بنبست کنونی ایالات متحده و ایران وارد مرحلهای خطرناک شده است که نه واشنگتن و نه تهران نمیتوانند ادعای برتری قاطع کنند. شش ماه رویارویی نظامی مستقیم زیرساختهای ایران را تخریب کرده، ذخایر دفاع هوایی ایالات متحده و خلیج فارس را کاهش داده و کریدورهای انرژی را مختل کرده است بدون اینکه مسیر روشنی برای disengagement ایجاد کند.
واشنگتن به اعمال حملات قهری و فشار اقتصادی ادامه میدهد، در حالی که تهران تلاش میکند هزینههای نظامی رو به افزایش، کاهش ذخایر و نگرانیهای بازار را به قدرت چانهزنی تبدیل کند. تصویر استراتژیک با تنگه هرمز پیچیدهتر میشود، جایی که کاهش اما هنوز قابل توجه جریانهای نفتی مانع از بروز یک شوک قیمتی کامل میشود در حالی که بازارهای جهانی را آسیبپذیر نگه میدارد. رهبری ایران زمان را به عنوان یک دارایی میبیند و به شدت نسبت به هر توافقی با دولت کنونی مشکوک است، به ویژه پس از فروپاشیهای مکرر آتشبس و بازگشت تحریمهای سازمان ملل.
در همین حال، گزینههای ایالات متحده از تشدید حملات هوایی تا یک توافق محدود که عبور دریایی را در ازای تسکین موقت باز کند، متغیر است. با این حال، هیچیک از طرفین به نظر نمیرسد که مایل به پذیرش شرایطی باشند که سوال هستهای را حل کند یا ثبات منطقهای را بازگرداند. بنابراین، این بنبست ایالات متحده و ایران نیازمند توجه نزدیک به تأمین انرژی، فشار مالی در شرق آسیا و کاهش ذخایر استراتژیک است در حالی که درگیری به سمت یک پایان نامشخص پیش میرود.
چگونه بنبست ایالات متحده و ایران آغاز شد
شش ماه پس از جنگ ایالات متحده و ایران، هر دو طرف در یک بنبست استراتژیک قفل شدهاند. ایران در تلاش است تا از خطرات بازار انرژی، هزینههای نظامی ایالات متحده و آسیبپذیریهای منطقهای بهرهبرداری کند، در حالی که واشنگتن احتمالاً به فشار اقتصادی، حملات قهری ادامه میدهد و به دنبال یک توافق محدود است.
با ورود رویارویی نظامی مستقیم بین جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده به ششمین ماه خود، سوالات زیادی در مورد چگونگی پایان نهایی این درگیری مطرح شده است. با این که هیچیک از طرفین تمایلی به عقبنشینی نشان نمیدهند و هر دو به سمت یک بنبست کامل پیش میروند، چندین مسیر استراتژیک کلی قابل شناسایی است که ممکن است روند این درگیری را شکل دهد. با این حال، خطوط دقیق آنچه در پیش است هنوز نامشخص باقی مانده است.
چرا ایالات متحده به جنگ با ایران رفت؟
بسیاری از تحلیلها در مورد وضعیت کنونی به یک سوال اساسی بستگی دارد: چرا ایالات متحده تصمیم به ورود به رویارویی نظامی مستقیم با ایران گرفت؟ آیا این تصمیم، همانطور که برخی منتقدان استدلال کردهاند، عمدتاً تحت تأثیر ترجیحات شخصی رئیسجمهور ایالات متحده، دونالد ترامپ، اتخاذ شده و بدون یک استراتژی مشخص دنبال شده است، یا باید آن را در چارچوب وسیعتری از سیاست خارجی ایالات متحده درک کرد؟ و چگونه باید تناقض ظاهری بین وعدههای انتخاباتی ترامپ برای رد “جنگهای بیپایان” و رفتار کنونی او را درک کرد؟ پاسخ به این سوالات مهم است زیرا روشن میکند که واشنگتن تا چه اندازه به این درگیری متعهد است و آماده است هزینههای سیاسی، اقتصادی و نظامی آن را بپردازد.
برای بخش قابل توجهی از نهاد سیاست خارجی ایالات متحده، مهار ایران به مدت چند دهه یک اولویت استراتژیک برای واشنگتن بوده است که نشاندهنده تداوم قابل توجهی در تغییرات قدرت بین جمهوریخواهان و دموکراتها است.
با گسترش نفوذ منطقهای ایران در غرب آسیا از طریق شبکهای از نیروهای نیابتی که نظم منطقهای مورد حمایت ایالات متحده را به چالش میکشیدند، این اولویت اهمیت بیشتری پیدا کرد. واشنگتن این موضوع را از طریق فشارهای سیاسی و اقتصادی دنبال کرد، بهویژه با گسترش تحریمها و تلاش برای محدود کردن برنامه هستهای، قابلیتهای موشکی و ظرفیت نظامی منطقهای ایران.
اهمیت این موضوع زمانی که در زمینه رقابت بلندمدت ایالات متحده با چین مورد بررسی قرار گیرد، حتی بیشتر روشن میشود، که واشنگتن آن را بهعنوان مهمترین چالش استراتژیک قرن بیست و یکم میداند. از منظر استراتژی دفاعی ایالات متحده، در حالی که چین بهعنوان چالش اصلی بلندمدت شناسایی میشود، ایران یکی از چالشهای منطقهای است که واشنگتن باید آن را مدیریت کند.
بنابراین، محدود کردن ایران یک ملاحظه مهم در سیاست امنیتی منطقهای ایالات متحده است، هم به این دلیل که ایران یک قدرت نظامی نامتقارن است که قادر به ضربه زدن به منافع ایالات متحده فراتر از خطوط جبهه فوری است و هم به این دلیل که واشنگتن به دنبال جلوگیری از اختلالات بلندمدت در مسیرهای انتقال انرژی حیاتی است.
بنابراین میتوان استدلال کرد که ایالات متحده محیط پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ را به عنوان یک فرصت بهویژه مناسب برای ضربه زدن به ایران مشاهده کرد. در این دوره، شبکه متحدان منطقهای ایران به شدت تضعیف شد، ابتدا از طریق کاهش بسیاری از قابلیتهای نظامی گروههای مسلح فلسطینی، از جمله حماس، و سپس با سقوط رژیم اسد در سوریه و ضربات قابل توجه به حزبالله در لبنان. این تحولات به طور قابل توجهی شبکه منطقهای متحدان ایران را تضعیف کرد.
در عین حال، تهران با مجموعهای از چالشهای داخلی مواجه بود، از جمله اعتراضات داخلی، مشکلات اقتصادی و کاهش سرمایه اجتماعی. در برخی موارد، این چالشها با تلاشهای بازیگران خارجی برای اعمال نفوذ اطلاعاتی یا سیاسی همراه بود. درگیریهای سیاسی نیز به طور فزایندهای قابل مشاهده بود، بهویژه پس از مرگ مشکوک رئیسجمهور پیشین ابراهیم رئیسی.
در این زمینه، و با تشویق اسرائیل، ترامپ به دنبال اقداماتی جسورانهتر بود، شاید به امید تأمین یک میراث سیاسی برای خود در حالی که در نهایت یکی از چالشهای دیرینه سیاست خارجی ایالات متحده را حل کند—قبل از آنکه ایران فرصتی برای بازسازی قابلیتهای خود پیدا کند. همانطور که مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، بارها استدلال کرده است، “اگر ما به ایران حمله نکرده بودیم، آنها چنین زرادخانه متعارفی میساختند که حمله به ایران دیگر ممکن نبود.”
این تحولات در نهایت به بروز جنگ در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ منجر شد. دولت ایالات متحده اعلام کرد که اهداف اصلی آن کاهش و نابودی قابلیتهای نظامی و موشکی ایران، از بین بردن زیرساختهای تولید سلاح آن و جلوگیری از دستیابی تهران به سلاحهای هستهای است. در عین حال، ترامپ و برخی جریانهای سیاسی در ایالات متحده نیز احتمال تغییر سیاسی در ایران را مطرح کردند.
شش ماه بعد، با این حال، وضعیت به طور قابل توجهی متفاوت است. اگرچه هیچیک از طرفین را نمیتوان پیروز دانست، ایران حداقل توانسته است در برابر این درگیری مقاومت کند، هرچند که خسارات سنگینی را متحمل شده است. ایالات متحده برخی از اهداف تاکتیکی خود را به دست آورده است، اما هنوز نتوانسته است دستاوردهای استراتژیک لازم برای خروج از درگیری را تأمین کند، به ویژه با توجه به ادامه تابآوری برنامه هستهای ایران، سرنوشت نامشخص ذخایر اورانیوم غنیشدهاش و محدودیتهای ترافیک دریایی از طریق تنگه هرمز.
بنابراین، سؤال این است که چگونه میتوان آینده درگیری را ترسیم کرد.

نگاه ایران به جنگ و مذاکرات
فراتر از تاریخ طولانی و پرتنش روابط بین ایران و ایالات متحده، در حال حاضر درجه قابل توجهی از بیاعتمادی بین تهران و دولت واشنگتن وجود دارد. این بیاعتمادی در مواضع و بیانیههای رسمی مقامات ایرانی منعکس شده است، که چشماندازهای مذاکرات معنادار با دولت کنونی ایالات متحده را به شدت محدود میدانند.
یک نمونه از این موضع را میتوان در اظهارات اخیر مجید شاکری، مشاور نزدیک به محمد باقر قالیباف، رئیس مجلس ایران و رئیس هیئت مذاکرهکننده ایران یافت. در یک مصاحبه، از شاکری پرسیده شد که چرا ایران اقداماتی انجام میدهد که ایالات متحده را تا این حد تحریک میکند، در حالی که کشورهایی مانند ترکیه، پاکستان و عمان با واشنگتن در حال گفتوگو هستند. مصاحبهکننده همچنین به توانایی پاکستان در حفظ روابط نسبتاً پایدار با ایالات متحده با وجود داشتن سلاحهای هستهای اشاره کرد.
در پاسخ، شاکری وضعیت را در سه عامل تبیین کرد: “اول، ملاحظات و شرایط داخلی ایران؛ دوم، شرایط خاص و الزامات استراتژیک کشور؛ و سوم، ویژگیهای دولت ایالات متحده. وضعیت در واشنگتن به گونهای است که انجام مذاکرات مؤثر با دولت دونالد ترامپ غیرممکن است. در طول دو دوره ریاستجمهوری ترامپ، تیم سیاسی در کاخ سفید نتوانسته است به توافقی پایدار با هیچ کشوری دست یابد.
تنها نمونهای که میتوان به آن اشاره کرد، مذاکرات تجاری با کانادا و مکزیک در دوران نخستوزیری ترامپ است و حتی آن توافق نیز در دوران دوم او تغییر و نقض شد. ایالات متحده در دستیابی به توافقات پایدار با چین، بریتانیا، اتحادیه اروپا یا ژاپن ناکام مانده و همچنین به توافقی با ایران نخواهد رسید. به همین دلیل، بسیاری از کشورها ترجیح میدهند مذاکرات جدی را تا پایان ریاستجمهوری ترامپ به تعویق بیندازند.
موضع مشابهی بهطور صریح در اظهارات خود قالیباف بیان شده است. در ۱۷ ژوئن ۲۰۲۶، پس از مذاکرات اسلامآباد، او در یک مصاحبه تلویزیونی گفت: “من کمترین اعتماد را به ایالات متحده دارم.” قالیباف این موضع را در ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶، پس از مذاکرات در سوئیس، تکرار کرد و گفت: “ما به آمریکاییها اعتماد نداشتیم، اکنون نیز به آنها اعتماد نداریم و منطقی است که در آینده نیز به آنها بیاعتماد بمانیم.” او همین موضع را در ۱۰ ژوئیه ۲۰۲۶، در دیداری با رئیس مجلس اندونزی، تکرار کرد و گفت: “فقط کسانی که برای جنگ آماده هستند میتوانند با ایالات متحده مذاکره کنند.”
این اظهارات بهطور کلی نشان میدهد که در گفتمان بخشی قابل توجه از سیاستگذاران ایرانی، بیاعتمادی به ایالات متحده به یک فرضیه بنیادی تبدیل شده است که زیرساخت هرگونه مذاکره با دولت کنونی ایالات متحده است. ریشههای این بیاعتمادی به خروج یکجانبه دولت ترامپ از برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) در سال ۲۰۱۸ برمیگردد.
فعالسازی مکانیزم بازگشت فوری توسط سهگانه اروپایی با حمایت ایالات متحده، و سپس بازگرداندن تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران در اواخر سپتامبر ۲۰۲۵، این درک را در تهران تقویت کرد. بهطور مشابه، حملات اسرائیل به ایران در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ و مشارکت ایالات متحده در حملات به تأسیسات هستهای ایران، در زمانی که دور ششم مذاکرات بین دو طرف برای ۱۵ ژوئن ۲۰۲۵ برنامهریزی شده بود، بهعنوان شواهدی تفسیر شد که واشنگتن بهطور واقعی به مذاکرات متعهد نیست.
این درک در طول بحران کنونی ادامه یافته است. از منظر مقامات ایرانی، نقضهای مکرر آتشبس در آوریل ۲۰۲۶، (۳۰) حملات ایالات متحده به مناطق ساحلی و تأسیسات نظامی ایران و در نهایت، فروپاشی یادداشت تفاهم اسلامآباد، بهطور جمعی مجموعهای از نمونههای عملی را فراهم کرده است که در روایت رسمی جمهوری اسلامی بهعنوان شواهدی از عدم قابلیت اعتماد به تعهدات ایالات متحده و دشواری دستیابی به توافقی پایدار با واشنگتن بهطور برجستهای مطرح میشود.
به ارزیابی نویسنده، ایالات متحده در حال حاضر هیچ قصدی برای پایان دادن به خصومتها ندارد. اقدامات کنونی و قبلی آن میتواند به عنوان تلاشهایی برای خرید زمان در حالی که نفوذ اقتصادی و سیاسی ایران را محدود میکند، تفسیر شود.
ایران چگونه پاسخ میدهد؟
رویکرد ایران به تنشهای جاری، با این حال، به طور قابل توجهی با رویکرد ایالات متحده متفاوت است. در قلب این انحراف، برداشتهای متفاوت دو طرف از نقش “زمان” نهفته است. در حالی که واشنگتن به نظر میرسد تحت فشار برای دستیابی به نتایج عملی ملموس در یک بازه زمانی میانمدت عمل میکند، تهران لزوماً گذر زمان را به عنوان ضرر برای منافع خود نمیبیند.
ایران به نظر میرسد چهار منبع کلیدی از نفوذ را شناسایی کرده است. اولین منبع، پتانسیل افزایش قیمتهای جهانی انرژی است که در زیر به تفصیل بیشتری مورد بحث قرار خواهد گرفت. دومین منبع، هزینههای رو به افزایش حفظ حضور نظامی ایالات متحده در منطقه است که با کاهش تدریجی مهمات هدایتشونده دقیق که توسط ارتش ایالات متحده و متحدانش نگهداری میشود، همراه است. سومین منبع، هزینه اقتصادی غیرمستقیم جنگ است که فشار بیشتری بر متحدان ایالات متحده در شرق آسیا وارد کرده و در نهایت بار زیادی را بر دوش واشنگتن گذاشته است. سرانجام، اگر درگیری بیشتر گسترش یابد، توانایی اعمال فشار اقتصادی بر کشورهای عربی، چهارمین منبع عمده نفوذ ایران خواهد بود.

بازارهای انرژی نتوانستند افزایش یابند
چالش نفت و محصولات نفتی: شاید یکی از منابع نفوذ ایران که تا کنون انتظارات را برآورده نکرده است، بازار انرژی، به ویژه نفت باشد. بسته شدن تنگه هرمز، محدودیتهای حمل و نقل از طریق تنگه باب المندب و حملات محدود به زیرساختهای نفتی، همگی عواملی هستند که به طور مستقیم بر قیمتهای جهانی نفت تأثیر میگذارند.
با وجود اینکه حمل و نقل از طریق تنگه هرمز هرگز به سطوح قبل از جنگ بازنگشته است، قیمتهای جهانی نفت با این حال زیر ۱۰۰ دلار در هر بشکه باقی ماندهاند. بر اساس گزارش ماهانه بازار نفت آژانس بینالمللی انرژی (IEA)، عرضه جهانی نفت در ژوئن ۲۰۲۶ به ۹۸.۸ میلیون بشکه در روز کاهش یافته است که تقریباً ۹.۴ میلیون بشکه در روز کمتر از سطح فوریه ۲۰۲۶ است و این نشاندهنده اختلالی معادل تقریباً ۹ درصد از عرضه جهانی است.
مهمترین عاملی که مانع از افزایش شدید قیمتها شد، کاهش واردات نفت چین و استفاده از ذخایر استراتژیک بود که بخش قابل توجهی از کمبود عرضه را جبران کرد. در عین حال، کشورهای غربی نیز ذخایر استراتژیک را آزاد کردند تا تأثیر کاهش عرضه را کاهش دهند. با این حال، از دیدگاه ایران، ادامه جنگ به تدریج این ذخایر را کاهش خواهد داد و بازار جهانی نفت را به طور فزایندهای در برابر شوکهای بعدی آسیبپذیر خواهد کرد.
در مقابل، یکی از اولویتهای اصلی ایالات متحده حفظ جریان صادرات نفت از خلیج فارس بوده است. اگرچه ترافیک نفتکشها از طریق ورودیهای جنوبی تنگه هرمز و آبهای عمان به طور قابل توجهی نسبت به سطوح قبل از جنگ کاهش یافته است، حدود ۳ تا ۵ میلیون بشکه نفت در روز—معادل تقریباً ۲۵ درصد از حجم قبلی—از این مسیر عبور میکند.
این امر عمدتاً به لطف عملیات نظامی ایالات متحده علیه تأسیسات نظامی ایران در جزایر و سواحل، و همچنین استفاده از مسیرهای جایگزین لولهکشی از طریق امارات متحده عربی و عربستان سعودی ممکن شده است. این مسیرها بیش از ۳۵ درصد از ظرفیت قبلی انتقال نفت تنگه هرمز را جبران کردهاند.
در کنار این اقدامات، کاهش تقاضای وارداتی چین، آزادسازی از ذخایر استراتژیک و افزایش صادرات برخی تولیدکنندگان—بهویژه ایالات متحده، در بازارهای نفت و گاز طبیعی مایع (LNG)—به جلوگیری از یک شوک قیمتی شدید کمک کرده است. (۴۰) در نتیجه، واکنشهای بازار به اختلالات عرضه پس از هر دور از درگیریها به طور فزایندهای کاهش یافته و قیمتهای نفت به تدریج به سطوح قبل از جنگ نزدیکتر شدهاند. این روند هزینه اقتصادی واشنگتن برای حفظ استراتژی مهار ایران را کاهش داده است.
با این حال، این وضعیت محدودیتهایی دارد. طبق دادههای اداره اطلاعات انرژی ایالات متحده (EIA)، ذخیره استراتژیک نفت این کشور (SPR) به حدود ۳۰۰ میلیون بشکه کاهش یافته است که پایینترین سطح از سال ۱۹۸۳ محسوب میشود. این ذخیره که قبل از جنگ اوکراین حدود ۶۵۰ میلیون بشکه بود، تا اواسط سال ۲۰۲۳ به حدود ۳۵۰ میلیون بشکه کاهش یافته بود که بخشی از تلاشها برای کنترل قیمتهای نفت بود.
تا زمان آغاز جنگ با ایران، تنها بخشی از این ذخیره دوباره پر شده و به حدود ۴۰۰ میلیون بشکه رسیده بود. از آغاز جنگ کنونی، واشنگتن بار دیگر به آزادسازی از این ذخیره برای کنترل قیمتهای جهانی نفت روی آورده است.
برآوردها نشان میدهد که حتی اگر مسیرهای لولهکشی امارات متحده عربی و عربستان سعودی همچنان فعال باشند، ذخایر استراتژیک ایالات متحده میتواند تا آستانه بحرانی ۱۵۰ میلیون بشکه تا اکتبر امسال نزدیک شود اگر روند برداشتها به همین شکل ادامه یابد. اهمیت این آستانه فراتر از کاهش صرف حجم ذخایر است. در چنین سطحی، ذخیره تنها چند ماه پوشش اضطراری فراهم میکند، در حالی که تجدید آن به زمان قابل توجهی نیاز دارد. بنابراین، کاهش بیشتر میتواند حاشیه امنیت انرژی ایالات متحده را تضعیف کرده و آزادی عمل واشنگتن را در مدیریت یا پاسخ به بحرانهای جدید محدود کند.
علاوه بر این، تشدید جنگ—بهویژه اگر زیرساختهای نفتی هدف قرار گیرند یا مسیرهای لولهکشی جایگزین از طریق امارات متحده عربی و عربستان سعودی غیر فعال شوند—میتواند به تسریع کاهش ذخایر استراتژیک در ایالات متحده و سایر کشورهای مصرفکننده منجر شود و بازار جهانی نفت را به سمت محدودیتهای جدی عرضه نزدیکتر کند.
به گفته مدیرعامل سعودی آرامکو، جنگ با ایران تا کنون حدود ۲.۶ میلیارد بشکه نفت خام را از عرضه جهانی حذف کرده است. تا زمانی که تنگه هرمز بسته باشد، بیش از ۱۰۰ میلیون بشکه نفت در هفته خارج از سیستم حمل و نقل جهانی باقی خواهد ماند. حتی اگر امروز تنگه دوباره باز شود، بازسازی موجودیهای جهانی نفت ممکن است تا ۱۸ ماه طول بکشد. بنابراین، منطقی است که انتظار داشته باشیم قیمتهای بالاتر نفت و گاز طبیعی به طور مستقیم به قیمتهای سایر کالاها در بخشهای صنعتی، معدنی و کشاورزی منتقل شود.
در کنار تنگه هرمز، محدودیتهای حمل و نقل از طریق تنگه باب المندب دوباره توجهها را جلب کرده است. به حمایت از کمپین جاری، انصارالله یمن نوعی محاصره دریایی را علیه کشتیهای سعودی در باب المندب اعلام کرده است. اگر درگیری ادامه یابد یا تشدید شود، این اقدام ممکن است به طور بالقوه گسترش یابد. در سناریوی تشدید، عملیات انصارالله میتواند به ناوگان تجاری کشورهای دیگر همپیمان با ایالات متحده، مسیرهای حمل و نقل منتهی به کانال سوئز و بنادر و تأسیسات نفتی سعودی گسترش یابد که ممکن است تأثیر قابل توجهی بر قیمتهای نفت داشته باشد. بسته شدن کامل باب المندب میتواند حدود ۷ درصد از عرضه جهانی نفت را تحت تأثیر قرار دهد.
حملات اخیر موشکی و پهپادی یمن به تأسیسات نفتی سعودی در ینبع و جیزان برخی از قابلیتهای موجود برای وارد کردن فشار بیشتر به بازار انرژی را نشان میدهد. در همین زمینه، گزارشهایی نیز از حداقل دو حمله پهپادی به کشتیهای آمریکایی در آبهای سواحل مصر منتشر شده است.
مسئله دیگری که توجه کمتری به آن شده است، بازار محصولات نفتی تصفیهشده است که اکنون با سطح بیسابقهای از فشار مواجه است. اختلالات در تأمین بنزین، گازوئیل و سوخت جت به سطوح بحرانی رسیده است. آنچه بحران کنونی را از دورههای قبلی متمایز میکند، اختلال همزمان در سه کریدور حیاتی انرژی است: تنگه هرمز، دریای سرخ و دریای سیاه.
روسیه، دومین صادرکننده بزرگ گازوئیل در جهان، پس از حملات اوکراینی به زیرساختهای نفتیاش با اختلالات جدی در زنجیره تأمین خود مواجه شده است. تا ژوئیه ۲۰۲۶، ظرفیت پالایش نفت روسیه به حدود ۳.۸ میلیون بشکه در روز کاهش یافته بود که پایینترین سطح در بیش از دو دهه اخیر است. مسکو ابتدا در آوریل صادرات بنزین را ممنوع کرد، سپس در ژوئن صادرات سوخت جت را ممنوع کرد و در نهایت در ۹ ژوئیه ۲۰۲۶ ممنوعیت کامل صادرات گازوئیل را اعمال کرد.
در همین حال، اختلالات در بندر نووروسییسک، که حدود یکسوم صادرات نفت خام روسیه از آنجا ارسال میشود، جریانهای صادراتی را کاهش داده است. در هفته پایانی ژوئیه ۲۰۲۶، تنها چهار نفتکش در بندر بارگیری شدند، در حالی که میانگین هفتگی پیش از اختلال بین هفت تا هشت کشتی بود. این اختلال همچنین به قزاقستان گسترش یافت، جایی که حمله به زیرساختهای مرتبط با کنسرسیوم خط لوله دریای خزر (CPC) بهطور مؤثری عملیات در این مسیر را متوقف کرد و تولید نفت قزاقستان را به حدود نصف کاهش داد و به حدود ۴۰۶۰۰۰ بشکه در روز رسید.
در آسیا، چین، منبع مهم دیگری از تأمین محصولات تصفیهشده، نیز صادرات خود را محدود کرده است. در نتیجه، بازار جهانی با کاهش قابل توجهی در دسترسی به محصولات تصفیهشده چینی مواجه شده است. کاهش همزمان ظرفیت پالایش نفت روسیه و اختلالات در مسیرهای حمل و نقل دریایی فشار بیشتری بر بازارهای بنزین، گازوئیل و سوخت جت وارد کرده است.
فشار ارزی و هزینههای موشکی
ابعاد شرق آسیایی: بعد دیگری که نسبتاً نادیده گرفته شده است، تأثیر جنگ ایران و آمریکا فراتر از حوزه نظامی و بر سیستم مالی بینالمللی است. اگرچه ترکیبی از اقدامات کشورهای مصرفکننده و تولیدکننده، استفاده از ذخایر استراتژیک، کاهش تقاضا در برخی اقتصادهای بزرگ و افزایش تأمین جایگزین به جذب بخشی از اختلالات در جریان انرژی کمک کرده است، هرچه وضعیت کنونی ادامه یابد، ذخایر استراتژیک کشورهای مصرفکننده بیشتر کاهش خواهد یافت. این امر به نوبه خود توانایی سیاستگذاران را برای کنترل شوکهای بعدی محدودتر خواهد کرد.
اهمیت این موضوع زمانی روشنتر میشود که موقعیت ژاپن در اقتصاد جهانی مد نظر قرار گیرد. ژاپن به شدت به واردات انرژی، بهویژه نفت و گاز از خاورمیانه وابسته است. بنابراین، هر افزایش پایدار در قیمتهای انرژی بهطور مستقیم هزینههای واردات کشور را افزایش میدهد.
کاهش بیشتر ارزش ین فراتر از آستانههای معین میتواند به نوبه خود دولت ژاپن را وادار کند تا در بازار ارزهای خارجی بهطور گستردهتری مداخله کند.
تا اواخر ژوئیه و اوایل اوت ۲۰۲۶، فشار فزاینده بر ین ژاپن و کاهش آن به پایینترین سطح خود در چند دهه گذشته، ابتدا منجر به مداخله مستقیم دولت ژاپن در بازار ارزهای خارجی و سپس به دخالت ایالات متحده شد.
طبق گزارشهای منتشر شده، ژاپن حدود ۵۳ میلیارد دلار به یکی از بزرگترین مداخلات خود در بازار ارزهای خارجی اختصاص داد و ین خرید و ارزهای خارجی فروخت. ایالات متحده سپس از طریق وزارت خزانهداری وارد عمل شد و بانک فدرال رزرو نیویورک معاملات را اجرا کرد. بهجای فروش مستقیم دلار، وزارت خزانهداری ایالات متحده بخشی از ذخایر خود به یورو را فروخت و از عواید آن برای خرید ین استفاده کرد. این معاملات از طریق بانک فدرال رزرو نیویورک با مشارکت بانکهای سرمایهگذاری بزرگ انجام شد.
ژاپن یکی از بزرگترین دارندگان داراییهای خارجی و اوراق بهادار خزانهداری ایالات متحده در جهان است. بنابراین، اگر توکیو مجبور به مداخله بهطور مستقل و در مقیاس بسیار بزرگتری برای حمایت از ین میشد، احتمال فروش بخشی از داراییهای دلاری آن افزایش مییافت. فروشهای بزرگ خزانهداری میتوانست قیمتهای اوراق قرضه را پایینتر و بازدهها را بالاتر ببرد، که این موضوع در شرایط کنونی برای اقتصاد ایالات متحده اهمیت ویژهای دارد، زیرا افزایش بازدههای خزانهداری بهطور مستقیم بر هزینههای وامگیری دولت و بخش خصوصی، نرخهای وام مسکن و هزینههای تأمین مالی شرکتها تأثیر میگذارد.
بنابراین، جنگ ایران میتواند بهطور غیرمستقیم یکی از مهمترین مکانیزمهای زیرساختی نقدینگی جهانی را از طریق بازار انرژی تحت تأثیر قرار دهد. مکانیزم انتقال را میتوان بهصورت زیر ترسیم کرد: تشدید جنگ و افزایش خطرات در اطراف تنگه هرمز قیمتهای انرژی را افزایش میدهد؛ قیمتهای بالاتر انرژی فشارهای تورمی را در اقتصادهای بزرگ افزایش میدهد؛ تورم بالاتر کاهش نرخهای بهره را برای ایالات متحده دشوارتر میکند؛ نرخهای بهره بالاتر جذابیت دلار و داراییهای ایالات متحده را افزایش میدهد؛ این فشار بیشتری بر ین وارد میکند؛ و در نهایت، فشار فزاینده بر ین میتواند منجر به مداخله بیشتر ژاپن و افزایش خطر بیثباتی در بازار خزانهداری ایالات متحده شود.
این به این معنا نیست که مداخله ایالات متحده و ژاپن باید به طور مستقیم به جنگ ایران نسبت داده شود. کاهش ارزش ین نتیجه ترکیبی از عوامل ساختاری است، از جمله تفاوتهای نرخ بهره، سیاست پولی ژاپن، جریانهای سرمایه و موقعیتهای بازار سفتهبازی. جنگ ایران باید به عنوان یک عامل تشدیدکننده در نظر گرفته شود که از طریق بازار انرژی و افزایش عدم قطعیت اقتصادی، فشارهای موجود بر اقتصاد و بازارهای مالی ژاپن را تشدید کرده است.
هزینههای نظامی و محدودیتهای مهمات هدایتشونده دقیق: ایالات متحده به دلیل استقرار گسترده نیروها و حفظ وضعیت بالای آمادگی رزمی در منطقه، هزینههای روزانه قابل توجهی را متحمل میشود. در عین حال، ذخایر مهمات هدایتشونده دقیق با برد بلند و سامانههای پدافند هوایی نیز در حال کاهش است.
بنابراین، اگر واشنگتن بخواهد یک کمپین نظامی دیگر مشابه عملیات ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ را آغاز کند، احتمال ورود درگیری به مرحله فرسایشی افزایش خواهد یافت. در چنین سناریویی، کمبود سامانههای پدافند هوایی—به ویژه در کشورهای عربی میزبان نیروهای ایالات متحده—میتواند یکی از چالشهای اصلی شود. برآوردهای موجود نشان میدهد که بحرین، کویت و امارات متحده عربی تحت فشار بیشتری نسبت به سایر کشورهای منطقه قرار خواهند گرفت.

بحرین دارای ۶۰ موشک PAC-3 MSE و ۳۶ موشک PAC-2 GEM-T است. در ابتدای سال ۲۰۲۶، همچنین درخواستی برای خرید ۵۰ موشک PAC-3 و ۱۵۰ موشک PAC-2 ارائه داد، اگرچه مشخص نیست که چه مقدار از این سفارش به صورت اضطراری تحویل داده شده است. با توجه به حجم بالای حملات علیه بحرین، میتوان نتیجهگیری کرد که بخش قابل توجهی از ذخایر سامانههای پدافند هوایی این کشور مصرف شده است و به ویژه موجودی PAC-3 MSE با محدودیتهای جدی مواجه است.
کویت دارای ۲۲۴ موشک PAC-3 MSE و ۲۷۰ موشک PAC-2 GEM-T بود. طبق بیانیههای رسمی، پدافند هوایی کویت با حدود ۱۵۰۰ موشک ایرانی درگیر شد. با توجه به مقیاس این درگیریها، ذخایر سامانههای پدافند هوایی این کشور تحت فشار قابل توجهی قرار گرفته است.
<p
امارات متحده عربی همچنین بخش قابل توجهی از ذخایر موشکهای رهگیر خود را در طول جنگ ۴۰ روزه مصرف کرده است. برآوردها نشان میدهد که پیش از آغاز جنگ، امارات ۳۵۲ موشک PAC-3 و ۳۳۵ موشک PAC-2 GEM-T در اختیار داشت. در طول درگیری، تقریباً ۷۷ درصد از موجودی PAC-3 و ۴۲ درصد از موجودی PAC-2 GEM-T آن مصرف شد. در نتیجه، تکرار حملات با شدت مشابه میتواند فشار قابل توجهی بر ذخایر باقیمانده موشکهای رهگیر امارات وارد کند، هرچند که بخشی از موجودی Patriot آن دست نخورده باقی مانده است.
در مقابل، وضعیت در قطر و عربستان سعودی به نسبت مطلوبتر به نظر میرسد. قطر ۷۶۸ موشک PAC-3/MSE و ۲۴۶ موشک PAC-2 GEM-T داشت و همچنان بیش از نیمی از موجودی PAC-3/MSE و بخش قابل توجهی از ذخایر PAC-2 GEM-T خود را حفظ کرده است.
عربستان سعودی در عین حال به عنوان یکی از بزرگترین اپراتورهای Patriot در جهان پس از ایالات متحده شناخته میشود. این کشور ۶۰۰ موشک PAC-3 CRI، ۱۰۰۰ موشک PAC-2 و ۲۰۰ موشک PAC-2 GEM-T داشت. بر اساس برآوردهای موجود، مصرف موشکهای رهگیر Patriot عربستان تا کنون نسبتاً محدود بوده است، هرچند که بخشی از زرادخانه آن در طول جنگ با یمن مصرف شده است. با این حال، عربستان همچنان ذخایر قابل توجهی را حفظ کرده و نسبت به سایر کشورهای عرب خلیج فارس، در موقعیت بهتری برای مقابله با یک درگیری بزرگ دیگر قرار دارد.

به طور کلی، به نظر میرسد این عوامل به ایران اعتماد بیشتری برای پیگیری استراتژی حملات پیشگیرانه کنترلشده داده است و به آن اجازه میدهد تا درجهای از ابتکار عمل عملیاتی را به دست آورد. در این چارچوب، ایران مجموعهای از حملات موشکی بالستیک را علیه پایگاههای هوایی در اردن انجام داده است. پایگاه میزبان نیروهای آمریکایی در اربیل، عراق، و همچنین چندین تأسیسات نظامی در کویت نیز تحت حملات شدیدتری قرار گرفتهاند.
در سطح استراتژیک، به نظر میرسد تهران به این نتیجه رسیده است که به شرطی که بتواند از رهبری جدید خود که تا کنون به دلایل امنیتی از حضور عمومی خودداری کرده است، محافظت کند، میتواند به تدریج سطح فشار بر ایالات متحده را افزایش دهد و در نهایت با اهرم بیشتری وارد هر توافق احتمالی شود تا منافع سیاسی و اقتصادی خود را تأمین کند. یکی دیگر از نشانههای این رویکرد، تأکید بیشتر تهران بر آمادهسازی برای مدیریت پیامدهای بلندمدت بحران است. گزارشها حاکی از آن است که تهران توسعه یک برنامه دو ساله برای مدیریت شرایط اقتصادی و تأمین کالاهای اساسی را اعلام کرده است.
محاسبه تهران اساساً این است که میتواند یا ترامپ را از آغاز یک عملیات نظامی بزرگ دیگر بازدارد با نشان دادن توانایی خود در تشدید درگیری، یا در یک جنگ فرسایشی طولانیمدت از ایالات متحده پیشی بگیرد.
بنبست آمریکا و ایران تنها فشار را باقی میگذارد
با توجه به دامنه مسائلی که در بالا مورد بحث قرار گرفت، میتوان نتیجهگیری کرد که بهطور کلی، اقدامات ایالات متحده بهدنبال وادار کردن تهران به بازنگری در رویکرد کنونیاش خواهد بود. بر این اساس، تصور سناریوهای خوشبینانهای که در آن ایالات متحده بهطور یکجانبه سطح فشار را کاهش دهد، دشوار است. واشنگتن بهجای آن احتمالاً به دنبال ترکیبی از اقداماتی خواهد بود که “زمان” را علیه تهران با افزایش هزینههایی که ایران برای حفظ وضعیت موجود متحمل میشود، به کار گیرد.
در این چارچوب، اولین اقدام ایالات متحده پس از فروپاشی یادداشت تفاهم اسلامآباد، دوباره تحمیل یک محاصره دریایی بود. این اقدام بار دیگر بهمنظور محدود کردن توانایی دولت ایران در تولید درآمد، تأمین کالاهای اساسی و حفظ صادرات نفت طراحی شده بود. در نهایت، هدف این بود که زمان را به منبعی از فشار بر تهران تبدیل کند با تشدید محدودیتهای اقتصادی آن. اگر توافق جدیدی حاصل نشود، این محدودیتها ممکن است به کشتیهای ایرانی که در مسیرهای دریایی دیگر فعالیت میکنند، گسترش یابد.
با این حال، چگونگی حفظ فشار ایالات متحده و اینکه واشنگتن از کدام ابزارها برای دستیابی به این هدف استفاده خواهد کرد، هنوز نامشخص است.
کمپین اجبار: از اوایل ژوئیه، دونالد ترامپ بهطور مکرر ایران را با عملیات نظامی بزرگ تهدید کرده است. این رویکرد را میتوان بهعنوان یک کمپین اجبار درک کرد که در صورت اجرا، میتواند بر حملات متمرکز در یک دوره کوتاه به زیرساختهای قدرت و انرژی، تأسیسات صنعتی، مراکز تولید و شبکههای حملونقل متمرکز شود. هدف این خواهد بود که محاسبات سیاسی تهران را با ایجاد شوکهای اقتصادی و زیرساختی تغییر دهد. عناصر این رویکرد قبلاً در طول جنگ ۴۰ روزه و دوباره در دوره پس از فروپاشی یادداشت تفاهم آزمایش شده بودند.
در این دوره، حملات اسرائیل به زیرساختهای پالایش و صنعتی ایران منجر به تخریب کامل چهار واحد تقطیر در حال خدمت به فازهای ۱۷ و ۱۸ پالایشگاه گاز-میعانات گازی پارس جنوبی در جم، تخریب کامل پروژه الفین در مجتمع پتروشیمی جم، تخریب ایستگاه برق در پتروشیمی دماوند و آسیب به پتروشیمی کاویان شد. همچنین، فولاد خوزستان و فولاد مبارکه و همچنین کارخانه ماشینآلات صنعتی آذرآب نیز هدف قرار گرفتند.
در همین راستا، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) به عنوان بخشی از “موج ۱۰۰” عملیات وعده واقعی ۴ اعلام کرد که بیش از ۲۵ سایت استراتژیک را با استفاده از موشکهای بالستیک، موشکهای کروز و پهپادهای تهاجمی هدف قرار داده است. به گفته بیانیه سپاه، این اهداف شامل ۱۳ مجتمع انرژی، تأسیسات نفت و گاز و زیرساختهای مرتبط با ایالات متحده و اسرائیل به همراه مجموعهای از اهداف نظامی، امنیتی، فناوری و لجستیکی بود.
در بخش انرژی، سپاه پاسداران از حملات به تأسیسات نفت و گاز در عربستان سعودی، قطر، امارات متحده عربی، بحرین و کویت خبر داد. در عربستان سعودی، اهداف اعلام شده شامل تأسیساتی بود که با شرکتهای آمریکایی در رأس الجویما، مجتمعهای نفت و پتروشیمی جبیل، تأسیسات نفتی ینبع و تأسیساتی مرتبط با شرکت پالایش و پتروشیمی سعودی آرامکو توتال (SATORP) و منیفاه مرتبط بود. در قطر، تأسیسات مرتبط با اکسونموبیل در رأس لفان و گاز دلفین به طور گزارش شده هدف قرار گرفتند. سایر اهداف اعلام شده شامل تأسیسات شرکت نفت بحرین (BAPCO) در بحرین، پالایشگاه داس و زیرساختهای ذخیرهسازی نفت و پتروشیمی در فجیره و حبشان در امارات متحده عربی، پالایشگاه الاحمدی و سایر تأسیسات نفتی در کویت و جزیره زرقو بود.
شکل ۲: حملات ایالات متحده به زیرساختهای ارتباطی و پلها در جنوب ایران، ژوئیه ۲۰۲۶ [CENTCOM/X][/caption>
دور دیگری از این حملات همزمان با حملات ایالات متحده به سواحل ایران و حملات به چندین پل حمل و نقل در جنوب کشور انجام شد. بین ۱۶ تا ۱۸ ژوئیه، علاوه بر اهداف نظامی، حداقل شش پل در کریدور بندرعباس–لار و در منطقه بندر خمیر هدف قرار گرفتند. به گفته گزارشهای موجود، این حملات منجر به تلفات غیرنظامی شد. ایران با مجموعهای از عملیات به نام “نصر-۲” به یک نیروگاه و یک تأسیسات desalination در کویت پاسخ داد.
این الگو نشان میدهد که، مگر اینکه ایالات متحده بتواند بهطور مؤثر قابلیتهای تهاجمی ایران را سرکوب کند، تشدید حملات هوایی لزوماً تهران را به تسلیم وادار نخواهد کرد. در واقع، حملات وسیعتر میتواند منجر به تلافیجویی ایران شود و در نهایت یک چرخه فرسایشی و سناریوی “باخت-باخت” برای هر دو طرف تولید کند.
فشار اقتصادی ادامهدار و یک توافق محدود: در شرایط کنونی، یکی از سناریوهای محتملتر این است که ایالات متحده به دنبال نوعی توافق محدود باشد که در درجه اول فشار بر بازار انرژی و پیامدهای مرتبط با آن را با بازگشایی تنگه هرمز کاهش دهد. در چنین چارچوبی، واشنگتن حتی میتواند به تهران امتیازات اقتصادی موقتی ارائه دهد، مانند reinstating exemptions محدود برای فروش نفت.
با این حال، ممکن است همچنان یک سری اقدامات نظامی را یا قبل از ورود به چنین توافقی یا در حین مذاکرات انجام دهد تا موقعیت چانهزنی خود را تقویت کند. اما حتی اگر ایالات متحده بهطور موقت برخی مسائل مورد مناقشه را در کوتاهمدت کنار بگذارد—از جمله مسأله ذخایر اورانیوم غنیشده ایران—به احتمال زیاد به تسهیل بازسازی اقتصادی و نظامی ایران با اعطای امتیازات اقتصادی گسترده کمک نخواهد کرد. در عمل، حذف گسترده محدودیتهای اقتصادی و تأمین منابع مالی قابل توجه برای تهران میتواند خطوط قرمز واشنگتن در هرگونه توافقی باشد.
بنابراین، حتی اگر توافق جدیدی حاصل شود، احتمالاً مقداری فشار اقتصادی ادامه خواهد یافت. برخی از سیاستگذاران آمریکایی و اسرائیلی استدلال کردهاند که حفظ فشار اقتصادی میتواند تواناییهای ایران را در بلندمدت تضعیف کند و شرایطی را برای بازگشت به گزینه نظامی فراهم آورد. در این زمینه، وزیر دارایی اسرائیل استدلال کرده است که بهترین راه برای سرنگونی دولت ایران، خرد کردن اقتصادی آن است. از این رو، اصرار تهران بر دریافت امتیازات اقتصادی خاص، فوری و قابل راستیآزمایی قابل درک است، زیرا وعدههایی که تحقق آنها به آینده موکول میشود، ممکن است اعتماد کافی برای پذیرش محدودیتهای مورد نظر طرف مقابل را برای ایران فراهم نکند.
یک جنگنده F-16 نیروی هوایی ایالات متحده بر فراز خاورمیانه گشتزنی میکند [CENTCOM/X]
گزینههای اضافی برای افزایش فشار: بهعلاوه این گزینهها، مجموعهای از تدابیر میتواند بهعنوان ابزارهای مکمل برای افزایش فشار بر تهران عمل کند، حتی اگر بهتنهایی قادر به پایان دادن به جنگ نباشند. این تدابیر میتواند شامل مختل کردن گذرگاههای مرزی ایران با پاکستان، عراق و افغانستان، یا وارد کردن فشار بر بنادر شمالی کشور بهمنظور مختل کردن واردات کالاهای اساسی باشد.
هدف قرار دادن مقامات ارشد سیاسی و نظامی گزینه دیگری است که میتواند بهعنوان یک گزینه بالقوه در نظر گرفته شود. چنین اقداماتی میتواند بهمنظور ایجاد خلأ در ساختار تصمیمگیری، تضعیف انسجام سیاسی، یا ایجاد فضای بیشتر برای جریانهای سیاسی طرفدار غرب طراحی شود. در مورد زیرساختها، خرابکاری یا حملات علیه تأسیسات ذخیرهسازی نفت، شبکههای انتقال گاز و زیرساختهای شهری از دیگر گزینههایی هستند که میتوانند بهعنوان بخشی از یک استراتژی گستردهتر برای افزایش فشار در نظر گرفته شوند.
در سطحی با ریسک بالاتر، واشنگتن میتواند گزینههایی مانند استفاده از سلاحهای هستهای تاکتیکی علیه تأسیسات هستهای زیرزمینی یا پایگاههای موشکی، تلاش برای تصرف برخی جزایر ایرانی در خلیج فارس، یا آغاز عملیات زمینی را نیز در نظر بگیرد. با این حال، هر یک از این گزینهها پیامدهای نظامی، سیاسی و بینالمللی بسیار گستردهای به همراه خواهد داشت و بنابراین نیاز به ارزیابی جداگانه و دقیقتری دارد.

