درگیری غیرقابل حل عربی-اسرائیلی به طور مکرر به عنوان محصول شخصیتهای سیاسی معاصر و تشدید نظامی تشخیص داده میشود، اما مانع پایدار در یک انکار ایدئولوژیک صدساله نهفته است: انکار قاطع شناسایی صهیونیسم. این رد، خود مفهوم ملت یهودی را نفی میکند. موضع جهان عرب یک پارادوکس حاکمیتی عمیق ایجاد میکند که هویت دینی و قومی را به مشروعیت ملی خود پیوند میزند در حالی که ادغام موازی یهودی را غیرقانونی میداند. بنابراین، شناسایی صهیونیسم یک تأیید بنیادی از حق یک ملت برای خودمختاری در یک سرزمین مشخص است.
عدم اعطای این شناسایی، درگیری را با انکار پیشفرض بنیادی اسرائیل ادامه میدهد. بررسی اندیشه سیاسی عرب، ساختارهای دولتی و مدلهای دو ملیتی و تقسیم شده ناکام نشان میدهد که صلح نمیتواند بدون پذیرش صهیونیسم به عنوان یک جنبش آزادی ملی موازی حاصل شود. استدلال اینکه یهودیت صرفاً یک دین است، در تاریخ عربی فرو میریزد، جایی که اسلام به طور یکپارچه در هویت ملی عربی ادغام شده است. درخواست بازگشت فلسطینیها در حالی که مستعمرهنشینان یهودی تخلیه میشوند، نشاندهنده انکار اجازه دادن به یک دولت یهودی است. تنها راهحل ممکن این است که جهان عرب شناسایی صهیونیسم را بپذیرد و خودمختاری قوی فلسطینی را تحت حاکمیت اسرائیل امکانپذیر سازد، که با پیشینه تاریخی و ضرورت استراتژیک همراستا است.
تعریف صهیونیسم به عنوان ملت یهودی
عربهایی که همچنان با اسرائیل در جنگ هستند، به طور مکرر درگیری بیپایان خود را به دولت یهودی نسبت میدهند و به جنگ غزه، رهبری بنیامین نتانیاهو و وزیران راستگرای افراطی مانند ایتمار بنگویر و بزالل اسموتریچ اشاره میکنند. با این حال، این نارضایتیهای سیاسی به عنوان یک فرافکنی راحت برای یک انکار بنیادی صدساله عربی به پذیرش پیشفرض اصلی صهیونیسم عمل میکند.
برای بسیاری در جهان عرب، صهیونیسم به یک ایدئولوژی نژادپرستانه و برتریطلب تقلیل یافته است که اغلب به عنوان یک توهین سیاسی به کار میرود. با این حال، اگر صلحی قرار است برقرار شود، جهان عرب باید با صهیونیسم کنار بیاید. برای این کار، ابتدا باید بفهمد که صهیونیسم واقعاً چیست.
در اصل، صهیونیسم به ملیت یهودی اشاره دارد—حق مردم یهودی برای حاکمیت در یک کشور متعلق به خود. این حاکمیت به جغرافیای خاصی مرتبط است که در کوه صهیون، درست در خارج از دیوارهای شهر قدیم اورشلیم قرار دارد. بهطور تاریخی، رد عربی به هر دو این مؤلفهها هدف گرفته است: مفهوم خودتعیینی یهودی و سرزمین خاصی که در آن حاکمیت تحقق مییابد.

چرا شناخت صهیونیسم چالشهایی برای هویت عربی ایجاد میکند
این رد معمولاً بر این فرض استوار است که یهودیت صرفاً یک دین است، نه یک قومیت یا هویت ملی. با بهکارگیری این تعریف محدود، منتقدان اسرائیل را بهعنوان یک تئوکراسی انحصارطلب تصویر میکنند که شهروندی آن، به گفته آنها، تنها بر اساس ایمان استوار است.
استدلال آنها بهطور بنیادی نادرست است. اولاً، خارجیها نباید تعیین کنند که یک گروه بومی چگونه هویت خود را تعریف کند. اگر مردم یهودی هویت خود را از طریق ترکیبی از ایمان، خویشاوندی مشترک و میراث ملی تعریف کنند، این حق آنهاست.
برای درک چگونگی تداخل دین و هویت ملی، جهان عرب تنها نیاز دارد به تاریخ خود نگاه کند. در حالی که زبان عربی یک هزاره قبل از اسلام وجود داشته و مسیحیان و یهودیان عرب همیشه وجود داشتهاند، جدایی اسلام و عربیت پس از قرن هفتم تقریباً غیرممکن شد. حتی مشهورترین متفکران ملیگرای عرب نیز به این واقعیت اذعان کردهاند.
مبانی دینی ملیگرایی عربی
در متن بنیادی خود، بیداری عربی، جورج آنتونیوس—یک دانشمند مسیحی—استدلال کرد که پیامبر محمد بنیانگذار واقعی ملت عرب است. آنتونیوس ادعا کرد که اسلام به مردم عرب زبان، فرهنگ و مأموریت ملی تعریفکننده خود را داده است. این تعریف توسط ملیگرایان پانعربی بعدی، مانند کنستانتین زوریق و میشل افلاق، بنیانگذار مسیحی حزب بعث عرب که بعداً به اسلام گروید، تأیید شد.
اگر جهان عرب بپذیرد که اسلام میتواند منجر به شکلگیری یک هویت ملی مشروع شود، نمیتواند بهطور منطقی یهودیت را از همان مسیر تکاملی محروم کند.

دین دولتی و برندینگ قومی
ساختارهای سیاسی جهان عرب انتقادات آن را از اسرائیل تضعیف میکند. بیشتر کشورهای عربی بهطور صریح اسلام را بهعنوان دین دولتی تعیین میکنند و اعلام میدارند که فقه اسلامی منبع اصلی قانونگذاری است. چندین کشور نام گروه قومی غالب را در نامهای رسمی دولتی خود گنجاندهاند، مانند جمهوری عربی سوریه و جمهوری عربی مصر. حتی لبنان، کشوری که زمانی عمدتاً مسیحی بود و قانون اساسی آن آن را بهعنوان “کشوری با چهره عربی” توصیف میکرد، در نهایت مجبور شد این توصیف را به “لبنان کشوری عربی است” تغییر دهد.
اگر ترجیحات قومی عرب یا مذهبی مسلمان مشروعیت مصر، سوریه یا لبنان را باطل نمیکند، هیچیک از نشانههای عبری یا یهودی نیز نمیتواند مشروعیت اسرائیل را باطل کند.
مولفه سرزمین در اندیشه صهیونیستی
دومین مولفه صهیونیسم سرزمین است که بر روی اورشلیم و دیگر سرزمینها در حوضه مدیترانهای جنوب شرقی متمرکز است، که بهطور تاریخی بهعنوان سرزمین مقدس یا Terra Santa شناخته میشود. سوابق تاریخی نشان میدهد که سرزمین مقدس هرگز محل یک دولت عرب یا مسلمان مستقل و محلی نبوده است. در عوض، ساکنان آن همیشه تحت سلطه امپراتوریهای وسیع بودند که از پایتختهای دوردست امپراتوری مانند دمشق، بغداد، قاهره و استانبول اداره میشدند.
سرزمین مقدس تحت حاکمیت فرمانروایان اسرائیلی مانند پادشاه آخاب مستقل بود، که نیروهای او در گزارش سنگنگاره کُرخ در مورد نبرد قرقر در سال ۸۵۳ قبل از میلاد مستند شده است. همچنین بهطور محلی تحت حاکمیت پادشاهی یهودی هسمونی که نیمهمستقل بود، که بخشهایی از جلیل و دره اردن را در دو قرن منتهی به عصر مشترک کنترل میکرد، و بعداً توسط پادشاهی صلیبی اورشلیم در قرون وسطی اداره میشد. تا سال ۱۹۳۶، جمعیت یهودی رو به رشد در فلسطین تحت قیمومیت بریتانیا بهدنبال استقلال بود و با مقاومت شدید عربها در برابر حاکمیت غیرمسلمان مواجه بود.
آیا شناسایی صهیونیسم میتواند با خودمختاری همزیستی داشته باشد؟
در حین تحقیق من برای کتاب “مورد عربی برای اسرائیل”، به مصاحبهای برخوردم که در آن پروفسور رشید خالدی از دانشگاه کلمبیا مسئله را اینگونه مطرح کرد: مهاجران یهودی به عنوان افراد تحمل میشدند اما به عنوان یک جمع خودمختار رد میشدند. با درخواست از یهودیان برای عربی شدن به منظور پذیرش، خالدی معیاری برتریطلبانه را تحمیل میکند که برتری فرهنگی عرب را بر خودمختاری یهودی اولویت میدهد.
در نهایت، پروژههای ملی یهودی-عبری و عربی-اسلامی نتوانستند در چارچوب قیمومیت بریتانیا بر فلسطین همزیستی کنند. در حالی که عربها انحصارطلبی یهودیان را به عنوان دلیل این شکست میدانند، کاهش شدید و نزدیک به انقراض اقلیتهای غیرمسلمان در کشورهای عربی همسایه — مسیحیان، دروزیها، علویها و یزیدیها — واقعیت متفاوتی را نشان میدهد. این الگوی منطقهای نشان میدهد که عدم تحمل عربی، نه رفتار یهودی، بود که پروژه دولت دوجانبه را از ابتدا محکوم کرد.
دو گزینه باقیمانده یا جدایی به دو دولت — یک اسرائیل عبری و یک فلسطین عربی — یا یک دولت واحد است که در آن یک ملت حاکم و دیگری خودمختار باشد. تا به امروز، چارچوبهای صلح عرب هیچ راهی برای حاکمیت واقعی یهودی ارائه نمیدهند، همانطور که در ابتکار صلح عربی مورد حمایت عربستان سعودی مشهود است.

پذیرش صلح عملی با فلسطین
با درخواست “بازگشت” 5.9 میلیون فلسطینی ثبتشده در UNRWA به اسرائیل در حالی که تخلیه 800,000 اسرائیلی از کرانه باختری را الزامی میکند، این طرح به طور مؤثر دو دولت ایجاد میکند: یک فلسطین فقط عربی در کنار یک اسرائیل نیمه عربی و نیمه یهودی.
با توجه به اینکه مدلهای دوجانبه و مدلهای سنتی دو دولتی به طور مؤثر مردهاند، تنها راهحل باقیمانده این است که یک پروژه ملی به دیگری تسلیم شود و به عنوان یک اقلیت خودمختار زندگی کند. اگر مردم یهودی حاکمیت خود را تسلیم کنند، جهان تنها دولت یهودی خود را از دست میدهد. اگر عربها فلسطین را تسلیم کنند، 21 دولت عربی با اکثریت مسلمان هنوز بر روی کره زمین باقی خواهند ماند.
با توجه به اینکه صهیونیسم توانایی خود را با تولید یک دولت بسیار موفق و نوآورانه مانند اسرائیل ثابت کرده است، در مقایسه با سابقه تاریخی نامطلوب ساخت دولت در جهان عرب، عقل سلیم یک تغییر عملی عربی را میطلبید.
بهترین راه پیش رو این است که جهان عرب به طور کلی سرانجام با صهیونیسم صلح کند و چارچوبی از خودمختاری فلسطینی را بپذیرد. چنین توافقی استاندارد زندگی به مراتب بالاتری، ثبات اقتصادی بیشتر و حکمرانی بهتری برای فلسطینیها نسبت به نوسانات مزمن موجود در کشورهای همسایه مانند اردن، سوریه و لبنان تأمین خواهد کرد.
صلح پایدار نمیتواند بر اساس این انتظار بنا شود که اسرائیل در نهایت ناپدید خواهد شد یا به لحاظ جمعیتی به چیزی غیر از یک دولت یهودی تبدیل خواهد گردید. این امر نیازمند تغییر بنیادی در چشماندازهای آموزشی و رسانهای عربی است، به طوری که از لفاظیهای ضد صهیونیستی فاصله گرفته و به سمت تعامل صادقانه با تاریخ یهودی حرکت کند.
زمانی که جهان عرب صهیونیسم را نه به عنوان یک دشمن، بلکه به عنوان یک حرکت موازی آزادی ملی بشناسد، سازش ممکن میشود. تنها با تأیید هویت بنیادین همسایه خود، کشورهای عربی میتوانند یک خاورمیانه پایدار، مرفه و همزیست بسازند.

