چتر امنیتی ایالات متحده بر خلیج فارس فروپاشیده است و خروج ایالات متحده از خاورمیانه که اکنون در حال انجام است، پایان دورهای را نشان میدهد که با تسلط نظامی آمریکا تعریف شده بود. جنگ با ایران افسانهای را که واشنگتن میتوانست شرکای عرب خود را از تهدیدات منطقهای محافظت کند، برملا کرد. موشکهای ایرانی سیستم پایگاهها را نابود کردند و نیروهای آمریکایی را مجبور به عقبنشینی به اردن و اسرائیل کردند. ساختار حفاظتی که استراتژی ایالات متحده را برای دههها تثبیت کرده بود، از بین رفته و با آن اعتبار تضمینهای امنیتی واشنگتن نیز از دست رفته است.
خروج ایالات متحده از خاورمیانه تنها یک عقبنشینی لجستیکی نیست؛ بلکه شکست عمیقتری از نظر استراتژی و مشروعیت را منعکس میکند. کشورهای خلیج فارس اکنون باید با منطقهای مواجه شوند که هیچ هژمون واحدی ثبات را فراهم نمیکند. چندقطبی شدن نه به عنوان یک نظریه انتزاعی، بلکه به عنوان واقعیت عملی بقا در حال ظهور است. این تحول خطراتی به همراه دارد—رقابت قدرتهای بزرگ، درگیریهای حلنشده و عدم وجود یک ضامن قابل اعتماد—اما همچنین فرصتهایی برای بازیگران منطقهای فراهم میکند تا دوباره قدرت خود را به دست آورند. افسانه چتر امنیتی قدیمی شکسته شده و هیچ مقدار از نوستالژی آمریکایی نمیتواند آن را بازسازی کند. سوالی که خاورمیانه با آن مواجه است این است که آیا قدرتهای محلی میتوانند از ویرانههای یکقطبی بودن، نظم پایدارتر بسازند.
چرا خروج ایالات متحده از خاورمیانه شتاب میگیرد
فاجعهای که جنگ ایالات متحده علیه ایران به بار آورده، سوالی را که برای اولین بار پانزده سال پیش مطرح شد، دوباره زنده کرده است: آیا برای ایالات متحده خوب خواهد بود که خروج خود از خاورمیانه، جایی که از پایان جنگ سرد بر آن تسلط داشته، تسریع کند؟
دستکم سه دلیل وجود دارد که چرا پاسخ از خود منطقه باید مثبت باشد. نخست این است که مدل غالب ایالات متحده برای برخورد با خاورمیانه—که بر اساس تسلط امنیتی است—شکست خورده است. درگیری با ایران باور به این که ایالات متحده میتواند چتر حفاظتی قابل اعتمادی برای کشورهای خلیج فارس فراهم کند را از بین برده است. سیستم پایگاههای ایالات متحده توسط موشکهای ایرانی ویران شده و نیروهای آمریکایی را مجبور به عقبنشینی به اردن و اسرائیل کرده است. بدون چنین شبکهای از پایگاهها و با توجه به این که تهران اثربخشی خود را با بیاثر کردن آنها نشان داده، توانایی واشنگتن برای متقاعد کردن کشورهای خلیج فارس به احیای این تأسیسات برای مهار ایران به شدت تضعیف شده است.
توهمات نئو-امپریالیستی فرو میپاشند
این مدل متمرکز بر امنیت به طور موقت در زمان حمله به عراق با رویکردی به شدت کوتاهنگر جایگزین شد که به طور مؤثری میتوان آن را نئو-امپریالیستی توصیف کرد. شگفتانگیز است که چگونه تفکر آمریکایی در خاورمیانه وسیعتر تحت تأثیر دو نوع رفتار که به شدت در منطقه مورد نفرت قرار دارد، شکل گرفته است—یکی اسرائیلی و دیگری بریتانیایی. از اسرائیلیها، آمریکاییها طعم استفاده از خشونت برای تغییر واقعیتهای سیاسی را قرض گرفتند—باوری که اگر فقط فشار نظامی کافی بر کشورهای منطقه وارد کنید، آنها مانند یک کت ارزان جمع میشوند.
با این حال، ایران که خود به لحاظ بسیاری از جنبهها یک قدرت نئو-امپریالیستی است، نشان داد که با آمادگی برای نبرد و استفاده از مزایای خود به شیوههای حسابشده میتواند چه دستاوردهایی داشته باشد و آمریکاییها و اسرائیلیها را به عقب براند.
در مورد بریتانیا، عطر نوستالژی امپریالیستی برای مدتی بر تصمیمگیرندگان در واشنگتن غلبه کرد پس از حمله به عراق در سال 2003، زمانی که دولت بوش، ال. پل برمر را به عنوان کمیسر عالی مؤثر در بغداد منصوب کرد. طرح اجازه دادن به عراقیها برای پر کردن خلأ باقیمانده از رژیم بعث و مدیریت امور خود، که به آن پروژه آینده عراق گفته میشد، کنار گذاشته شد در حالی که مقامات در واشنگتن سعی کردند شکلی تحریفشده از حکومت بریتانیایی پس از جنگ جهانی اول را تکرار کنند. به همین ترتیب، آمریکاییها اغلب از ساختارهای سیاسی در منطقه حمایت کردهاند که تحت پوشش تغییر، در واقع سیستمهای کنترلی را تقویت میکنند که به دنبال حفظ آنها هستند، همانطور که در کرانه باختری و غزه مشاهده میشود.

نقش اسرائیل سیاست آمریکا را تحریف میکند
دلیل دوم برای تأکید بر خروج سریعتر ایالات متحده، تعهد واشنگتن به اسرائیل است که نحوه دید آمریکاییها به منطقه را تحریف کرده است. در حالی که هر رئیسجمهوری از زمان جورج بوش، نیاز ایالات متحده به disengage از خاورمیانه را درک کرده است، توافق کمی در میان تصمیمگیرندگان در مورد اینکه چه چیزی باید جایگزین این خلأ شود، وجود داشته است. اوباما توازن قدرت بین عربستان سعودی و ایران را به عنوان سنگ بنای یک منطقه باثبات میدید، همانطور که در مصاحبه طولانیاش با جفری گلدبرگ از آتلانتیک در آوریل 2016 به وضوح بیان کرد.
غیرقابل پیشبینی نیست که این دیدگاه اسرائیل و حامیان آن در ایالات متحده را نگران کرد، کسانی که معتقد بودند امضای توافق هستهای اوباما با ایران، برنامه جامع اقدام مشترک یا JCPOA، به معنای به رسمیت شناختن نقش منطقهای ایران است—ایدهای که آنها آن را نفرتانگیز میدانستند. با این حال، در تلاش برای فشار به ترامپ برای خروج از JCPOA—توافقی که از طریق تصویب قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت سازمان ملل بیشتر رسمی شد—آنها در واقع میخواستند که ایالات متحده نیروی نظامی را به کار گیرد و برنامه هستهای ایران را نابود کند، با این امید که این امر به یک کمپین برای تغییر رژیم منجر شود.
سقوط توافقات ابراهیم تحت فشار
امروز میتوانیم به موفقیت شگفتانگیز آن تلاش فکر کنیم. اما ترامپ بعداً کارهای بیشتری انجام داد: او مدلی برای یک خاورمیانه پس از آمریکا از طریق توافقات ابراهیم ارائه داد، که هدف آن سه چیز بود: این توافقات فلسطینیها و قضیه آنها را نادیده میگرفت و هرگونه تصوری از تأسیس یک دولت فلسطینی را تضعیف میکرد؛ آنها اسرائیلیها را در قلب یک توافق بزرگ منطقهای قرار میدادند، که در آن اسرائیل به عنوان ستون امنیتی یک نظم جدید منطقهای که بر اساس ستون سیاسی آشتی عربی-اسرائیلی بنا شده بود، ظاهر میشد؛ و نقش نظامی برتر اسرائیل به ایالات متحده اجازه میداد که نیروهای خود را کاهش دهد و اسرائیل را به عنوان ضامن امنیت برای شرکای آمریکایی باقی بگذارد.
قتلعام جمعی اسرائیلیها در غزه به این توهم پایان داد. در حالی که اسرائیل در این سرزمین به ارتکاب جنایات وحشتناک مشغول بود، در تلاش برای ایجاد واقعیتهای جدید در کرانه باختری، در حالی که بخشهای وسیعی از جنوب سوریه و بعداً جنوب لبنان را اشغال کرده بود، در حالی که سعی داشت مقامات حماس را در دوحه به قتل برساند، در حالی که بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، عزم خود را برای تغییر خاورمیانه اعلام کرده بود، بیشتر کشورهای حامی آمریکا در منطقه متوجه شدند که نگرانیهای بیشتری نسبت به ایران دارند. اینجا چشمانداز یک bully منطقهای جدید بود، که این بار از سوی ایالات متحده حمایت میشد، و آنها هر دلیلی برای مخالفت با آن داشتند.
جدایی آمریکا موجب خروج میشود
آنچه این وضعیت را ممکن ساخت، ایالات متحده است که در برابر اقدامات اسرائیل در تلاش برای پاکسازی قومی غزه، کرانه باختری و جنوب لبنان، چشم خود را بسته است. آمریکاییها همچنین به جنگ با ایران وارد شدند به دلیل وعده نتانیاهو درباره پیروزی. به طرز غیرقابل درکی، ایالات متحده هیچ فشاری بر اسرائیلیها برای کاهش تهاجم آنها به متحدان آمریکاییاش، ترکیه و قطر، وارد نکرده است و این نشان میدهد که آمریکاییها به طور آگاهانه یا ناآگاهانه، تهاجم و خودبزرگبینی اسرائیل را تسهیل میکنند. اسرائیل احساس میکند که میتواند هر کاری که میخواهد انجام دهد زیرا ایالات متحده همیشه از آن حمایت میکند. با توجه به این وضعیت، خروج سریع ایالات متحده از منطقه به سختی قابل تاسف است.
سومین دلیلی که کمتر بودن ایالات متحده به نفع منطقه خواهد بود این است که به نظر میرسد ارتباط کمی بین آمریکا و کشورهای آن وجود دارد—به جز یک مورد. خاورمیانه اغلب به عنوان باری برای آمریکاییها توصیف شده است، جایی که در تخیل عمومی آمریکاییها جای کمی دارد.
تنها استثنا اسرائیل است، البته. همانطور که امی کاپلان فقید در کتاب درخشان خود «اسرائیل آمریکایی ما: داستان یک اتحاد درهمتنیده» نوشت، “باور به اینکه آمریکا یک کشور ‘استثنایی’ از نظر نیروی اخلاقی و قدرت نظامی است، پیوند ویژهاش با اسرائیل را تقویت و پشتیبانی میکند. ایالات متحده از اسرائیل محافظت و امنیت میبخشد، یک جامعه اخلاقی از بازماندگان اردوگاههای کار اجباری و جنگجویان قهرمان. در عین حال، اسرائیل به عنوان یک کشور منحصر به فرد در نظر گرفته میشود—کشوری هم آسیبپذیر و هم تسخیرناپذیر، یک قربانی شکستناپذیر.” هیچ کس دیگری در منطقه نمیتواند به این موقعیت نزدیک شود.

غزه عمق ریاکاری را فاش میکند
اگر در این زمینه هرگونه ابهامی وجود داشت، غزه قطعاً آن را برطرف کرد. اینکه بیش از 70,000 نفر (در واقع، احتمالاً بسیار بیشتر) که بیشتر آنها زنان و کودکان هستند، به مدت دو سال توسط یک متحد آمریکایی با استفاده از سلاحهای پیشرفته عمدتاً تأمینشده توسط دولتهای بایدن و ترامپ، به قتل برسند، بدون هیچ تلاشی از سوی مقامات آمریکایی برای پایان دادن به آن، به هیچ وجه قابل تصور نبود اگر قربانیان اسرائیلی یا اروپایی بودند. تعصبهای روتین و واکنشی که به مسلمانان از سوی برخی نمایندگان در ایالات متحده روا داشته میشود، تصاویر کارتنمانند عربها که در فرهنگ عمومی آمریکا بسیار رایج است، همه نشان میدهد که خاورمیانه و مردم آن برای بسیاری از آمریکاییها به طرز ناامیدکنندهای بیگانه باقی ماندهاند.
چرا این موضوع اهمیت دارد؟ زیرا اگر روابط ایالات متحده با منطقه صرفاً معاملاتی باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد که این کشور به ایفای نقش غالبی که در سه دهه و نیم گذشته داشته، ادامه دهد. آمریکاییها نشان دادهاند که نمیتوانند از کشورهای خلیج فارس محافظت کنند، همانطور که در تحریک بیثباتی گسترده منطقهای با متحد اصلی منطقهای خود همراهی کردهاند، بنابراین اعطای مشروعیت عملی به این رابطه چندان ارزشی ندارد.
کشورهای خلیج فارس به لحاظ مالی به شدت با ایالات متحده ادغام شدهاند تا بتوانند جدایی کامل را در نظر بگیرند، اما منافع مشترک آنها با چین و روسیه به گونهای است که منطقی است که تماسهای خود را متنوع کنند و خروج ایالات متحده از منطقه را تأیید نمایند.

خروج ایالات متحده از خاورمیانه واقعیت چندقطبی را تسریع میکند
سلطه نزدیک به چهار دههای واشنگتن در خاورمیانه چیزی نیست که باید به دنبالش بود. در فلسطین، عراق، سوریه و لبنان، و همچنین در تعاملات ایالات متحده با ایران و خلیج، چیز زیادی وجود ندارد که بتوان آن را موفقیتی پایدار توصیف کرد. پیشرفتهای لحظهای به عقب برگشتهاند، در حالی که ایالات متحده نتوانسته است قفل وابستگی به اسرائیل را که اغلب گزینههایش را محدود کرده، شل کند. تکقطبی بودن وابستگی ناسالمی به آمریکاییها و نظامی آنها ایجاد کرده است، در حالی که لحظه چندقطبی در حال ظهور امروز ممکن است کشورهای منطقه را مجبور کند تا مشکلات خود را بهطور دیپلماتیک حل کنند. اگر آمریکاییها در حال ترک کردن هستند، کشورهای منطقه باید به آنها کمک کنند تا وسایل خود را جمع کنند.

