فاصلهها در روند فعلی سیاست امنیت ملی
رئیسجمهور ترامپ مدتهاست که به بیانیههای قاطع و جسورانه به جای فرآیند و جزئیات تمایل دارد. برخی بر این باورند که این غیرقابل پیشبینی بودن میتواند در برخورد با دشمنان یک دارایی باشد. ترامپ همچنین ترجیح میدهد در مسائل کلان سیاستی به یک دایره کوچک از مشاوران مورد اعتماد تکیه کند. در بیشتر مسائل امنیت ملی، بررسیها و تصمیمات کلیدی به بالاترین سطوح جامعه امنیت ملی محدود شده است.
این موضوع با فعالیت رهبران ارشد در چندین نقش در حالی که تجربه محدودی در منطقه دارند، تشدید میشود. بهعنوان مثال، وزیر امور خارجه، مارکو روبیو، از زمان برکناری والتز بهعنوان مشاور امنیت ملی “دو شغله” شده است. به همین ترتیب، استیو ویتکوف و جارد کوشنر، مشاوران رئیسجمهور ترامپ که مسئولیت رهبری مذاکرات با ایران را بر عهده دارند، قبلاً پرتفویی دارند که شامل روسیه-اوکراین و اسرائیل-غزه میشود.
تقاضاهای سنگین از رهبری به همراه کاهش قابل توجه در تعداد کارکنان با صلاحیت بالا، فرآیند سیاستگذاری را حتی در بهترین شرایط دشوار میسازد. اما در مسائل پیچیدهای مانند ایران و خاورمیانه وسیعتر، معایب این رویکرد بیشتر نمایان شده است.
در این شرایط بود که دولت به همراه اسرائیل در فوریه جنگ جدیدی علیه ایران آغاز کرد. با عدم دستیابی به پیروزی سریع مورد نظر، دولت ترامپ در طول بخش عمدهای از جنگ با انتخاب بین دو گزینه ناخوشایند مواجه بوده است: تشدید عمده درگیری که تقریباً به طور قطع شامل عملیات زمینی خواهد بود یا توافق دیپلماتیک که به طور قابل توجهی ایران را مورد پاداش قرار میدهد در حالی که مسائل اولویتدار را که واشنگتن با شرکای منطقهای خود دارد، حل نشده باقی میگذارد.
گزینه اول احتمالاً به دهها یا حتی صدها هزار نیرو، هزینههای نجومی و تلفات قابل توجه نیاز خواهد داشت، بدون هیچ تضمینی برای موفقیت. گزینه دوم جنگ را به عنوان یک اشتباه نمایان میسازد و از نظر سیاسی آسیبزا خواهد بود، زیرا هر توافقی تقریباً به طور قطع بدتر از برنامه جامع مشترک اقدام (JCPOA) دوران اوباما خواهد بود که ترامپ به مدت یک دهه به آن انتقاد کرده است.
رئیسجمهور ترامپ به جای این، مسیر سومی را انتخاب کرده است و از تلاشهای محدودتری برای متقاعد کردن یا وادار کردن ایران به مواضعی که برای ایالات متحده سودمندتر باشد، استفاده میکند. اما در این محیط مبهم “نه صلح و نه جنگ”، فقدان یک فرآیند سیاستگذاری هم به وضوح مشهود است و هم میتواند هزینهبر باشد.
در حالی که “گشت کوچک”، همانطور که ترامپ در ابتدا جنگ را توصیف کرد، بدون نشانهای از حل و فصل ادامه دارد، حاشیه خطا همچنان در حال تنگتر شدن است. با این حال، بوروکراسی عمدتاً ناشناختهای که مسئول توسعه و اجرای یک طرح منسجم است، کمجمعیت است و شواهد کمی وجود دارد که نشان دهد به طور کامل درگیر شده است. با پیچیدهتر و حتی وخیمتر شدن تصویر منطقهای، فقدان گزینههای کاملاً توسعهیافته مرتبط با اهداف واضح امنیت ملی و کارکنان حرفهای برای اجرای آنها به طور قابل توجهی چشمانداز هر گونه حل و فصل پایدار را مختل میکند.

یک طرح عوارض معیوب ضعف را نمایان میسازد
با ورود جنگ به ششمین ماه خود پس از فروپاشی یادداشت تفاهم ژوئن و از سرگیری خصومتها، شکافها در فرآیند بررسی امنیت ملی همچنان مشهود است. به عنوان مثال، رئیسجمهور ترامپ به تازگی سعی کرد گزینهای سیاسی را دنبال کند که هم غیرقابل اجرا و هم آسیبزننده به منافع گستردهتر ایالات متحده بود.
<p
در یک پست رسانههای اجتماعی در تاریخ ۱۳ ژوئیه، او اعلام کرد که ارتش ایالات متحده مجدداً محاصره دریایی ایران را برقرار خواهد کرد، “نگهبان” تنگه هرمز خواهد شد و از طریق دریافت ۲۰ درصد هزینه بر روی تمام کشتیهایی که از آن عبور میکنند، جبران هزینه خواهد کرد. در یک کنفرانس خبری بعدی، ترامپ با نام بردن از کشورهای شورای همکاری خلیج فارس (GCC)، اسرائیل و “دیگران” که ظاهراً مسئول پرداخت این هزینه خواهند بود، اوضاع را بیشتر پیچیده کرد، زیرا ایالات متحده “همه آنها را محافظت میکند.”
این ادغام بین دریافت هزینه از شرکتهای کشتیرانی و شارژ کردن شرکای کلیدی منطقهای ایالات متحده نشان داد که این طرح کمتر از یک برنامه کاملاً طراحی شده و بیشتر شبیه به یک بداههپردازی شتابزده توسط رهبران ارشد ناامید است. این همچنین با اظهارات خود ترامپ که توسط دیگر مقامات ارشد تکرار شده بود، که وضع چنین هزینهای در آبهای بینالمللی غیرقانونی است، در تضاد بود.
صرف نظر از مسائل قانونی، یک فرآیند سیاستگذاری کارآمد میتوانست مشکلات این پیشنهاد را برجسته کند و اگر نسخهای از آن تأیید میشد، یک بوروکراسی کاملاً تأسیس شده میتوانست متحدان و شرکا را برای اجرای آن آماده کند. مقامات دفاعی باید توجه میکردند که ارتش ایالات متحده نه به لحاظ موقعیت و نه به لحاظ تأمین مالی برای حفظ چنین مأموریتی بهطور نامحدود آماده است.
مقامات تجاری باید دشواری ایجاد بوروکراسی برای اجرای آن را یادآوری میکردند و اشاره میکردند که نرخ ۲۰ درصد بهطور قابل توجهی از هزینه ۲ میلیون دلاری به ازای هر نفتکش که ایران پیشنهاد داده بود، فراتر میرود — که خود نیز بهطور گستردهای به عنوان یک نقطه شروع غیرقابل قبول تلقی میشد. وزارت امور خارجه باید هشدار میداد که چگونه شرکای منطقهای ممکن است به این هزینه واکنش نشان دهند و بر این نکته تأکید میکرد که حداقل باید از قبل بهخوبی در جریان قرار گیرند (هرچند این نیز دشوار خواهد بود زیرا ایالات متحده سفیر تأیید شدهای در پایتختهای کلیدی از جمله ریاض، ابوظبی و دوحه ندارد).
در عوض، این اعلامیه متحدان و شرکای ایالات متحده (و احتمالاً خود نهادهای بیندستگاهی) را به هم ریخت و به ایران یک پیروزی تبلیغاتی داد: وزیر امور خارجه عباس عراقچی تأیید کرد که وضع هزینهها در تنگه واقعاً مجاز است اما اشاره کرد، “۲۰ درصد البته خیلی زیاد است. ما منصف خواهیم بود.”
غیرقابل پیشبینی نیست که روز بعد کاخ سفید عقبنشینی کرد و طرحی را که به کشتیهای کشورهای حاشیه خلیج فارس که در ایالات متحده سرمایهگذاری میکنند، اجازه عبور امن میداد، اصلاح کرد. جزئیات بیشتری ارائه نشده است و همچنین به سوالات درباره قابلیت اجرای چنین عملیاتی برای ارتش ایالات متحده پاسخی داده نشده است. علاوه بر این، رهبران صنعت حمل و نقل نگران هستند که تعهد دیرینه به آزادی دریاها به طور غیرقابل جبرانی آسیب دیده است و این امر باعث ایجاد عدم قطعیت گسترده و احتمالاً منجر به افزایش قیمتهای قابل توجهی خواهد شد.
آیا سیاست ایالات متحده در قبال ایران میتواند بهبود یابد؟
برخی اشاره میکنند که این تنها یکی از بسیاری از مواردی بود که رئیسجمهور ترامپ ادعاهای جسورانهای مطرح کرد که بعداً مشخص شد اغراقآمیز یا به طور کامل فکر نشده بودند. یک دستگاه امنیت ملی با کادر مناسب به تنهایی نمیتواند از این امر جلوگیری کند، اما میتواند عواقب منفی را محدود کرده و ذینفعان را متمرکز نگه دارد. در این مثال، کارکنان شورای امنیت ملی و مقامات از وزارتخانههای مربوطه به سرعت باید گرد هم میآمدند تا یا نسخهای قابل اجرا از طرح را شکل دهند یا به تفصیل توضیح دهند که چرا باید آن را کنار گذاشت.
آنها همچنین باید یک طرح ارتباطی توالیدار طراحی میکردند تا به مقامات ارشد کمک کند تا به سرعت پیام ثابتی درباره تصمیم اتخاذ شده ارائه دهند. در پشت صحنه، کارکنان باید با همتایان خود از کشورهای همپیمان و شریک در ارتباط میشدند تا آن پیام را تقویت کرده و به آنها اطمینان دهند که گزینههای دیگری نیز در حال بررسی است.
با این حال، در این و دیگر موارد در طول جنگ ایران، به نظر میرسد این مراحل به حداقل رسیده یا اصلاً انجام نشده است. یک کارمند شورای امنیت ملی که به تازگی از سمت خود کنارهگیری کرده و در چندین دولت به موضوع ایران پرداخته است، تأیید کرد که در حال حاضر هیچ فرآیند سطح کاری وجود ندارد که از طریق کمیتههای معاونان و اصولی تغذیه شود.
“اتاق [مشاوران] کوچکتر از هر چیزی است که قبلاً دیدهام” او گفت و تنها چهار یا پنج نفر از مقامات ارشد که به رئیسجمهور ترامپ در مورد ایران مشاوره میدهند را نام برد. همچنین نشانههای دیگری وجود دارد که نشان میدهد عدم وجود یک فرآیند سیاستگذاری مؤثر به منافع ایالات متحده در مورد ایران آسیب زده است. گزارشهای متعدد نشان میدهد که ویتکوف و کوشنر برای مذاکرات هستهای دقیقتر در اوایل امسال به خوبی آماده نبودند — مشکلی که بدون شک با اخراج کارشناسان آمریکایی که قبلاً توصیف شد، از جمله اعضای تیمی که با واسطههای ایرانی قبل از جنگ ۱۲ روزه در ارتباط بودند، تشدید شده است.
نگرانیهای مطرح شده توسط مقامات نظامی حتی نگرانکنندهتر است، در حالی که ایالات متحده به ارسال داراییهای هوایی اضافی به منطقه ادامه میدهد و ترامپ به تهدید به از سرگیری حملات سنگین ادامه میدهد. یک مقام ناشناس آمریکایی هشدار داد که عملیاتهای ایالات متحده به دلیل کاهش ذخایر سیستمهای دفاع هوایی و مهمات دوربرد و همچنین آسیبهای ناشی از نبرد به پایگاههای جلو محدود خواهد بود که توانایی افزایش نیروها و هواپیماها به منطقه را محدود میکند.
با تأکید بر خطر و همچنین نیاز به بازگشت به یک فرآیند سیاستگذاری جامع، این مقام نتیجهگیری کرد: “ما به اندازه کافی برای حفظ ایمن عملیاتها نداریم و فکر نمیکنم کاخ سفید از این موضوع آگاه باشد.” به طور خلاصه، فرآیند تصمیمگیری امنیت ملی که این دولت به وجود آورده است تا کنون ناکام مانده و هیچ نشانهای از بهبود نشان نمیدهد حتی در حالی که وضعیت بدتر میشود. زمان آن رسیده است که به دنبال یک مسیر جدید باشیم.

احیای بینسازمانی
الگوی established رئیسجمهور ترامپ در پیگیری راهحلهای سریع حتی برای پیچیدهترین چالشها، اغلب با کمترین توجه به اثرات ثانویه یا بلندمدت، به او لقب “رئیسجمهور ضد استراتژیک” را داده است. اقدامات اولیه این دولت به همراه پیگرد قانونی جنگ ایران تا کنون نیز نشان میدهد که این دیدگاه به فرآیند سیاستگذاری ترجمه میشود و به مجموعهای از محاسبات نادرست، فرصتهای از دست رفته و فرضیات نادرست منجر میشود و گزینههای ایالات متحده را به تهدید یا اجرای حملات نظامی اضافی محدود میکند.
واقعیت این است که دو گزینه اصلی که دولت با آن مواجه است، یک جنگ تمامعیار شامل نیروهای زمینی یا یک توافق دیپلماتیک محدود با مزایایی برای ایران، اکنون کمتر قابل اجرا و از نظر سیاسی پرهزینهتر از زمانی است که جنگ آغاز شد. خواستههای استراتژیک ایالات متحده درباره برنامه موشکی بالستیک ایران و شبکههای نیابتی که در ابتدای درگیری مطرح شده بود، تقریباً از گفتوگوها ناپدید شده است. جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای همچنان یک آرزوی اعلام شده باقی مانده است، هرچند به ندرت با یک برنامه برای دستیابی به آن. در عوض، دولت اکنون باید راهی برای رسیدگی به بسته شدن تنگه هرمز پیدا کند، که پیش از جنگ یک موضوع غیرمهم بود، بدون اینکه از آن نگرانیهای استراتژیک دیرینه غافل شود.
سیستم کنونی، هرچند که چگونه توصیف شود، در وضعیت رکود قرار دارد و نشانهای از بهبودی دیده نمیشود. با ادامه جنگ و عدم توافق مقامات ارشد بر سر استراتژی، یکی از مقامات به تازگی خطر رکود طولانیمدت را مورد تأکید قرار داد: “ما یک سری پیروزیهای تاکتیکی داشتهایم اما با یک شکست استراتژیک بدون راهنمایی سیاست واضح مواجه هستیم.” در حالی که رئیسجمهور ترامپ به طور فزایندهای از کمبود گزینهها ناامید به نظر میرسد، او باید به محدودیتهای بداههپردازی اذعان کند و دوباره با کسانی که هنوز در دولت هستند و بهترین صلاحیت را برای ارائه گزینهها دارند، درگیر شود.
احیای یک فرآیند مشورتی بیندستگاهی کلید حل چالشهای کوتاهمدت و مدیریت پیامدهای بلندمدت آنها است. این امر نیازمند گسترش کارکنان شورای امنیت ملی بر اساس تخصص، توانمندسازی آنها برای درگیر شدن با بیندستگاهی به منظور توسعه گزینههای سیاست قابل اجرا و اعتماد به آنها برای اجرای تصمیم رئیسجمهور خواهد بود. در حالی که در این مرحله حتی پیشبرد این کار نیز هیچ تضمینی برای موفقیت به همراه ندارد، گزینه دیگر ادامه مسیر به سوی شکست استراتژیک است.

