پیگرد قانونی دولت ترامپ در جنگ ایران، یک تغییر استراتژیک عمیق را به تصویر کشیده است که هم دانشمندان و هم دشمنان اکنون آن را به عنوان دکترین دریایی ترامپ میشناسند. این چارچوب نوظهور، نشانهای از یک عقبنشینی عمدی از هویت آمریکا پس از ۱۹۴۵ به عنوان ضامن راههای دریایی باز است و آن را با یک پیگیری بیپروای حاکمیت سرزمینی در نیمکره غربی جایگزین میکند.
دکترین دریایی ترامپ، فراتر از یک تغییر سیاست ساده، قدرت دریایی را به عنوان ابزاری برای اجبار قارهای بازتعریف میکند و نه به عنوان سپری برای تجارت جهانی. ناتوانی—و عدم تمایل—به بازگشایی تنگه هرمز، با وجود برتری دریایی قاطع، منطق اصلی این دکترین را نشان میدهد: ایالات متحده دیگر هزینههای مشترک دریایی را که به طور نامتناسبی به نفع اقتصادهای اروپایی و آسیایی است، تأمین نخواهد کرد. در عوض، تمام وزن قدرت دریایی به سمت محاصرهها، استخراج منابع و ارعاب کشورهای همجوار هدایت میشود.
این بازتنظیم، شباهتهای تاریخی به امپراتوریهای زمینی را به یاد میآورد که از ناوگانها برای تحکیم هژمونی منطقهای استفاده کردند و نه برای حفاظت از تجارتهای دوردست. نتیجه، یک نظم دریایی است که در آن نقاط تنگ، رها میشوند، متحدان باید به حال خود رها شوند و دریا به یک حوزه انحصاری به جای تبادل تبدیل میشود. در این دیدگاه، ایالات متحده جوهر قارهای را که مدتها سرکوب کرده بود، دوباره به دست میآورد، اما بهای آن، واگذاری نقشی است که روزگاری وضعیت ابرقدرتیاش را تعریف میکرد.
دکترین دریایی ترامپ، راههای دریایی جهانی را رها میکند
از آغاز جنگ ایران، یکی از معدود موفقیتهای نظامی واضحی که دولت ترامپ توانسته است به آن افتخار کند، نابود کردن ناوگان سطحی ایران در خلیج فارس و اقیانوس هند است. با این حال، در حالی که زیر دریاییهای آمریکایی یک ناوشکن ایرانی را در سواحل سریلانکا غرق کردند (و در نجات بازماندگان ناکام ماندند)، این موضوع تأثیری بر کنترل تنگه هرمز که بخش زیادی از انرژی جهان از آن عبور میکند، نداشته است.
ایالات متحده همچنان قدرت دریایی پیشرو در جهان است، هرچند کاهش ظرفیت کشتیسازی آمریکا سوالاتی را درباره مدت زمان این وضعیت به وجود میآورد. با این حال، بر اساس مهمترین معیار آن—توانایی حفاظت از مسیرهای دریایی جهانی—جنگ ایران بهطور کلی یک شکست برای قدرت دریایی آمریکا بوده است.

چه چیزی یک کشور واقعی قدرت دریایی را تعریف میکند؟
این ممکن است ویژگیای باشد و نه نقصی برای ترامپیسم. در کتاب خود در سال ۲۰۱۸ با عنوان قدرت دریایی، تاریخنگار دریایی بریتانیایی، اندرو لمبرت، بهطور قانعکنندهای استدلال کرده است که ایالات متحده آمریکا بهراستی یک “کشور قدرت دریایی” نیست با وجود ظرفیت دریایی چشمگیرش. به نظر لمبرت، تنها پنج کشور واقعی قدرت دریایی وجود داشتهاند: آتن، کارتاژ، ونیز، جمهوری هلند و بریتانیا.
برای اینکه یک کشور قدرت دریایی باشد، به مراتب بیشتر از یک خط ساحلی یا یک نیروی دریایی نیاز است. لمبرت بین تعریف “قدرت دریایی” استراتژیست دریایی آمریکایی، آلفرد تایر ماهان، که شامل داراییهای دریایی مستقر توسط قدرتهای زمینی است، و واقعاً بودن یک “کشور قدرت دریایی” تمایز قائل میشود—که لمبرت آن را بهعنوان یک استراتژی عمدی برای اولویت دادن به تجارت و بازرگانی از طریق دریا، درگیر شدن در جنگهای دریایی متمایز و دیپلماسی احتیاطی استراتژیک برای حفاظت از چنین تجارتی در برابر هژمونیهای بالقوه بر روی زمین، و ایجاد جوامع کازموپولیتن و نهادهای سیاسی مشارکتی برای حفظ این هویت قدرت دریایی تعریف میکند.
لمبرت استدلال میکند که آمریکا، با وجود قدرت دریایی غیرقابل انکار و نهادهای جمهوریخواهش، در نهایت یک قدرت دریایی نیست بلکه یک قدرت زمینی قارهای است: امپراتوری که از طریق زور بر روی یک زمین وسیع گسترش یافته است، نه چندان متفاوت از روسیه، ایران باستان، امپراتوری روم و فرانسه ناپلئونی پیش از ما. داشتن یک نیروی دریایی قوی این واقعیت را تغییر نمیدهد.
در آغوش گرفتن هژمونی قارهای توسط ترامپ
به این ترتیب، شاید ترامپیسم بهترین شکل را به عنوان یک تجدید قوا در هویت واقعی آمریکا به عنوان یک قدرت سرزمینی قارهای پس از چندین دهه بازی کردن نقش نامناسب یک قدرت دریایی درک شود. سیاستهای خارجی، تجاری و حتی مهاجرتی رئیسجمهور دونالد ترامپ را میتوان به عنوان یک بازگشت به قدرت سرزمینی و یک چرخش به سمت ضد قدرت دریایی مشاهده کرد. مانند ناپلئون قبل از او، رئیسجمهور ترامپ به نظر میرسد که کمتر نگران امور در سرزمینهای آن سوی اقیانوس است و بیشتر به چشمانداز فتح نظامی همسایگان قارهای آمریکا، چه کوبا، ونزوئلا، کانادا یا گرینلند، توجه دارد.
پیگیری او نه برای حفاظت از شبکههای تجاری دریایی است؛ بلکه پیگیری هژمونی قارهای است. حتی نقاط تنگ دریایی که بیشتر او را جلب میکند، مانند کانال پاناما، در نهایت به اتصال قارهای مربوط میشود. در مقابل، نقش سنتی آمریکا در حفاظت از ناوبری آزاد اقیانوسها به عنوان یک کالای عمومی جهانی، نقشی است که این دولت از آن دوری میکند.
در واقع، ناامیدی دولت ترامپ از نقش آمریکا در حفاظت از مسیرهای دریایی جهانی مدتی است که قابل مشاهده است. در سال 2025، زمانی که مداخله ناموفق آمریکا علیه حوثیها در یمن آغاز شد، معاون رئیسجمهور جی دی ونس سوالات قابل توجهی درباره حکمت چنین مداخلهای در یک چت گروهی فاش شده از سیاستگذاران دولت مطرح کرد. به طور خاص، ونس سوال کرد که چگونه در منافع آمریکا است که دریای سرخ برای تجارت باز بماند و نوشت: “من فقط از اینکه دوباره باید اروپا را نجات دهم متنفرم.”
او سوال معتبری را مطرح کرد. چرا ایالات متحده از مسیرهای دریایی که اروپاییها برای واردات کالاهای ارزان از چین استفاده میکنند، دفاع میکند؟ کشورهای واقعی با قدرت دریایی از تجارت دریایی و کنترل مسیرهای دریایی خود بهرهمند میشوند. ترامپیسم را میتوان به عنوان ابراز تردید در این مورد که آیا این به آمریکا نیز مربوط میشود، مشاهده کرد.

چرا از مسیرهای دریایی که به ما آسیب میزنند دفاع کنیم؟
در واقع، به این اندازه که ظهور سیاسی ترامپ ناشی از خشم نسبت به جنگهای خارجی و انتقال شغلها بود، ترامپیسم را میتوان به عنوان درک نوظهور این موضوع دید که آمریکا از نقش خود به عنوان محافظ جهانی مسیرهای دریایی بهرهای نبرده است. در عوض، دلارهای مالیاتدهندگان آمریکایی برای دفاع از کشتیهای باری که کالاهای تولیدی ارزانتری را حمل میکنند که به قلب صنعتی کشور خودمان آسیب میزند، استفاده شده است. از این منظر، آمریکا با عمل به عنوان یک کشور با قدرت دریایی، پایههای قدرت و رفاه خود را که مبتنی بر سرزمین است، تضعیف کرده است. مردم آمریکا از مسیرهای تجاری که از آنها دفاع میکنیم، بهرهای نبردهاند.
ترامپیسم در واقع پذیرش هژمونی قارهای آمریکا به بهای آنچه در فرای اقیانوسها قرار دارد، است. این رشتهای است که غریزه ترامپ برای بازارهای بسته، حمله به همسایگان و رد مسئولیت حفاظت از مسیرهای دریایی جهانی را به هم پیوند میدهد. بنابراین تعجبی ندارد که دولت ترامپ نمیتواند برای بازگشایی تنگه هرمز خون و ثروت صرف کند.
از سال ۱۹۸۸، دونالد ترامپ به عنوان یک شهروند خصوصی، علیه حضور نیروی دریایی ایالات متحده در خلیج فارس در طول جنگ ایران و عراق، انتقاد میکرد و شکایت داشت که “ما از خلیج فارس دفاع میکنیم، منطقهای که تنها به لحاظ تأمین نفت برای ایالات متحده اهمیت حاشیهای دارد اما ژاپن و دیگران تقریباً به طور کامل به آن وابستهاند.” (این بلاغت به وضوح توسط پیشروهای معاصر مانند جسی جکسون در سمت چپ نیز تکرار شده بود).
شکست هرمز اعتبار نظریه دریایی ترامپ را تأیید میکند
شکست هرمز در واقع باورهای قبلی ترامپ را تأیید میکند. ایالات متحده میتواند با نفت قارهای خود، چه از تگزاس، چه از میادین شیل کانادا (بسیاری در آلبرتا، که شاید هدف آیندهای برای گسترشطلبی ترامپ باشد) یا ونزوئلا، کنار بیاید، حتی اگر قیمتهای انرژی ایالات متحده نیز به دلیل ارتباط با بازار جهانی افزایش یابد. این اروپاییها و آسیاییهای شرقی هستند که واقعاً به باز بودن هرمز و سوئز نیاز دارند. درست همانطور که آتن باستان تنها میتوانست جمعیت در حال رشد خود را با واردات غلات از دریای سیاه تغذیه کند، که نیاز به نیروی دریایی قوی برای دفاع از این تجارت داشت، امروز اروپا و شرق آسیا هستند که بیشتر به جریان آزاد نفت و گاز از خلیج به صورت دریایی وابستهاند.
بنابراین ناامیدی ترامپ از اینکه کشورهای اروپایی مانند بریتانیا از کمک به او برای بازگشایی تنگه هرمز خودداری کردند، تعجبآور نیست—با وجود اینکه آنها نیز به طور برابر و قابل درک از اینکه یک قدرت زمینی دور به جنگی وارد شده که تهدیدی برای خطوط دریایی تأمین انرژی آنهاست، ناامید هستند. همچنین میتوان اضافه کرد که مسیر غلات دریای سیاه، که به دلیل جنگ روسیه با اوکراین تهدید شده، امروز به همان اندازه برای بسیاری از نقاط جهان مهم است که ۲۵۰۰ سال پیش برای آتن مهم بود. آمریکا دوباره نسبت به ناامنی غذایی که جنگها در شرق اروپا و خاورمیانه به وجود آورده، نسبتا ایزوله است و میتواند به سبد نان قارهای خود تکیه کند.

قدرت دریایی برای هژمونی قارهای
با وجود تحقیر آمریکاییها در هرمز، ترامپ هنوز فرماندهی نیروی دریایی بسیار قدرتمند جهان را در دست دارد. حتی در حالی که از باز کردن مسیرهای دریایی در خاورمیانه خودداری میکند، زیرا میداند که چنین عملیاتی احتمالاً به تلفات سیاسی آسیبزنندهای برای ایالات متحده منجر خواهد شد، ترامپ به راحتی توان دریایی را برای دستیابی به هژمونی قارهای خود به نمایش میگذارد. ایالات متحده به آرامی کوبا را با یک محاصره دریایی بیسابقه خفه میکند. در عین حال، عملیات نظامی ایالات متحده در ونزوئلا که نفت خام قارهای را برای پالایشگاههای ما در سواحل خلیج تأمین کرده است، از دریا آغاز و به دریا بازگشته است.
با این حال، این قدرت دریایی دیگر برای باز نگهداشتن اقیانوسها برای تجارت همه استفاده نمیشود. در دوران ترامپ، قدرت دریایی آمریکا برای اهداف امپریالیستی باریک به منظور ساخت یک امپراتوری قارهای استفاده میشود. در این زمینه، ما به رومیها شباهت پیدا کردهایم: یک قدرت زمینی که از قدرت دریایی برای دستیابی به هژمونی قارهای استفاده میکند. خلیج مکزیک به ماره نوستروم جدید تبدیل شده است (میتوان گفت “خلیج آمریکا”) در حالی که خلیج فارس به طور فزایندهای از دسترس آمریکا خارج میشود.
هر خوانندهای میتواند به راحتی با این تفسیر از تاریخ و هویت آمریکاییها مخالفت کند. میراث دریایی ایالات متحده غنی و وسیع است. کالیفرنیا زمانی به طور مؤثر یک استان دریایی بود که از مکزیک بهویژه در یک حمله دریایی توسط ناوگان اقیانوس آرام ایالات متحده به تصرف درآمد. پس از آن، عمدتاً از طریق دریا به آن دسترسی پیدا شد تا اینکه راهآهن قارهای ساخته شد. حتی امروز، سانفرانسیسکو و لس آنجلس به اندازهای که مناطق کلانشهری اقیانوس آرام هستند، مناطق شمال آمریکایی نیز هستند و بازارهای املاک آنها به اندازهای به سرمایه چینی وابسته است که راهآهنها به نیروی کار چینی وابسته بودند.

تقابل دو آمریکا بر سر هویت
در کتابش با عنوان “شهر-دولت بوستون: ظهور و سقوط یک قدرت آتلانتیکی”، تاریخنگار مارک پیترسون شهری خودگردان و مستقل را توصیف میکند که امپراتوری تجاری دریایی را ایجاد کرده است و بازرگانان و نهنگگیران به دور و نزدیک سفر میکنند. در این دیدگاه، بوستون به نظر میرسد که در کنار ونیز یا کارتاژ به عنوان یک دولت قدرت دریایی قرار میگیرد، حداقل تا زمان جذب آن به ایالات متحده. شهر نیویورک، زادگاه دونالد ترامپ، به عنوان یک پایگاه از دولت قدرت دریایی هلند تأسیس شد و همچنان به عنوان یک شهر باز و جهانی در زمینه تجارت، بازرگانی و مهاجرت باقی مانده است، به اندازه هر شهری که تاکنون وجود داشته است.
با این حال، ترامپیسم به وضوح نمایانگر دور شدن از هویت باز، جهانی و تجاری دریایی است که شهرهای آمریکایی مانند بوستون و سان فرانسیسکو را تعریف کرده است. در سالهای ۲۰۱۶ و ۲۰۲۴، میتوان گفت که امپراتوری داخلی قارهای وسیع آمریکا علیه نخبگان دریایی ساحلی که رو به بیرون دارند، شورش کرده است.
در حقیقت، دو آمریکا وجود دارد، یکی دریایی و رو به دریا و دیگری قدرت زمینی که به درون مینگرد. بهطور تاریخی، تعادل بین این دو عنصر به آمریکا این امکان را داد که با استفاده از نقاط قوت هر دو، به هژمونی جهانی بینظیری دست یابد. با زمینهای وسیع و حاصلخیز خود، آمریکا توانست به اندازه کافی غذا تولید کند تا خود را تغذیه کند و اندازه جمعیت و ظرفیت صنعتیاش به آن اجازه داد تا به بزرگترین اقتصاد جهان تبدیل شود. از قبل از تأسیس خود، آمریکا همچنین از عبور از این اقیانوسها راحت بود و به دنبال محصولات و بازارهای جدید بود، از خرید پوست سمور دریایی در سواحل کالیفرنیا تا مبادله آنها با ابریشم، چای و چینی در بنادر گوانگژو.
آمریکا بهطور عمده بهطور برابر آماده بود تا از تازهواردان از آن سوی اقیانوسها استقبال کند و آنها را به وزن جمعیتی و شادابی جهانی خود اضافه کند. در اوج خود در طول جنگ جهانی دوم، قدرت دریایی و زمینی آمریکا میتوانست به یک غول صنعتی، جمعیتی و دریایی شکستناپذیر تبدیل شود که میتوانست تمام قدرت و ظرفیت تولیدی قاره آمریکای شمالی را بهطور همزمان بر اقیانوسهای اطلس و آرام تحمیل کند و نظم تحت رهبری ایالات متحده را بر اروپا غربی و آسیای شرقی تحمیل کند.
با این حال، آن آمریکا رفته است و بهطور قابل توجهی تضعیف شده است، بخشی از آن به دلیل هزینههای حفظ آن نظم در سراسر اقیانوسها. امروز، بهنظر میرسد که هویت قدرت زمینی آمریکا در حال تحتفشار قرار دادن هویت دریایی آن است. این موضوع کاملاً چیز بدی نیست. آمریکا هرگز واقعاً یک قدرت دریایی نبوده است و توخالی کردن بخش صنعتی داخلی بهدنبال تجارت دریایی در خارج بهوضوح یک تراژدی خودتحمیلشده بوده است. اما اقیانوسها خندق نیستند؛ آنها بزرگراه هستند. چه خوب و چه بد، هیچ قارهای هرگز نمیتواند بهطور واقعی از آنچه در آن سوی آبها وجود دارد، جدا شود.

