ضربات هماهنگ شده در ژوئن ۲۰۲۵ به ایران، ارزیابی سختی را از این که آیا دیپلماسی آمریکایی از طریق پیامد یا قدرت عمل میکند، به وجود میآورد. بررسی این درگیری از طریق عملگرایی و رئالیسم سیاسی نشان میدهد که هر دو مکتب نیاز به محاسبهای از منافع و نتایج دارند که تشدید کنونی هنوز به آن پاسخ نداده است. هر کاربرد صادقانه از عملگرایی و رئالیسم سیاسی یک خلأ استراتژیک را آشکار میکند که باید در آن پایان بازیها وجود داشته باشد، نه پیروزی یکی از این دو مکتب.
معضل مشترک عملگرایی و رئالیسم سیاسی
دو مکتب، یک درگیری
زمانی که ایالات متحده و اسرائیل حملات هماهنگ شدهای را علیه ایران در ژوئن ۲۰۲۵ آغاز کردند، تحلیلگران استراتژیک جهان به طور غریزی به دو چارچوب پایدار تاریخی برای درک آنچه که رخ داده بود، روی آوردند: عملگرایی، سنت فلسفی بهطور خاص آمریکایی که اقدامات را بر اساس پیامدهایشان قضاوت میکند، و رئالیسم سیاسی، مکتب اروپایی که سیاست را از ظاهرسازی اخلاقی خالی کرده و دیپلماسی را به قدرت، منافع و محاسبه تقلیل میدهد.

آزمایش عملگرایی و رئالیسم سیاسی
لنز اول: عملگرایی — جنگ به عنوان آزمایشی از پیامدها
عملگرایی به عنوان یک مکتب دیپلماسی، معتقد است که هیچ سیاستی به طور ذاتی درست یا نادرست نیست؛ بلکه با نتایج تأیید یا محکوم میشود. ویلیام جیمز، معمار بزرگ فلسفه، استدلال کرد که “حقیقت تنها چیزی است که در راه تفکر ما مفید است.” به جنگ اعمال شده، این یک سؤال بیرحمانه تجربی را میطلبد: آیا کارساز بود؟
مورد عملگرایانه برای حملات به ایران بر سه پایه پیامدگرایانه استوار بود. اول، خنثیسازی زیرساخت هستهای ایران — بهویژه تأسیسات عمیقاً دفن شده در فردو و نطنز — به عنوان کاهش قابل اندازهگیری ریسک وجودی ارائه شد. دوم، تضعیف زرادخانه موشکی و پهپادی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عنوان بازگرداندن ثبات بازدارندگی در سراسر شام و خلیج فارس مطرح شد. سوم، و از نظر سیاسی مهمترین برای واشنگتن، انتظار میرفت که این حملات تهران را به گونهای تنبیه کنند که بیشتر به بازگشت به دیپلماسی پاسخگو باشد.
با این حال، عملگرایی زمانی که نتایج از نیتها منحرف میشوند، به همان اندازه بیرحم است. والتر لیپمن، که ترکیب عملگرایانه-واقعگرایانهاش نسلهایی از استراتژیستهای آمریکایی را شکل داد، هشدار داد که “سیاست خارجی شامل برقراری تعادل، با یک مازاد راحت از قدرت در ذخیره، بین تعهدات ملت و قدرت ملت است.” چشمانداز پس از حمله بهطور قابل توجهی این تعادل را بر هم زده است. شبکههای نیابتی ایران — در عراق، یمن، لبنان و سوریه — از هم گسیخته نشدهاند؛ بلکه تقویت شدهاند. تنگه هرمز، که حدود ۲۰ درصد از نفت جهان از آن عبور میکند، همچنان صحنهای از اصطکاک عمدی باقی مانده است. کارنامه عملگرایانه، که بهطور صادقانه محاسبه شده، به شدت مورد مناقشه است.
رئیسجمهور دوایت آیزنهاور، رئیسجمهوری که اعتبار نظامیاش به محدودیت استراتژیک اعتبار میبخشید، چندین دهه پیش هشدار داد: “هر سلاحی که ساخته میشود، هر ناو جنگی که به آب انداخته میشود، هر راکتی که شلیک میشود، در نهایت به معنای دزدی از کسانی است که گرسنهاند و سیر نمیشوند.” یک سیاست خارجی واقعاً عملگرایانه باید هزینههای تریلیون دلاری بیثباتی منطقهای را در برابر هر دستاوردی در میدان نبرد بسنجد. این محاسبه هنوز با صداقت انجام نشده است.

حکم قدرت درباره عملگرایی و واقعگرایی سیاسی
لنز دوم: واقعگرایی سیاسی — جنگ بهعنوان معماری قدرت
جایی که عملگرایی میپرسد آیا کار کرد، واقعگرایی سیاسی میپرسد، “این قدرت به نفع چه کسی است؟” این دکترین، که توسط اتو فون بیسمارک در قرن نوزدهم شکل گرفت و در قرن بیستم توسط هانس مورگنتاوی نظریهپردازی شد، معتقد است که دولتها نه بهوسیله ایدهها بلکه بهوسیله منافع هدایت میشوند و نظم بینالمللی توسط کسانی شکل میگیرد که اراده و ظرفیت تحمیل ترجیحات خود را بر آن دارند.
ایران، از سال ۱۹۷۹، دکترین عمق استراتژیک را دنبال کرده است: ساخت، تسلیح، تأمین مالی و هدایت بازیگران غیر دولتی از بیروت تا صنعا. این شبکه — که تحلیلگران در رند آن را “موضع دفاعی پیشرفته” ایران نامیدهاند — به تهران اجازه داد تا قدرت خود را بدون قرار دادن سرزمین خود در معرض تلافی متقابل متقارن، به نمایش بگذارد.
این حملات، در تفسیر واقعگرایانه، تلاشی برای فروپاشی آن عمق استراتژیک بود — بهمنظور وادار کردن ایران به بازگشت به درون مرزهای خود، بهطور استراتژیک بیاثر. هنری کیسینجر، مهمترین عملگر واقعگرایی در قرن بیستم، مشاهده کرد که “مسئلهای که اهمیت دارد، حقیقت نیست، بلکه آنچه بهعنوان حقیقت درک میشود، است”. درک آسیبناپذیری ایران — حس اینکه ساختار نیابتی آن را در برابر حملات مصون میسازد — خود به منبعی از قدرت ایران تبدیل شده بود. شکستن این درک، به زبان کیسینجر، یک عمل استراتژیک مشروع و ضروری بود.
با این حال، واقعگرایی نقد خود را بر این جنگ دارد. کنث والتز، واقعگرای ساختاری که این دکترین را به شکل معاصر و دقیقی ارائه داد، در کتاب “انسان، دولت و جنگ” استدلال کرد که نیروی نظامی تنها زمانی بحرانها را حل میکند که توزیع قدرت زیرین را حل کند — و اینکه دولتهایی که منافع بقا دارند، بهطور حتم ظرفیتهای خود را دوباره تشکیل میدهند. ایران یک دولت وابسته شکننده نیست. این یک بازیگر تمدنی با سابقهای بیست و پنج قرن است که ظرفیت صبر استراتژیک را نشان داده است. واقعگرایی توصیه میکند که به منافع اصلی یک رقیب احترام گذاشته شود، زیرا نادیده گرفتن آنها نه تسلیم، بلکه تشدیدی را بهوجود میآورد که برای بازی طولانی تنظیم شده است.

عملگرایی و حسابگری ناتمام واقعگرایی
جایی که دو لنز همراستا و متفاوت میشوند
هر دو چارچوب یک بینش ناراحتکننده مشترک دارند: جنگها بدون پایاننامههای مشخص، شکستهای استراتژیک هستند صرفنظر از موفقیتهای تاکتیکی آنها. هشدار سونتزو — “عظمت عالی در شکستن مقاومت دشمن بدون جنگ است” — به آنچه که نه عملگرایی و نه واقعگرایی هنوز در این درگیری پیدا نکردهاند اشاره دارد: یک چارچوب پایدار برای خودداری ایران که نیاز به اجرای نظامی دائمی نداشته باشد.
تنش بین این دو سنت نه تنها استراتژی آمریکاییها را نسبت به ایران تعریف میکند بلکه تناقض عمیقتری را در هسته استراتژی کلان آمریکایی خود نشان میدهد: ملتی که زبان ایدهگرایی لیبرال را صحبت میکند در حالی که هنرهای سیاست قدرت را غالباً بهطرز برجستهای به کار میبرد.
جورج کنان، معمار استراتژی مهار و شاید روشنترین متفکر استراتژیک آمریکایی در قرن گذشته، در کتاب دیپلماسی آمریکایی نوشت که “مشاورههای بیصبری و نفرت همیشه میتوانند به نظر سختتر و واقعیتر از مشاورههای اعتدال و خودداری بیایند.” هم عملگرایی و هم رئالیسم سیاسی، اگر به درستی درک شوند، در نهایت مشاورههایی برای خودداری هستند — هر یک خواستار آن هستند که نیرو متناسب با منافع باشد، که تعهد با قابلیت همخوانی داشته باشد و اینکه پیروزی قبل از پرتاب نخستین موشک تعریف شود. بر اساس این معیارها، حکم درباره جنگ علیه ایران در حال حاضر غیرقابل حل باقی مانده است.

