فرض اینکه دیکتاتوری مذهبی اوج مقدر قیامهای ۱۹۷۹ بود، بهطور بنیادی نیروهای اجتماعی عمیقتری که تودههای ایرانی را بسیج کردند، را بهدرستی نمیفهمد.
حکومت روحانی نه از طریق سرنوشت فرهنگی، بلکه از طریق مانورهای تاکتیکی عمدی، انحصارهای سازمانی و فلج استراتژیک ائتلافهای سکولار و چپگرا تحکیم شد.
دستیابی به درک واقعی از این دینامیکهای تاریخی وابسته، روشن میکند که چرا مقاومت داخلی در برابر حکومت خودکامه روحانی باید کاملاً از حمایت از مداخله امپریالیستی غربی متمایز باشد.
چالش حکومت روحانی به حتمیت تاریخی
نزدیک به نیم قرن پس از انقلاب اسلامی ایران، هنوز هم نتیجه آن بهطور گستردهای بهعنوان حتمی تلقی میشود. شاه سقوط کرد، داستان اینگونه میگوید، و یک جامعه عمیقاً مذهبی بهطور طبیعی یک دولت اسلامی تولید کرد. حکومت روحانی در پسزمینه، بهعنوان تحقق تاریخ در حال برآورده کردن سرنوشت فرهنگی به نظر میرسد. این تفسیر از نظر سیاسی مناسب و از نظر تاریخی نادرست است.
جمهوری اسلامی بهدلیل اینکه جامعه ایرانی بهطور ذاتی به سمت تئوکراسی تمایل داشت، ظهور نکرد. همچنین پیروزی رهبری روحانی مقدر نبود. انقلاب یک آشفتگی اجتماعی عمیق بود که تحت تأثیر نیروهای طبقاتی رقیب، قدرتهای سازمانی، محاسبات سیاسی نادرست و مبارزات استراتژیک درون خود اردوگاه انقلابی شکل گرفت.
انقلاب نیازی به پایان با حکومت روحانی نداشت. نتیجه آن بر سر آن جنگیده و تصمیمگیری شد.
درک اینکه چرا این موضوع امروز بهطور فوری اهمیت دارد، نه تنها برای تفسیر گذشته ایران، بلکه همچنین برای درک اینکه چرا مخالفت با تهاجم امپریالیستی علیه ایران نمیتواند با حمایت سیاسی از رژیمی که در نهایت قدرت را تحکیم کرد، اشتباه گرفته شود، ضروری است.

یک انقلاب اجتماعی، نه یک فوران مذهبی
سرنگونی محمدرضا شاه اوج چندین دهه تحول نابرابر سرمایهداری تحمیلشده از بالا بود. درآمدهای نفتی به صنعتیسازی، گسترش شهری و مدرنیزاسیون تحت رهبری دولت تأمین مالی شد، اما مشارکت سیاسی به شدت کنترل میشد. جابجایی روستاییان تسریع شد، نابرابری افزایش یافت و میلیونها نفر به زندگی شهری ناامن رانده شدند. تا سال ۱۹۷۸، نارضایتی از دایره نخبگان خارج شده و به شورشهای تودهای تبدیل شده بود. تظاهراتها شهرهای بزرگ را فلج کرد، اما این حرکت اعتصابی، بهویژه در میان کارگران نفت، بود که سلطنت را به شدت تضعیف کرد. تولید متوقف شد، درآمد دولت سقوط کرد و دستگاه سرکوب رژیم شروع به فروپاشی کرد.
در کارخانهها و محلهای کار، کارگران شوراهایی به نام شوراها تأسیس کردند. این نهادها نظارت بر استخدام، چالش با اقتدار مدیریت و در برخی موارد، کنترل مستقیم بر تولید را به عهده داشتند. آنها بهطور ارگانیک از مبارزه بهوجود آمدند نه از بسیج مذهبی. برای یک لحظه تاریخی کوتاه، قدرت بین دولتی در حال فروپاشی و نهادهای مردمی تازهتأسیس تقسیم شده بود.
انقلاب یک خلأ ایجاد کرد. آنچه پس از آن آمد، پیروزی خودبهخود اسلامگرایی نبود، بلکه مبارزهای بود بر سر اینکه چه کسی آن فضا را پر کند.
شبکههای اسلامی با مزیتهای قاطع وارد این مبارزه شدند. دههها سرکوب، احزاب سکولار، سازمانهای سوسیالیستی و اتحادیههای مستقل را ویران کرده بود. اما مساجد، خیریههای مذهبی و شبکههای روحانی بهعنوان زیرساختهای سراسری در زندگی اجتماعی روزمره باقی ماندند.
گفتمان مذهبی همچنین نارضایتیهای متنوع را به یک زبان اخلاقی مشترک ترجمه کرد. بیعدالتی اقتصادی، سرکوب سیاسی و تحقیر ملی همه میتوانستند بهعنوان نشانههایی از فساد اخلاقی چارچوببندی شوند. این امر به بازرگانان بازار، دانشجویان، حرفهایها و فقیران تازه شهریشده اجازه میداد که خود را در یک جامعه انقلابی واحد تصور کنند. با این حال، این وحدت تناقضات عمیقی را پنهان میکرد.
رهبری اسلامی خشم عمومی را علیه دیکتاتوری و سلطه خارجی بسیج کرد در حالی که از مالکیت خصوصی و سلسلهمراتب اجتماعی دفاع میکرد. این رهبری عدالت برای ستمدیدگان را فراخواند در حالی که با سازمانهای مستقل کارگری و آزادی زنان مخالفت میکرد. قدرت آن دقیقاً در پل زدن بر منافع اجتماعی ناسازگار تحت یک چتر ایدئولوژیک مشترک نهفته بود.
سؤال تعیینکننده این بود که آیا باید با چنین نیروهایی اتحاد وجود داشته باشد یا خیر. انقلابها اتحادها را اجتنابناپذیر میسازند. سؤال این بود که این اتحادها چگونه انجام میشوند.
معضل اتحاد در اطراف حکومت روحانی
مخالفت با شاه به ناچار گروههای رادیکال سکولار، ملیگراها، لیبرالها و فعالان مذهبی را گرد هم آورد. همکاری در طول مبارزه علیه دیکتاتوری هم اجتنابناپذیر و هم مشروع بود. هیچ نیروی واحدی نمیتوانست به تنهایی رژیم را شکست دهد. فاجعه پس از پیروزی بروز کرد. بخشهای بزرگی از چپ ایرانی رهبری روحانی را عمدتاً از طریق بلاغت ضد امپریالیستی آن تفسیر کردند. زیرا این رهبری با نفوذ ایالات متحده مخالفت کرده و همراستایی سلطنت با غرب را محکوم کرده بود، به عنوان یک شریک پیشرو تلقی میشد که نباید در یک مرحله بهاصطلاح انتقالی به چالش کشیده شود. اتحاد به تدریج به وابستگی سیاسی تبدیل شد.
قمار ژئوپلیتیکی ترامپ با ایران به بنبست خورده است[/caption>
به جای حفظ استقلال سازمانی در حین همکاری در مبارزه، جریانهای اصلی چپ به همهپرسیهایی که مشروعیت رهبری روحانی را تأیید میکردند، تن دادند، انتقادات از سرکوب را کاهش دادند و محدودیتهای تحمیل شده به نام وحدت انقلابی را پذیرفتند. انتقاد مستقل دقیقاً زمانی به تعویق افتاد که قدرت در حال تثبیت بود. مشکل خود همکاری نبود. رد یک مبارزه متحد چپ را از تودههای انقلابی منزوی میکرد. فاجعه در رها کردن خودمختاری سیاسی نهفته بود.
اتحادهای انقلابی نیاز به وضوح درباره پروژههای اجتماعی متنوع دارند. در ایران، مخالفت مشترک با شاه به اشتباه به عنوان دیدگاههای مشترک درباره آینده تلقی شد.
ضعف جنبش کارگری این عدم تعادل را تشدید کرد. اگرچه شوراهای کارگری به سرعت گسترش یافتند، اما همچنان محلی و سیاسی تکهتکه باقی ماندند. هیچ ساختار ملیای ظهور نکرد که قادر به تبدیل militancy محل کار به یک مرکز قدرت جایگزین باشد.
همانطور که در مطالعات جنبشهای کارگری ایران تحلیل شده است، کارگران قدرت تخریبی عظیمی داشتند اما فاقد نهادهای پایدار بودند که کارخانهها را در سراسر بخشها و مناطق مرتبط کنند. بدون هماهنگی، کنترل اقتصادی نمیتوانست به قدرت سیاسی تبدیل شود.
رهبران روحانی به سرعت برای مهار این تهدید اقدام کردند. اعتصابات به عنوان مضر برای بهبودی ملی محکوم شدند. درخواستهای وحدت اسلامی، خواستههای کارگری را به عنوان اختلالات خودخواهانه انقلاب بازتعریف کرد. کارگرانی که سلطنت را فلج کرده بودند، تشویق و به طور فزایندهای تحت فشار قرار گرفتند تا تولید را از سر بگیرند. به تدریج، اهرمها از بین رفتند.
حکومت روحانی شوراهای مردمی را تضعیف میکند
تثبیت حکومت روحانی نه تنها از طریق سرکوب بلکه از طریق مبارزه سیاسی در درون خود نهادهای انقلابی انجام شد.
لایههای حرفهای و مدیریتی که نگران دموکراسی در محل کار بودند، با تلاشها برای بازگرداندن نظم همراستا شدند. فعالان اسلامی شوراها را به ساختارهایی وفادار به دولت در حال ظهور تبدیل کردند. کمیتههای انقلابی به طور فزایندهای به عنوان مکانیزمهای قدرت مرکزی عمل کردند تا قدرتهای پایهای.
ضد انقلاب نظم شاه را بازنگرداند. این پدیده از درون خود ائتلاف پیروز ظهور کرد.
تا اوایل دهه ۱۹۸۰، سازمانهای مستقل حاشیهای یا نابود شدند. سرکوب پس از انزوا سیاسی رخ داد نه پیش از آن. گشایش انقلابی به تدریج تنگ شد تا اینکه انحصار روحانیون به واقعیت تبدیل شد.
تفسیرهای بعدی اغلب به سادهسازیهای متضاد میافتند. یکی از آنها جنبشهای اسلامی را به عنوان دشمنان ذاتی فاشیستی به تصویر میکشد و به این ترتیب، اتحاد با دولتهای خودکامه یا نخبگان لیبرال را توجیه میکند. دیگری آنها را به عنوان نیروهای واقعی ضد امپریالیستی رمانتیک میکند. ایران ناکافی بودن هر دو دیدگاه را نشان میدهد. جنبشهای ریشهدار در بینظمی اجتماعی میتوانند به طور همزمان به چالش تسلط بپردازند و اشکال جدیدی از سلسلهمراتب را تحمیل کنند. همکاری در مبارزه ممکن است ضروری باشد، اما استقلال سیاسی ضروری است. بدون آن، سازمانیافتهترین نیرو انرژی انقلابی را به تصرف خود درآورده و آن را به نفع خود تغییر میدهد. تراژدی چپ ایرانی، اتحاد غیرانتقادی بود.
مقابله با تهاجم در میان تحکیم سلطه روحانیون
این درسهای تاریخی در میان تهدیدات و حملات نظامی جاری علیه ایران امروز، فوریت تازهای پیدا میکنند.
جمهوری اسلامی یک دولت خودکامه است که کارگران را سرکوب کرده، مخالفان را زندانی کرده و جنبشهای دموکراتیک را خرد کرده است. هیچیک از اینها نباید کماهمیت شمرده شود. با این حال، مخالفت با آن رژیم نمیتواند به حمایت از تهاجم خارجی تبدیل شود.
مداخله امپریالیستی هرگز در خاورمیانه آزادی را به ارمغان نیاورده است. از عراق تا لیبی، حملات نظامی که به زبان آزادی انجام شدهاند، جوامع را ویران کرده و نیروهای واکنشی را تقویت کردهاند. بمباران خارجی جنبشهای دموکراتیک را تقویت نمیکند. بلکه، بازیگران اجتماعی را که قادر به تولید تغییر داخلی هستند، ویران میکند. رهایی نمیتواند از امپریالیسم بیاید.
حمله خارجی با تقویت حکومتهای استبدادی، به این رژیمها این امکان را میدهد که خود را به عنوان مدافعان حاکمیت ملی معرفی کنند. این امر نارضایتیهای داخلی را به حاشیه میبرد، سیاست را نظامی میکند و جامعه مدنی را تکهتکه میکند. کسانی که در ابتدا آسیب میبینند، کارگران، دانشجویان و غیرنظامیان عادی هستند، نه نخبگان حاکم. بنابراین، دفاع از ایران در برابر تهاجم امپریالیستی به معنای تأیید حاکمان آن نیست. این به معنای شناخت این واقعیت است که تحول اجتماعی تنها میتواند از مبارزات درون جامعه خود به وجود آید.
همین اصل امروز نیز مانند سال ۱۹۷۹ صدق میکند. آزادی نمیتواند از بالا تحمیل شود، چه توسط روحانیون و چه توسط قدرتهای خارجی.
پایداری جمهوری اسلامی نباید contingency ریشههای آن را پنهان کند. انقلاب شامل امکانات دموکراتیک و برابریطلبانهای بود که از طریق مبارزه سیاسی به جای سرنوشت فرهنگی شکست خورد.
موجهای مکرر اعتراض در ایران، اعتصابات کارگری، قیامهای رهبری شده توسط زنان و بسیج جوانان تنشهایی را نشان میدهد که ریشه در آن لحظه ناتمام انقلابی دارد. خواستهها همچنان آشنا هستند: کرامت، عدالت اقتصادی و آزادی سیاسی.
به یاد آوردن اینکه انقلاب نباید به حکومت روحانیون منتهی میشد، عاملیت تاریخی را بازمیگرداند. نتایج تحت تأثیر سازماندهی، رهبری و استراتژی شکل میگیرند. تجربه ایران نشان میدهد که اتحادها در لحظات انقلابی اجتنابناپذیر هستند. اما اینکه آیا این اتحادها آزادیبخش هستند یا خفهکننده، بستگی به حفظ استقلال، وضوح و ظرفیت چالش با متحدان پس از تغییر زمین دارد.
و این به ما یادآوری میکند که چیزی به همان اندازه ضروری امروز وجود دارد. حکومت استبدادی نمیتواند با بمبها، تحریمها یا مداخله خارجی سرنگون شود. رهایی واقعی، در ایران و جاهای دیگر، تنها میتواند کار کسانی باشد که در درون جامعه خود مبارزه میکنند.

